هدر سایت
تبلیغات

fanfiction of cold days and warm hugs-EP01

سلام!مترجم جدیدم برای خوندن حرفام بفرمائید ادامه…

باقسمت اول چندشاتیه of cold days and warm hugs درخدمتتونم!

خوب بچه هااین داستان با کاپل شیوچنه وترجمه هم هست داستانش یجورایی ملو وخنکه!من دوزش دالم :heartme: بخونیدش

فقط لطفاتازه داره کارمون باهم شروع میشه نذارید به ناراحتی واین حرفا بکشه پس لطفاکامنت بذارید تا من دستم بیاد که ترجمه ام چجوریه واینکه توصیه ی آخر هوای نویسنده های قبلی روهم داشته باشید خیلی براتون زحمت میکشن :yehet: 

همـــــــیــــــن دگ زیاد حرفیدم

 

 

 

جونگده همه چیز درباره ی مینسوک رو دوست داره.

هروقت مزه پرونی میکنه اون جوری که مینسوک ازخنده منفجر میشه وبه شوخی به شونه ی جونگده مشت میزنه رو دوست داره مخصوصا اگه اون بی مزه باشه.اون جوری که مینسوک میخنده رودوست داره چشماش به هلال ماه شبیه میشه،وقتیکه پسر کوچیک تر روازدورمیشناسه ،یاوقتیکه اونابرای هم دیگه دست تکون میدن،تااینکه آرنج هاشون دردبگیره.

اون همچنین دوست داره اینو وقتی که بهترین دوستش نفسی توی شگفت انگیزی ازخودش خارج میکنه،تپش قلب میگیره مبهوتش میشه دلیلش شوخی های جونگده است.معمولا گونه های مینسوک پف کرده است،صورتش به خاطر خجالت کشیدن گرمیگیره ودرخشان میشه.جونگده به طور خاص آخرش رودوست داره اونجایی مینسوک خودشو بهش میده وبه جاش بغ/لش میکنه.

بغ/لش چیزیه که جونگده بیشترازهمه اونو دوست داره.هربارکه باتاییدمردونه ای دستش رو دور شونه های جونگده میندازه،پسر جوونتر لحظات سختی رو باقلبش داره که ریتمش رو حفظ کنه،حاضر به پریدن نیست.مینسوک توی زمستون بغ/ل بیشتری بهش میبخشه.وقتی که هردوشون ازسرما میلرزن وبه چیزای گرم احتیاج دارن.همیشه،جونگده مینسوک رو ازپشت بغ/ل میکنه تاموقعی که یکی دیگه بخواد، اجازه رفتن نمیده تامینسوک ناشیانه ازهم جداشون کنه،مدعی میشه که اونازیادی تو بغل هم بودن.جونگده فکرنمیکنه که این عجیب غریب ترازحرکت مینسوکه ،اما،اشکالی نداره.

تازمانیکه پسرکوتاه ترادامه بده،دستاش رو دورجونگده میذاره واونوتنگ میکنه.اون درآخرروزراضی میشه.

آشپزخونه ازصدای جلزوولزماهیتابه وهمهمه ی مداوم آهنگ موردعلاقه اش درحالیکه کارمیکرد، پرشده بود.جونگده یه مقدارروغن به ماهیتابه ای که توش غذادرست میکرد اضافه کرد،نگاه میکرد که چجوری مایع چسبنده به آرومی پایین میره،تا زمانی که سبزیجات خورد شده رو بهش اضافه کنه،با یه قاشق چوبی تفتشون میداد تارنگشون روشن بشه وتردبشن.آشپزی فعالیتی نبود که اون بهش علاقه داشته باشه.باوجود تنفرش ازهنرآشپزی،اماانتخاب دیگه ای نداشت چون شروع کرده بود تاتنهایی زندگی کنه.کسی وجودنداشت تابراش توی زندگی تک نفره اش غذاآماده کنه.البته اون میتونست دستور بده تابراش ازبیرون بیارن ولی جونگده سلامتی اش وکیف پولش رو ترجیح میداد.این مسئولیتش بود.

مرد مومشکی تن زمزمه ی آهنگش روتازمانیکه احساس کردیه جفت بازواطراف کمرش روپوشندن ،ادامه داد.به همین دلیل قاشق ازدستش افتاد چون سورپرایزشده بود.لرزیدوبرای یه لحظه یخ زد،اما سریع خودشو جمع وجورکرد.تنها احساس کردکه بدنش یه بار دیگه توی صدای مینسوک هیونگ قاپیده شده.

“بعدازظهرت بخیر!”یه صدای شادومشتاق سرگرمی.

“می…مینسوک؟خدای من!توباید منو این شکلی متوقف میکردی؟”جونگده زیر لب گفت،به دنبالش لب هاش برای خنده جمع شد.

مینسوک پوزخندی روی لباش اومدوتقلاکردلباس گشادش رودرآره وباحرکات واشاراتش به اون بفهمونه که برگرده.جونگده سریع متوجه شدوبایه لبخندازسرمستی،رضایت خودشو با قراردادن ل/باش روی ل/بای اون اعلام کرد.

“اینم بازپرداخت من برای همه ی شوخیات.توبایدمنوبه طرف خودت میکشیدی.به هرحال تو میدونستی که من همیشه این شکلی بهت خوش آمد میگم،حتی وقتایی که تو بهم کلید یدکی خونه اتو میدی.”

جونگده چشماشو ریزکردوبه مینسوک نگاه کرد وتلنگرآرومی به سبک بازیگوشی خودش به پیشونیش زد.”خوب،من بایدبامهربونی بهت یاداوربشم که من فقط درمورداینکه ماله خودم گمشده بودبهت کلید دادم،نه اینکه توهروقت دلت خواست بیای تو آپارتمانم.”

“تواصلا میدونی من به حرفات گوش نمیدم،درسته؟”خندیدوابروهاش روبرای اذیت کردن،به بالاوپایین حرکت میداد.

پسربلندترآهی از روی شکست کشید،امابااین اوصاف لبخندی زدودوستش رو بغ/ل کرد.چونه اش رو روی سر مینسوک گذاشت وتوی موهاش زمزمه کرد:”بعدازظهرتوام بخیر،مینسوک!”

یه سکوت راحت بین اونابرقرارشده بود،درحالیکه اونا هنوزهمدیگه رو نگهداشته بودن.جونگده چشماش رو بست تاحدالامکان ازاین لحظه لذت ببره،هروقت که پسربزرگتراونو توی آغوشش میکشید، بعضی کاراروانجام میداد.

“جونگده؟”

“هوووم؟”درجوابش زمزمه کرد.

“هممم.غذات داره میسوزه!”مینسوک بهش اشاره کرد.

چشمای جونگده به سرعت بازشدوبه طورغریزی مینسوک رو کنار کشیدوروبه روی گاز وایساد:”وای نه شامم!”

بادیدن سبزیجات سوخته اش ماهیتابه روفوت کردوسریعا گازروخاموش کرد،وازدیدن شعله های آتیشی که روی غذاش بود،آب دهنش رو قورت داد.

“زودباش!درشو بذار.”

“میذارم!میذارم!”جونگده ازترس وحشت کرده بودوتوی دستش درماهیتابه بود.

خوشبختانه گرمای گازفروکش کرده بود وجونگده کمی آروم ترشده بود،تااینکه این به ذهنش خطور کرد که شامش رو برای بعدازظهر ازدست داده.

“من چیم که قراره الان اینو بخوره؟”ناله ای کرد ودستش رو روی صورتش قرارداد،ناله ای ازسرناامیدی کرد.فکرکردکه دوباره غذا درست کنه.

“خوب…،دوست من!”مینسوک شروع کردودستش رو دور شونه های پسر جوونتر حلقه کرد:”این یه نشونه است.”

“یه نشونه؟”پسرمومشکی باگیجی به دوستش نگاه کردوابروهاشو بالابرد.

“البته!این نشونه یعنی اینکه تو ومن….”مینسوک اول به خودش وبعد به جونگده اشاره کردوبعد ادامه داد:”برای شام باهم بیرم بیرون!”

جونگده دستش رو بالاآورد،تلاش کرد تابه این ایده که خوردن یه وعده غذای ناسالم بود،اعتراض کنه،امابا نگاه عبوس مینسوک مواجه شد وآه کشید.”باشه..توبردی!تنها دلیلش این بود که من حال نداشتم دوباره شام درست کنم.”

“فک کردم که توبه این دلیل منصرف شدی که شدیدامیخواستی مقداری ازوقت خوبت رو با بهترین دوستت بگذرونی.”

“ماقبل ازاینم باهم وقت گذروندیم!امروزصبح.”

“ازمن خسته شدی کیم جونگده؟”

“هممم.”جونگده دندوناش روروی ل/ب پایینش فشاد داد،وانمودکرد که درحال فکرکردنه”شاید!”

“چطورجرائت میکنی؟”مینسوک نفسی ازدهنش خارج کرد،چشماش ازناراحتی گشاد شد.”ما سالیانه ساله که باهم دوستیم.تونمیتونی منو اینجوری تودردسر بندازی.توقطعا نمیتونی منو عوض کنی واگرتلاش کنی،به طرز وحشیانه ای ناامید میشی وهرگزیه رفیق باحال مثه من پیدا نمیکنی…..”

“شوخی کردم.”جونگده به آرومی خندید چون پسر ریزاندام روازوراجی کردن متوقف کردبه هرحال با گرفتن یه نیشگون ازگونه اش،ازضربه ای که به صورتش خورد خندید وگفت:”ازدست تو وشوخیات!”

“تومیدونستی که من هیچ وقت تو رو عوض نمیکنم مینسوک؟”

یه لبخند خجالتگونه روی لبهای مینسوک افتاد،وسری تکون داد درحالیکه بالای بازوش رو میمالید.”میدونم…فقط میخواستم مطمئن شم!درسته؟”

“البته،البته!حالابزن بریم شام بخریم تا نظرم عوض نشده!”

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)

translator 17 نظر 13 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
F.e
مهمان
saba
مهمان

وای فیک شیوچنی
آاااااخ جوووون
مرسی چینگو

zari
مهمان

خیلی شیرین و خوشاینده.من کاپل شیوچن رو واقعا دوست دارم و اونا واقعا با هم مچ هستن! مرسی و خسته نباشید❤❤❤. منم اینو دنبال میکنم :kissme:

narsis69
مهمان

وااااای. شیووووووچن. خیلی خوووووب بوووود. مررررسی.
چقد رابطشون باحاله.
ترجمهء هم خوبه. داستان هم خوبه.
منتظر ادامش هستم.
خسته نباشی :rose:
فایتینگ :myheart:

Hana
مهمان

Vayi mer30 unie man ashegheh in capelam ama hich dadtani azshon peida nakardam

S_yoona
مهمان

خیلی قشنگ بوود ممنون از ترجمه :gerye:
امیدوارم موفق باشی :nish:
الو یو اونی :heartme:

zodiac
مهمان
wolf
مهمان

من اینووووووووووووو خوندممممم
نازه توصیه میکنم مترجمو اذیت نکنید و این فیکو از دست ندین :yeees: :yeees: :yeees: :yeees:
ممنون از ترجمتون

park * sahar * yeol
مهمان

وایییییییی شیوچننننن…خیلی وقت بود ک شیو چن ک کاپل اصلی باشه نخوندم :gijiviji:
مرسی اجی واس ترجمه :kissme:

zhr
مهمان

واااااایییییییی….شیوچننننن….عااالیههههه…بووووس…دوسش داررررررم…لطفا ادامه بده :aaaa: :charkhesh: :bunny:

#######
مهمان
#######
مهمان

من شیوچن رو دوست دارم
بابت ترجمه هم ممنون
فقط سعی کن کمی روون تر بگی اینطوری بهتره
خسته نباشی

rosha
مهمان

ژژژژژژژژژژژژژژژژژآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ««««««««««««««« شیوچچچچچچچچچچچچچچچچچچنننننننننننننننننننننن :bunny: :bunny: :bunny: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: عاغا ممنون بخاطر ترجمه :yeees: :yeees: خسته نباشی اونی :kissme: :myheart: :cheshmak: :rose:

rosha
مهمان

من بیاسم چنه :nish: :nish: :nish: :nish:
آممممم ی سوال ترجمه از انگلیسی ب فارسی بود ؟! :gijiviji:

wpDiscuz