سلام . قسمت اول فیک پیانو 

به نویسندگی : s.s

در ادامه مطلب ^^

سلاااااام!من اومدم با چپتر اول پیانو.خب خب بریم سراغ کامنتها.از تمامی دوستانی که کامنت گذاشتند نهایت تشکر را دارم.با عرض پوزش باید بگم که خیلی دوست دارم جواب کامتهای تک تکتون رو بدم ولی امکانش رو ندارم اما بازم همش رو میخونم.من به خودم قول داده بودم اگه کامنتها بیشتر از سه تا شد گریه نکنم😢واسه تیزر همین تعداد کامنتم زیاد بود ذوق کردم(تا صبح نخوابیدم😐)نارسیس جان میدونم اسمش تکراریه ولی فیکی بااین اسم هست؟اگه باشه باید عوض کنم…اصلا تو پیدا کردن اسم خفن مشکل دارم دیگه.اون عزیزی که با نام دی او کامنت گذاشته بود…اره کیونگی😢کایسوش خوبه میپسندی بخونی مشتری میشی(من دی او لاورم😎).اون فاطمه خانمی که گفته بود تیزر خوب بود اخ قربونت برم من😂النا سالواتوره(اسم خفن به این میگن😐)به حوصلتون نیازمندیم.تعدادی از دوستانم که قلب و گل و عالی گذاشته بودن از همگی سپاسگذار بیدم(#######خیلی روم تاثیر گذاشتی،اصن تخریبم کردی😭😭).اسماتون رو میدونم ها!
هلیم…هیتلر چی میگه این وسط؟😐واقعا؟حالا ما اوندفعه یه سوال پرسیدیم😐😐😐شینخهایسن اسم خفن😂😂😂مرسی اه😐
با تچکر از هدیه جان!گلبمم بهت بدم کمه واسه چشمونت😂
پس از بسی فک زنی شمارا به خواندن فیک دعوت مینمایم (انگار ایرانسلم وسط فوتبال😐)
____
معنی نوشته پوستر:این اغاز ماجراجویی ماست.
this is the beginning of our journey
____
پاییز2012
-لحظه…چیز عجیبیه.هیچکس نمیدونه همین لحظه هایی که زندگی ادم رو میسازن چه چیزایی رو پشت خودشون پنهان کردن.تمام مراحل زندگی با لحظه تعریف میشه.لحظه تولد،لحظه تلاش،لحظه تسلیم شدن و حتی لحظه مرگ.اشتراک لحظه،تولد و مرگ اینه که هرسه غیرقابل برگشتن.وقتی اتفاق میفتن راهی برای جبران یا پس گرفتنشون نمیمونه.البته بستگی داره برداشت ادما از مرگ و زندگی چی باشه…برداشت شما چیه؟
دانشجوی جوون لب پایینش رو گزید.واقعا نظرش چی بود؟سعی کرد اب دهنش رو قورت بده و از بازی با پوست گوشه انگشتشاش، دست برداره.
-جوابی براش دارید؟
دانشجو به مرد روبه روش خیره شد.جوابی داشت ولی نمیدونست جوابش چه تاثیری روی نتیجش داره.به هرحال اون برای ورود به دانشکده اومده بود.البته قبلا هم تاکید کرده بود اون یک نوازندس نه یک بازیگر تئاتر!
-من…من فکر میکنم مرگ و زندگی یک نعمتن…نعمتایی اجباری و بی اختیار.کسی نمیتونه با اراده خودش به دنیا بیاد یا قبل از زمان مقررش بمیره.ولی نهایتش اینه که همه ما میمیریم و این زندگیه که زنده میمونه.ما ضعیف به دنیا میایم و ضعیف هم از دنیا میریم…حتی اگه برعکس هم بود…حتی اگه پیر به دنیا میومدیم و به عنوان نوزاد میمردیم بازهم ضعیف این دنیا ترک میکردیم.درست مثل بنجامین باتن!
مرد لبخندی زد.نظریات این دانشجو شبیه چیزی بود که اون تجربش کرده بود.دستایی که از شدت دقت زیر چونش گره خورده بودن رو باز کرد و به پشتی صندلیش تکیه داد.
-نظریات جالبی دارید،اقای…؟
-بکهیون…بیون بکهیون.
-نظریات جالبی دارید، اقای بیون.
مرد جعبه ی سیگاری از جیب کتش دراورد.یکی از دونه های سیگار رو بین لبای رنگ پریدش گذاشت و روشنش کرد.طولی نکشید که دود غلیظ سیگار رو از دهنش بیرون داد.جعبه ی سیگار رو روبه روی بکهیون گرفت.
-نه…ممنون.
مرد لبخندی زد و جعبه رو روی میز گذاشت:زندگی رو سخت نگیر بکهیون.ادمای سیگاری و ادمایی که سیگار نمیکشن اخرش میمیرن بااین تفاوت که غیرسیگاریا هیچوقت لذت سیگار رو تجربه نمیکنن.میدونی چی کشیدن سیگار رو لذت بخشتر میکنه؟
-نه اقا.
در همین حین مرد رو صندلیش نیم خیز شد و سیگار رو روبه روی صورت خودش و بکهیون گرفت:شباهتش با زندگی.تاجایی که یه نخش کامل بسوزه میتونی ازش استفاده کنی.بعضیا وسطاش خاموشش میکنن.این میتونه مثالی برای خودکشی باشه…خودت به زندگی پایان میدی.بعضیا تازمانی که کامل بسوزه ازش استفاده میکنن.اینا ادمایین که تااخر تلاش خودشون رو میکنن.بعضی هاهم سمتش نمیرن.اینا شبیه ادمایین که از ترسهاشون فرار میکنن.اره…سیگار چیز ترسناکیه درست مثل زندگی.
مرد ته سیگارشو به کمک جا سیگاری روی میزش خاموش کرد وکاغذای تو دستش رو جابه جا کرد.بکهیون هم از روی کنجکاوی کمی سرش رو بلند کرد تا عکسای رو به روش رو بیینه.به کاغذای روبه روش نگاه کرد.چهره های مختلفی که درقالب عکسهای ۴×۳ درومده بودن خبر از زندگیهایی میدادن که بیرون از چهار دیواری جسم بکهیون درحال جریان بودن.چقدر زیاد…اینها فقط یک هزار هزار هزارم ادمایی بودن که در جهان وجود داشتن و یک هزاران هزارم ادمایی که بکهیون تو کل عمرش میشناخت.
بکهیون باصدای مرد به خودش اومد:اقای بیون.وقت مصاحبه شما تموم شده.
بکهیون اخرین نفر بود.بعد از اون کسی بیرون در نبود.هوا تاریک شده بود و قطرات بارون شیشه دفتر مرد رو خیس کرده بودن.
مرد به سمت بکهیون رفت.دستشو روی شونش گذاشت و فشار داد:موفق باشی بکهیون.
____
بکهیون زیر چترش کز کرده بود.مثل اینکه کسی قصد نداشت از خونش بیرون بیاد درنتیجه مجبور شد تمام راه رو پیاده بره.روز عجیبی بود.چرا همچین سوالایی رو ازش کرده بودن.تمام ذهنش پیش اون مرد بود.”اون واقعا چی میخواست بهم بگه؟”
بکهیون اونقد غرق افکارش بود که نفهمید کی به خونه رسیده.اروم در رو باز کرد و با کفشای خیسش رو پارکت جلوی در قدم گذاشت.کفشاش رو دراورد و تو جا کفشی گذاشت.لبخندی زد:من اومدم مامان!
با صدای بکهیون پسر کوچولویی به سمتش دوید.
-هیونگ!
بکهیون لبخندی زد و جلوی داداش کوچولوش نشست.دستشو رو دماغ کوچولوی داداشش کشید:سلام کوچولو.
-هیونگ…این نقاشی رو ببین.
بکهیون نقاشی داداشش رو نگاه کرد.چقد ساده ولی رنگارنگ.درست مثل زندگیشون.یه زندگی ساده و رنگارنگ.
-هی…سهون،هیونگ خستس.توجه هردوی اونا به سمت صدا جلب شد.
زنی زیبا به سمت بکهیون رفت:سلام…چطور بود؟
بکهیون بلند شد تا روبه روی مادرش قرار بگیره.پشت گردنش رو خاروند و باحالت سردرگمی جواب داد:خودمم نمیدونم…یکم عجیب بود…
مادرش متوجه حالت صورت بکهیون شد.ضربه ی ارومی به بازوش زد:اشکال نداره.قبولت میکنن.تو عالی ای!
بکهیون خنده ی ارومی به حرفای مادرش کرد.
-خسته ای بکهیون.تا یه دوش بگیری پدرت میاد و شام میخوریم.
بکهیون با سر حرف مادرش رو تایید کرد و به طبقه ی بالا رفت.قبل از اینکه دوش بگیره خودشو رو تختش انداخت.زیادی پیاده روی کرده بود و خسته شده بود.چشماشو بست و از گرمای اتاقش نهایت لذت رو برد.وقتی چشماشو باز کرد هوا تاریک تر از قبل شده بود.نگاهی به ساعت کرد.خوابش برده بود.به طبقه ی پایین رفت.میز هنوزم پر بود و روی غذای بکهیون پوشیده شده بود تاهروقت بیدار شد بخورتش.میلی به غذا نداشت.غذا رو تو یخچال گذاشت و به اتاقش برگشت.پرده ی اتاقش رو کشید و لبه ی پنجره مشغول خوندن کتابش شد.
*”نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اثر اوریانا فالاچی”
“اون سقف سفید حالا دیگه سیاه سیاس…ولی رسیدیم!اینم گل ماگنولیا!یه گل بچین.من هیچوقت نتونستم ولی تو میتونی!رو پنجه ی پاهات بلند شو و دستت رو دراز کن!…اما تو کجایی؟همین الان اینجا بودی!زیر بغلم رو گرفته بودی!بزرگ بودی!یه مرد و حالا دیگه نیستی!غیر از یه شیشه الکل که چیزی توش شناوره هیچی وجود نداره!چیزی که مرد یا زن بشه…
منم به اون کمک نکردم تا یه مرد یا زن بشه!میپرسی چرا من باید اینو میخواستم؟چرا تو باید اینو میخواستی؟برای اینکه زندگی وجود داره کوچولو!
باگفتن اینکه زندگی وجود داره سرما از پیشم رفت و خواب از سرم پرید.حس میکنم دوباره خودم شدم!زندگی…
ببین!یه چراغ روشن میشه!صدایی میشنوم!یه نفر میدوه،فریاد میزنه،ناامید میشه!ولی هزاران نفر به دنیا میان!صد هزارتا بچه!بچه هایی که خودشون روزی پدر یا مادرهای بچه های سالهای بعد میشن!زندگی نه به تو احتیاج داره نه به من!تو مردی!منم شاید بمیرم!ولی مهم نیست،چون زندگی نمیمیره!
پایان…”
بکهیون بی اختیار مدادش رو برداشت و زیر جمله ی اخر خط کشید. چقد شبیه چیزی بود که خودش تو مصاحبه گفته بود”زندگی نمیمیره”.محو کتابش بود که صدای آژیر آمبولانسی بلند شد.بخار شیشه ی کنارش رو پاک کرد تا ببینه چه خبره.یه ماشین که به سرعت درحال حرکت بود و اخر از نظر بکهیون محو شد.
____
فقط صدای فریاد.پسر جوونی که زمین افتاده بود و فریاد میزد.هیچکس نبود.فقط دوتا پرستار از دستاش گرفته بودن تا جلوتر نره.
-عمو…جوابمو بده
ولی کدوم بدن سردی میتونه به گرمی جواب اونو بده؟
-خواهش میکنم!
بازم هیچی.با کشیدن پارچه سفید رو صورت مرد فریادش بلندتر شد.حالا دیگه هیچ روزنه ی امیدی وجود نداشت.اخرین نفر هم رفته بود و تنها چیزی که تو دستش مونده بود پوکه ی سیگار خاموش شدش بود.
____
*درباره کتاب اگه علاقه ای بهش نشون دادین اسم نویسنده و خود اثر هست.بهتون پیشنهاد میدم بخونین کتاب جالبیه.نویسندش واقعا زن خاصی بوده فقط یه خلا بزرگ داشته که اگه خودتون بخونین متوجهش میشین.

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)