قسمت چهارم فیک برده ی من با کاپل کایسو 

 

قسمت چهارم

 

دو روز مونده بود به تولدش … تمامه بچه های مدرسه رو دعوت کرده بودن … و تنها کسی که مونده بود استاد شیمی بود که چون امروز باهاش کلاس داشتن میخواستن دعوتش کنن …

اول قرار بود سهون این کارو بکنه و باهاش حرف بزنه ولی کای بعداز یذره فکر کردن به این نتیجه رسید که اگر خودش بره و بهش بگه نمیتونه با حرفش مخالفت بکنه و حتما میاد …

رفتن تو کلاس … بعداز چند دقیقه ام استاد اومد و شروع کرد به درس دادن … تا کلاس تموم شه کیونگسو زیره نگاهه خیره ی کای جون داد … درست بود که کای همیشه همینجوری بود منتهی کیونگسو نمیدونست چرا ولی بنظرش میومد که امروز یه چیزی فرق داره … انگار شیطنته نگاهه کای بیشتر شده بود …

یه ربع مونده بود به تموم شدنه کلاس که کیونگسو احساس کرد دیگه نمیتونه تحمل کنه … کتابشو بست و گفت

  • خب برای امروز کافیه … میتونید برید ..

با این حرف تمام دانشجوها از جاشون پریدن و با خوشحالی رفتن بیرون … کیونگسو برای اینکه دیگه تا وقتی  که کای از کلاس بیرون بره باهاش چشم تو چشم نشه برگشت و سعی کرد با پاک کردنه تخته ذهن خودشو منحرف کنه

چند دقیقه ای که گذشت با این تصور که الان کلاس خالیه و میتونه راحت باشه ببیخیال تخته شد و برگشت …

اما … همین که برگشت با هیکل تنومنده کیم کای … دانشجوی منحصر بفردش روبرو شد …

از ترس هینی کرد و بی اختیار یه قدم رفت عقب که چون تعادلشو از دست داد و داشت میوفتاد کای با گرفتنه پهلوش نذاشت این اتفاق بیفته و کشیدتش سمته خودش …

نیشخنده معروفش بازم کناره لباش نشست … دیدنه استاده شیمی از این فاصله و لمس تنش انقدر نزدیک براش خیلی دلنشین بود ….

بی قراره دو شب بعد بود … میخواست هرچه زودتر اون شب برسه تا بتونه بیشتر ازینا لمسش کنه …

بیشتر از این میخواست … خیلی بیشتر …

همونطور که دستش هنوز رو پهلوی کیونگسو بود لبخنده جذابی زد و گفت

  • مراقب باشید استاد … داشتید میوفتادید

کیونگسو لبخنده خجالت زده ای زد و سعی کرد خودشو بکشه عقب تا دسته کای از پهلوش بیفته ..

اما کای با این حال که تلاشه استادش و برای رهایی ازش دید سعی نکرد خودشو بکشه عقب و بدتر ..

خودشو نزدیک تر کرد … تا جایی که بخوبی میتونست عطره تنه استاد شیمی رو به ریه هاش بکشه

با لذت ریه هاشو پر کرد از عطره تنش و به آرومی گفت

  • یه خواهشی داشتم ازتون استاد

کیونگسو با ناراحتی ازون وضعیتی که توش قرار داشت سرشو تکون داد تا کای سریعتر حرفشو بزنه

  • به تولدم بیاید …. پس فردا شب … ساختمونه غربی … طبقه ی سوم … سالن موسیقی …

کیونگسو توقعی هرچیزی رو داشت غیراز این … با تعجب نگاش کرد و گفت

  • چی ؟؟ تولد ؟؟؟
  • بیاید … لطفا

کای سعی میکرد تا با جذاب ترین لحن و حالته چهرش استادشو راضی به این کار بکنه … میدونست که از پسش برمیاد و درنهایت کیونگسو رو تو تولدش میبینه .. اما با این حال بازم استرس اینو داشت که یه وقتی قبولش نکنه …

کیونگسو گیج شده بود … نمیدونست هدفه کای ازین درخواست چیه … اما هرچی که بود کیونگسو باید هرچه زودتر تصمیمشو میگرفت … چون نمیدونست چقدر دیگه میتونه تو بغله کای بمونه و از ترس بیهوش نشه …

درآخر با تکون دادنه سرش موافقتشو به کای نشون داد … خودشو کشید عقب تا از بغلش بیاد بیرون اما بازم با مخالفته کای روبرو شد …

باتعجب نگاش کرد … که ینی جوابتو دادم دیگه حالا ولم کن

کای لبخندی از جوابه مثبته کیونگسو زد و با چشمایی که شیطنت ازش میبارید سرشو برد نزدیک و به آرومی گفت

  • ممنونم … مطمئن باشید بهتون خوش میگذره …

بعداز این حرف دستشو که مدته زیادی بود رو پهلوی کیونگسو جا خوش کرده بود و به آرومی و نوازش وار کشید عقب و از کلاس رفت بیرون … و کیونگسو رو با نفسی حبس شده تو سینه ش تنها گذاشت …

 

 

همه ی بچه ها ازین که برای اولین بار قرار بود یه استاد توی مهمونی بینشون باشه هیجان زده بودن و یجورایی استرس داشتن ازین که یه وقت کاری نکنن که براشون بد بشه … یا بعدا دردسر بشه …

اما کای این اطمینان و بهشون داد و گفت که اصلا نگرانه استاده شیمی نباشن و تا جایی که میتونن خوش بگذرونن …

برای کاری که میخواست بکنه خیلی هیجان زده بود … نمیدونست عکس العمله استادش به این قضیه چیه … وقتی بهش فکر میکرد یجورایی عذاب وجدان میگرفت برای کاری که میخواست باهاش بکنه … اما با یادآوریه اون پسر و صدای ناله های شهوت انگیزش عذاب وجدانش کاملا محو شد و تنها چیزی که دید اون تن ظریفی بود که همون موقع وارده سالنه موسیقی شد …

لبخنده جذابی روی لبش ظاهر شد … بالاخره اومده بود … چی بهتر از این …

با خوشحالیه وصف نشدنی ای که مثل همیشه خوب تونسته بود پنهانش کنه نزدیکش شد و از پشت دستشو گذاشت رو شونش …

همین حرکته کوچیکش کافی بود تا استاده شیمی به خودش بلرزه و یدفه بپره …

با شوک برگشت تا مطمئن بشه ازین که اون دست دسته کای بوده … و با برگشتنش به سمته عقب مطمئن شد

  • خوش اومدید استاد …. خیلی خوشحالم کردید ..

کیونگسو سعی کرد برای چند دقیقه ام که شده ترسشو فراموش کنه و از مهمونی لذت ببره …

واسه همین لبخندی درجوابه کای زد و گفت

  • هه مهمونیه خوبیه … فقط …
  • فقط ؟؟؟
  • فقط چرا هیچکدوم از استادای دیگه نیستن ؟؟ … من فکر کردم بقیه ی استادام هستن … واسه همین منم دعوت کردی
  • اوه بقیه استادا … راستش کسی غیراز شما دعوت نیست

لبخنده فوقه جذابی زد و با لحنی کاملا ناآشنا و جدید برای کیونگسو گفت

  • شما با اونا فرق دارید  … استاد …

بازم رو کلمه ی استاد تاکیده جالبی کرد … با این حرفش لبخنده شیرین و ناخوداگاهی رو لبای زیبای کیونگسو آورد …

کای دستشو گذاشت پشت سره کیونگسو و درحالی که با مهربونی هلش میداد طرفه میزه نوشیدنی ها گفت

  • از خودتون پذیرایی کنید … هرچیزی ام که احتیاج داشتید به من بگید … حتما براتون فراهم میکنم …

کیونگسو لبخندی زد و کای بعداز پایین آوردنه دستش از شونه های کیونگسو تا پایینه کمرش ترکش کرد و رفت پیشه سهون که درحال خندیدن با چندتا دیگه از دوستاش بود …

سهون با دیدنه کای که بطرفش میومد از دوستاش جدا شد و رفت پیشش

  • هی … چیشد ؟؟ استاد اومد …. ؟؟ …. من استرس دارم …
  • آره اومد … فقط من باید پیشش باشم .. توام مراقب بقیه چیزا باش …  
  • اوکی برو حواسم هست

کای دوباره برگشت اون سمتی که کیونگسو بود و سعی کرد پیداش کنه … با کمی گشتن متوجه شد که یه لیوان آب پرتغال دستشه و اونو داره مینوشه …

خودشم یه نوشیدنی برداشت و رفت سمتش …

کیونگسو داشت رقصه چندتا از بچه هارو که باخنده از سر و کول هم بالا میرفتن و نگاه میکرد که صدای کای و از فاصله ی کمی کناره گوشش شنید

  • خوش میگذره استاد ؟؟؟

با صدای کای که تو فاصله 5 انگشتی باهاش بود از جاش پرید

  • وای …  ترسیدم …

کای لبخندی زد و گفت

  • ببخشید که ترسوندمتون .. اخه خیلی محوشون شده بودید … حسودیم شد …

کیونگسو یه لحظه احساس کرد که اشتباه شنیده … باتعجب برگشت طرفه کای و گفت

  • چی ؟؟؟
  • من آدمه خیلی حسودیم استاد
  • ی … ینی چی ؟؟؟ .. متوجه منظورت نمیشم ..

بدنش یخ کرده بود … نمیتونست منظوره کای و از این حرفا بفهمه و این گیجش کرده بود ….

احساس میکرد کای داره باهاش بازی میکنه و اینو دوست نداشت … بارها دانشجوهاش دستش انداخته بودن و اذیتش کرده بودن .. ولی …. دلش نمیخواست که این دانشجوش که به نظره خودش با بقیه فرق داشت هم این کارو باهاش بکنه ….

احساس ناراحتی کل وجودشو گرفت … ینی بازم قرار بود بازیچه بشه … ؟؟

کای با دیدنه صورته ناراحته استادش اخماش رفت تو هم …

چیشد … ؟؟؟ … من که چیزی نگفتم … !!

با آرامش دستشو کشید پشت کمره کیونگسو و بامهربونی پرسید

  • حالتون خوبه استاد ؟؟ … من چیزی گفتم که ناراحت شدید … ؟؟؟

کیونگسو خیلی آروم دسته کای و پس زد و گفت 

  • نه چیزی نیست … بهتره که من برم …. اینجا جایه من نیست

نه .. نباید این اتفاق میفتاد … کای هنوز حتی به نقشش نزدیکم نشده بود … نباید میذاشت کیونگسو بره ….

همین که کیونگسو از کنارش رد شد … بی معطلی دستشو دراز کرد و بازوشو کشید …

کیونگسو شوکه افتاد تو بغله کای …. هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده که خودشو وسطه پیسته رقصی که خوده بچه ها درست کرده بودن دید … ولی تنها نه … دست تو دسته دانشجوی منحصر بفردش …

کای دستای کیونگسو رو بینه دستای خودش گرفته بود و همراه با ریتم موزیک خودش و کیونگسو رو تکون میداد ..

کیونگسو نمیدونست چه واکنشی باید نشون بده …. باید عصبانی میشد و ازونجا میرفت …. یا …. یا فقط سعی میکرد از مهمونی لذت ببره .. ؟؟ … کدومش …

انگار که کای متوجه درگیریه ذهنیش شده باشه گفت

  • بیخیال استاد … همش یه شبه … بیا ازش لذت ببریم …

در آخر بیخیال شد و اونم شروع کرد به ریز ریز رقصیدن … و بنظره کای جذاب ترین رقصی بود که تا حالا دیده بود … اون حالته ظریفی که کیونگسو کمره باریکشو تکون میداد و سعی میکرد همراه با ریتم باشه … بنظرش صحنه ی فوق العاده ای بود …

همون لحظه چراغا خاموش شد … پوزخندی گوشه لبه کای نقش بست … سهون کارشو کرده بود … حالا نوبته اون بود …

با خاموش شدنه چرغا صدا  جیغ و داده بچه ها که از ذوق بود رفت بالا و همه ریختن وسط …. و همین باعث شد تا جا اون وسط تنگ تر بشه …

کیونگسو به واسطه پسری که تو تاریکی معلوم نبود سهونه پرت شد تو بغله کای …

هول کرد … اما سعی کرد به خودش مسلط شه و از بغله کای بیاد بیرون که حرکته انگشتای کای روی کمرش و سپس حلقه شدنشون پشت کمرش و حس کرد ….

بعداز اون صدای آرومش بود که تو گوشش زمزمه کرد

  • قرار شد ازش لذت ببریم …

با لمس تنش توسطه کای دستاش شل شد و آروم گذاشتتشون رو سینه ی پسره مقابلش که هر لحظه بی تاب تر از قبل میشد … ولی سعی میکرد خودشو کنترل کنه و طبق نقشه پیش بره ….

دانشجوها سرخوشانه خودشون و تکون میدادن و بالا پایین میپریدن … اما … این بین دو نفر بودن که تو عالمی دیگه بودن …

کایی که دستاشو دوره تنه استاد شیمی حلقه کرده بود و جوری محکم گرفته بودتش که انگار هرآن میخواستن توی هم حل شن … و کیونگسویی که دستای لرزونش با استرس روی سینه های کای قرار گرفته بود و هرلحظه منتظر بود تا از تنش و استرس زیاده امشب از هوش بره …

درعین حال چشماشون … آنچنان توی هم غرق شده بودن … که انگار دنیایی وجود نداره … فقط اون دوتا بودن … تنهای تنها ….

اما این وسط عمق نگاهه هرکدوم چیز متفاوتی رو نشون میداد … کای توی شهوت غرق بود … ولی کیونگسو گیج بود  …

نمیدونست باید چه احساسی داشته باشه … براش عجیب بود که چطور مسخ چشمای پسره روبروش شده ….

با خودش میگفت نذار بیشتر از این بهت نزدیک شه … اما درعمل … کاری جز غرق شدن توی نگاهش نمیتونست بکنه …

درهمین بین گرمای نفساشو روی پوسته حساسه گردنش حس کرد … گویا میخواست عطر تنشو به ریه هاش بکشه … اما … با بوسه ی ناگهانی ای که روی گردنش نشوند از شوک یدفه رفت عقب …

با گیجی زل زد بهش و سعی کرد با نگاه ازش توضیح بخواد …. خوده کای م از کاری که چند لحظه قبل کرده بود شوکه بود … نمیدونست چرا یه لحظه انقدر از خود بیخود شد که بخواد اون کارو بکنه ..

قرارشون فقط یه بوسه ی سبک روی لباش بود تا بتونه بعدا با اون عکس بکشونتش به اتاقه خودش و  ….

اما بی اونکه دسته خودش باشه بوسه ای از پوسته شیرین تنه پسره روبروش گرفته بود …

پشیمون بود ؟؟؟ … اصلا …. اما با نگاه کردن به چشمای نگران و گیج شده ی استاد شیمی که دستشو گذاشته بود رو گردنشو هرلحظه منتظره جوابی از جانبه کای بود … از خودش بدش اومد که چطور اونو اینطور بهم ریخته بود …

اون از کای یه جواب میخواست …. نمیدونست چیکار بکنه … ولی میدونست که هنوز نقششونو کامل نکرده … و اگر این فرصتو از دست بده دیگه هیچوقت دوباره گیرش نمیاره …  

واسه همین بی معطلی … دستاشو گذاشت دوطرفه صورت کیونگسو و توی یک ثانیه لباشو رسوند به لبای قلبی شکل و همیشه سرخش …

و در همون لحظه … نوره فلشی روشون افتاد … ولی چون چشمای کیونگسو از شوک بسته بود ..  متوجه اون نشد … اما ای کاش اون لحظه میفهمید و دوربینه پسری که ازشون عکس گرفته بود و میشکوند  …

عکسی که بعدها باعث شد بخاطره اینکه دسته کسی نیوفته خیلی کارا انجام بده …

 

 

سلااااااااااام من بالاخره اومدم 

دوست داشتید این قسمت و ؟؟؟ 

میبینم که قیافه هاتون تو همه !!! 

خخخخ … حتما همتون توقعه یه سکانسه +18 ه توپ و داشتید نه … ؟؟ 

نگران نباشید به اونم میرسیم به موقعششششش 

و موقعش کیه .. ؟؟ 

به زودیه زود … 

تو این فیک خیلی چیزا سریع اتفاق میوفتن .. 

هر قسمتم با این حال که کمه ولی حوصله سربر نیست و هر پارت یه اتفاق خاص یا جالب میوفته که حوصلتون سر نره 

دیروز که پارت بیستمه دوقلوی زشت و آپ کردم یه چیزی گفتم به خواننده ها که الان اینجام میگم 

اونایی که در هیچ صورتی شرایطه نظر گذاشتن و ندارن 

لطف کنن اون قلبه کوشولوعه اون گوشه رو بزنن 

من اونم قبول دارم 

این فیک و قول نمیدم مثل دوقلوی زشت که بتونم به محضه رسیدنه نظرا آپش کنم ..ولی تماممممممه سعیمو میکنم 

پس اینو بهونه نکنید واسه نظر ندادن 

من سعی میکنم به موقع آپ کنم ولی بستگی به شماهام داره دیگه 

به قوله سکای چییییی ؟؟؟ 

چشم در برابره چشم 

نظر در برابره آپ

خخخخخ 

خب دیگه من رفتم فعلا 

خدافظظظظظظظظظظظظظظظ

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)