هدر سایت
تبلیغات

fanfiction MY SLAVE 5

قسمت پنجم فیک برده ی من .. با کاپل کایسو 

پوستره زیبامونم از ریحانه ی عزیزمه 

دستشم درد نکنه 

قسمت پنجم

 

بعداز اتفاقه عجیبه توی مهمونیه کای … کیونگسو تا دو هفته مدرسه نرفت … نیاز داشت تا مدتی تنها باشه و راجبه این مسئله ی عجیب که یه آدمه هم جنسه خودش بوسیدتش فکر بکنه … واسه همین از مرخصی هاش استفاده کرد و خودشو دو هفته از چشم همه قایم کرد …

اون شب بعداز بوسه ای که کای از لباش گرفت تا چندثانیه تو شوک بود … اما درآخر سریع خودشو کشید عقب و با بیشترین سرعتی که تو پاهای خودش میدید از اون مهمونی فرار کرد …

کای دنبالش نرفت … نبایدم میرفت … چون این کار جزوی از نقششون بود و اگر میرفت دنباله کیونگسو از همون اول بازی رو باخته بود … اون قرار نبود نازه پسره مقابلشو بکشه … کای خشن تر از این حرفا بود  … اون میخواست تا با استفاده از اون عکس استاده شیمی رو به تختش بکشونه … نه چیزه دیگه ای …

میدونست چرا با این حال که امروز کلاسه شیمی داشتن کلاسشون به خاطره نیومدنه استاد تعطیل شده بود … و  فکر کرد که الان وقته برداشتنه قدمه دومه …

چون کلاسه دیگه ای نداشتن برگشتن خوابگاه … با سهون راجبه این مسئله حرف زده بود و اون معتقد بود که هنوز زوده واسه این کارو باید یذره بیشتر صبر کنن تا کیونگسو فکر کنه که اون موضوع گذشته و فراموشش کنه … اما کای بیشتر از این نمیتونست صبر کنه … تا الانم زیاد از حد از خودش صبوری نشون داده بود .. چیزی که اصلا تو ذاتش نبود و کلا باهاش بیگانه بود …

با بی قراری پاکتی رو که خیلی وقت بود آمادش کرده بود و از تو کشوش برداشت و بعداز نگاهی به رفیقش … گفت

  • بیشتر از این نمیتونم صبر کنم …

 

 

بی هیچ عکس العملی روی کاناپه ی توی پذیراییه خونش خوابیده بود و به اتفاقات این چندوقت فکر میکرد …

از دیشب غذایی نخورده بود و معدش درحاله خودکشی بود … اما حسه بلندشدن از جاش و رفتن به آشپزخونه رو نداشت …

با خودش فکر کرد ای کاش یه چیزی یا کسی مجبور به بلند شدن میکردش … چون درده معدش بیش از حد شده بود و دیگه جدی جدی داشت اذیتش میکرد ….

داشت ریز ریز با خودش غر میزد که زنگه خونش به صدا دراومد …

اوپس … انگار دیگه مجبور بود تا از جاش بلند شه …

با کلی وقت تلف کردن و آروم آروم بلند شد و راه افتاد طرفه دره آپارتمانش …

درو که باز کرد با نگهبان ساختمون مواجه شد که بسته ای تو دستش بود و به کیونگسو گفت که متعلق به اونه و بعداز تحویل دادنش رفت ..

کیونگسو با تعجب بسته رو ازش تحویل گرفت و بعداز تشکر درو بست …

دوباره به طرفه کاناپش رفت اینبار به جای خوابیدن نشست روش …

کنجکاو بود که بدونه اون بسته از کجا و از طرفه کی بود … با بی قراری کاغذه روی بسته رو پاره کرد و جعبه ی کوچیکه مستطیل شکلی رو توش دید

هرلحظه کنجکاو تر میشد  … با اضطراب دره جعبه رو باز کرد و با بدترین چیزی که در اون لحظه میتونست براش اتفاق بیفته مواجه شد …

عکسا رو با دستای لرزونش از تو جعبه درآورد و دونه دونه بهشون نگاه کرد ..

با هربار عوض کردنشون و رسیدن به عکسه بعدی لرزشه بدنش بدتر میشد و ترسه توی وجودش بیشتر …

تموم شده بود … آینده ی شغلیش بعنوانه یه استاد دیگه تموم شده بود …

باید چیکار میکرد .. ؟؟ .. چیکار میتونست بکنه … ؟؟ .. اون عکسایی که جلوش بودن بقدری واضح بودن که هرکس با دیدنشون میتونست بفهمه که کیونگسو به اجبار اون کارو انجام نداده و کای به میله اون بوسیدتش …

اما حقیقت این نبود … اون فقط شوکه شده بود … نمیدونست وقتی دانشجوش بوسیدتش باید چیکار کنه و… حالا داشت چوبه شوک شدنشو میخورد … یا شایدم … چوبه حماقتشو … چرا باید از اولش به اون مهمونیه کذایی میرفت تا الان بخواد تو همچین مخمصه ای گیر کنه …

عکسا که تموم شد تازه متوجهه نامه ای شد که زیره همه ی عکسا توی جعبه بود ..

برش داشت و بازش کرد …

با هرکلمه ای که میخوند بیشتر به این باور میرسید که دیگه کاری از دستش برنمیاد و رسما شغلشو از دست داده …

اما با جمله ی بعدی ای که خوند تو نگاهش برقی از امید درخشید …

اون فرد تو نامه نوشته بود که میخواد عکسا رو به مدیریت تحویل بده و از شرش راحت شه … اما درآخر بهش پیشنهادی داده بود که بازم باعث شد کیونگسو گیج بشه … اما درعین حال امیدوار برای فرار از این گندی که زده بود …

آخره نامه گفته شده بود که اگر کیونگسو میخواد شغلشو از دست نده و آبرومندانه بهش ادامه بده .. باید فردا سره ساعته مشخصی به یکی از کلاسای ساختمونه غربی بره … و منتظر باشه …

میترسید ازینکه با رفتنش به اونجا وضع خراب تر بشه و اون فرد چیزی رو ازش بخواد که نتونه بهش بده …

اما حسی ته دلش قلقلکش میداد برای اینکه بره و شانسشو امتحان کنه … شاید هنوزم میتونست شغلشو داشته باشه و مثله یه آدمه عادی به زندگیش ادامه بده …

تصمیمشو گرفت … دیگه تو خونه نشستن بس بود … باید یه کاری میکرد ..

فردا به ساختمونه غربی میرفت ..

 

 

کای برای ملاقاتش با کیونگسو روزه تعطیلو انتخاب کرده بود .. چون روزای تعطیل همیشه خوابگاها خلوت بود … و این ینی که ریسکه دیده شدنشون باهم دیگه خیلی میومد پایین …

کیونگسو نمیدونست قراره با کی ملاقات داشته باشه … یا اینکه طرفه مقابلش چطور آدمیه … واسه همین استرسش دوبرابر شده بود …

ساعت 2 شب بود و همه جا سکوته محض … خیلی وقت بود که یه گوشه چشمه انتظاره استاده شیمی بود و منتظر بود تا اون بره توی ساختمون تا پشت سرشم اون وارد شه …

یه ربعی که گذشت یه جسم کوچیکی و از دور دید که داشت به ساختمون نزدیک میشد … به تصوره اینکه کیونگسوعه خودشو سریع پشته یکی از درختای توی محوطه قایم کرد و بعداز دیدنه اینکه کیونگسو وارده ساختمون شده خودشم پشت سرش رفت …

آروم آروم پشت سرش راه میرفت تا رسید به کلاسی که گفته بود … کیونگسو با تردید دستشو گذاشت رو در و آروم هلش داد … با باز شدنه در و دیده شدنه کلاسه خالی با اضطرابی کمتر از قبل پاشو گذاشت تو کلاس … اما قبل از اینکه بخواد برگرده و درو پشت سره خودش ببنده در با صدای بلندی بسته شد …

با ترس برگشت تا ببینه کی پشت سرشه که با دیدنه کای تو فاصله ی یه قدمیش برای یه لحظه قلبش از حرکت ایستاد ….

زمانی به خودش اومد که دید پریده عقب و تا جایی که تونسته سعی کرده از اون دانشجوی نفرین شدش دور شه …

کای با این حرکته استادش پوزخندی زد …. و این فکر از سرش گذشت که فرار کردنت زیاد طول نمیکشه .. درآخر میای تو آغوشم …

کای هیچ حرفی نمیزد و این بدتر باعث میشد کیونگسو وحشت زده تر از قبل بشه …

با زبونی که از ترس گرفته بود گفت

  • ت … تو …. ؟؟؟

لبخندی زد که بیشتر شبیهه پوزخند بود و درجوابه کیونگسو گفت

  • انتظاره کسه دیگه ای رو داشتید استاد ؟؟؟
  • تو … چی از جونم میخوای ؟؟؟؟

کای اشاره ای به میز و صندلیه جلوش کرد و گفت

  • فعلا ازتون میخوام بشینید تا خیلی مسالمت آمیز با هم این مسئله رو حل کنیم

به تبعیت از کای پوزخنده صداداری زد و با شجاعتی کاملا مصنوعی گفت

  • ههه مسالمت آمیز ؟؟؟ … از کی تا حالا تهدید کردن ینی مسالمت ؟؟؟

کای صندلیه نزدیکه کیونگسو رو کشید عقب و با لبخندی جذاب گفت

  • بشینید استاد

کیونگسو با حرصی که از حرفه قبلیه کای داشت نشست رو صندلی و منتظر شد تا کای خواستشو مطرح کنه …

با خودش فکر کرد مطمئنا قرار نیست اونقدرام سخت باشه … و حقم داشت … کاری که کای ازش میخواست سخت نبود …. از نظر اون غیره ممکن بود …

با استرس درحاله کندنه پوسته لبش بود که متوجه نگاهه خیره ی کای روشون شد …

سریع دستشو کشید و سعی کرد خودشو جدی نشون بده … مثلا اون استاد بود و کای شاگردش … ولی گویا برعکس بود … اینم یکی از معایبه تو سن کم استاد شدن بود …

هیچ کدوم حرفی نمیزدن و این سکوت داشت آزارش میداد … دیگه کم کم میخواست خودش سره صحبت و باز کنه که کای به حرف اومد و با لحنی که آرامش توش موج میزد گفت

  • نیازی به اینهمه اضطراب نیست استاد … من که نمیخوام اذیتتون کنم … اصلا به قیافم میاد ؟؟

اینو گفت و با قیافه ی مصنوعی ای که سعی میکرد خودشو مظلوم نشون بده خیره شد به کیونگسو

  • اتفاقا بنظره من هرکاری از دستت برمیاد …

با این حرفش کای قهقهه ی بلندی زد

  • هههه … استاد … جوری حرف میزنید انگار میخوام بهتون تجاوز کنم …

و درحالی که زیرچشمی به عکس العمله کیونگسو نگاه میکرد با لحنه شیطانی ای ادامه داد

  • کی میدونه … شاید به اون مرحله ام برسیم …

کیونگسو با این حرف احساس کرد دیگه رفتاراش دسته خودش نیست … با غیض از رو صندلی بلند شد و داد زد

  • بس کنننننننن …. فکر نمیکنی این بازیه مسخره رو زیادی داری کشش میدی … ؟؟ تو اونکارو کردی … تو بودی که منو بوسیدی و حالا معلوم نیست بخاطرش از من چی میخوای …

کای ام مثله خودش از رو صندلی بلند شد و درجوابه تندخوییه کیونگسو با آرامش جواب داد

  • ازونجایی که به نظر نمیومد خیلی جنبه ی رک حرف زدن و داشته باشید ترجیح دادم تو لفافه حرفمو بهتون بزنم استاد … اما گویا شما حرفه صریح و ترجیح میدید …
  • آره لطفا … این مسخره بازیا رو تموم کن و رک وپوست کنده بهم بگو که چی ازم میخوای تا اون عکسای کوفتی رو از بین ببری .. ؟؟
  • ههههه از بین ببرم … ؟؟ .. نه استاد … اونا مدرکن …. و تا وقتی که من از شما سیر نشده باشم دسته من امانت میمونن

پوزخنده حرص درارش دوباره گوشه ی لبش جا خوش کرد …

کیونگسو بقدری گیج شده بود که بی اونکه بفهمه هرچی به ذهنش میومد و میگفت

  • وای خدا … یجوری حرف میزنی که انگار منو خریدی و من برده تم که بخوای ازم سیر بشی … چی تو سرت میگذره کیم کای ؟؟؟

کای کپی ای از عکسایی که به کیونگسو فرستاده بود و از جیبش درآورد و بعداز پرت کردنش جلوی اون گفت

  • آره میخوام بخرمت … ولی نه با پول …. بلکه با اینا ….

برای یه لحظه احساس کرد که زمان ایستاده … چی میشنید ؟؟؟ … نمیتونست حرفی که از دهنه پسره روبروشش دراومده بود و هضم کنه …

با چشمای گرد شده از تعجب و ناباوری گفت

  • چ … چی ؟؟؟ … ی … ینی تو …. ؟؟؟ …

دیگه کلافه شده بود … چرا این پسر انقدر احمق بود … هرکی دیگه بود تا الان صدباره فهمیده بود کای ازش چی میخواد … ولی اون ؟؟؟ … زیادی ساده بود …. یا شایدم … زیادی پاک …

با کلافگی دستاشو کوبوند رو میز و داد زد

  • آره آررررره … ازت میخوام برده ی من بشی ….

 

 

 

اومدممممممممممممم 

خوش برگشتم نه .. ؟؟  

چطور بود این قسمت ؟؟ خوشتون اومد یا نه .. ؟؟؟ 

دوستانی که کنجکاون راجبه اولین رابطه ی کایسو باید بگم که این اتفاق تو قسمت هفت میوفته 

ینی دو قسمت دیگه 

اینکه رمزیش میکنم یا نه رو قسمت بعدی راجبش بهتون میگم 

از الان استرس نگیرید .. نترسید … همتون میتونید بخونیدش … اذیتتون نمیکنم 

همونجور که شماها سر نظر دادن منو اذیت نکردید خدایی 

دوستتون دارم …. خواننده های خوبی هستید 

خخخخخخ 

خب دیگه 

من برم بازم بنویسم 

نظرا  80 بشه تا زودی بیام 

فعلا 

اون قلب کوشولوعه رم چی .. ؟؟ 

خودتون میدونید دیگه 

خدافظظظظظظظظظظ 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)

shaghi1 129 نظر 1 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
niloofar
مهمان

کای جان خیلی دیوثی گل من
وووششش

sarass
مهمان

وای چقدر خوب مینویسی کارت عالیه آدم دوست داره زود ادامه اش رو بخونه ممنون

sorour
مهمان

این کیونگی مثلا استاده هاا :huh: خب یدونه بزن تو سر کای بشونش سر جاش والااا :qorqor:
ممنون :heartme:

Mery
مهمان

کای زرنگ نیست کیونگسو سادس وگرنه میتونست حسابشو برسه :mazlum: :mazlum:

maryam_Drv
مهمان

من میخوام بشینم برای کیونگی عزا بگیرم :nish: :khande:

sara
مهمان

عاقاااا من دنبال قسمت چهارم…هرچی میگردم نیست..تروخدا یکی راهنمایی کنه.میخوام بخونم خووووو

mobina
مهمان

وات د هلللللل چقد خفن شد :becharkh: اما دلم واسه دی او سوخت :aaar:

Kamand
مهمان

قشنگگگگگگگ بود…کای شرور ترمیشودخخخ…طفلی کیونگ عررر :gerye:

카이수
مهمان
fazele
مهمان

اولین نویسنده ای هستی که از نظرا راضی هستی….چاکرتیم دربست….وقت شد میام ایشاالله بیشتر نظر میزارم…. :rose:

zahra f
مهمان

ممنون اونی عالی بود. heart heart heart heart heart

Sahar
مهمان

سلام من نتونسنم از اول داستان بخونم تعریفشم شنیدم وای جز این پارت نتونستم قسمتایه دیگه رو پیدا کنم ممنون میشه لینک کل قسمتا رو برام بفرسیین لطفااااااااااا ای دی من behi0073 ممنون میشم برام بفرستین aaaar bunny

nafas glam
مهمان

عالییییییی عالیییییییی aaaar aaaar aaaar
قسمت 7 اپ شده بود عایا؟؟؟؟
پس کووووشششش؟؟؟؟؟
کجااااااااستتتتت؟؟؟؟؟؟ 309

nafas glam
مهمان
ولگرد مجازی
مهمان

کایو دوست ندارمممممممممممممممممممممممممممممممممممم
154fs232528
خیلی چیزه ایششششششش
بیچاره کیونگی

ولگرد مجازی
مهمان

کایو دوست ندارمممممممممممممممممممممممممممممممممممم
309
خیلی چیزه ایششششششش
بیچاره کیونگی

honey
مهمان

وااااهای بی نتی بد دردیه aaaar من الان تازه این قسمتو خوندم عالی عشق مااااه نفسسس :heart: :heart: :heart: خیلی خوووووووب بووود heart

wpDiscuz