هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction of cold days and warm hugs Ep 03

سلام

باقسمت سوم وآخر چند شاتیه ازروزهای سردوبغل های گرم بازگشتم!
ممنون بابت حمایت هاتون از این چند شاتیه کوچولو که یه گوشه از سایتو گرفته بود!!!*_*

بفرمائید ادامه….

“اما همچنان این منم که همیشه اولین نفر ازتومراقبت میکنم.”اینو بالبخندگفت ودست دوستش روگرفت ومتوقفش کرد.
مینسوک به آرومی سرخ شد،به هر حال اون نمیتونست ازلبخندی که توی ان کلمات به خودش کمکی کنه.درنتیجه اینکه هردوشون از هم کنارگرفتن،برف ریزه ها دونه دونه از آسمون به زمین میرختن وروی هوا شناور میموندن،با زیبایی بی نظیرشون به اطراف زینت میدادن.
“این برفه!”مینسوک هیجانزده اینو به زبون اورد.سرش رو بالاگرفت وبه آسمون سیاه شب خیره شدوچشمای سیاهش وقتی که دونه های برف روی دماغ قرمزش به آرومی فرود میومدن وذوب میشدن،گشاد میشد.
“به هرحال حق بامن بود!”جونگده دستش روتوی صورت مینسوک آورد تا بینی اش رو تمیز کنه درحالیکه صورت بی نقصش رو درسکوت تحسین میکرد.
“درست گفتی!”اینجوری جواب دادوتوی چشمای مشکی جونگده خیره شد.”به هر حال….من احساس چیزدیگه ای رو دارم که امشب اتفاق میافته!”
“اوه!اون چیه؟ ــــ”ونزدیک ترین چیزی که جونگده میدونست،یه جفت ل/ب نرم درمقابلش بود.جونگده لحظه ی سختی روداشت تا واکنش نشون بده قبل ازاینکه به آغو/شش برسه ودورگردنش حلقه بشه.اون هیجانزده شد چشماش رو بست وبه آرومی ازمینسوک بو/سه ای گرفت.سرمای هوا جایگزین گرمایی شده بود که ازشدت این بو/سه توی بدنشون دویده بود،باشروع لحظه ای که اونا لب هاشون رو به هم چسبوندن خون هم توی قلبشون با سرعت بیشتر پمپاژکردوپروانه هایی توی شکمشون به پروازدراومدن.
وقتی که ازهم جداشدن جونگده پیشونی اش روبه پیشونیه مینسوک تکیه دادوخجالتشون پایان عمیقی داشت به همون سرعتی که چشماشون باهم تلاقی پیدا کرد.زوج نقاشی شده در آرامش،به مشاهده ی نفس هایی که از دهنشون خارج میشدپرداختن.
“دیگه حتی یه ذره هم احساس سرما نمیکنم!”مینسوک با خجالت زمزمه کرد،انگشتاشوتوی پارچه ی کت چن حلقه کرد.
“منم همینطور!”آهی از سر رضایت کشیدوبه سمت پایین خم شد، یه بو/سه ی طولانی به پیشونیه پسر ریز اندام زد.هردومیخاستن که تو این وضعیت یعنی تو بغ/ل هم بمونن،غرق شدن توی بغ/ل همدیگه،شریک شدنه اعتراف شیرینشون زیر برف.دراین لحظه هوا سردترشد،جونگده دست مینسوک رو گرفت ودرسکوت به دنبال خودش به آپارتمانش کشوند.پسرک مو قرمزدست پسرجوونتر رو محکم تر گرفت،وبا محبت فشرد.درعین حال جونگده داشت تلاش میکردتا سرعت قلبش روکنترل کنه تااز قفسه ی سینه اش بیرون نزنه،تا حدی بایادل/ب های بهترین دوستش روی ل/ب های خودش داشت منفجر میشد.این چیزی بود که فقط میتونست آرزوش رو داشته باشه،چیزی که تونست باناباوری باورش داشته باشه واون اتفاق افتاد:که مینسوک برای بوسه اشون پیش قدم شده بود.
پیاده تا خونه رفتن،رستوران فقط چندتاخیابون با آپارتمانش فاصله داشت برای همین خیلی طول نکشید.وقتی که رسیدن،جونگده کلید روازتوی جیب کتش درآورد،در روبازکرد،قبل ازاینکه وارد بشه وکفشش لیز بخوره،بعد کتش رو درآورد،اون یکی هم همینکارو کرد.به سمت پذیرایی حرکت کردن وجونگده میرفت تایه نوشیدنیه گرم برا خودشون آماده کنه.پسربزرگ تر سری تکون داد وفهمیدوتصمیم گرفت که خودش روروی تخت جونگده راحت کنه درحالیکه منتظرشه!
جونگده بهترین دوستش رودید که توی تختش ناپدید شد وچرخید به سمت آشپزخونه رفت.بابه یادآوردن ل/ب های نرم مینسوک که روی ل/بهاش قرار داشتن،لبخندرویایی زدومیخواست که دوباره امتحانشون کنه.با یه آه کوتاه،درکابینت بالای سرش رو باز کردودوتا لیوان درآورد وروی اوپن آشپزخونه گذاشت.شروع به درست کردن هات چاکلت با کف اضافه کرد،اونجوری که مورد علاقه ی مینسوک بود.
بعدازچند لحظه که درست کردن هات چاکلت ها به پایان رسیده بود،اونا رو توی لیوان ها ریخت قبل از اینکه توی سینی قرارشون بده.با احتیاط سینی رو از روی کابینت بلندکردو باقدمهای بی صدا راهی اتاق خواب شد.باپاش درروباز کرد وارداتاق شد ووقتیکه دوستش رولای ملحفه پیچیده شده دید،کنارش نشست درست مقابل پنجره.
پسرکوتاه ترمنتطر اعلام حضور پسردومی توی اتاق بود.روی تخت نشست ولبخند بزرگ وروشنی زد.نقطه ی خالی کنارش رو آهسته نوازش میکرد.جونگده درجوابش لبخندی زدوسینی رو روی میز کنار تختش که ارتفاعش بلند تر بودگذاشت.یه بار دیگه کنار مینسوک قرارگرفت،مشغول تماشای حرکات پسرریزاندام شد واونوتوی آغوشش گرفت وپاهاش رو دورش حلقه کرد.
“بالاخره برگشتی!”مینسوک اینو زیرلب زمزمه کردوصورتش رو گردن جونگده فروکرد.
“دلت برام تنگ شد؟”
“البته که شد!”
“خب،من فک میکردم که توخواب باشی!”
“چجوری میتونم بخوابی؟من فقط دوست/پسرم بو/سیدم.”مینسوک خندیدودستاش رو دور گردن جونگده حلقه کرد وتو یه لحظه اونو توی بغ/لش کشید.
“دوست پسر؟هاه؟0_0″وقتیکه پسر کوچیک تر بغلش کرد،لبخند ریزی زد،ابروهاشوبالاداد.”میتونیم یه بو/سه ی دیگه داشته باشیم؟”
“بعدازاینکه من هات چاکلتمو خوردم!”
“ولی….”ودراون لحظه حرفش دوباره قطع شد….
***

امیدوارم خوشتون اومده باشه ازاین داستان!
با یه فیک جدید منتظرم باشین برمیگردم به زودی

:yeees: :yeees:

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)

translator 6 نظر 23 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
hitsugaya
مهمان

خیلی خوب حس هارو انتقال میده.و این فوق العاده ست.ولی اینقد دیر آپ میشه که دلم میخواد کلمو بکوبونم تو تیر چراغ برق!:|
من شیوچن شیپرم .من خیلی بدبختم T.T

Narsis69
مهمان

مرسی. خیلی خوب بود. خیلی شیرین بود. چقد بهم میومدن. ای جونم. چقد ساده بهم اعتراف کردن. خیلی خیلی رمانتیک و واقعی بود. من خیییییلی دوسش داشتم. ژیوچن عالین.
خسته نباشی. منتظر بقیه ی کارات هستیم.
فایتینگ

F.e
مهمان

مرسی کلا شیوچن خیلی فوق العاده اند

ghazal
مهمان

خیلی احساسی بود عالیی بود شد یکی از وانشاتای مورد علاقم^^
ممنـــــــــــون

wpDiscuz