هدر سایت
تبلیغات

fanfiction my tumult love(عشق جنجالی من)ep:14

سلاااااام عشقااااااا!

 

اومدم با آنچه گذشت و قسمت 14

 

اوه سحر کامبکیدددد جیغغغغغغغغغ:

 

ادومههههه:

 


خووووبین خوشین سلامتین؟؟؟؟؟

 

چ خبرررررر؟؟؟؟؟

 

اول از همه ممنوووووووونمممممممم از سارای عزییییییزمممممممممممم اجی عشقوی خودم بخاطر آنچه گذشت عالی ک برامون نوشته من واقعا خوشم اومد و ب شخصه همه چی یادم اومد.

 

و تشکر ویژه دارم از EARl عزیزم بخاطر پوستر قشنگی ک برام زد .

 

حتما اول انچه گذشتو بخونید.

 

بچه ها داریم ب قسمتای رمزی نزدیک می شیم.

 

هوای خودتونو داشته باشید.

 

اگ نظرا تا سه شنبه ب 100رسید قسمت 15رو اپ می کنم.

 

اپمون مرتب می شع جمعه و سه شنبه ها.

 

اگ شمام باهام سر نظرا راه بیاین.

 

بفرمایید بخونید:

 

آنچه گذشت:

عشق…..کلمه ای با هزاران هزار معنیه مختلف….واسه بعضیا شیرین, واسه بعضیا تلخ. واسه بعضیا یاد آور خاطرات خوب….واسه بعضیا یاد آور درد….بعضیا میگن عشقشون نامحدوده….تا بینهایت∞….بعضیاهم میگن عشق واسشون تعریف نشده است….البته دروغ میگن…مگه میشه تو نیمه خودتو ببینی و قلبت واسش نتپه….مگه میشه قلبی که عاشق نیست بتپه؟!؟!؟!

درسته عشق همه شبیه هم نیست…اما همه عشق رو چشیدن و حداقل یبار تو عمرشون عاشق شدن…..بعضیا آروم و بیدردسر….بعضیا رویایی…..بعضیا هم….”جنجالی”

—————————————————————

صدای آه و ن//ال//ه های ش//ه//و//ا//ن//ی//ش تو اتاق پیچیده بود…….دستاش رو نوازشگونه رو گونه سهون کشید و به ل//ب//اش زل زد:به عشق اعتقاد داری؟؟؟

چشماشو بست و با صدای وحشتناکی گفت:نه

———————–

سهون زانو زد و روی زمین نشست…..بک دستاشو گرفت و داد زد:لعنتی…اون کابوس دیگه تو زندگیت نیست…..

سهون آروم شد….به چشمای بک زل زد و گفت: آره…..اون دیگه نیست……

حرف عشق که میشد سهون بر میگشت به قبل…..روزی که همه چی تموم شد…….روزی که روحش مرد……

———————–

“اون” از عشق سهون به خودش مطمئن بود….اون میدونست سهون خالصانه می پرستش و از این بابت همیشه خوشحال بود…..خوشحال بود که فریب دادن سهون از بقیه راحت تر بود……

-لعنت…لعنت به منی که باعث شدم سیگار دست بگیری…..

“اون” نقششو خیلی خوب بازی میکرد…..دل سهون طاقت نیاورد……

-هیش…….گریه نکن….گریه نکن که با هر قطره اشکت یه ترک رو این قلب بی صاحابم میزاری…..

“اون”به چشمای سهون زل زد:کی گفته این(دستشو رو قلبش گذاشت) بی صاحابه؟؟ صاحابش منم…..

***************************

-آه///ه//ه//ه//ه//ه//ه……..

-ج//و//و//و//و//و//و//ن……

-کاااااااااااای……..تو نمیتونی حتی تو یه محیط فرهنگی هم جلو خودتو بگیری؟؟؟

سهون:تو هیچ میدونی با کی در افتادی؟؟

کای:با جیگری مثل تو……

سهون کای رو هل داد و سمت دستشویی دوید..

کای:طعم ل//ب//ا//ش فوق العاده بود…..

-واااااااای کای……واستون اسمم گذاشتن …..”سکای”

—————————–

-س…سهون…من ازت معذرت میخوام….

-معذرت خواهی تو چیزی رو عوض نمیکنه…..

-میدونم کار اشتباهی کردم..معذرت میخوام….میشه منو ببخشی؟! من دلم نمیخواد دل کسیو بشکنم….وقتی اشکاتو دیدم…..

—————————

کای سهونو به دیوار کوبید:از روز اول عاشق ل//ب//ا//ت شدم….

جاشونو عوض کردن, ن//ا//ل//ه کای تو دهن سهون خفه میشد…..:چرا بهم خیانت کردی؟

-آه//ه//ه//ه//ه……..آی/ی/ی/ی/ی……کدوم پسره؟؟؟ ….سهون….تو ….از کی…..آی/ی/ی/ی/ی/ی/ی….حرف میزنی؟؟؟

-یادمه همیشه میگفتی زندگیتم……میشه یبار دیگه اون دروغ شیرینو بگی؟؟؟؟

-دوست دارم……تو زندگیمی…..

دروغی که نباید گفته میشد…..

————————-

-آی//ی//ی/ی/ی/ی/ی/ی…….!!!!!!

O_oبلاخره ک//ر//د//م//ت!!!!!! –

————————-

سهون…..سهونی…..تروخدا پاشو……سهونی قهر نکن……-

-کی به تو اجازه داده بیای تو این اتاق؟؟؟؟ بیروننننننننننننن

-چطور وقتی اینجوری جلو چشمم پر پر میشه برم بیرون؟؟؟؟؟

-دلیل پر پر شدنش تویی…….تووو!!!!!! از ت فوبیا داره!!! دلیل بد شدن حالش تویی, برو بیرون!!!!!

همزمان با افتادن گل سرخ, قطره اشکی از چشمش چکید…..همه چی خراب شد…..همه چی…..

————————-

-فکر کرده با گل و کادو, کار احمقانش یادم میره…..

-اون بیچاره به اندازه کافی تنبیه شده….

-اون باید بفهمه با من چیکار کرده….

-اما اون خیلی گریه کرد…

-به درک…..

-وانمود نکن وقتی گریه میکنه هیچ حسی نداری…….اوه سهون! تو دوستش داری..!!

-نه!

-دروغ نگو!

-نه!

-با خودت رو راست باش,…..تو بهش کشش داری…..

-باشه باشه …… تو راست میگی…..من دوستش دارم, خوب شد؟؟؟ …..میبخشمش……

————————-

یک هفتس ندیدمش……. دلم به قدری براش تنگ شده که حتی یه پرتوی نورم از شکافش رد نمیشه….

——————

از دوری اون چشمای خمار دارم به جنون میرسم……آخه اون لعنتیا چه میفهمن؟؟؟ من عاشقشم….عاشق……حتی اگه اونم منو نخواد کوتاه نمیام…..

سویشرت و سویچ ماشینو برداشت و بی وقفه سمت در رفت…….لبخند بزرگی زد و از لابی بیرون زد ولی با دیدن فرد روبروش خشک شد….

-تو اینجا چیکار میکنی………؟؟؟؟؟

-دلم برات تنگ شده بود…….عشق قدیمی …….

—————–

خیلی با خودش کلنجار رفته بود تا اینکارو نکنه اما در آخر احساس به عقلش پیروز شده بود…..به برج بزرگ “کیم”رسید و به پارکینگ رفت…..

اما با دیدن صحنه روبروش خیلی ناگهانی رو ترمز زد……باورش نمیشد….کای داشت کیو م//ی//ب//و//س//ی//د؟؟؟؟؟

قلبم وحشتناک تر از همیشه خودشو به سینم میکوبید ….حس بدی داشتم …….خیلی بد…. انگار بدنم نمیخواست اجازه بده برم جلو

——————————

سعی کردم استرسمو ندید بگیرم…. یه لبخند مصنوعی زدمو دست به چونه منتظر موندم…

-کجایی وروجکم؟؟؟

——————–

از شدت ش//ه//و//ت ملافه رو تو دستام مشت کرده بودم و ن//ا//ل//ه میکردم…..زن و مرد فرق نداره …. هم میدم، هم م//ی/ک//ن//م….دنیا ساخته شده واسه لذت…. پس چرا ازش استفاده نکنم…هوم؟!؟!

———————

خشکم زد….

قلبم نمیزد….

مگه میشد؟؟

فرشته ی تخس من کیو می//ب//و//س//ی//د….

من همونجا مردم……. احساس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم….. چشمام سیاهی رفت و دو زانو رو زمین افتادم…

——————–

نفسام به شماره افتاده بود….. تپش های قلبم هر لحظه کندتر از قبل میشد…..

صدای جیغ بکهیون تو گوشم پیچید

-بک بک…. خوابم میاد…..

-نخوابی سهونا، نخوابی….. تروخدا چشماتو نبندی…

-دا…. داره می میره….بیا….

———————-

-لعنتیا چیکار میکنین؟؟ دست از سر سهون من بردارین….سهون من بدون تو می میرم….ما باید بریم ل//ب دریا…چادر بزنیم…. تو ماهو نگاه کنی من تورو…..من هنورز بهت نگفتم پیشی کوچولو….. س..سهونم….نرو…..

———————-

تو این یه هفته ل//ب به غذا نزده بود و لب//اش رنگ لبخند رو به خودشون ندیده بودن…. این یه هفته واسش مثل یه سال گذشته بود… شاید همه فکر میکردن دیوونست ولی اون دیوونه نبود…… اون عاشق بود…… یه مجنون درد دیده…..

***************************

سهون با صدای لرزونی گفت:بهم قول میدی هیونگ قول میدی من زود عمو شم؟؟

بک بریده بریده گفت:قول میدم سهون….قول میدم….

——————

بک که حسابی سردش بود بی هوا سمت چانیول رفت و دستاشو تو جیب کاپشن چانی فرو برد..:من خیلی سردمه! میشه بریم تو چادرت صحبت کنیم؟؟

دلیل کوبیدن بی وقفه قلبش به قفسه سینشو نمی فهمید….فقط خیلی آروم و با لکنت گفت:البته…..بفرمایید!

——————–

چانی دستشو رو شونه بک گذاشت و گفت:این آقای محترم! ناظم جدید مدرسه هستند!

-چیییییی؟؟؟؟؟!!!!!!

———————-

-تو خیلی پسر خوبی هستی! درسته شیطونی, لجبازی, بچه ای, مزاحمی, حاضر جوابی ….ولی بازم دوست داشتنیی….خوب خودتو تو دلمون جا کردی….اینقدر با نشاط و پر انرژی باهاشون حرف میزنی که بعضی وقتا به انسان بودنت شک میکنم….مگه تو غم نداری؟؟؟ هه….سوال مسخره ای بود….. هیچکس تو این دنیا بی غم نیست….شاید وقتی تنها بودی تونستم رازتو بفهمم…

———————-

-بابایی؟؟

-چیشده عشق بابا؟؟

-بابایی؟ تو چرا همیشه گریه میکنی..؟!

-خب….چون هیچوقت بابای واقعی نمیشم….

هق هق هاش تو فضای راهرو طنین میانداخت, قلب چان درد میگرفت…..نمیدونست چرا ولی از غم این پسر غمگین میشد….

———————-

-چانی تو….دوست داری پدر شی؟؟؟

-آره مسلما هر پسری آرزوش شنیدن کلمه بابا از زبون فرزندشه

-اما من به این آرزوم نمیرسم…..من از لذت شنیدن کلمه بابایی محرومم….من نمیتونم رو سر دخترم دست بکشم….به پسرم بگم پشتشم…..

———————-

-بکهیون! شما ناظمی…..فکر نکنم بهت اجازه داده باشم اینقدر راحت باهام حرف بزنی….شنیدید چی گفتم جناب بیون؟؟؟

-بله آقای پارک…….

-آقای پارک, مگه شما مدیر این مدرسه نیستید؟؟؟

-تو به چه حقی رو بچه های مردم دست بلند میکنی….؟؟؟؟

-مثل اینکه یادتون رفته…من ناظم این مدرسم….دارم وظیفمو انجام میدم آقای مدیر….داریم با بچه ها میریم شهربازی…اومدید با من تماس بگیرید…..

——————–

-ولم کن…..ولم کنننننن…..تروخدا….من غلط کردم….من دیگه اینجا نمیام ……

-هیششششش گریه نکن ترسو…..من اینجام…..اخه جوجه چرا قلبت اینقدر تند میزنه؟؟؟؟

-چان تروخدا منو ببر بیرون…

-منو میبخشی بک؟؟؟؟

+شما دونفر به جرم ه//م//ج//ن//س بازی در این تالار بازداشت هستید….

——————-

-خب ما خیلی وقته ازدواج کردیم….

-ازدواج؟؟؟!!!!!

-آره و کنار هم خیلی خوشبختیم, مگه نه چان؟؟

-بک عزیزم…..مشکلی هست؟؟

-نه نه……تو باشی همه چی خوبه…..

-شاهزاده خانم تشریف نمیارن.؟؟؟؟

-تو الان چی گفتی؟؟؟

-هیچی هیچی….شما که خیلی مردی…..

-از من سوء استفاده میکنی……دارم برات پارک چانیول……

——————–

در حیاط رو بست و یک رو به آغوش گرفت

-اینجا؟؟؟؟

-تا هفت اینجا باش…..هفت بشه هفت و یک دقیقه رات نمیدم….

-ولی…..

-چیزی گفتی بیون؟؟؟

-نه…..هیچی…….چانیولللللللللل!!!!

-بله؟!؟!؟!

-مرررررررررررسی…..! :-)

———————–

-چانا….چانا..ترو خدا بیا….. سهون…. سهون….

———————-

-تو این یه هفته حال هیچکدوممون خوب نبوده…. نمیتونم ببینم کسی که خالصانه عاشقشم داره ذره ذره آب میشه….. تو بغل من سرش رو سینم بوده و اشکای داغش رو قلب عاشق من ریخته و ذوبش کرده…. می ترسم…. میترسم کسی که منو دیوانه وار عاشق خودش کرده عاشق سهون باشه……

-چانا…. قلبت تند میزنه…

-بلاخره بیدار شدی کوچولو؟

-یووووولی… تو نباید بزاری کسی تو بغلت بخوابه…

-چرا؟

-چون من دوست ندارم…

————————

-چانا… تا حالا عاشق شدی؟

-میشنوی بکهیون؟؟…. صدای قلبمو…

-میشنوم چان…میشنوم…

-قبولش میکنی؟؟

-قبولش میکنم…

**********************************

با صدای برخورد قطره های آب به چتر چشماشو باز کرد…..لیوان قهوشو خورد و میخواست دور بندازش که متوجه یادداشتی که ته لیوان بود شد….

:تو قلب مهربونی داری که هرکسی آرزو داره یه جای کوچیک توش داشته باشه….این مهربونیته که همه رو عاشق خودش کرده…..هیچوقت خودتو بخاطر داشتن قلبی به این مهربونی سرزنش نکن…..

لبخند بی جونی زد….اون پسر کی بود؟؟؟

—————-

-خیلی بهت میاد….

هول هولکی شالگردنو از گردنش باز کرد

-آاااااا…..ممنون واسه اونروز ..خیلی…..خیلی گرمم کرد…..

-هدیه رو پس نمیگیرن….:-)

-هی لعنتی….چته…؟؟؟ یکم آرومتر……آرومتر…..بی جنبه!!! قرار نیست با دوتا نگاه و یکم نزدیکی خر شی!!! قوی باش!!!

—————-

کریس مضطرب شونه های سوهو رو گرفت و گفت:منو ببخش خب….فقط هر کاری کردم همکاری کن, خب؟؟؟؟؟

بدونه دونستن سر تکون داد و چند لحظه قبل از باز شدن در ل//ب//ای کریس رو ل//ب//ا//ش قرار گرفت…..

—————–

کف زمین افتاده بود…..فریاد بلندی کشیدم, ضربه محکمی به سرم خورد و دیگه هیچی نمیدیدم…..تنها صدایی که قبل از بسته شدن چشمام شنیدم صدای کسی بود که سه سال منتظرش بودم ……..

-سوهووووووووو!!!!!!

-ک…کر….کریس….

و بعد سیاهی محض

——————-

-سوهویا؟؟….میشه چشماتو باز کنی؟؟؟ میشه منو ب//ب//و//س//ی تا باور کنم اینا رویا نیست؟؟؟ …….. ازت خواهش میکنم……

-قول…..قول میدی همینجا بمونی تا بیدارشم ؟؟؟ هروقت بیار شدم برو …..باشه؟؟؟ فقط الان ترکم نکن…..

-قول میدم……

——————

میخواست بپرسه چرا رفت…..چرا تو اوج رابطشون رفت…..چرا وقتی تموم دنیاش شد رفت…..چرا وقتی دلیل زندگیش شد رفت……چرا قبل از اینکه اولین دوست دارم رو از زبونش بشنوه رفت……..

——————

-میدونی وقتی رفتی من چی کشیدم؟؟

-کریس ……ما….نمیتو…..

-هیسسس.

….هیچی نگو….دیگه از دستت نمیدم……

——————–

-هیونگ چرا بهم نگفتی؟

-چیو بک؟

-از کی دوباره اینقدر داغون شدی؟؟؟

“از وقتی با بی رحمی تمام برای دومین بار رها شدم…..”

———————

صدای خنده دو نفر بود…یکی سوهو و اون یکی….

-م//م//م….نکن…..تو حق نداشتی منو م//س//ت کنی آقا خوشگله….

-تو خیلی خواستنی هستی عشقم….

نفهمیدم چی شد که گونه هام خیس شد….. اگه ماله من نیست باید با چشمای خودم ببینم…. زانو هام سست شد…سرمو پایین انداختم تا نبینم….

صدای خنده ها و آ//ه و ن//ا//ل//ه هاش مثل یه چاقوی تیز تو قلبم فرو میرفت….. سرمو بالا آوردم که نگاهم تو نگاه وحشتزدش گره خورد…. نگاهی که عاجزانه میگفت: نجاتم بده…

-هی تو، داری چه گ//هی میخوریییییی؟؟؟؟

**************

My tumult love

Ep:14

جلوى آیینه ایستاد و لباس سبز رنگو ب کمک پرستار تنش کرد.حتى قدرت بالا آوردن دستاشم نداشت.ب محض بالا آوردنشون درد وحشتناکى رو تو ساق و مچ دستش حس مى کرد. فقط براى چند ثانیه،بالا مى موندن و بلافاصله پایین میوفتادن.ب چشماى خسته و بى حالش زل زد.

بى توجه ب پرستارى ک با گریه،بنداى لباسشو مى بست…

تواون بیمارستان،  همه واسه کاى نگران بودن،الا خودش.

حتى نگران تر از سهون.

همه ب شکلات  مظلوم  و عاشق بیمارستان دل بسته بودن.همه مراقبش بودن و از دیدن مرگ تدریجیش تو تنهایى خودشون اشک مى ریختن…

دیدن اشکا و غم چشماى کاى،دل هردلسنگیو ذوب مى کرد.

آخه مگ یه آدم،چقدر مى تونست دووم بیاره؟.

این سوالى بود ک همه از خودشون مى پرسیدن…

پرستار پیر و مهربون،با همون چهره ى چروکیده و دل نشینش،موهاى سفیدشوپشت گوشش گذاشت و در حالى ک سعى مى کرد اشکاشو از کاى مخفى کنه لبخند مادرانه اى تحویلش داد:

“بستن بندات تموم شد پسرم،مراقب خودت باش”

چند بار آروم ب شونش زد و از اونجا خارج شد.دل مهربونش،طاقت دیدن اینهمه دردو نداشت.

ب محض خارج شدن پرستار،دستاشو زیر آب برد و چند بار ب صورتش پاشید.

از دیدن چهره ى خودش وحشت کرده بود.

گودى و سیاهى زیر پلکاش،پوستى ک طراوت خودشو از دست داده بود،چشماى خسته و بى حال،ل//ب هاى سفید،گونه هاى بى رنگ….

اینا از کاى یه مرده ساخته بود.اما،این فقط جسمش نبود ک مرده بود،

در واقع،روحش مرده بود،

قلبش مرده بود…

با خودش فکر کرد:

“اگ سهون منو اینجورى ببینه چى؟ازم بدش نمیاد؟نمى گه زشت شدم؟اگ بدش بیاد چى؟اونموقع نمى گه تو با چه اعتماد ب نفسى اومدى مى گى منو دوس دارى؟قلبمو نمى شکنه؟؟؟ردم نمى کنه؟؟؟”

حتى از تصور لحظه اى ک سهونش،عشقش،کسى ک بخاطرش ب این روز افتاده بود،ردش کنه،رعشه ب تنش میوفتاد.

آخه مگ مى تونست؟مگ مى تونست نبود سهونو تاب بیاره؟

قلب بى تابش ،تحمل دردى دوباره رو نداشت.

آخه تقصیر خودش نبود.

تقصیر دلش بود…

تقصیر قلبش بود.

قلب بى جنبه اى ک وسط اینهمه آدم،

ب “پرنس یخى”خونه داده بود… 

اگ سر و وضعش بد بود،تقصیر خودش نبود!

عاشق بود.

آخه کدوم عاشقى مى تونه وقتى عشقش رو تخت بیمارستان داره مى میره ب فکر سر و وضعش باشه؟

اصلا مى تونه ب خودش فکر کنه؟

یا اونقدر درگیر هواى عشقش شده ک ب چیزى جز اون لحظه اى فکر نکنه؟

سراسیمه از توالت  بیرون رفت.دلش طاقت نمیاورد.با یکم کلنجار رفتن با بندای نچندان سفت،روپوش سبز رنگو در آورد و رو چوب لباسى مخصوص گذاشت.

با خودش فکر کرد:

“اگ سهونم همون موقع از خواب بیدار شه چى؟اونوقت نمى ترسه اگ منو اینجورى ببینه؟”

ب سمت اتاقى رفت ک مى دونست چانیول و بکهیون تو این یه هفته اونجا بودن. 

دو تا تقه ب در زد…

پنج ثانیه…

ده ثانیه…

چند تقه ى دیگه…

بیست ثانیه…

یک دقیقه…

این احتمالو داد ک حتما خوابن.پس خودش دست ب کار شد و درو باز کرد.

اما،

از دیدن صحنه ى رو ب روش،خشکش زد!

بک هیون رو تخت خوابیده بود و چانیول در حالى ک روش خیمه زده بود ب سختى ل//ب//اشو ب بازى گرفته بود.

دستشو رو قلبش گذاشت و سعى کرد دردى ک تو سینش پیچیدو نادیده بگیره…

چقد دلش مى خواست یه روزى،قبل از اینکه سهونو رو تخت بیمارستان ببینه،باهاش م//ع//اش//قه داشته باشه.

چیز زیادى نمى خواست،

فقط یه ب//و//سه!

بوسه هم کافى بود…

در حالى ک جسم  و روح کاى،خیلی خیلى بیشتر از یه ب//و///س//ه مى خواست.

اما قلبش ب همون ب//و//س//ه هم راضى بود…

بدون اینکه بخواد،یکى از رویاهایى ک با سهون تو ذهنش نقش بسته بود رو تصور کرد.

یه شب بارونى،درحالى ک دسته ى چتر تو دست کاى و دست آزاش تو دست سهونه،با هم قدم مى زنن..

با هم مى خندن و از عشقشون مى گن.سهون عطسه مى زنه و کاى از روى عشق دسته ى چترو ول مى کنه و پالتوشو در میاره و دور شونه هاى سهون مى پیچه.نگاهش تو نگاه شیطون عشقش گره مى خوره و هواسش از باد و چتر پرت مى شه.

چترو باد مى بره!با هم مى خندن و مى دوند تا یه درخت پیدا کنن.

سریع زیرش پناه مى گیرن و مى شینن.سهون سرشو ب شونه ى کاى تکیه مى ده و حس امنیت وجودشو پر مى کنه. 

سرشو خم مى کنه و ب ل//ب هاى کبود و یخ زده ى,سهون زل مى زنه و خیلى آروم ل//ب//اى داغشو بهشون مى رسونه…

ب خودش ک اومد،پشت در اتاق،بى توجه ب چشم هایى ک بهش خیره بود،نشسته بود و ب یه نقطه ى نامعلوم نگاه مى کرد و آروم آروم اشک مى ریخت.

اگ یه وقت،سهونش از خواب بیدار نشه چى ؟

دستشو ب دیوار گرفت و پاهاى سستشو حرکت داد.دست آزادشو سمت جیبش برد و سوویچ ماشینشو لمس کرد. 

تصمیم گرفته بود یکم ب خودش برسه.

ک مبادا عشقش از دیدنش بترسه…””

…my tumult love…

=kris pov=- هی تو داری چ گهی می خوری؟؟؟؟

با صدای دادم هر دو سمتم برگشتن…سعی کردم ب سوهو نگاه نکنم،چون می دونستم تحت هر شرایطی،با نگاهش آروم می شم..و الان،نمی خواستم…نمی خواستم عصبانیتم خاموش شه…

کتمو در آوردم و پریدم تو آب..شلوارم تو پام سنگینی می کرد اما کی بود ک اهمیت بده؟؟؟باتمام انرژیم شنا می کردم انگار بهم گفتن فردا می میری و این آخرین باریه ک رنگ آب و استخرو می بینی…

اما من شنا می کردم واسه گرفتن سهمم…واسه این ک این دفعه هیچ رقمه نمی خواستم از حقم بگذرم…سه بار گذشتم اما این دفعه نمی گذرم….قلبم  خیلی تند می زد…انگار میخواست سینمو سوراخ کنه و بزنه بیرون…بزنه بیرون و ببینه کسی ک اینطوری براش می زنه چقدر راحت بدنشو ب حراج گذاشته…اینقدر تو فکر بودم ک متوجه نشدم یکی داره خلاف جهت من سمتم شنا می کنه…اما دیگ واسه تغییر جهت دیر بود..محکم ب هم خوردیم…سرمو آوردم بالا!به به طمعه خودش افتاده تو دام…چون تغریبا عمق زیادو رد کرده بودم تو عمق یک متری ایستاده بودیم و پاهای هر دومون رو زمین بود…لی با چشمای قرمزش بهم زل زده بود…بدون هیچ حرفی گردنشو با دستام گرفتم…دلم می خواست همونجا خفش کنم….خفه…سرمو بردم نزدیک تر…نفسام بلند و کشدار شده بود.زیر لب با صدایی ک از شدت عصبانیت دورگه شده بود زمزمه کردم:

-تو…توی عوضی،با چ جرعتی ب عشق من دست زدی؟؟؟؟

صدام رفته رفته بلند تر می شد..اصلا متوجه کاری ک می کردم نبودم…من عملا داشتم یکیو خفه می کردم اما انگار ب جنون رسیده بودم…دستاشو رو دستام قفل کرد …صورتش کامل قرمز شده بود ..بریده بریده با صدایی ک از ته چاه درمیومد گفت:

لی:و..ولم…ولم کن…

دستامو محکم تر فشار دادم و تغریبا داد زدم:

-ولت کنممممم؟؟؟هاااان؟؟؟جواب بده؟؟؟داری می میری نهههه؟؟؟؟می بینی چقد نفس کشیدن سخته؟؟؟می بینیییییی؟؟؟؟اونموقع ک ل//با//ی کثیفتو ب بدن فرشته ی من می زدی،منم نمی تونستم نفس بکشم..ببین مثه الان تو…داشتم خفه می شدم..واسه اکسیژن بال بال می زدم…واسه اکسیژنمممممممممم!همون اکسیژنی ک تو باهاش ل//ا//س می زدی…

لی:دا..دارم…دارم خفه…خفه می شم…

-حقته…آره توی عوضی حقتههههههههه….باید بمیری…بمیرریییییییییی!

فشار دستام هر لحظه بیشتر می شد و  رنگ لی بیشتر ب کبودی می رفت…همه ی عصبانیتمو تو دستام خالی کرده بودم..اون لحظه ب هیچی جز کشتنش  فکر نمی کردم…اما..اما شنیدن صدایی ک محتاجش بودم منو ب خودم آورد…

سوهو:کریس…

نه نه صدام نکن…الان صدام نکن…

سوهو:کریسسسس…

خود ب خود دستام شل شد…صدای لرزونش مثه آب رو آتیش خاموشم کرد…آرومم کرد..داغونم کرد…همه ی خشمم…همش درد شد..درد شد و منو کشت…برای چندمین بار؟؟؟نمی دونم…

برگشتم سمتش…نگام ک تو نگاه غمگینش گره خورد،همه چی یادم رفت..یادم رفت ک داشت چیکار می کرد…یادم رفت ک داشت یکی دیگ رو می ب//و//س//ی//د…یادم رفت ک بدنی ک مال من بودو ب یکی دیگه می داد…همه رو،همه رو یادم رفت…بازم بخشیدمش…واسه چندمین بار؟؟؟نمی دونم…

محو چشماش بودم ک درد وحشتناکی ب شکمم وارد شد…محکم ب لبه ی استخر خوردم…هنوزم نگام تو نگاهش قفل بود…انگار آخرین لحظه های زندگیم بودو و من دوست داشتم تو دریای چشماش غرق شم…

نفهمیدم…نفهمیدم لی کی بهم رسید..نفهمیدم کی مشت اولو تو صورتم زد…دومی هم نفهمیدم…سومی هم همینطور…من حتی مزه ی خون تو دهنمو هم نفهمیدم…حتی گرمی خون بالای لبمو حس نکردم…ضربه ها ادامه داشت اما صدایی نمی شنیدم…فقط یه صدا تو گوشم بود…خنده های گلم…چشمام فقط چشمای یکیو می دید…چشمای عشقم ک ابری شده بود…صدای فریاد های بلندش تو گوشم می پیچید اما نمی دونم چرا صدای خنده هاش بلند تر بود…

با اینکه مست بود اما سر لی داد می زد:وولشششش کن ل//ا//ش//ییییی!ولش کنننننن.ب چ جرئتی دست رو عشق من بلند کردی هااااا؟؟؟

احساس کردم نفسم بند اومده…سوهو…سوهو الان چی گفت؟؟؟لبای داغونمو ب سختی باز کردم …صدام بی شباهت ب ناله نبود:

-ع..عش..عشق..عشقم؟؟؟

حرفم با مشت بعدی لی ب شکمم قطع شد…ب سرفه افتادم…همراه سرفه هام خون بالا میاوردم…آب استخر رفته رفته قرمز تر می شد…با صدای بلند سوهو هر دومون ب خودمون اومدیم:

سوهو:چیههههه؟؟تعجب کردیییی؟؟؟؟؟تعجب کردی کریس وو؟؟؟آره من عاشقتم..می فهمی؟؟عااااااشققق!

-من..من خوابم…مگ نه؟؟؟

لی از م//س//تی بیهوش شد و لبه ی استخر افتاد..سوهو فاصلشو با من کمتر کرد اما هنوزم ازم دور بود.

بازم داد زد:

سوهو:خووووواب؟؟؟؟؟کی گفته خوابییییی؟؟؟؟لعنتی توخواب نیستی می فهمیییییییی؟؟؟خواب نیستیییییییی!من عاشقتم..عاشقتم کریس وو…عاشققققققق!

نمی تونستم…نمی تونستم اینهمه شک رو تنهایی تحمل کنم…بلاخره گفت..بلاخره جمله ای ک اینهمه وقت محتاج شنیدنش بودمو گفت…باورم نمی شد،ینی..یعنی سوهو،عاشق منه؟؟؟یعنی عشقم هیچوقت یه طرفه نبوده؟؟؟پس چرا؟؟؟چرا ولم کرد؟؟؟؟

یه آن ب خودم اومدم و دیدم قلبم ب تپش افتاده،بدنم داغ شده و چشمام داره بسته می شه…توی یه گرمای آشنا غرق شدم….یه عطر آشنا تو ریه هام پیچید…صدای ضربان قلبی تو گوشام پیچیده بود ک آشنا بود…هه…آروم شدم…بازم آروم شدم…بازم با آغوش کسی آروم شدم ک هر بار بدتر از قبل ازش ضربه خوردم…اره من هر دفعه ازش ضربه خوردم…پس بیدار شدم…از این رویای محال دل کندم…محاله عاشقم باشه محاله…اگ عاشقت بود پست نمی زد کریس وو…

دستامو ب زور ب قفسه ی س//ی//ن//ش تکیه دادم و هلش دادم…اشکام می ریخت…دیگ واسم مهم نبود…اون اینهمه منو شکسته بود…اینهمه غرورم زیر پاهاش له شده بود …دیگ فرقی نمی کرد….دیگ برام هیچی مهم نبود…یکم ازم فاصله گرفت…اشکای اونم رو صور تش بود….دوباره شکستم…این عادت قلبم بود…عادتش بود ک با هر بار دیدن اشکاش بشکنه…و ترک یه عادت آسون نبود…صدام می لرزید…کنترل لرزشش سخت بود…

(اینقدر کلمات رو محکم میگفتم که آب دهنم با خون بیرون میزد ولی بازم اهمیت نمیدادم)-چی؟؟؟؟چی داری می گی؟؟؟می گی عاشقمی؟؟؟؟عاشق؟؟؟تو اصلا می دونی عشق یعنی چی کیم جونمیون؟؟؟می دونی؟؟؟؟ دِ حرف بزن لعنتی….چرا حرف نمی زنی ها؟؟؟اگ عاشقمی چرا الان داری می گی ؟؟؟چرا الان؟؟؟مگ وقت برای اعتراف کم بود؟؟؟چرا دو سال پیش ترکم کردی ؟؟؟چرا رفتی؟؟؟؟مگ عاشقم نبودی؟؟؟چرا هیچی نمی گی؟؟؟؟

صدای گریه هامون با هم قاطی شده بود… هنوزم قلبم بهم می گفت برم جلو و بغلش کنم…برم و آرومش کنم..اما،کی منو آروم کنه؟؟؟مگ من آدم نیستم؟؟؟مگ من دل ندارم؟؟؟

بدتر داد زدم:

-چرا؟؟؟؟چرا اونروز تو هتل؟؟؟؟چرا هر باری ک بهت گفتم دوستت دارم،چرا هیچی نگفتی؟؟؟چرا؟؟؟چرا جوابم فقط سکوت بود؟؟؟مگ عاشقم نبودی؟؟؟چرا نگفتی؟؟؟؟چرا اونجا نگفتی؟؟؟؟چرا اشکامو دیدیو نگفتی؟؟؟؟هان؟؟؟جواب بده…

دستاشو دور گردنم حلقه کرد و بهم چسبید….دستام خود ب خود دور کمرش پیچید…ب خودم فشارش می دام…سفت و محکم…دست خودم نبود….عاشقش بودم…صدای قشنگش تو گوشم پیچید:

سوهو:تو فکر کردی برای من آسون بود؟؟؟تو فکر کردی برام راحت بود قلبمو پیشت بزارم و برم؟؟؟فکر کردی گذشتن ازت راحت بود؟؟؟؟نبود کریس…واسم راحت نبود…

هق هقام شدت گرفت…محکم تر ب خودم فشارش دادم…تحمل لرزیدن صداشو نداشتم…

-چرا؟؟؟پس چرا اینهمه سال باعث عذاب هر دومون شدی؟؟؟تو می دونی من تو نبودت چی کشیدم؟؟؟می دونی چی ب سرم اومد؟؟؟

آروم ازم جدا شد…دستاشو دو طرف صورتم گذاشت…یه لحظه پیشونیم داغ شد…ل//ب//اش رو پیشونیم بود…یه لحظه احساس کردم اینقدر آرومم ک حتی نفس نمی کشم…شده بودم یه پر کاه…یه پر کاه ک تو آسمون بلاتکلیفه…یه پر کاه ک جاذبه ی زمین آخر زمین گیرش می کنه…چرا؟؟؟چرا نمی تونستم تا ابد توآسمون بمونم؟؟؟چی می شد اگ جاذبه ای نبود؟؟؟

اگ جاذبه ای نبود،شاید هیچوقت عاشق نمی شدم…شاید هیچوقت جذب اینی ک تو آغوشش بودم نمی شدم…شاید هیچوقت اینقد دیوونه نمی شدم…

اما،خوشحالم ک جاذبه هست…

چون من این عشق جنجالیو دوست دارم….

کسی ک دلمو بهش دادمو دوست دارم…

پس باید واسه داشتنش بجنگم!مگ نه؟؟؟

ل//ب//ا//ش رو پلک چشمام نشست…بستمشون …اونقدری آروم بودم ک توان مقاومت نداشتم…یا بهتر بگم،نمی خواستم…نمی خواستم این لحظه ها تموم شه…دقیقه ها می گذشتن و من غرق ب//و//س//ه هاش می شدم…همه چی مثله یه رویا بود…یه رویای شیرین…

ل//ب//ا//ش//و ب گوشم چسبوند…ن مثه اینکه می خواد منو روانی کنه…صداش تو گوشم پیچید:

سوهو:می شه…می شه این امشبو بجای همسرت باشم؟؟؟

گیج شدم!این پسره چی می گفت؟؟؟همسر؟؟؟کی؟؟؟

-کدوم هم…

حرفم بین ل//ب//ا//ی شیرینش خفه شد…دستامو رو قفسه ی سینش گذاشتم و ب عقب هلش دادم اما حریص تر از قبل ل//ب//ا//مو ب دهن کشید…

لذ//ت می بردم..با تمام وجود لذ//ت می بردم اما الان وقتش نبود!دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و ل//ب//ا//مو از ل//ب//ا//ش جدا کردم…دیدن اشکاش آتیشم زد:

-تو چی می گی سوهو؟؟؟کدوم همسر؟؟؟تو کیو داری می گی؟؟؟

دستاشو دورم پیچید ….دستام دور گردنش حلقه شد.کنار گوشم زمزمه کرد:

سوهو:ب من دروغ نگو…وانمود نکن ک هیچی نمی دونی…من خوشحالم ک تو خوشبختی…کنار اون…

-تو؟؟؟تو چی می گی سوهو؟؟؟کنار کی؟؟؟

سوهو:عاشقتم کریس وو…

لعنتی…هر بار ک می گفت عاشقتم نفسم بند میومد…خندیدم…

-من بیشتر!

سوهو:نهههه!من بیشتر…

-خودت ک می دونی من بیشتر…بحثو عوض نکن…همسرم کیه؟؟؟

سوهو:دوستت دارم…عاشقتم….بزار بگم کریس…بزار بگم…بزار اونقدری بگم ک وقتی م//س//تی از سرم پرید حسرت نخورم ک چرا نگفتم…

حرفاش حس خوبی بهم نمی داد..انگار می خواست دوباره بره..ااما محال بود…محال بود ک دوباره بزارم بره…اونم وقتی ک اعتراف کرده…محکم تر ب خودم فشارش دادم …دستامو لای موهای خیسش کشیدم وکنار گوشش آروم زمزمه کردم:-عاشقتم…اونقدر ک هر ثانیه با توهم بودنت زندگی می کنم…نفس می کشم چون تو هم تو همین هوا نفس می کشی….ب آسمون نگاه می کنم چون تو زیر این آسمون زندگی می کنی…راه می رم چون تو هم رو همین زمین قدم بر می داری…دیگ نمی زارم ک بری…حتی یه لحظه ازت دور نمی شم…چون می دونم تو هم منو می خوای…کنارم بمون…واسه همیشه بمون…نمی خوام وقتی چشمامو باز کردم ببینم رویا بود…ترکم نکن سوهو…بمون…خواهش می کنم…

صدای نفسای منظمش آرامشمو تکمیل کرد…چقد آروم خوابیده بود…از ل//ب//ه ی استخر رفتم بالا  و کشیدمش تو بغلم…یه دستمو زیر پاهاش گذاشتم و اون یکیو دور کمرش حلقه کرم…سعی کردم ب پا//یین تنه ی خی//س//ش نگاه نکنم.یه حوله برداشتم و دورش پیچیدم…بردمش تو یکی از اتاقای طبقه ی بالا اتاق قشنگی بود دیزاین جالبی داشت…اما چرا تختش دو نفره بود؟؟؟

گفتم شاید اتاقو اشتباه اومدم اما خب دیگ واسه تغییر اتاق دیر شده بود چون مطمئن بودم سوهو سرما می خوره.پتو رو کنار زدم روتخت گذاشتمش.خم شدم و پتو رو روش کشیدم…ذهنم پر از سوال بود ولی دلم نمی خواست لبخند رو ل//ب//ام خراب شه…بوسه ی آرومی رو ل//با//ش گذاشتم و کنار گوشش زمزمه کردم:

دیگ مال منی کیم جونمیون!

سرمو آوردم بالا ک چشمم ب عسلی روی تخت افتاد…

یه قاب عکس دو نفره از من و سوهو…

هاااایشش!این پسره فقط می خواد منو دیوونه کنه…دیگ هیچ رقمه نمی خواستم شک کنم!این پسره ی رو تخت عاشق منه!یه پوزخند زدمو و رفتم سمت کمد لباسا!

-امیدوارم وقتی بیدار می شی همه ی حرفایی ک زدیو یادت باشه…

…my tumult love…

=Beak pov=

تاپ…توپ…تاپ…توپ…تاپ…توپ…

صدای قلب بی قرارم با عقربه های ساعت هماهنگ شده…همش چند ساعت از اون اعتراف عاشقانه می گذره اما من هنوزم آروم نگرفتم…هنوزم صدای تالاپ و تولوپ قلبم تو اتاق می پیچه…البته این دفعه فقط قلب من نیست ک آلودگی سوتی ایجاد می کنه!قلب پارک چانیول!رئیس چشم گاویه منم تو این جرم شریکه!ما مثلا بهم اعتراف کردیم اما خجالت هر دومون اجازه نمی ده حتی یک کلمه راجب این موضوع حرف بزنیم.غیر از اون ب//و//س//ه ی شدیدا سختی ک بعد از اوکی دادن من اتفاق افتادحتی دست همم نگرفتیم.من نمی دونم این چ س//ی//ق//ه ایه ولی الان نیم ساعته چان رفته بیرون و هنوزم برنگشته.البته بهش حق می دم من ک منم با ک//ل//ن//ار(یه چیزی تو مایه های گ//ل//ن//ار خودمون)خودمو خلاص کردم اون بدبختم ک فک کنم رفت بیرون ب درد خودش بمیره!ولی اون دسته بیلی ک من از رو شلوار دیدم خییییلی ترسناک بووووود!خدا ب داد من برسه مطمئنم تو اولین رابطه ج//ر می خورم!

قرمز شدن گونه هامو حس می کردم…تو همین فکرا بودم ک فرشته ی مهربون رو شونه ی راستم نشست:

“خاک تو سرت بکهیون این چ فکرایه خاک برسری ایه ک می کنی؟؟؟”

– خب چ بخوام چ نخوام این چان منو ب ف//ا//ک می ده پس باید واقعیتو پذیرفت( ( (

“ن ک تو هم خییییلی بدت میاد(

فکرای مسخره رو از کلم بیرون کردم ولی خدایی خودمم با اون روی شیطانی خودم موافقم ج//ر خوردن امری طبیعیست و باید آن را پذیرفت(

نمی خوام دروغ بگم!می خوامش!خیلیم می خوامش اما الان زوده!ما تازه بهم اعتراف کردیم بعد من از همین الان برم بخوابم رو تخت بگم چانی جون بیا منو ب//ک//ن؟؟؟وا!ولی از این حرفا ک بگذریم دلم سبک شده…انگاری یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده…راحت شدم!بلاخره گفتم!درسته اول اون گفت ولی خب منم با قبول کردنم یه جورایی غیر مستقیم گفتم دیگ(خوشحالم…خیلیم خوشحالم..خوشحالم ک پس فردا دیگ جلوی قلب و احساسم شرمنده نمی شم!

سوییشرتمو برداشتم و و رفتم سمت اتاق سهون…دلم خیلی براش تنگ شده …واسه  هیونگ گفتناش…واسه ک//س شِ//راش…واسه جیغ زدنای نصفه شباش…واسه گریه هاش…حتی واسه اونا هم دل تنگم…دلم واسه اخماش لک زده…نمی دونم اگ چان نبود می خواستم چیکار کنم…من بدون سهون خیلی تنهام…

بعد از اجازه گرفتن و پوشیدن لباس مخصوص در اتاقشو باز کردم…

بازم با دیدن اونهمه دستگاه و سیمی ک ب سهونم وصل بود دلم لرزید…می دونستم یه روزی کارش ب اینجا می کشه اما کی فکر می کرد اینقدر زود؟؟؟چونم از زور بغض می لرزید اما خیلی سعی کردم گریه نکنم.اما بازم صدام می لرزید:

-سلامممم سهونااا!امروز چطوری؟؟؟

رفتم سمت پنجره و پرده هارو کنار کشیدم…نور خورشیدی ک داشت کم کم غروب می کرد اتاقو روشن تر کرد.با همون صدای بلند و لحن همیشگیم ادامه دادم:

-چ خبر پسر؟؟؟؟چیکارا می کنی؟؟؟مارو نمی بینی حالت خوبه؟؟؟چشاتو بستی گرفتی خوابیدی خوب داری کیف می کنیا!یه وقت با خودت نمی گی هیونگت بی تو دق می کنه؟؟؟

نشستم رو صندلی کنار تختش و دستشو گرفتم…صورت معصومش تمام تلاشمو واسه گریه نکردن ب باد داد:

-نمی گی هیونگت بی تو تنها می شه؟؟؟نمی گی جز تو ب کی پناه ببره؟؟؟سهونا من جز تو کیو دارم ک بهش تکیه کنم؟؟؟سهون کی قلب مهربونه تو رو داره ؟؟؟کی یه آدم بدبختو تو خونش راه می ده؟؟؟کی تمام پولشو بدون هیچ انتظاری راحت جلو پای یه غریبه می زاره؟؟؟کی برا من تو می شه سهون؟؟؟کی برا من تو می شه؟؟؟

اشکامو پاک کردم اما انگار تمومی نداشتن…وسط گریه هام خندیدم :

– خیلی خودخواه شدم نه؟؟؟خیلی خودخواهم ک واسه تنهایی خودم دارم می گم بمون نه؟؟؟اما سهون فقط واسه تنهایی خودم نیست…ما با هم زندگی کردیم سهون…من دوستت دارم سهون…تو داداش کوچیکه ی منی …یه تیکه از قلبمی…چطور از من می خوای بسپرمت ب دل خاک ها؟؟؟چطور ؟؟؟مگ تو از تاریکی نمی ترسیدی؟؟؟پاشو دونسنگم پاشو…پاشو نزار ببرنت زیر خاک…اون زیر تاریکه…سرده ترسناکه…پاشو عزیزم پاشو…نبند اون چشمای شیطونتو!سهونی،کجایی تا برات بگم چی ب سرم اومده؟؟؟کجایی ببینی هیونگت دوباره عاشق شده؟؟؟اگ الان بیدار بودی کلی سرم داد می زدی!مگ نه؟؟؟مطمئنم می ایستادی جلوم!اخماتو می کردی تو هم میگفتی:یااااا هیونگ!یبار ضربه خوردی بس نبود؟؟؟من ضربه خوردم بس نبود؟؟؟کریس ضربه خورد بس نبود؟؟؟نمی بینی عشق چرنده؟؟؟ک//س شعره؟؟؟آخه تو رو چه ب عاشقی؟؟؟می خوای دوباره خورد شی؟؟؟داغون شی؟؟؟می دونم آخرشم می گفتی:هیونگ باشه ب حرف من گوش نکن!اما تیکه تیکه می کنم کسیو ک بخاطرش یه قطره اشک بریزی!کاشکی می مردم و تو رو رو این تخت نمی دیدم…آخه من جز تو کیو دارم داداشم؟؟؟می دونم الان از دستم عصبانی شدی…اما داداشی دست خودم نبود…بخدا دست خودم نبود…ببخش منو دونسنگم ببخش…

با صدای تق تق شیشه ی اتاق ترسیدم.سریع سرمو چرخوندم سمت شیشه ولی نفسم بند اومد.

چان با یه لباس مردونه ی سورمه ای و موهایی ک رو ب بالا مرتب شده  بود پشت در اتاق ایستاده بود و نگاه نگرانش تو نگام قفل شده بود…وای ک چقدر این نگاها رو دوست داشتم…با سر بهم اشاره کرد ک برم بیرون…اشکامو پاک کردمو لبخند زدم.سرمو برگردوندم سمت سهونو و دستمو لای موهاش کشیدم:-سهونی،می بینی چقد خوشگله؟؟؟من برم ک منتظرمه!دوست دارم دونسنگم.مراقب خودت باش.امیدوارم وقتی برگشتم بیدار شده باشی…

خم شدم و پیشونیشو بوسیدم…

از رو صندلی بلند شدمو و رفتم سمت در!ب محض اینکه درو باز کردم چانیولو پشت در دیدم!دستمو گذاشتم رو قلبم:

-یاااا چته قلبم ایستاد!

اما چانیول بدون هیچ حرفی دستمو گرفت و شروع ب دویدن کرد.قلبم در حد مرگ می کوبید.چان می دوید سمت در خروجی بیمارستان بدون اینکه حتی یه لحظه  صبر کنه ک نفس بکشم!نفس نفس می زدم.صدام در نمی یومد تا  اینکه بلاخره ب حیاط بیمارستان رسیدیم.چان بردم پشت درختا!خیلی خلوت بود.خلوت و تاریک…بلاخره ایستاد…نفس نفس می زدم…بریده بریده با صدایی ک از ته چاه در میومد گفتم:چی…شده…چرا می…

حرفم با بوسیدن ل//ب//ام نیمه کاره موند…قلبم نمی زد…کلا یادم رفت چی می خواستم بگم…ذهنم خالی شد…خالی از هر چیزی…ل//ب//ای شیرین چانیول بین ل//ب//ام جولان می داد و من از خود بی خود شده بودم…ل//ب//امو از هم باز کردم و ب//و//س//م//و//نو عمیق ترکردم…دستامو دور گردنش پیچیدم و محکم تر ب خودم چسبوندمش..حالا قلبم می کوبید…با بالاترین سرعتش…چانیول اولین پسری بود ک می ب//و//س//ی//د//م//ش…هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی گ//ی بشم…اما عشق ج//ن//س//ی//ت نمی شناسه.من گ//ی شدم بخاطر کسی ک خالصانه عاشقش شدم…پشیمون نمی شم…هیچوقت…

دیگ اکسیژنی تو ریه هام نمونده بود.دستامو رو قفسه ی سینش گذاشتم و هلش دادم…

بلاخره از ل//ب//ام دل کند…

نفس نفس می زدم…خم شدم و دستمو رو زانو هام گذاشتم…ل//ب//امو باز کردم ک اعتراض کنم اما چانیول زود تر از من ب حرف اومد:

چان:دیگ…حق نداری جلوی من گریه کنی…

سرمو آوردم بالا!شکه شدم!

-چ…چی؟؟؟

چان:نشنیدی چی گفتم؟؟؟

-ا..اما…

چان:اگ یبار دیگ گریه کنی،یه تیغ بر میدارم،ب ازای هر قطره اشکت،یه خط رو دستم می اندازم…

-یاااااااا!

داشتم از خوشحالی بال درمیاوردم…ینی چان اینقدر دوسم داشت؟؟؟

تعجبم وقتی بیشتر شد ک چان آستین لباسشو تا آرنج بالا کشید…

-تو…تو…

=Chan pov=

آسیتن لباسمو بالا کشیدم تا ب بک نشون بدم ک چقدر اشکاش اذیتم می کنه…

نگاهش رو ساق دستم ک پر از خطای عمیق و خونی بود خشک شد…

صدای لرزونش دوباره داغونم کرد:

بک:تو…تو…

ب هیچ عنوان نمی خواستم دوباره گریه کنه…چون هر باری ک صدای هق هقاش تو گوشم می پیچه قلبم درد می گیره…دلم می خواست همونجا بمیرم…دستامو گذاشتم پشت کمرش و بغلش کردم:

-بک…

صدای دادش شکم کرد:

بک:تو چیکار کردی چان؟؟تو چیکار کردییییی؟؟؟چرا نمی فهمی تو دیگ الان متعلق ب خودت نیستی؟؟؟تو الان مال منی مال من…تو چطور ب دستی ک جای دستای منه ضربه زدی؟؟؟چطور ب خودت اجازه دادی همچین غلطی بکنی هاااا؟؟؟

بلند بلند گریه می کرد و داد می زد…مشتای کوچیکشو ب سینم می کوبید…صداش ذره ذره آروم تر می شد…نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟از یه طرف نمی تونستم حتی یه ثانیه دیگ گریه هاشو تحمل کنم از یه طرف دیگ خوشحال بودم از اینکه بکهیون اینقدر دوسم داره…دستامو پشت کمرش می کشیدم و رو موهاش بوسه می زدم…

-بکهیون…بکهیونم؟؟؟تروخدا گریه نکن…

چند ثانیه گذشت..جواب نداد…

-بکهیون؟؟؟لعنت ب من…

بک:خفه شووووو!

-بک…

بک:گفتم خفه شووو!

-بک…

بک:خفه…

-عاشقتم…

سرشو بالا آورد و ب بعد از یه نگاه کوتاه ب چشمام،چشماشو بست و تو یه ثانیه،

ل//ب//ام داغ شد…

چشمامو بستمو و تو شیرین ترین اتفاق زندگیم باهاش همکاری کردم…

دیوونش بودم…دیوونه ی همین ب//و//س//ه های یهوییش…

بعد از دودقیقه ل//ب//ا//شو از ل//ب//ام جدا کرد…دو طرف صورتشو با دستام گرفتم و اشکاشوپاک کردم:

-بک…من غلط کردم!

بک:قول بده…

-جونم؟؟چ قولی؟؟؟چ قولی بدم؟؟؟

بک:قول بده چان..قول بده دیگ هیچوقت…هیچوقت بخاطر من ب خودت آسیب نزنی…

-بک…

بک:هیچی نگو چان…فقط قول بده…

با اینکه می دونستم این قولیه ک هیچوقت نمی تونم روش بایستم ولی بخاطر آرامشش ل//ب//امو باز کردم:

-قول می دم بک…قول می دم…

 با لبخند قشنگش قلبم آروم شد…

-بک؟

بک:جانم؟

-تو هم همین قولو بده!

بک:منم قول می دم…

خم شدمو ل//ب//ا//شو خیلی یهویی ب//و//س//یدم.

بک:چاااان!

-جون چان؟؟؟هر بار ک اینجوری صدام می کنی قلبم می لرزه!

بکی خندید و سرشو انداخت پایین.دستشو گرفتم و بردمش سمت ماشین:

-جناب بیون بکهیون،افتخار می دید ک یه امشبو با هم شام بخوریم؟؟

بک:یاااا چان ما ک هر شبو با هم…

-امشب یه شب خاصه!

بک:البته جناب پارک…

لبخند زدمو در ماشینو براش باز کردم…آروم بودم…این چیزی بود ک وقتی کنارش بودم نصیبم می شد…

…my tumult love…

با اون لباس جذب سفید و شلوار لی آبیش از همیشه خوشتیپ تر شده بود…بوی عطر تلخش کل بیمارستانو برداشته بود.موهای مشکیشو ب بلوند تغییر رنگ داده بود(مدل ام وی لاکی وان)و با کمک کرم های تقویت کننده یکم شبیه کای قبل شده بود…

اما هنوز لبخند نمی زد…

احساس درونیش هنوز عوض نشده بود…

با هر قدمی ک برمی داشت چشمای بیشتری بهش خیره می شد…هیچکس باور نمی کرد،این همون جونگینه چند ساعت پیشه؟؟؟

از دیدن نگاه خیره ی پرستارای جوان ب زیبایی خودش مطمئن می شد!

مطمئنا سهون با دیدنش لذت می برد!حداقل اونموقع کای از خودش مطمئن بود…

با ذوق بیشتری ب سمت اتاق سهونش رفت …

دری ک روش نوشته بود:

“مراقبت های ویژه”

رو باز کرد…

اما قدم اولوبرنداشته خشک شد!

یه عده دکتر و پرستار با عجله تو اتاق سهون رفت و آمد می کردن…

دیگ قلبش نمی زد…

ب جلو تر رفتن نیازی نبود..

وقتی ک خودش می تونست بشنوه…

صدای بوق ممتد دستگاهی ک ب قلب سهون وصل بود…

رو زانوهاش افتاد…

کابوس شب هاش،

حقیقت پیدا کرده بود…

 

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 143 نظر 12 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mahi
مهمان

چرا انقد همه چی غم انگیزه یه روز خوش ندارن این بدبختا

Saina.KaiHun
مهمان

دلم واسه همشون میسوزه گناه دارن :((
کای چقد سهونو دوس داره:((
سهووووووووووووووون😭😭😭😭 عررررررررررررررررر😭😭😭😭

zari
مهمان

سلام من جدید نیستم ولی از این به بعد هستم 😀

fatima_p
مهمان

چقد چانبکش خوب بووووود :aaar: :aaar: :aaar: کای چقد گناه داره :gerye: :gerye: این سهون چقدر اذیتش میکنه خو بیدار شو دیگه :nanahat: دلم برا همشون میسوزه :aaar: :aaar: :aaar:
مرســـــــــــی عالی بود :heartme: :heartme:

شکوفه
مهمان

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
عرررررررررررررررررررررررررررررررررر :charkhesh: :charkhesh:

من الان ذوق مرگیدم نمیدونم چی بگم. :gerye: :gerye:
من برم سم بخورم از خوشحالی :bunny: :bunny:

Hamideh
مهمان

اوه سحررررررررررر….آپ میکنی یا خودم بیام…..چرا ما رو دق میدی هااااان….مگه ما چه هیزم تری به تو فروختیم که داری سکتمون میدیییییییی :gerye: :gerye:

rosha
مهمان

وااایییی من قبلا نمیتونستم نظر بزارم ولی الان میتوننننننننننممممممم جیییییییییییییییغغغغغ :bunny: :bunny:
چرا پارت بعدیو نمیزاریییییییییییییییییییییییی :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :nanahat: :nanahat: :nanahat:

rosha
مهمان

آآآآآآآآه این استیکره چرا پارت بعدیو نمیزاری اشتباه شد میخواستم اینو بزارم :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:

zahra f
مهمان

اپ کن تا با تریلی زیرت نکردم
نامه هاتو ریز نکردم.
خودمو مریض نکردم.
هه شعر سرودم
اپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ کننننننننننننننننننننننننننننننننننننن.
والا منفجرت میکنم.

a_t
مهمان

اوه سحر قربانت گردم
اون ماه ک اپ کردی چند بار اومدم ببینم اپیدی یا نه
اپ نکرده بودی الا دقیقا چهار ماه گذشته
گفتم بیام یه سری بزنم:|
دیدم بعععععععله
هنوز ک هنوزه خبری از اپ نیس-___-
افرین خوب سر کاریم:}

a_t
مهمان

اینم کامل ترش:/
دلمون بد پره هااااااااااااا

a_t
مهمان

اوه سحر قربانت گرد
چهار ماه گذشته اومدم یه سری زدم ب پیجت
هنوز ک هنوزه اپ نکردی-_-
یه اپ بود دیگ

anniepose
مهمان

عوضییییی آپ کن تا آتیشت نزدم :||||||

rosha
مهمان
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییی جیییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغ چنقده خوف بووووووووووووووووووووووودددددددددددددد گگگگگگگگگگگگگگگگگگااااااااااااااددددددددددددددد وایییییییی چانبکش حرف نداش وااااااااااااااااااااای کایییییی خعلی خوب بوووووود خداااااا سوریسسسسسسسسسسسسسش ممون اونی عالی بود خسته نباشییییییییییییییییییییییی
Kai
مهمان

چرا قسمت جدید رو آپ نمی کنید؟
من یک ماه هر روز میام تو سایت تا ببینم آپ کردین یا نه :nanahat:
:aaar: :gerye:

Chocolate
مهمان

Ooooooooohhhhhhhhhhhhhhh Sahar Where are youuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuu???????????????? : :aaaa: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

narsis69
مهمان
عررررررر. چینجاااااا؟ سهون مرررررررررررد؟؟؟ غیرممکنه!!!! خیلی خوب بود. مررررررسی. عر .کریس و لی که همدیگه رو پوکوندن!!! دعوا دعوا سر لیدری!!خخخخخ اینهمه وقت سوهو فکرمیکرد که کریس زن داره! !در صورتی که کریس فلک زده،مجرده!! کدوم فلان فلان شده ای به سوهو گفته بود که کریس زن داره؟؟؟!!!! عخخخخخخخخخخخخی. چانبکش چقد خووووووشمزه بود!!! مرررررسی. منتظر ادامش هستیم. لطفا زود به زد آپ کن فرزندم!!!! فایتینگ
zohreh
مهمان

:mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: نه تورو خدا……………من تازه شروع کردم ب خوندن فیکت…………………………………. :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat: :nanahat:

FERYAL
مهمان

سلام.نخون باو بد بختییییییییی
این نمیخاد اپ کنه دیه
میگم نخون جونک بهش عادت میکنی بعد دیگ اپ هم بی اپ :mazlum: :qorqor:

Raha
مهمان

عرررررر سهونیم بمیره دیگه این فیک رو نمیخونم عرررررر :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: راستی لی چی شد گوشه استخر؟؟؟ :nanahat:

wpDiscuz