قسمت ششم فیک برده ی من … با کاپل کایسو 

قسمت ششم

 

  • هیچ غلطی نمیتونی بکنی کای …

بعداز این حرف با عصبانیتی که تا حالا تو خودش ندیده بود از اونجا زد بیرون

این پسر با خودش چی فکر کرده بود …. ؟؟ … که با یه سری عکسی که صورته من توش حتی واضحم نیست میتونه منو تهدید به همچین کاری بکنه ؟؟؟ … خوابیدن زیره یه پسر … ؟؟ اونم چی … زیره یکی از دانشجوهای خودش … ههه مسخره بود … همه چی از لحظه ی ورودش به این مدرسه مسخره بود …

با خودش میگفت که کای نمیتونه این کارو بکنه و جراتش و نداره .. وگرنه میندازمش .. آره تو شیمی میندازمش … غیراز منم با کسه دیگه ای نمیتونه شیمی برداره … پس باید دست از این تهدیدای مسخره و پوچش برداره …

اما تهه دلش خودشم میدونست که اون پسر … هرکاری ازش برمیاد … و از هیچی ترس نداره …

و بنظر میومد که روی تصمیمش خیلی مصممه …


دیگه نمیتونست تو خونه بمونه .. مرخصیاش دیگه داشت زیاد میشد و باید میرفت مدرسه … اما … توانه مقابله با کای و نداشت … اگر به تهدیدش عمل میکرد و عکسارو پخش میکرد چی ؟؟؟؟ .. اونوقت …

همین که به مدرسه رسید بهش گفتن که باید بره پیشه مدیر … استرس تمامه جونشو گرفت …

ینی کای عکسارو به مدیر داده بود … ؟؟؟ … نه نمیتونست اینکارو بکنه … ؟؟؟ … اون … نباید این کارو بکنه …

با رنگ و رویی سفید که کاملا معلوم بود یه چیزیش هست وارده اتاق شد و با دیدنه لبخنده مدیر که به صورتش میپاشید نوره امیدی تو دلش درخشید …

  • اوه اومدید آقای دو ؟؟؟ ( فامیلیه دی او )

کیونگسو تعظیمه نود درجه ای کرد و بالبخندی مصنوعی سلام کرد و بعداز تعارفی که آقای مدیر زد نشست رو صندلیه روبروش …

  • آقای دو یه خبری شنیدم ازتون

تنش یخ زد … کای بهش گفته بود … پسره ی آشغال ….

  • شنیدم تازگیا تو مهمونیه یکی از بچه ها شرکت کردید
  • آم … خب راستش …
  • میخواستم ازتون تشکر کنم …

چی … ؟؟ تشکر … ؟؟ …  فکر میکرد میخواد توبیخش کنه …

ولی چرا … ؟؟؟ … آخه اون که …

  • خیلی وقت بود که مدرسه میخواست رابطشو با بچه ها نزدیک تر بکنه … ولی چون تمامه استادا سن بالان و خب یجورایی حوصله ی سرو کله زدن با بچه هارو ندارن هیچ کدوم باهامون همکاری نمیکردن و همیشه سعی میکردن که فاصلشونو با دانشجوها حفظ بکنن … ههه .. خب میدونید درواقع حق دارن … بچه های مدرسه ی ما خیلی شیطونن و فقط منتظره یه فرصتن تا استادارو اذیت کنن …

کیونگسو از صمیمه قلب به این حرف باور داشت … و با تمامه وجودش این موضوع رو لمس کرده بود … گرچه … کاری که کای با اون میخواست بکنه از اذیت کردن گذشته بود … درواقع شکنجه ی روحی بود …

داشت با بی حوصلگی به بقیه حرفای مدیر گوش میداد که در زده شد و پشت سره اون کابوسه این چند هفتش پدیدار شد

کای با لبخندی که مخصوصه خودش بود اومد جلو و روبه آقای مدیر گفت

  • سلام آقای مدیر … اومدم تا اون بروشوری که برای المپیاده شیمی بود و ازتون بگیرم .. تصمیمم عوض شد … میخوام شرکت کنم …

مدیر با خوشحالی از جاش بلند شد و رفت طرفه قفسه های پشت سرش تا از بینه اونهمه برگه کاغذه مورده نظره کای و بهش بده …

درهمین حین کای به آرومی دستشو گذاشت روی شونه ی استاد شیمی و دمه گوشش با لحنه جذابی گفت

  • من اونقدرام صبور نیستما استاد … مهلتتون داره تموم میشه …

یاده حرفه کای توی آخرین لحظه ای که میخواست از ساختمون بیاد بیرون افتاد

(( دو روز بهتون وقت میدم استاد .. ولی بعدش .. نمیدونم ممکنه چه عکس العملی از خودم نشون بدم ))

مدیر همچنان درحاله گشتن بینه قفسه ها بود و  کیونگسو از ترسه اینکه نکنه دسته کای و روی شونه ی اون ببینه سریع از جاش بلند شد و دستش و پس زد … اما …

کای خودشو کشید پشته کیونگسو و دستاشو گذاشت رو پهلوش …

کیونگسو چشاش از تعجب گرد شده بود …. خودش و از بغله کای کشید بیرون .. اما کای سفت تر از قبل گرفتتش و این بار کیونگسو تونست تماس کمه پایین تنش و با باسنش حس بکنه …

خون تو صورتش دوید … بی اختیار با آرنجش زد توی شیکمه کای و ازش فاصله گرفت ..

و خوشبختانه همون موقع اقای مدیر برگشت و کای دیگه نتونست اذیتش بکنه ….

  • کای نمیتونم اون برگه ای که میخوای و پیدا کنم … با استاد دو برو به دفترشونو و از ایشون بگیر … باید داشته باشن …

چیییییییییی … ؟؟؟ … بدترین حرفی بود که میتونست اون لحظه بشنوه … کای تویه همین چندثانیه ای که باهم تنها بودن تا جایی که تونسته بود دستمالیش کرده بود … پس اگه قرار بود این چند ثانیه بشه چند دقیقه چه اتفاقایی میتونست بیفته … ؟؟ …

سعی کرد مخالفت بکنه و یجورایی بپیچونتش … ولی همون موقع کای گفت

  • اووو …. باشه پس من از ایشون میگیرم …. بفرمایید استاد

پسره ی عوضی جلوی مدیر تو بد شرایطی گیرش انداخته بود … اون استاده شیمی بود و اگر کای میخواست تو المپیاد شرکت کنه به این معنا بود که ازین به بعد قرار بود بیشتر همدیگه رو ببینن … بیشتر ینی واقعااااااااا بیشتر ….

بی اونکه اجازه بده کای بهش دست بزنه با غیض از دفتره مدیر اومد بیرون و رفت سمته دفتره خودش

تو دلش فقط به کای فحش میداد … و حتی اقای مدیر که اون برگه های کوفتی رو پیدا نکرده بود …

دره اتاقشو باز کرد و با قیافه ای اخمو صبر کرد تا اونم پشت سرش بیاد تو ..

کای ام با قیافه ای پیروزمندانه به آرومی وارده دفترش شد و بعداز بستن در بی اونکه بشینه رو صندلی منتظر وایساد جلوی میزش تا برگه هارو بگیره و اگر فرصتش پیش اومد یه ذره کرمم بریزه …

  • صبر کن الان میدمش بهت ..
  • عجله نکنید استاد .. من تا دلتون بخواد وقت دارم …

با حرص برگشت و نگاش کرد … اما درجواب نیشخندی دریافت کرد که ترجیح داد دیگه نگاش نکنه ..

یه دفعه چیزی به فکرش رسید … با خودش گفت اگر من اون برگه رو بهش ندم اونم نمیتونه تو المپیاد شرکت کنه و درنتیجه قرار نیست شب و روز ببینمش ..

واسه همین با موزی گری سرشو آورد بالا و گفت

  • شرمنده … برگه هام تموم شدن … انگار قرار نیست تو این مسابقه باشی کای ….

انتظار داشت کای الان عصبانی شه و با داد و بیداد و حتی زور اون برگه رو ازش بخواد … اما …

نمیدونست که پسره روبروش با سیاست تر از این حرفاست …

با حرکته دور از انتظاره کای که به آرومی شروع کرد به نزدیک شدن بهش … رفت عقب و پشتش با دیوار برخورد کرد …

دوباره شجاعتش و از دست داد و ترس اومد سراغش … الان اوله زنگ بود و همه ی بچه ها تو کلاساشون بودن … پس راهروها خلوته خلوت بود … به اضافه اینکه اتاق مدیرم اون یکی ساختمون بود … و اگر میخواست درخواسته کمک بکنه هیچکس صداشو نمیشنید …

کای به آرومی دستشو گذاشت کناره سرش رو دیوار و خم شد رو صورتش …

آب گلوشو با ترس قورت داد و باعث شد صدای کمی ایجاد کنه  … که نشون دهنده ی ضعف و ترسش به دانشجوی مقابلش بود …

کای دیگه با احترام باهاش صحبت نمیکرد

  • کم کم دارم احساس میکنم دو روز مهلتی که بهت دادم خیلی زیاده ….

عرق سرد نشست رو تنش …

پشت دستشو نوازش وارانه کشید روی گونه ی سرده کیونگسو و ادامه داد

  • نظرت چیه که همین الان جوابه قطعیتو بهم بدی … ؟؟؟

نه …. نه … بهش بگو نه … بهش بگو که با این کار مخالفی و بره گم شه … بهش بگو کیونگسو …

ندایی از درون بهش میگفت که کای و پس بزنه و این مسئله رو یه بار و برای همیشه تموم کنه .. اما … یه چیزه دیگه ام ته دلش میگفت که هنوز میتونه به داشتنه شغلش امیدوار باشه …

حسی بهش میگفت که بخاطره آینده ی خودشم که شده این فداکاری رو بکنه و … جوابه مثبت به کای بده … ولی … پس عزت نفسش چی میشد ؟؟؟ … میتونست با این کار کنار بیاد …؟؟  درآینده چطور میخواست ازدواج بکنه ؟؟ … این مسئله میتونست رو خیلی چیزا تاثیر بذاره … از جمله آینده ی جنسی ش …

کای دیگه نمیتونست صبر بکنه … کلافه شده بود …

با عصبانیت چونه ی استادشو گرفت بالا … زل زد تو چشماش و با جدیتی که تا حالا بهش نشون نداده بود گفت

  • کیونگسو … همین الان میخوام جوابتو بشنوم …

تصمیمشو گرفته بود … هرچند سخت اما … نمیتونست بقیه ی عمرشو با این ذهنیت پیشه بقیه که یه آدمه هوس بازه که با دانشجوهاش رابطه داره بگذرونه …

اگر اون عکسا پخش میشد … همه راجبش این فکرو میکردن …. و کیونگسو طاقتشو نداشت ….

تو یه لحظه لباشو از هم فاصله داد و گفت

  • اون برگه رو برات پیدا میکنم کای …

لبخنده کای دوباره به صورتش برگشت که کیونگسو آروم تر ادامه داد

  • و … فردا شب میارمش تو ساختمونه غربی …

با حرفه کیونگسو چشماش برقی زد و لبخندش پررنگ تر شد …

چونشو که محکم گرفته بود و ول کرد و به آرومی عقب رفت

  • فردا شب ساعته 2 منتظرتم … استاد …

و باز هم اون تاکیده خاص روی اون کلمه …. تنه پسره روبروش و لرزوند …

تمامه کارایی که قرار بود ازین به بعد بکنه بخاطره شنیدنه همین یک کلمه بود …

استاد ….

 

 

یوهووووووووووو 

خوبید الان .. ؟؟ شوک که نیستید .. ؟؟ 

میدونم این قسمت کم بود ولی عوضش قسمت بعد خاک بر سری داریم و زیادم هست 

برای قسمت بعد بهتون گفتم اذیتتون نمیکنم در صورتی که شماهام اذیت نکنید دیگه 

پس چی … ؟؟ 

نظرای این قسمت بدون این که کسی دوبار نظر بده میرسه 120 

منم رمزی ش نمیکنم 

به همین راحتی و خوشمزگی 

راجبه دوقلوی زشتم بگم که ماشالله انقدر سرعت عملتون رفته بالا تو نظر دادن .. نرسیدم هم این و بنویسم هم اون و ترجمه کنم 

وقتم کم بود 

ایشالله اگر رسیدم 

فردا میذارمش اونو

اگرم نه که پس فردا آپش قطعیه 

مطمئن باشید 

بعداز این میشینم پاش 

نظرا یادتون نره 

تحلیلای قشنگ قشنگ میخواما 

نظراتتون برای ادامه ی فیک حیاتیه 

خب دیگه من رفتم 

شمام اون قلب کوشولوعه رو که زدید بعدش برید 

قربونتون فعلااااااااااا 

خدافییییییییظ 

آهااااان راستی 

چون قسمت بعد خاک بر سری داریم 

خوب میشه اگر ازون پوسترای جوووووووونزی درست کنید بفرستید برام 

ممنون میشم 

@shaghayeghk

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)