سلااااااااااام تفــــلـــــــد چن چنی مبارک! 

 :rose: :yehetohorat: 

بفرمائید ادامه….

خوب اینم قسمت دوم چندشاتیه ترجمه ایه بنده

راستی عیدتون هم مبارک :myheart: 

دوپسر قبل ازاینکه مینسوک دوستش رو به سمت درهدایت کنه،لبخند کوتاهی بهم زدن،بالبخندای خوشگلش دلش رو به دست آورد که کتش روهرچه سریعتربپوشه.به همون سرعت هم جونگده کتش رو پوشید،هردوشون ازآپارتمان کوچیک جونگده خارج شدن ووقتیکه سرماتازیرپوستشون نفوذکرد،هردوشون از تو میلرزیدن.توکشورشون حالا دیگه زمستون بود.سرمای هوا جوری بود که ضخامتی  به اندازه ی برگهای پرتقال بایخبندان به ارمغان میاورد.چندتاازدرختای ل/خت،باچراغای رنگ ووارنگی که دور شاخه هاشون بود،تزئین شده بودن،صفی پرازجمعیت توی خیابون ،نورکم فروغی که جو راحتی رومنتشر میکرد.هرنفسی که ازدهن خارج میشد،مثل هاه قابل دیدن بود ودندونا به شدت بهم میخورد.آدماازشدت سرمانزدیک به هم راه میرفتن وفقط درپاسخ به هم دیگه لبخند میزدن.جونگده انگشت شصتش راطراف دست کوچولوش پیچوند ودستای لرزونشون رو رو به هم گره زدوبرای گرم کردنشون اونارو توی جیب کتش گذاشت.ژستی که سرخ شدن گونه های مینسوک رو به ارمغان آورد،وباعث شد که اوناصورتی ترازهمیشه به نظر برسن.

” الان گرمه ؟”جونگده خیلی شیک پرسید،دستش روخیلی باملایمت بهم فشرد.

“یه کوچولو!”پسر ریزاندام لبخندی زد چون دست جونگده رو گرفته بود.

توی سکوت،راهشون روبه سمت رستوران چینی مرکزی ای که اطراف اون محل بود گرفتن.همیشه غذاشون رو ازاونجا میگرفتن،اگرچه که میخواستن وقت شام رو باهم بگذرونن، باهرپیشنهاد جونگده که امکان داشت مخالفت میکرد.مینسوک میتونست همیشه ایده ی اینکه هرجایی غذابخوره حتی رستوران مورد علاقه اش رو ردکنه.پسر کوچک تر جلوتروارد رستورن شد،ازبوی غذاهایی که ازتوی آشپزخونه به سمت داخل رستوران میومد،مشتاق شد.پاهاش شل شد،به راحتی تونست ازاونجا گرما بگیره.رستوران تقریباپربودوهمه ی صندلی ها توسط مشتری ها پر شده بودن.

مینسوک زیرلب زمزمه کرد”امیدوارم اینجا جابرای ما باشه…”

“نگران نباش مینسوک.همیشه یه جا برای ما هست!ماازمشتری های همیشگیش ایم،یادت نمیاد؟”جونگده اینو میگفت بازوی مینسوک رو میکشیدتا به داخل رستوران هدایتش کنه.

“میگه یکی ازقدیمی ترین سرویس’تلاش کرد تا یه چیزجدید بگه’میگم که بیا بیخیال اینجابشیم وبریم یه جا دگ!”مینسوک چپ چپ به جونگده نگاه کردوادای دیگه ای از خودش دراورد.

“باشه،شاید توازمشتری های وفادارشونی!”

“مشکلی نداره!تاوقتی که توام مثله یه مشتری وفادار رفتار کنی،من خوشحالم!”مینسوک یه نفس راحت کشیدوسرشو بازیگوشانه تکون داد.

جونگده ابروهاش روهمزمان باهم گره زدوبه بهترین دوستش نگاه خیره کننده ای انداخت.مردی به اونها نزدیک شدوبه محض دیدنشون به گرمی ازشون استقبال کرد.وقبل ازاینکه مردغریبه اوناروبه سمت میز کوچیکی که کنار پنجره وتقریباپشت رستوران بود،ببره،به سرعت به حالت عادی برگشتن وگلوشون رو صاف کردن.ازش تشکر کردن وبعدازبیرون کشیدن صندلی ها روش نشستن.به سرعت غذاشون رو ازتوی منوسفارش دادن وصبورانه منتظرغذاشدن.

بایه دستش که زیر چونه اش بود.جونگده مستقیم به بیرون ازپنجره زل زده بود.انگار که داشت متفکرانه به خیابون نگاه میکرد ولی کاملازیرچشمی داشت حرکات مینسوک رو می پاییدوچشماش به واکنشای پسر روبه رواش بود.

“به چی نگاه میکنی جونگده؟”مینسوک نگاه خیره ی جونگده رودنبال کرد.

“هان؟هممم خوب من فقط منتظرم که برف بباره!”وبادستش به چراغای رنگی توخیابابون اشاره کرد.

“فک میکنی به زودی برف بیاد؟”حالا دیگه مینسوکم باهاش همراه شده بود.

“اینطوری فکرمیکنم.”جونگده بالبخند پاسخ داد وادامه داد:”مخصوصاکه توی چندروزگذشته هوا خیلی سرد شده!”

“چجوری انقدرمطمئنی؟”مینوسک یکی ازابروهاشو بالا داده بودوبا نگاهی پرسشگرانه به جونگده نگاه میکرد.

“نمیدونم…..فقط احساسم اینو بهم میگه!” شونه هاشوبالاداد ولبخند ملیحی زد.

“واقعاامیدوارم امشب برف بیاد!”

“چرا؟”پسرجونترپلکی زدونگاه کنجکاوانه ای به پسر بزرگترانداخت.

“چون که….”مینسوک نگاهش رو به پاهاش انداخت وصدای ضعیفی رو ازگلوش خارج کرد”واقعا میخوام بابهترین دوستم برف باریدنو تماشا کنم!”

گوشه ی ل/ب جونگده کمی بالارفت،خجالت کشید،لپاش هم گل انداخت وتقریبا گیج شده بود.جونگده دهنش رو برای جواب دادن باز کردبود،اماگارسون سفارششون رو براشون آورده بود.تشکردوستانه ای ازگارسونی که همیشه لبخند به لب داشت کردن.دودوست چوب های غذاشون رو برداشتن ومشغول خوردن شدن درحالیکه راجع به هر موضوعی که از ذهنشون میگذشت صحبت میکردن ویا میخدیدن.

وقتی که دسرشون تموم شد تصمیم گرفتن که به خونه برگردن.پسرجوون تر درروبرای مینسوک بازکردویجورایی بعد ازرستوران اومدن بامینسوک هیجانزده بود.وقتی که ازپشت سرشون یه باد سرد اومد،ازشدت سرما به خودشون پیچیدن.مینسوک ناگهان ازسرمالرزیدوفورابازوهاشواطراف جونگده گذاشت تا گرمش کنه.

“سر….سرده!”مینسوک زمزمه کرد درحالیکه سرش توی کتش بود.

جونگده پلکی زد چون خودشوتوی بغ/ل مینسوک پیدا کرد.ل/ب پایینش رو گازگرفت وسعی کرد خودشوازلبخند مسخره وبدون فکری که دوبارظاهرشده بود خلاص کنه.دستاش رو دور پسر ریزاندام حلقه کردتابهش گرما ببخشه.

“میخوای امشب توی آپارتمان من بمونی؟”

“اگه برات فرقی نمیکنه!”

“البته که نه،درخونه ی من همیشه به روی تو بازه،ازطرفی نمیخوام وقتی که داری برمیگردی خونه ات ازسرما یخ بزنی وبمیری!”جونگده به نرمی اینو گفت ودایره های کوچولویی رو پشتش ترسیم کرد.

“ومن همیشه بابتش ممنونم!”مینسوک نگاهی بهش انداخت ولبخند دندون نمایی زد.

“این شغل من به عنوانه یه دوست خوبه!”

“چه شغلی؟”

“مراقبت کردن ازتو،خنگ!”جونگده چشماش روچرخوندوپشت سرش لبخندزد.

“هــ ….هی این یه قراری بودکه من ازتو مراقبت کنم چون ازت بزرگترم!”مینسوک ل/ب هاشو غنچه کردوبااگشت سبابه اش چندباروپشت سرهم به قفسه ی سینه ی جونگده ضربه زد.

“اما همچنان این منم که همیشه اولین نفر ازتومراقبت میکنم.”اینو بالبخندگفت ودست دوستش روگرفت ومتوقفش کرد.

 

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)