هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction – Nightmare EP 1

http://s7.picofile.com/file/8254785592/PicsArt_%DB%B0%DB%B4_%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B2_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B7.jpg

سال 1888 : پاریس

آخرین بلیز رو هم با هر زحمتی بود داخل ساک سیاهی که از مادرم بهم ارث رسیده بود گذاشتم … به ساک که حالا حسابی پر بود نگاه کردم … قدیمی و پاره بود ، هر وقت مادرم قصد سفر داشت اونو همراهش میبرد … سفر هایی که هیچوقت نفهمیدم دلیلشون چی بود …
نگاهم رو از ساک گرفتم و به سمت مخالف برگشتم ، لوهان تو چهار چوب در ایستاده بود و با ناراحتی نگام میکرد ، دست هاش دو طرف بدنش با با بی حالی قرار داشت و معلوم بود ناراحته … با اون چشم های عسلی و معصومش بهم نگاه میکرد … بعد از چند ثانیه سرش رو پایین انداخت و به زمین خیره شد … شاید میخواست با نگاهش منصرفم کنه … ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم …
به سمت در اتاق رفتم و همون طور که ساک رو دنبال خودم کشیدم از اتاق خارج شدم … ساک رو روی صندلی چوبی و قدیمی گذاشتم و به طرف آشپزخونه رفتم … سنگینی نگاه لوهان رو هنوزم روم حس میکردم …
” میشه نری ؟ “
بعد گذشت یک ساعت از اون بحث و دعوا این لوهان بود که تصمیم گرفت سکوت رو بشکنه
” نه ”
دلیل این همه اسرارش رو نمیفهمیدم … چرا نمیخواست برم !؟ این بهترین موقعیت بود که از همه چیز دور بشم ، زندگیم واقعا خسته کننده و کسالت اورد بود … بعد از مرگ مادرم هم انگیزم کمتر شده بود و دیگه امیدی نداشتم … من از زندگیم متنفر بودم بدون اینکه بدونم سرنوشت قراره اینده بد تری رو واسم رقم بزنه …
با اون تصمیم خودم رو به اعماق چاهی پرت کردم که هیچوقت نتونستم بیرون بیام !
” خواهش میکنم … نرو “
مواد غذایی که از قبل اماده کرده بودم رو روی میز گذاشتم و لبخند اجباری به لوهان زدم …
” لوهان … قبلا هم درباره این موضوع حرف زدیم و من بهت گفتم نمیتونی منصرفم کنی ”
” اخه چرا ؟ اون خونه قدیمی و دور افتاده چه جذابیتی واست داره ؟ ”
” نمیدونم … فقط دوست دارم بقیه عمرم رو اونجا زندگی کنم … “
با چشم های متعجب بهم خیره شد … میتونستم تنفر رو توشون ببینم … لوهان از این متنفر بود که به حرفش اهمیت ندم و من دقیقا داشتم همین کارو میکردم …
” همین ؟؟ دوست داری ؟؟! این منطق توعه ؟! ”
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم و به سمت ساک رفتم تا مودا غذایی رو توش بزارم … بعد از جا سازی اونا کیف رو با هر زحمتی بود بستم و میخواستم برش دارم که دست های لوهان مانعم شد …
” احمق نشو … نرو ”
التماس توی چشماش موج میزد … نفس هاش تند تر شده بود ، واکنشی که وقتی ناراحت یا عصبی بود از خودش نشون میداد …
دستم رو از دستش بیرون کشیدمو و رو شونه هاش گذاشتم … فاصله صورتامون خیلی کم تر شده بود … سعی کردم لبخند بزنم و ارومش کنم …
” لوهان … چرا نگرانی ؟! هوم ؟! ”
” واقعا نمیدونی چرا ؟؟ ”
نفس عمیقی کشید و سعی کرد عصبانیتش رو سرکوب کنه ولی نتونست و شروع کرد به داد زدن
” اونا همه جا هستن … همه جااااا …. نمیبینی چند تا از مردم شهر بخاطر اون لعنتیا مردن ؟! ”
پوفی کردم و نشون دادم اصلا اهمیتی برام نداره … لوهان با عصبانیت بیشتری ادامه داد
” مردم تو شهر امنیت ندارن … اونوقت توعه خنگ میخوای تنهایی بری تو اون خونه متروکه تو یه جنگلی که مایل ها با شهر فاصله داره ؟ ”
” آره ”
شونه هامو بالا انداختم و بهش نشون دادم هنوز قانع نشدم
” میخوای بمیری ؟؟ میدونی اگه یکی از اون عوضیا تنها گیرت بیاره باهات چیکار میکنه ؟ ”
نیشخندی زدم و با قاطعیت جوابش رو دادم
” میخورتم !؟ ”
” دیونه ای …. دیونهههه ”
” هممم … ببین لوهان … نگران نباش اتفاقی نمیفته … میتونم از پس خودم بر بیام … تویی که باید مراقب خودت باشی ! … اگه وقت کردم بهت سر میزنم …
” هیونگ !! “
کیف رو برداشتم و به سمت در رفتم … درو باز کردم ولی قبل از خارج شدن از خونه برگشتم و به فضای خونه نگاه کردم
همه چیز از چوب بود … میز ، کابینت ها ، صندلی ها … همه و همه از چوب بود … خونه کوچیکی که حالا هیچ جذابیتی مثل گذشته برام نداشت …
دو پنجره توی حال اجازه ورود نور خورشید رو به داخل خونه میدادن و تشعشعات نور بعد از برخورد به وسایل قهوه ای و تیره رنگ خونه باز تاب میشدن و این باعث میشد فضای خونه دلکیر تر به نظر بیاد …
” خداحافظ لوهان … مراقب خودت باش ”
میدیم چشماش هر لحظه ابری تر میشه … طاقت اینو نداشتم که گریه هاش رو ببینم … برای همین سریع در رو بستم و از پله ها پایین رفتم …
خونه مشترکمون تو طبقه دوم فرار داشت … بالای یک کتاب فروشی … این موقعیت باعث شده بود من به کتاب ها علاقه من بشم … از اون موقعی که یادم میاد عاشق کتاب ها و کتاب خوندن بودم … همه بچه ها تو دوران کودکیشون اسباب بازی و شکلات و خوراکی میخواستن ولی من کتاب میخواستم … خواسته ای که مادرن به سختی اونو براورده میکرد … البته انتظاری هم نداشتم … با وضعیت مالی که ما داشتیم عادی بود نتونه پولی برای چیز های اضافه بپردازه … همین که مثل خیلی ها با شکم گشنه بزرگ نشدم جای شکر داره … مادرم هر کاری میکرد تا به خوبی زندگی کنم و هر چی دارم از اونه
کارتن کتاب هایی رو که دیگه نمیخواستمشون رو روی پیش خون کتاب فروشی گذاشتم … وقتی دیدم آجوشی نیست واسش نامه نوشتم … هر چند میدونستم سواد نداره و موفق به خوندن نمیشه ولی احتمال میدادم اقای فوضول واسش بخونه یا اگرم کن واسش نخونه حتما لوهان جریان رو واسش توضیح خواهد داد …
کاغذ رو برداشتم شروع کردم به نوشتن :
آجوشی ! من دارم میرم … خیلی حیف شد که نتونستم ازتون خداحافظی کنم … دلم براتون تنگ میشه
آهان راستی اینا کتاب هایی هستن که دیگه نیازشون ندارم ، همشون سالمن و فکر میکنم بدرد قرض دادن بخورن … امیدوارم مفید باشن …
برای تمام این مدت که منو تحمل کردید ممنونم … مراقب خودتون و البته لوهان باشید …
امضا ، کیونگسو

ورقه رو روی کارتن کتاب ها گذاشتم و از در پشتی مغازه که کلیدش رو داشتم خارج شدم … کلید رو بر طبق عادتم داخل گلدون دم در قایم کردم ، میدونستم لوهان دوباره کیلدش رو جا میزاره … در هر صورت به اون کلید دیگه نیازی نداشتم !
آفتاب مستقیم میتابید و این باعث سر دردم میشد … متاسفانه با افتاب میونه خوبی ندارم ، تنفری که بعد ها فهمیدم دلیلش واقعیش چیه
باید کالسه میگرفتم و اگه زود تر موفق میشدم بهتر بود ، با تاریک شدن هوا احتمال اینکه کالسه گیر بیارم کمتر و سخت تر میشد
ساعت از پنج گذشته بود و کوچه ها و خیابون های شهر رو به تاریکی میرفتن … خورشید در حال فرو کش کردن بود و کم کم محو میشد …
توی خیابون ها قدم میزدم و منتظر بودم کالسه ای رد بشه تا منو به مقصدم برسونه …
فروشنده ها سعی به فروختن هر چه زود تر وسایلشون رو داشتن … هوا تاریک میشد و هیچکدومشون دوست نداشتن قربانی بعدی اونا باشن … با تمام توانشون داد میزدن و توجه ها رو به خودشون جلب میکرد … گاهی حس میکردم بلند تر داد میزنن تا صدای بلند و رساشونو به رخ بقیه بکشن و از رقیب هاشون ببرن …
چشمم به سیب های درشت و قرمز دختر دست فروشی با موهای قهوه ای و بلند افتاد … بر خلاف همه فریاد نمیزد و خیلی اروم نشسته بود ، منتظر بود تا شخصی به سمتش بره سیب هاشو بخره … سن زیادی نداشت از چهره کوچیکش معلوم بود … شاید کمی از من کوچیک تر بود … دو یا سه سال …
با قدم هایی اروم به سمتش رفتم و رو به روی بساتش خم شدم ، حالا میتونستم بهتر صورتش رو ببینم … برای چند ثانیه بهم خیره شد و بعد سرش رو پایین انداخت ، از این حرکتش فهمیدم دختر اجتماعی نیست … نیشخندی زدم به ارومی پرسیدم
کیونگسو- ” قیمتشون ؟؟ چندن ؟ ”
به ارومی جوابمو داد و هنوز سرش رو بالا نیوارده بود …
کیونگسو – ” میخرمشون ، همه رو “
تعداد سیب ها زیاد نبودن میتونستم با خودم به امارت ببرم … احتمال میدادم غذایی تو اون خونه وجود نداره و اگرم باشه مربوط میشه به سال ها قبل … از قبل کمی بذر سبزیجات خریده بودم ، طبق اطلاعاتم میدونستم تکه زمینی تو ی اون عمارت هست که برای کشت مناسبه .
سیب ها رو خریدم از دختر دور شدم … میدیدم لبخند میزنه و خوشحال از اینکه تونسته تمام سیب هاشو بفروشه به سمت یکی از کوچه ها میره ، ناخداگاه با دیدن لبخندش لبخند زدم از این خوشحال بودم که تونستم به کسی کمک کنم .
با دیدن کالسکه ای که بهم نزدیک میشد با عجله به سمتش دیویدم … مقابل کالسکه ایستادم و با عجله پرسیدم
کیونگسو – ” میتونید منو به جنگل غربی ببرید !؟ “
پیرمردی که پشت کالسکه نشته بود و موهاش جوگندمی و پوستش به علت زیر افتاب موندن کک و مک داشت و تیره تر شده بود بهم نگاهی انداخت و با قاطعیت جواب داد
” نه .. مگه از جونم سیر شدم … خطرناکه … پسر جون از من میشنوی تو هم نرو ”
نفس عمیقی کشیدم با ناراحتی بهش نگاه کردم
کینوگسو – ” کسی رو میشناسید که بتونه منو به اونجا ببره “
” نه ، هیچکس حاظر نمیشه ببرتت اونجا … “
هنوز جملش تموم نشده بود که زن جوونی همراه با همسرش درحالی که دست هاشون به هم قفل شده بود داخل کالسکه نشستن و بعد از تعیین کردن مسیر کالسکه چی بدون گفت کلمه ی دیگه ای شروع به حرکت کرد و من به دور دور شدن کالسکه نگاه کردم …
اولین تلاشم برای گرفتن کالسکه به بن بست خورده بود و من ناامیدانه قدم برمیداشتم و امیدوار بودم کالسکه چی دیگه حاظر بشه منو به اونجا ببره …
بالاخره با هر زحمتی بود کالسکه چی جوونی قبول کرد منو به مقصدم برسونه البته با گرفتن پول زیادی این کار رو قبول کرد ، در هر صورت مهم این بود که من به هدفم میرسیدم .
******************
خورشید غروب کرده بود و جنگل تاریک تر از همیشه بنظر میرسید ، کمی از پرتو ها و تشعشاعات نور تو هوای مه الود و سیاه خودنمایی میکردن و باعث میشد این باور رو داشته باشم که هنوز هوا روشنه و کاملا تاریک نشده .
پشت کالسکه نشسته بودم و دست هام تو هم گره خورده بود ، با نگرانی به اطراف نگاه میکردم … میترسیدم ، ترس از اینکه کالسکه چی جا بزنه و من رو وسط جنگل رها کنه . ادم ترسویی نبودم و از هیچ کدوم از قصه ها یا واقعیت ها نمیترسیدم ولی اون شب ترس اینکه تو جنگل تنها بمونم تمام وجودم رو پر کرده بود …
ساعت همراهم نبود و نمیتونستم تخمین بزنم چه مدت تو راه بودیم .. یک ساعت ؟ دو ساعت !؟ بیشتر ؟ نمیدونستم .. اونقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم زمان چه شکلی گذشت …
کالسکه چی از صحبت باهام خود داری میکرد شاید این خیال رو داشت که من هم یکی از اونام … یا شاید بخاطر رفتار عجیبم فکر میکرد مجرمی فراری باشم … هر قدر من سعیمیکردم باهاش حرف بزنم و مکالمه ای رو شروع کنم اون از حرف زدن باهام طفره میرفت …
تصمیم گرفتم دوباره تلاش کنم و سکوتی که بینمون بود رو بشکنم … حداقل بهتر از شنیدن صدای وهم اور جغد ها بود
کیونگسو ” ازدواج کردی ؟”
” اره … “
کیونگسو ” خوب … بچه هم داری ؟ ”
” اره … “
کیونگسو ” چ … چند تا ؟؟ ”
” چرا اینقدر ازم سوال میپرسی … به تو ربطی نداره …. مگه …. “
ولی نتونست حرفش رو ادامه بده چون دسته ای از کلاغ ها که روی شاخه یخزده درخت بالای سرمون بودن شروع به پرواز و پراکنده شدن کردن …
با ترس بهم خیره شد و حرفش رو خورد . به اسمون نگاه کردم و ماه رو دیدم ، پس شب شده بود . سعی کرد به خودش مسلط باشه و با صدایی لرزون گفت : ” م .. من …میخوام … برگردم … ”
بهش خیره شدم واقعا جوابی براش نداشتم … اون جا زده و حسابی ترسیده بود ، نمیترسیدم ، نه از مرگ نه از افتادن زیر دست اون وحشیا ؛ ترسم از این بود که بدون رسیدن به هدفم و کشف مجهولاتی که برام سواله بمیرم …
کیونگسو- ” تو … نمیتونی تمنو اینحا تنها بزاری … این انصاف نیست ..
” میبینیم ”
بعد از تموم شدن جملش افسار دو اسب کالسکع رو دستش گرفت و تکون داد … با بهت بهش نگاه کردم انگار واقعا قصد داشت برگرده … با تمام شجاعتی که تو وجودم داشتم بعد از صاف کردن صدام گفتم :
” میدونی که طبق قانون باید منو به مقصدم برسونی … تو عهد بستی … “
بالاخره یکی از قانون های مسخره نظام سلطنت به دردم خورده بود … با تعجب برگشت بهم نگاه کرد
” از من چی میخوای ؟؟ هااا ؟ من بیشتر از این جلو نمیرم … فکرشم نکن “
با قاطعیت جوابش رو دادم
کیونگسو – باشه پس یه راهی پیدا کن که من به مقصدم برسم !
” هیچ راهی سراغ ندارم … پیاده برو … تا همین جاشم اشتباه کردم که باهات اومدم “
نفس عمیقی کشدم … هیچ راهی نداشتم یا باید برمیگشتم یا همون جا میموندم و خودم بقیه راه رو تنهایی توی جنگل تاریک سرد …جنگلی که نمیدونستم انتهاش کجاست طی کنم …
” تصمیم بگیر … میای یا نه … ”
کیونگسو – نه …. ولی …
” ولی چی ؟؟ “
با نگاهی ملتمسانه نگاهش کردم … فکری که تو سرم بود چندانم غیر ممکن نبود ولی همه چیز بستگی به تصمیم اون گاریچی داشت
کیونگسو – یکی از اسب هاتو بهم بفروش ..
” چییی ؟؟! …. اسبمو ؟ چرا ؟ “
کیونگسو – اممم .. که بتونم بقیه راهو باهاش برم …
” فکرشم نکن … اینکارو نمیکنم … “
کیونگسو – باشه … پس منو به مقصدم برسون … اگه اینکارو نکنی ازت شکایت میکنم … مطمئن باش …
با تردید بهم نگاهی انداخت … هنوزم برای فروش اسبش مطمئن نبود …
کیونگسو – مطمئن باش پول خوبی بهت میدم
کیسه ی پر از سکه های رو بهش دادمو با رضایت کامل اسبش رو بهم فروخت … افسار اسب رو جدا کرد دستم داد و بعد سوار کالسکه شد …. نیشخندی بهم زد و گفت :
” امیدوارم زنده بمونی … دیوونه “
متقابلا لبخند زدم و بهش خیره شدم
کیونکسو – خودمم امیدوارم !
بعد با ضربه بعدی شلاق به اسب کالسکه شروع به حرکت کرد و بعد از مدتی تو سیاهی شب گم شد …
بعد از ناپدید شدنش توی سیاهی شب اب دهنمو غورت دادم وسایلم رو روی اسب گذاشتم و حرکت کردم

 

 

******************************

خوب حتما تعجب کردید … سال 1888 میلادی ؟ اونم تو پاریس ؟

کم کم موضوع دستتون میاد … نگران نباشید …

کسایی که تیزر رو ندیدن لبنک دانلود توی پست اول هست … ببینید بهتون کمک میکنه تو فهم موضوعات …

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 23 نظر 22 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mahboub
مهمان

خییییییییییییلی جذابه
خوشم اومد :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:
من برم قسمت بعدو بخونم

rosha
مهمان

ژان ژان ژان من تازه دارم میخونمش :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
برررررم برا پارت بعدی :bunny: :bunny: :bunny:
راستی ذاونی دوت گرم خسته نباشی :kissme: :myheart: :rose:

Nastaran
مهمان

اووووو چه ترسناککککک وااااااااای ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifکیونگیم اتفاقی براش نیفتهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gifمنتظرادامش هستم مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

sahelam
مهمان

جالبه دوست دارم مرسی و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Marzi
مهمان

مرسی قشنگ بود
البته یاد یه صحنه ای از نترس بودنه کیونگ تو تاریکی میفتم !ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif

aysan
نویسنده

بالاخره خوووندمش.
قلمت به دلم نشست.. توصیفات خوب بودن.
کیونگسو شو دوست دارمو منتظر هونهانشم.
یه سئوال… از وجود خون اشاما خبر دارن؟

sahar
مهمان

عالللللییییههه محشششره من مرررررگ عاشق این سبک فیک هستم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
مهمان

من میمیرم از ترس سر این=| میدونم
مرسییییییی

رویا
مهمان

وای برای شروع عالیه بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم مرررررررسسسسسییییییی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

narsis69
مهمان

مرسی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifواسه شروع که خیلی خوب و جذاب بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifامیدوارم تا آخر همینجور عالی پیش بره.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gifفایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

mobin
مهمان

خیلی قشنگ بود
کیونگسو عجیب غریب از مای استایل

shaghi1
نویسنده

ااقاااااااااااااا من خیلیییییییییی خوشم اومدددددددددددددد
امیدوارم زود ب زود اپ کنی

Harley
مهمان

خیلی قشنگ بود لطفا قسمت بعدی سریع اپ شه

Uzumaki shangg
مهمان

خیلیییی خوبه.از همین الان عاشق این فیکم.
لطفا هر چه زودتر قسمت بعدیو آپ کنین.
با تشکر از نویسنده kimnonaohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

zari
مهمان

به نظر جالب میاد.من داستان ترسناک دوست دارم! ????

wpDiscuz