هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction – Nightmare EP 2

http://s7.picofile.com/file/8254785592/PicsArt_%DB%B0%DB%B4_%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B2_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B7.jpg

اسب رو به درخت بزرگ و قدیمی کنار عمارت بزرگ رو به روش بست و تازه بعد از بستن اسب بود که به خوبی تونست نگاهی دقیق تر به عمارت بیندازه … رو به روی عمارت ایستاده بود و به نمای گرفته و کمی ترسناکش نگاه میکرد که اصلا خوشایند نبود … پنجره های شکسته که خورده های شیشه ی اون ها روی زمین زیر نور مهتاب برق میزد از همه بیشتر ب چشم میخورد . دیوار های رنگ و رو رفته و خاکی که طناب های بلندی از گیاهای هرز اونا رو احاطه کرده بودن و به زنجیر کشیده بودنشون … از بیرون به خوبی میتونست تشخیص بده که عمارت دو طبقه داره … دوطبقه که تو طبقه دومش بالکنی داره …. با تردید به سمت در بزرگ و چوبی عمارت قدم برداشت ، در پر بود از گرد و خاک و خط و خش هایی که غیر عادی بنظر میومدن ، با این حال میشد نوشته هایی با خطی نا معلوم رو روی اون ها دید …
دسته کلید قدیمی و کمی زنگ زده رو که از گنجه مادرش برداشته بود از جیبش بیرون اورد و با تردید در رو باز کرد … با صدای تق متوجه شد در باز شده و هلش داد و در به سختی روی لولای خشک و زنگ زدش چرخید و باز شد …
در رو بست و برگشت … همونطور که فکر میکرد عمارت خیالی بزرگ بود … با اینکه چراغی روشن نبود پنجره های زیاد سالن باعث میشد فضای تاریک و نم ناک خونه روشن تر بنظر برسه … نفس عمیقی کشید کمی جلو تر رفت … سنگ فرش های سالن خاک گرفته و کثیف بودن و بعد از هر قدم ، رد پای کیونگسو روی سالن خاک گرفته مشخص میشد …
دور تا دور حال پر بود از مشعل هایی برای روشن کردن خونه … دیوار ها خوب بنظر نمیرسیدن … هر چند تاریک بود ولی دی او‌چشم های قوی داشت و میتونست اینو ب خوبی تشخیص بده … عمارت دو حال بزرگ به مبل های خیلی قدیمی داشت … و چیزی که کیونگسو رو بیشتر خوشحال کرد وجود شومینه کوچیکی گوشه نشیمن گاه بود و کنار شومینه دو صندلی قدیمی و پارچه ای ب رنگ بنفش رو به روی هم قرار گرفته بود که میز کوچیک و چوبی وسطشون خود نمایی میکرد …
همه وسایل خاک گرفته بودن و بیش از حد قدیمی … ولی چیزی که بیشتر از همه نظر دی او رو جلب کرد وجود پنجره های بزرگ با پرده هایی سیاه سر تا سر حال بود …. وجود پنحره ها باعث میشد حال روشن تر بنظر برسه…
با قدم هایی اروم به سمت اشپز خونه رفت …. بزرگ و عجیب بود … پر از کابینت ها و قفسه های چوبی قدیمی که احتمال میداد موریانه ها دخل همشون رو اورده باشن …
در یکی از کابیت ها رو باز کرد و با هجوم تعدادی از موش های خاکستری که به بیرون میدویدند روبه رو شد و چند قدم عقب رفت … به دور شدن موش ها نگاه مرد و نفس عمیقی کشید … میدونست سر تا سر خونه پر از حشرات و حیون های کثیف و چندش اوره و این بیشتر از همه ناراحتش میکرد
کیونگسو – نگران نباش … فقط یه مشت حیونن … فردا صبح همه جا رو تمیز میکنی …
با خودش این جمله رو تکرار میکرد و سعی داشت لبخندی روی لبش بیاره که در اخر همش به اخم بزرگ و ترسناکی تبدیل میشد
از داخل وسایلش شمع و کبریت هایی رو که خریده بود بیرون اورد و یکی از شمع ها رو روشن کرد …. میدونست کسی توی اون خونه قدیمی و بدرد نخور زندگی نمیکنه ولی باز ترسی توی دلش رخنه کرده بود که منشاش از حرف های لوهان نشعت میگرفت ، حرف های لوهان تاثیر زیادی روش گذاشته بود …
نفس عمیقی کشید و پاش رو روی اولین پله گذاشت و بلافاصله بعد از گذاشت صدای نه چندان خوشایندی ی گوش رسید … چوب ها قدیمی بودن و حتی احتمال داشت بشکنن … پس با احتیاط بیشتری قدم برداشت و از پله ها بالا رفت … هر چقدر بیشتر با محیط عمارت اشنا میشد میفهمید خیلی از وسایل و ابزاری که با خودش اورده بود بدردش میخوردند
راه پله از یک طرف به دیوار چسبیده بود و تابلو های بزرگ و قدیمی پشت سر هم دید که روی دیوار نسب شده بودند …. نمیتونست توی تاریکی به خوبی تشخیص بده ولی وقتی کمی جلو تر رفت و شمع رو مقابل تابلو ها قرار داد از محتویات نقاشی ها مطلع شد … همه ی اون ها شامل چهره ی افراد بودند … بیشتر از قبل نسبت به عمارت و تاریخ چه ی اون کنجکاو شد ولی تصمیم گرفت فردا جواب صبح همه ی سوالاتش رو پیدا کنه
با رسیدن ب اخرین پله ، فضای بزرگی رو مقابل خودش دید که از هم از مبل ها و میز ها و وسایل قدیمی زیادی پر شده بود …. و باز هم همون تابلو های عجیب سر تا سر دیوار طبقه بالا ادامه داشتن …
طبقه ی بالا از نظر ساختاری کمی متفاوت تر بنظر میومد …. راه رویی طولانی و بلد سمت چپ قرار داشت و سمت راست یک در … به سمت در رفت و نگاهی به دسته کلید قدیمی انداخت … که شامل بود از کلید هایی با اشکال مختلف و کمی عجیل و زنگ زده … یکی از اون ها رو وارد قفل کرد و کمی چرخوندش ولی در باز نشد … کلید های دیگه رو هم به ترتیب امتحان کرد ولی در به هیچ وجه باز نمیشد …
ترجیح داد بعدا وقتش رو صرف باز کردن در بکنه با خودش احتمال مبداد بیشتر اتاق های عمارت خالی باشن … ولی اشتباه میکرد !
یک کلید برای در خونه … کلید دیگه برای دوازه اصلی و کلید دیگه برای باز کردن در اشپزخونه … و حالا فقط یه کلید باقی مونده بود …. تابلو ها طبق حدسش در طول دیوار راهرو هم ادامه داشتند ولی به طرز عجیبی یه حا تموم میشدند دقیقا وسط دیوار راهرو کنار دری که از لحاظ شکل ساختاری با بقیه در ها متفاوت بود … تفاوتی چشم گیر … روی در دیگه خبری از نوشته های عجیب نبود بلکه اشکال مختلف هندسی روی اون تراشیده شده بودند … با نظم و ترتیب خاصی کنار هم قرار داشتن … ولی کنار اون همه زیبایی بیشترین چیزی که به چشم میخورد خراش بزرگ و مشخی بود که از بالای در تا پایین دیده میشد … انگار حیونی به زور میخواسته در رو باز کنه … ولی موفق نبوده
دستش رو روی دستگیره در گذاشت و سعی کرد اون رو باز کنه ولی چندان موفق نبود … در باز نمیشد حتی با تنها کلید باقی مونده … نسبت به دیگه ی اتاق ها با درهای باز نشده و بسته بیشتر از همه به اون در متفاوت با خراش بزرگی که روش داشت کنجکاو شده بود
و اخرین در که با فاصله ی یه تابلو از در قبلی قرار داشت … جای خالی تابلو به خوبی دیده میشد … شخصی اون رو برداشته بود …
برای اخرین بار شانسش رو امتحان کرد کلید رو داخل قفل انداخت و در با صدای تق در کمال تعجب باز شد … با تردید با پاش کمی در رو به سمت جلو هل داد در باز باز شد … کمی جلو تر رفت و اجازه داد نور شمع کمی از فضای تاریک اتاق رو روشن کنه … اتاق دیوار هایی با رنگ بنفش پر رنگ داشت
تخت بزرگ و عجیب … تختی به اون شکل رو فقط تو داستان و توصیفات مادرش از زندگی برزگ زاده ها و اشرافی ها به یاد داشت .. هیچوقت از نزدیک تختی به اون شکل ندیده بود …
اتاق بزرگ همه چیز داشت و… از کمد لباس گرفته تا دراور … همه ی اونا هم از چوب هایی با جنس عالی بودن …
کیونگسو – جالبه …
وسایل اتاق هم مثل بقیه ی وسایل عمارت قدیمی بودن … اتاق پنجره نداشت ولی بالکن بزرگی داشت که در اون شیشه ای بود … البته شیشه هاش شکسته بودن
فضای اتاق با وجود تاریک بودن و قدیمی بودن براش دلنشین بود طوری که انگار قبلا اونجا بوده … دو زانو روی زمین نشست و نگاهی به زیر تخت انداخت … پر بود از تار عنکبوت و جعبه های قدیمی و البته یه صندوقچه …
صندوقچه ی قهوه ای رنگ رو از زیر تخت بیرون کشید و روی تخت قرارش داد … همونطور که حدس میزد در اونم مثل خیلی از در های دیگه ی خونه قفل بود … سرش رو تکون داد و بلند شد …
کیونگسو – تبریک .. حالا یه در دیگه هم برای باز کردن اضافه شد
خسته بود … چشم هاش رو کمی مالید و ترجیح داد بقیه قسمت های خونه رو فردا بگرده … از اونجایی که اون اتاق از همه تمیز تر و امن تر بنظر میومد تصمیم گرفت همون جا بخوابه … البته نه روی تخت … بلش و پتویی رو که با خودش اورده بود رو پهن کرد و روی پتو خوابید ترجیح میداد از سرما یخ بزنه تا روی یه مشت خاک بخوابه …
********************************
با قدم هایی اروم و شمرده طول راهروی بزرگ عمارت رو طی میکرد و به سمت اتاق ته راهروز میرفت … شنل تقریبا بلند و سیاه رنگش پشتش کشیده میشد و اون با نگاهیی سرد و بی احساس مثل همیشه به رو به رو خیره شده بود و راه خودش رو میرفت …
کتی که به تازگی خیاط خانوادگیشون براش دوخته بود رو به تن داشت و همونطور که انتظار میرفت کت به تنش نشسته بود و جذابیت اون رو بیشتر از همیشه جلوه میداد …
” ارباب جوان … خوب خوابیدید ؟ “
خدمتکار خواهرش در حالی که لباس جدید و بنفش رنگی به دست داشت تعظیم کوتاهی کرد و از سر راه کنار رفت
” ممنون … “
نگاهش به در اتاق خواهر کرد و دوباره به رو به روش خیره شد
” هنوز بیدار نشده ؟ “
” نه … ارباب جوان … “
بدون گفتن کلمه ای دیگه از کنار خدتمکار خواهرش گذشت و صدای خدتکار رو توی راهرو که میپیچید شنید که گفت : ” شب خوبی داشته باشید ارباب جوان “
دستش رو به سمت در برد و خواست در بزنه که منصرف شد و با نیشخند در رو باز کرد … وارد اتاق شد و به ارومی در اتاق رو بست … با احتیاط به سمت پنجره بزرگ توی اتاق که دقیقا رو به روش تخت قرار داشت رفت و با یک حرکت پرده رو کنار کشید و نور مهتاب به سیاهی اتاق خاطمه داد …
با لحن سرد و تن صدایی اروم گفت :
کای – هی … بلند شو
با حس کردن نور مهتاب تک تک سلول های عصبیش این پیام رو میدادن که بلند شه ولی هنوز هم خوابش میومد بر خلاف همه هم نوعاش تنبل تر از همه بود … دستش رو جلوی چشم هاش گذاشت و پتو رو روی سرش کشید …
چشم غره ای بهش رفت و روی صندلی کنار پنجره دست به سینه نشست …. با لحن تحمکیی اضافه کرد
کای – با تو ام ….
ناله ی اعتراض امیزی کرد و سرش رو تکون داد … رگ خواب پسر عموش رو به خوبی میدونست … لبخند کمرنگی روی لبش نقش بست و با اعتماد به نفس بلند شد
کای – باشه … هر جور راحتی … در هر حال میخواستم برم برای شکار … گفتم تورم با خودم ببرم … اگه نمیایی به جاش با چانیول میرم …
چشم هاش رو با عصبانیت روی هم فشار داد و با صدایی که از ته چاه بلند میشد پرسید : کجا میخوای بری حالا ؟
کای – برای تو چه فرقی داره … در هر حال که نمیایی … ولی حالا که کنجکاوی میریم جنگل شرقی …
چند بار جمله ی کای تو مغزش تکرار شد ” جنگل شرقی ؟ “
کای توی دلش شروع به شمردن کرد …
کای ” 1 … 2 …. “
و به سه نرسیده …. سهون با عجله پتو رو از روی سرش کنار زد و بعد از دو ثانیه با کت و شلوار شنل مخصوصش رو به روی کای ایستاد … لبخند غرور امیزی زد و یقش رو میزون کرد
سهون – خب … کجا بودیم …
کای – صد بار گفتم برای کارای غیر ضروری از قدرت استفاده نکن … تو کی میخوای بزرگ شی ؟!!!
به طرف اینه قدی جلوی کمدش رفت و دستی به موهای طلاییش کشید … لبخند غرور امیزی زد و به طرف کای برگشت
سهون – حالا مونده تا بزرگ شم … خیلی مونده … تازه هفته ی بیش 119 سالم شد …
نفس عمیقی کشید و سرش رو به علامت تاسف تکون داد … لحظه لحظه بزرگ شدن پسر عموش سهون رو جلوی چشم هاش دیده بود ولی همیشه سهون برای کای همون بچه نق نقوی کوچولو بود که هر روز بهانه پدر از دست رفتش رو میگرفت
کای – خب … بریم …
با سردی برگشت … و از اتاق بیرون رفت …
با دیدن رفتار سرد و همیشگی کای قیافش تو هم رفت و ادای کای رو در اورد
کای – میتونم ببینمت ….
سهون – اهم … اومدم
برخلاف سهون که پسر شوخ و شادی بود کای برعکس خیلی سرد و تو دار بود … پسری پیچیده که همه چیز رو برای خودش و همه سخت تر میکرد … کای طوری رفتار میکرد و که انگار از هیچ چیز توی دنیا لذت نمیبره و واقعا هم همینطور بود … همه برای این رفتار سرد و تند خوییش ازش میترسیدن و این باعث شده بود با هر کسی توی جمعشون بر نخوره و دوست های محدودی داشته باشه … هر چند که با همون دوست ها هم صمیمی نبود و فقط در حد نشست و برخواست کوتاهی بود … در هر حال کای وارث بعدی و ارباب اینده مجمع خون اشام ها بود
********************************
چند ثانیه ای بود جسد رو توی دستش نگه داشته بود و منتظر بود خون سر تا سر بدنش رو فرا بگیره … چشم هاش رو باز کرد و سهون رو روبه روش دید که با هیجان نگاهش میکرد
سهون – وااو … عالی بود …
جسد مرد تقریبا جوون رو روی زمین انداخت و چشم هاش رو بست و سعی کرد به حالت اول برگرده … و وقتی چشم هاش رو باز کرد دیگه چشم هاش قرمز نبودن … انگشت شستش رو گوشه لبش کشید و مقدار خونی که روی لبش باقی مونده بود رو پاک کرد و دوباره انگشت رو داخل دهنش برد و برای اخرین بار خون رو مزه مزه کرد
کای – خب بریم …
این رو گفت و از جسد فاصله گرفت
سهون – کارت عالیه … خیلی حرفه ای شکار میکنی …
با غرور شروع به قدم زدن کرد …
سهون – اممم … هیچوقت نمیتونم مثل تو شکار کنم … تو عالیی … حتی چانیول هم مثل تو شکار نمیکنه …
کای – هه ..
نگاه گذرایی به سهون انداخت و دوباره به راهش ادامه داد … سهون هم همونطور که با هیجان دنبال کای میرفت به حرف زدنش ادامه داد
سهون – ولی میگم … اگه زن عمو بفهمه چی … میدونی که خوشش نمیاد تو شخصا بری شکار …
با عصبانیت برگشت نگاهی به سهون انداخت … سهون هم با دیدن چهره جدی و عصبی کای اب دهنش رو غورت داد و حرفش رو خورد
سهون – ا .. البته فکر نکنی من میخوام چیزی بگم … ولی میدونی … در هر حال تو بهتر از هر کسی میدونی دهن من چفت و بست نداره … هوم ؟
کای – چی میخوای ؟
چشم هاش ر وریز کرد وبا سوظن به سهون خیره شد …
سهون – عاشقتم که اینقدر درکم میکنی … تو با درک ترین ادمی هستی که تا حالا دیدم …
نگاهش تغییری نکرد بلکه عصبی تر هم شد و منتظر درخواست سهون که به احتمال زیاد عجیب و غریب بود شد
سهون – من گردنبندتو میخوام …
با شنیدن کلمه ی گردنبند روشو برگردوند با قاطعیت گفت :
کای – فکرشم نکن سهون …
سهون – چراااا … هر کاری بگی میکنم
پوزخندی زد و به سمت سهون برگشت …
کای – باشه تا قصر مسابقه میدم … اگه بردی گردن بند مال تو … دنبالم بدو
سهون – یاا ولی این عادلانه نیست
ولی قبل از اینکه بتونه جملش رو تموم کنه کای با اخرین سرعتش شروع به دویدن کرد … هم سهون و هم کای میدونستن برد کای حتمیه ….
************************
روی بالکن اتاق سهون فرود اومد و بلافاصله به حالت انسان در اومد … به سمت تخت سهون رفت و روش نشست … سهون بعد از ده دقیقه روی بالکن فرود اومد و در حالی که نفس نفس میزد خودش رو به تخت رسوند
کای – هه … خسته نباشی
سهون – یااا .. هممم…. قبول نیست … تو تازه خون خورده بودی …
کای – میتونستی قبول نکنی …
از روی تخت بلند شد و به سمت در اتاق رفت …
کای – من میرم …
سهون خودش رو روی تخت انداخت و روبه بالا دراز کشید … در حالی که زیر لب غر میزد و به کای لعنت میفرستاد به رفتن کای نگاه کرد … وقتی مطمئن شد کای بیرون رفته بلند تر فحش داد …
ولی گوش کای قوی تر از اونی بود که فکر میکرد … با چرهره ای گر گرفته از در اتاق فاصله کرفت و زیر لب زمزمه کرد
کای – تنبل … بلند نیست پرواز کنه..
بکیهون – اوه … چی شده کیم کای کبیر دارن با خودشون حرف میزنن میدونی بقیه بفهمن چی پشت سرت میگن ؟
از تن صدا فهمید کیه و بدون برگشتن جوابشو داد
کای – و میدونی اگه بقیه بفهمن بیون بکهیون فال گوش وایستاده .. اونم فال گوش کای … چی میشه ؟
برگشت و به بک نگاه کرد
بک – توعه عوضی همیشه چیزی برای گفتن داری اه …
کای – اینجا چیکار میکنی ؟ مگه الان نباید شکار باشی ؟
بک – چرا … اومدم سهون رو با خودم ببرم …
کای – سهونو ؟
بک سرش رو به معنای مثبت تکون داد
بک – اره … برای خودم هم عجیب بود … گفت از این به بعد سهون رو هم با خودمون ببریم شکار
کای – مادرم اینو خواست ؟
بک – اره …
کای – باشه …
سرش رو پایین انداخت و بدون گفت حرف دیگه ای راهش رو ادامه داد
بک – جالبه دیگه خداحافظی هم نمیکنه .. این اخر یه چیزیش میشه … پووف

****************************

کم کم جریانات رو میفهمید … خیلی مونده تا فیک به روال اصلی برسه و جذاب شه

درباره نظرا … دوستای عزیز … لطفا یا نظر بدید یا پست رو لایک کنید … فقط یکی رو انجام بدید … میخوام تعداد خواننده ها دستم بیاد

و من ترجیح میدم نظر بدید … کم لطفی نکنید …

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 32 نظر 27 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
دلارام
مهمان

خییییییییلیییییییییییییییی قشنگ بود
مرسیییی

mahboub
مهمان

عرررررررررررررر
کااااااااااااااااای :charkhesh: :charkhesh:
ژانرش عالیه
مرسیییی

rosha
مهمان

وووووووووه …. من خون آشام خعلی دوز :nish: :nish: :nish: :nish:
دمت رم اونی خسته نباشی :kissme: :kissme: :kissme:
من برم پات بعدی

aida
مهمان

من تازه شروع کرد ☺☺☺
ماجرای دی او وکای تو 2 زمان متفاوته آیا؟؟😞😞

S_yoona
مهمان

خیلی قشنگ بود مرسی.من تازه شروع کردم بخوندن
موهاهاها ازین ژانر خوشم میاد عالیه لاو یو فایتینگ اونی :kissme:

Duman
مهمان
توصیاف صحنه واقعا قویه قسمت اول که از زبان اول شخص بود خیلی تاثیر گذار بود من که از ترس ضحرم ترکید و اینکه دی او او ز چیزی نمیترسید اعصابمو خورد میکرد قلبم داشت میومد تو دهنم ولی کیونگسو کاملا ریلکس اینور اونور یه عمارت متروکه رو که وسط یه جنگله و درو پیکری هم نداره شیشه همه پنجره هاشم شیکسته سرک میکشید خیلی رو مخ بود از نظر توصیفی از قسمت اول تا اینجا که کف بور شدم عالی بود سهون جدیدا تو اکثر فیکا نمادی از یه احمقه -___-امیدوارم تو ادامه جنبه ای از یه مرد باحال… Read more »
otaku
مهمان

من دارم از کنجکاوی میمیرم….خون اشام دوست :heartme: :heartme: :heartme:
چند شنبه ها اپ میکنی عایا؟
من از الان منتظرم….انتظار سخته :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:

حنا
مهمان

ووووووووووووووچچچچچچچچچچچ چقد باحاله فیکت خعلی باحاله من منتظرررررررممممممممممممممم منتظرم تورو خدا ب فکر مام باش :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :heartme: :heartme: :heartme:

Bunny
مهمان
مری
مهمان
رویا
مهمان

وااااو اولش یکم مخوف بود کللللی حال کردم خخخخییییلللییی خوووفه مررررررررررررسی بی صبرانه منتظر قسمت بعدممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

P.earl
مهمان

اووف این خیلی خوبه،مث فیکای عادی نیست و عالیه از نظرم.کاش زود آپ کنی T_T
سومین فیکیه ک واقعا مشتاقم تا تهش بخونم :/
ولی اون دوتای قبلی حالا حالا ها اپ نمیکنن
^__^

Uzumaki shangg
مهمان

عااااالیییهههه.خیلی خوبه . من هیچ حرفی ندارم. منتظرم قسمت بعدیم .ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

nesi
مهمان

عالی بود
همینجوریش جذاب هست اگه رو روال بیافته ک فوق جذاب میشه
جدی گفتما فک نکنی پاچه خواریه خیلی دوسش دارم از قسمت اول شدید کنجکاو شدم

مهشید
مهمان

کیونگی من … عشق من …. اذیتش نکنن خیلیه مرسییییییییی

sahar
مهمان

واااااااییییییی عااااااللللللی بوددددohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

wpDiscuz