هدر سایت
تبلیغات

fanfiction : Nightmare – Ep 3

بفرمایید ادامه

http://s7.picofile.com/file/8254785592/PicsArt_%DB%B0%DB%B4_%DB%B0%DB%B8_%DB%B1%DB%B2_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B7.jpg

کای – اینجا چیکار میکنی ؟ مگه الان نباید شکار باشی ؟
بک – چرا … اومدم سهون رو با خودم ببرم …
کای – سهونو ؟
بک سرش رو به معنای مثبت تکون داد
بک – اره … برای خودم هم عجیب بود … گفت از این به بعد سهون رو هم با خودمون ببریم شکار
کای – مادرم اینو خواست ؟
بک – اره …
کای – باشه …
سرش رو پایین انداخت و بدون گفت حرف دیگه ای راهش رو ادامه داد
بک – جالبه دیگه خداحافظی هم نمیکنه .. این اخر یه چیزیش میشه … پووف
*************************
وارد اتاقش شد و در رو پشت سرش بست … شنلش رو در اورد و روی صندلی کنار کمد پرتش کرد … زندگی کردن به عنوان یه موجود غیر از انسان … موجودی که روز ها نمیتونست بیرون بره و غذاش خون بود خسته کننده تر از اونی بود که فکر میکرد … برای 124 سال یه همچین زندگی کسالت اور و خسته کننده ای داشت و جرات خم به ابرو اوردن هم نداشت …
اینکه مجبور بود تمام قوانین رو مو به مو طبق تبسره ها اجرا کنه و هیچوقت فرصت اینو نداشت تا پاشو فرا تر بزاره بیشتر از همه اذیتش میکرد .. البته کای به اون زندگی عادت کرده بود و کم کم باهاش خو گرفته بود … به محدود بودن احترام دیدن عادت کرده بود …
میدونست زندگیش همیشه به همین روال ادامه خواهد داشت و هیچ تغییری تا خودش نخواد نمیتونه به زندگیش بده … اونقدر زنده میمونه تا بالاخره یکی از دشمن هاش بکشتش … تازه اگه دشمنی پیدا بشه …
نفس عمیقی کشید و به این فکر کرد بقیه اون شب رو باید چیکار کنه … یه شب خسته کننده دیگه …
****************************************
تشعشعات نور به مزه هاش برخورد میکردن و سایه مژه هاش روی پوست سفیدش میفتاد …. با برخورد بیشتر نور به چشم هاش کم کم خواب از سرش پرید و با اکراه و خوابالودگی بلند شد و کش و غوسی به بدنش داد طرز خوابیدنش باعث شده بود حسابی کمر درد بگیره … چشم هاش رو کمی مالید و به اطراف نگاه کرد
نور خورشید از بالکن وارد اتاق میشد و اتاق رو روشن کرده بود … اون موقع بود که کیونگسو بهتر میتونست فضای اتاق رو ببینه …. رنگ دیوار ها و وسایل بهتر از همیشه به چشم میومد …
تصمیم گرفت از صبح شروع به تمیز کردن وسایلش کنه … حداقل باید اتاق رو تمیز میکرد تا شب بعد با خیال راحت بخوابه
از بین وسایل قدیمی خونه پارچه ای پیدا کرد و کمی اون رو شست … اول از اخرین اتاق عمارت شروع کرد … تخت رو تمیز کرد و تمام پارچه های اونو از بالکن پایین انداخت … همشون بلا اثتثنا نیاز به شستن داشتن
بین تمیز کردن اتاق هر از گاهی سرفه میکرد .. متاسفانه یکی از حساسیت هاش مربوط به گرد و خاک بود … حساسیت به چیز های مختلف رو از مادرش به ارث برده بود … البته خودش اینطور فکر میکرد
روی دراور اتاق پر بود از قاب عکس های قدیمی ولی بدون عکس … شیشه ی همشون شکسته بود و بعضی هاشون هم روی زمین خرد شده بودن
نفس عمیقی کشید خرده شیشه ها رو با دقیت جمع کرد … کشو های دراور رو یکی یکی باز کرد و تمام لباس های اونا رو بیرون ریخت .. کشو ها پر بودن از لباس های مردونه و زنونه ی دست نخوره و تازه … لباس ها قدیمی بودن اما معلوم بود اکثرشون توی زمان خودشون جز بهترین و به روز ترین ها بودن … ولی اون همه لباس توی اون خونه خالی و بدون صاحب چیکار میکرد ؟
کشوی اخر رو با هر زحمتی بود خالی کرد و لباس ها رو گوشه ی اتاق تا کرد و گذاشت …. اخرین پیراهن زنونه رو تا میکرد وزیر لب اهنگ میخوند … لباس گشاد بود و میتونست حدس بزنه لباسیه که زنای باردار میپوشن … پیش خودش فکر کرد پس حتما کسایی که توی این خونه زندگی میکردن بچه هم داشتن …
طبق عادت همیشگیش دستش رو توی جیب لباس کرد و جسم سرد و فلزی رو حس کرد … از جیب بیرونش اورد و اون رو مقابل خودش گرفت … با تعجب بهش نگاه کرد .. کلید کوچیک و طلایی رنگی بود … قطعا به هیچکدوم از در ها نمیخورد پس میتونست کلید کجا باشه …
به صندوق کوچیک روی تخت نگاهی انداخت و به سمتش رفت … فکر نمیکرد تلاشش جواب بده ولی در کمال تعجب در صندوق با تقه ای باز شد … محتویات صندوق رو با احتیاط بیرون ریخت … دفتر قدیمی که تمام صفحاتش کنده شده بودن …. چند نامه که با جوهر نوشته شده بودن و رطوبت باعث شده بود رنگ جوهر روی کاغذ پخش بشه غیر قابل خوندن باشه …
ورقه ها رو کنار گذاشت و نظرش به کاغذ ته صندوق که بیشتر شبیه عکس بود جلب شد …. صندوق رو کج کرد تا عکس بیرون بیفته و به محض دیدن عکس نفس بند اومد … عکس مادرش همرا با یه مرد … که دستشون توی دست هم بود و خیلی به هم نزدیک بودن …
کیونگسو – پ … پدر؟
دستش رو روی عکس کشید و با دقت بیشتری به عکس خیره شد .. عکس خیلی قدیمی بنظر میومد … مادرش توی عکس خیلی جوون تر بنظر میرسید … ولی صورت مرد مشخص نبود … آهی از روی ناراحتی کشید … بنظر میرسید کسی از عمد قسمتی که صورت مرد قرار داشت رو با ناخن کنده بود . میتونست تنفر اون فردی رو که صورت مرد کنار مادرش رو کنده حس کنه… توی گردن مادرش همون گردنبندی بود که قبل از مرگ بهش داده بود …
گردنبند رو از زیر یقه لباسش بیرون اورد و بوسه سبکی روش گذاشت …
کیونگسو – مامان … چرا گفتی من بیام اینجا ؟
عکس رو کنار گذاشت و صندوق رو کج کرد تا اگه چیز دیگه ای توش هست به بیرون بریزه ولی چیزی جز گرد خاک بیشتر عایدش نشد …
عکس رو همراه دفتر و ورقه ها دوباره به صندوق برگردوند و تصمیم گرفت هر چیز جالبی توی خونه پیدا میکنه رو داخل صندوق بزاره … صندوق رو روی تخت گذاشت تا بعدا جای مناسب تری براش پیدا کنه …
از روی تخت بلند شد و به سمت کمد کوچیکی که کنار تخت بود رفت … روی کمد کتابی بود همرا با یه کلید … لبخند کجی زد و کلید رو برداشت …
کیونگسو – خوب حالا یه کلید دیگه هم دارم …
کتاب رو سر سری ورق زد تا بفهمه مربوط به چیه … ولی از طرز نوشستن کتاب سر در نیاورد … خطش خط عجیبی بود … طوری که کیونگسو تا اون موقع باهاش برخورد نکرده بود …
دسته لباس های قدیمی رو برداشت و به سمت حیاط رفت … اونا رو توی کاشی های حیاط زیر نور افتاب انداخت و روشون اب ریخت … برخلاف بقیه پسرا با انجام کار های خونه مشکلی نداشت … تنها دلیلشم این بود که در غیاب مادرش مجبور بود خودش کای های خودش رو انجام بده …
به اطراف نگاه کرد … سر تا سر دور عمارت رو درخت های جوون و پیر پوشنده بودن … جنگل اون اطراف تو روز با شب ها خیلی فرق داشت … هر چند کیونگسو شب رو به طرز عجیبی همیشه بیشتر دوست داشت ولی توی روز جنگل زیبا تر بنظر میرسید … با چشم های درستش به دور دست ها خیره شد جایی که افتاب با سماجت سعی در گذشتن از شاخ و برگ درخت ها داشت و بعد از برخورد به اونا دسته های نور مثل تونل های طلایی به زمینی که از سایه درخت ها تاریک تر بودن میرسید … وقتی بچه بود همیشه سعی داشت تونل های طلایی رنگ نور رو توی دستاش بگیره و اونا رو توی شیشه ها نگه داره …
لبخند کمرنگی از بیاد اوری خاطرات گذشته روی لبش نشست … سرش رو پایین انداخت دوباره به داخل خونه برگشت
وقتی از کنار در های بسته خونه میگذشت به یاد کلید روی کتاب افتاد … با سرعت به اتاق رفت و تصمیم گرفت شانسش رو امتحان کنه … از اولین در شروع کرد دری که توی حال کمی بعد از انتهای پله بود … و در کمال تعجب در باز شد به محظ ورود به داخل اتاق خشکش زد …
چشم هاش از خوشحالی برق زد و بیشتر به اطراف نگاه کرد … قفسه های بزرگ که از کف اتاق شروع میشدن و تا انتهای سقف ادامه داشتن و پر بودن از کتاب … دستش رو جلوی دهنش گذاشت و با قدم هایی اهسته جلو تر رفت
کیونگسو – واو …
قفسه های چوبی پر بودن از کتاب های رنگارنگ با قطر ها و زخامت های مختلف … نردبودن چوبی کنار دیوار خودنمایی میکرد و کیونگسو رو تحریک میکرد تا بره و کتاب ها رو برداره و بخونه …
گوشه اتاق بزرگ و پر از کتاب یه میز کوچیک کوتاه بود که مربوط به دهه های قبل میشد … لبخند زد و بیشتر به اون خونه علاقه مند شد … حالا دیگه حوصلش سر نمیرفت .. میدونست بقیه عمرش رو کتاب بخونه و لذت ببره …
با خوشحالی کلید رو از روی در برداشت و داخل جیب شلوارش گذاشت … میخواست زود تر کار های اون خونه رو تموم کنه وبه خوندن کتاب های مختلف کتابخونه جدید که پیدا کرده بود برسه ….
تمام ملحفه های کثیف رو شست و با کمک جاروی قدیمی و شکسته داخل کمد اتاق رو جارو زد … توی چهار چوب در ایستاد و به اتاق با غرور نگاه کرد … همه جا تمیز بود و حالا میتونست با خیال راحت شب رو توی اتاق بخوابه …
**********************************
پول رو از مشتری تحویل گرفت و پول رو داخل صندوق قرار داد … نفس عمقیقی کشید و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت …
لوهان – نچ غروبه …
با وجود کمر دردش جعبه ای پر از کتاب رو از پله ها پایین میاورد … با شنیدن صدای چوب های قدیمی پله سرش رو به سمت پله برگردوند و پدر بزرگش رو دید که جعبه کتاب ها رو پایین میاره … با عجله به سمتش دوید و جعبه رو از دستش گرفت
لوهان – پدر بزرگ چند بار بهتون بگم جعبه ها رو بلند نکنید … سنگینن
همون طور که کمرش رو نگه داشته بود نگاهی به لوهان انداخت
اجوشی – بچه جون من هنوز جوونم چی فکر کردی …
لوهان لبخند کمرنگی زد و همون طور که پدر بزرگش رو به سمت صندلی کنار صندوق هدایت میکرد حرفش رو تایید..
اجوشی – من از تو هم سالم ترم !
لوهان – بله … بله .. میدونم … ولی کارای سنگین براتون خوب نیست … یادتون که نرفه دکتر چی گفت ..
روی صندلی نشست و چشم غره ای به لوهان رفت …
اجوشی – همشون چرت و پرت میگن
به پدر بزرگش نگاه اخمالویی کرد و سرش رو تکون داد
لوهان – اینجوری نگید …
اجوشی – راست میگم دیگه .. همشون دنبال پولن !!
از طذز تفکر پدر بزرگ پیرش تک خنده ای کرد و به سمت جعبه کتاب ها رفت و کارتن رو باز کرد و شروع به چیدن کتاب ها داخل قفسه کرد …
اجوشی – لوهان ؟
به سمت پدر بزرگش برگشت و با نگاهی کنجکاو بهش خیره شد
لوهان – بله ؟
اجوشی – میگم رفتی تا از خانم لی جوهر رو بگیری ؟
با تموم شدن جمله پدر بزرگ تازه یادش اومد که باید برای گرفتن جوهر میرفت .. با عجله اخرین کتابی رو که تو دستش بود داخل قفسه گذاشت و به سمت کت و کلاهش رفت .
لوهان – زود برمیگردم .. مراقب باشید …
اجوشی – لوهان نمیخواد بری … چیزی به شب نمونده …
لوهان – نگران نباشید … زود برمیگردم …
اجوشی – لوووهان …
کتش رو با عجله تنش کرد و از در مفازه خارج شد
اجوشی – پسره ی خنگ !
کلاهش رو توی دستش گرفت وشروع کرد به دویدن … به اسمون نگاه کرد و اب دهنش رو غورت داد … خورشید در حال غروب بود . چیزی به شب نمونده بود … باید هر چه سریع تر خودش رو به خونه خانم لی میرسوند …
*******************************
از گروه جدا شده بود و با قدرت خاصش به سرعت میدوید و درخت ها رو یکی یکی رد میکرد و به سرعت اضافه میکرد … دنبال یه طعمه جوون و سالم بود … دوست داشت اولین شکار هاش خوب و مرقوب باشه … اکثرشون این حس غریزی رو داشتن که با بو کشیدن هر انسان میفهمیدن خونش چجوریه … سهون دوست از قدرتش به خوبی استفاده کنه و بهترین طعمه رو برای خودش پیدا کنه …
یه مرد با خونی شیرین … یا شایدم یه دختر نو جوون و جذاب … لبخند تلخی گوشه لبش نقش بست … پلک هاش رو روی هم بست و گذاشت برای دقایقی چشم های سرخش بیرون رو نبینن … نفس عمیقی کشید و بعد بالافاصله چشم هاش رو باز کرد
با حس کردن بوی انسان لبخندش پر رنگ شد و سرعتش رو کمی کم کرد … هر چقدر بیشتر به بوی انسان ها نزدیک تر میشد حریص تر و تشنه تر از قبل میشد … دیگه قدرت تحمل نداشت … میدونست برای بدست اوردن طعمه دوست داشتنیش باید وارد جاده ی اصلی … جایی که ادما ازش عبور میکردن بشه … شندلش رو دور خودش پیچید و تو یه حرکت تبدیل به خفاش شد و به هوا پرید .
********************
دکمه های پالتوش روبسته بود و دست هاش رو دور بازو هاش حلقه کرده بود … با تردید قدم بر میداشت و به خودش زیر لب به خودش بد و بیراه میگفت … از این عصبی بود که چرا زود تر حرکت نکرده بود و گرفتن جوهر رو به کلی فراموش کرده بود
نفس عمیقی کشید …حالا که نصف راه رو اومده بود بادی تا اخرش پیش میرفت نمیخواست پیش پدر بزرگش شرمنده شه
هر از گاهی با ترس به اطراف راه جنگلی نگاه میکرد .. تو طول جاده با قدم های نسبتا بلندی پیش میرفت که صدایی نظرش رو جلب کرد .. قدم هاش رو تند تر کرد تا به صدا نزدیک تر شه
توی تاریکی که با نور مهتاب روشن تر بنظر میومد سایه هایی دید که بهش نزیک تر میشن همونطر که قدم برمیداشت چشم هاش رو ریز کرد تا بتونه بهتر ببینه
” هی … جو … ( سکسکه ) .. اونو بده به من ”
سرش رو کج کرد و ایستاد … تازه میتونست بهتر سه مردی رو که بهش نزدی میشدن ببینه
” نه … “
مردی که بنظر اسمش جو میومد بطریی رو توی دست رو هوا میچرخوند و محتویات داخلش رو هر از گاهی به بیرون میریخت … با دقت بیشتر به حرکات و طرز راه رفتنش فکری به ذهنش رسید . مثل برق گرفته ها یه قدم عقب رفت .. تازه یادش اومده بود توی این جاده جنگی یه بار هست …
چند دقیقه طول کشید تا بخودش بیاد و بدون توجه به نزدیک شدن اون سه با بهت بهشون خیره شده بود … وقتی به خودش اومد خیلی دیر شده بود و اون سه فاصله ی زیادی باهاش نداشتن
یک قدم به عقب رفت ولی بلافاصله برخورد کفش هاش با سنگ های ریز جاده خاکی نظر اون سه رو جلب کرد …
” هی .. تو ! “
یک از اون سه که ژولیده و با موهایی فر و سیاه بود بهش اشاره کرد … چند قدم به بدن از ترس خشک شده لوهان نزدیک شد و نگاهش کرد
” این وقت شب اینجا چیکار میکنی کوچولوی خشگل “
چند بار پلک زد
لوهان – من … من … داشتم میرفتم خونم …
خودش هم نمیفهمید چه مرگش شده اصلا ادم ترسویی نبود ولی تو اون بازه زمانی حسابی دست و پاش رو گم کرده بود … هر چند که دست خودش نبود و خاطره خوبی از مردای مست و بی سر و پا نداشت
دستش رو زیر چونه لوهان گذاشت و تکونش داشت با گیجی لبخند دندون نمایی زد و دندون های زد و خرابش رو به رخ لوهان کشید
” میترسی “
لوهان – نه
با صدای بلند و رسایی جواب داد
یکی دیگه از اونا بهشون نزدیک شد و به لوهان خیره شد
” خوشگه “
دوستش حرفش رو تایید کرد و با نگاهی پر معنی به دوتای دیگه خیره شد
” هی عوضی … تو تازه … “
نذاشت جملش رو تموم کنه و با تشر وابش رو داد
” چه … اشکالی داره یه دور دیگ حال کنیم ”
بطری رو توی دستش تکون داد و جرعه دیگه ای ازش نوشید ….
” من موافقم … “
با موافقت دوستش جو به سمت لوهان برگشت و لبخند معنی داری زد
” بزار ببینم این کوچولو چی داره واسمون ”
دستش رو روی سینه مرد گذاشت و هلش داد و با سکندری روی زمین افتاد و لباس کثیفش .. کثیف تر شد
” تو به چه جراتی این غلطو کردی “
فکر نمیکرد با یه هل دادن ساده بیشتر عصبیشون کنه
” میکشمت ”
برگشت تا بدوعه ولی با یدین مردی که دستش قوطی مشروب بود متوقف شد
از سه طرف بهش نزدیک شدن … اول سعی کرد به مشت زد بهشون دورشون کنه ولی با وجود اینکه مست بودن قدرت زیادی داشتن و از پسشون برنمیود …
لوهان رو روی زمین خاکی انداختن و همراه با مشت هایی که بهش میزدن شروع به پاره کردن لباساش کردن …
دستش هاش رو دور خودش حلقه کرد تا اجازه نده لباسش رو در بیارن ولی با لقدی که به ساعدش زدن با اخی حلقه دست هاش باز شدن … با چشم های براق و ابریش بهشون نگاه کرد …
هیچ کاری از دستش بر نمیومد

*****************************

اینم از این قسمت من واقعا معذرت میخوام برای دیرکردم … یه سری مشکلات نزاشتن

مامان من لطف کردن فلش کردن درایو e کامپیوترمو و من یه مدت دنبال کارای اون بودم … وقتی برگشت اطلاعاتم … چکشون کردم دیدم یه سری چیزا پریده … کابوس تا نصفش درست بود ولی بعدش کلامات جا به جا شده بودن و وقتی من دلیلش رو پرسیدم گفتن گاهی اوقات اینجوریه .. خلاصه من مجبور شدم بنویسم همه رو و الانشم باز کامل نشده …

و واقعااا تقصر من نبود این مسئله و معذرت میخوام 

امیدوارم نظرات مثل قبل باشه

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 25 نظر 3 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
lulu
مهمان

سلام من نمیدونستم لوهان داره اخجون ممنون جیگر

E A R L
مهمان

اگه واقعا فیکتو دوست نداشتم اینقد براش صبر نمیکردم :)
کاش زودتر بذاری

Alice
مهمان

مرسی عالی بود :heartme: منتظر ادامشم :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

mahboub
مهمان

خسته نباشی عالی بود
لطفا زود زود اپ کن

Uzumaki shangg
مهمان

مثه همیشه عالیههه رفیق جونم، با نیرو ادامه بده منتظر قسمت بعدی هستم :hiii: :bunny: :kissme:

حنا
مهمان

واااااااااااااااااااااای بالاخره برگشتی دیه ناامید شده بودم چ خوب ک اومدی زود ب زود اپ کن لطفا من فیکتو خیلی دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس :heartme: :heartme: :heartme: :charkhesh: :charkhesh: :smile: :smile:

narsis69
مهمان

وای.کیونگ چه دلی داره تو اون خونه به اون درندشتی تنها زندگی میکنه!! :wooo: :becharkh: :byebye:
وای با دیدن کتابخونهه چه حالی کرد!!خخخخ. :nish: :khande:
به به!! به کیونگ میگن زن زندگی! :nish: :heartme: ! واقعا خوش بحال کای!!!خخخخخ :haha: :charkhesh:
بیچاره لوهان!!!؟؟ :nanahat: چرا از مردای مست میترسه؟؟ :gijiviji: خاطره ی بدی داره ،نه؟؟؟!!! :gerye: عزیزم. :mazlum:
خوب بود مررررسی. :like: :myheart:
خسته نباشی. :rose:
منتظر ادامش هستم. :yehet:
فایتینگ :byebye: :rose: :myheart:

zari
مهمان

بازم ممنونیم که برگشتی! ولی اجی لطفا دیگه دیر نکن! ما هممون کابوس رو دوست داریم!

zodiac
مهمان

بالاخره یه فیک خود با ژانر و کاپل مورد علاقم پیدا کردم :) عالی بود

rosha
مهمان

اوخییییییییییییییییییی لو لو بیچارررررره :mazlum: :mazlum: :mazlum: :mazlum:
ولی دونت پرابلم الان سهون مث سوپر من میاد نجاتش میده :aaaa: :aaaa: :aaaa:
آآآآآآ فک کنم بابای دی او خون آشام بوده :huh: :huh: :huh: البت این ی حدسه
ممنون اونی دستت درد نکنه و خسته نباشی :nish: :nish: :nish: :nish: :nish: :yehetohorat: :yehetohorat: :rose: :rose: :myheart: :myheart: :kissme: :kissme:

Duman
مهمان

عالی بود خسته نباشی
لوهان هم که مثل همیشه بیچاره شد الان سهون میاد همشونو میخوره
ظاهرا گذشته کیونگ خیلی ماجرا داره زود زود اپ کن اگه میشه ممنون

sorour
مهمان

به به کیونگی کد بانو :nish:
من تازه شروع کردم خوندن تا اینجاش خیلی خوب بود :bunny:
ممنون :heartme: :kissme: :rose:

aida
مهمان

هونی کجایی که لولوتو خوردن😢😢😢😭😭😭😭
خ چه خانم خوبیه این این کیونگی👏👏👏👏
تیری خیدا زود به زود آپ کن😙
خسته نباشی❤

otaku
مهمان

بالاخره قسمت جدید :yeees:
کیونگسو دوست :charkhesh:
لوهان رو نجات بده سهونااا :gerye: :gerye:
تو رو خدا فکر ما هم باش تند تند اپ کن :mazlum: :mazlum: :mazlum:

nesi
مهمان

عالی بود ممنون خسته نباشی
امیدوارم بتونی زودتر ادامشو بذاری

Mah
مهمان

وای به کلی داشت یادم میرفت این فیکو!
امیدوارم به زودی ادامه شو بذاری، خیلی خوبه :heartme:

S_yoona
مهمان

خیلی قشنگ بود مرسیییییی.عررررر تیریخدا زود زود اپ کن اونییییییی :aaaa:

مائده
مهمان

توروخدا زود تر بقیه اش رو بزاااااااااااار :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

wpDiscuz