هدر سایت
تبلیغات

fanfiction piano ep 10

سلام . فیک پیانو 

به نویسندگی : s.s

هه فک کردین از دستم خلاص شدین؟نه خیر!چپتر 10هم داریم.این رو به عنوان یه هدیه بهتون میدم.امیدوارم هدیه ی باارزشی باشه براتون!کم کم داریم به چپترای اصلی نزدیک میشیم و چیزی نمونده ماجرا دستتون بیاد.تا اینجا رو قبلا نوشته بودم ولی این دو چپتر اخیر و از این به بعد همه ی چپترای دیگه رو اکنون دارم مینویسم!پس ممکنه نرسونم و کمی بی نظمی ایجاد بشه ولی نهایت تلاشم رو میکنم!^^امیدوارم من و پیانو رو دووووووووست داشته باشین چون ما که چاکر شماییم!

خب دیگه بریم ادامه~~~
____
کیونگسو در رو باز کرد و به فضای اتاق خیره شد.کیفش رو اروم از رو دوشش انداخت.با خستگی تمام درحالی که پاهاشو رو زمین میکشید به سمت تختش حرکت کرد.خودشو رو تخت پرت کرد و با ارنجش چشماشو پوشوند.
“من باید رو چیزای مهم تری تمرکز کنم.باید پدر رو پیدا کنم…”
نفس عمیقی کشید و به ساعت نگاه کرد.برنامه جونگین رو دیوار بود و اون هنوز کلاس داشت.کیونگسو از فرصت استفاده کرد تا برای رفع خستگیش یه دوش بگیره و استراحت کنه.
____
“همونجور که میدونید هارمونی تو نوازندگی…”
بکهیون دست از نقاشی کشیدن برداشت.فکر نمیکرد کلاساش انقد حوصله سربر باشه.اروم برگشت و به چانیول نگاه کرد.چانیول داشت به حیاط دانشکده نگاه میکرد.بکهیون دوباره مجذوب اون چهره شده بود.میتونست همه ی اعضای صورت چانیول رو به دقت ببینه و حتی اگه ازش میپرسیدن میتونست همه چی رو توصیف کنه.چانیول وقتی لباشو جمع میکرد یه چال کوچولو سمت چپ صورتش میفتاد.چشماش درشت بودن و ابروهاش خشن و مردانه و لبهاش…وقتی به لبهاش رسید متوجه نگاه قفل شده ی چانیول رو صورتش شد.چانیول درحالی که به بکهیون نگاه میکرد کمی به سمت جلو خیز برداشت و دستش رو زیر چونش گذاشت.جوری که انگار بکهیون یه داستان جالب بود که داشت براش تعریف میشد!بکهیون میخواست نگاهش رو از چانیول برداره ولی نمیتونست. چیزی اون رو سست کرده بود.قلبش به شدت میزد و هر لحظه سختتر از لحظه ی قبل میشد.چند بار پلک زد و برگشت.سعی کرد صورت سرخش رو از چانیول مخفی نگه داره و تا اخر کلاس حتی به اینکه دوباره حوصلش سربره فکر نکنه!
____
کیونگسو به زخم قدیمیش نگاه کرد.همه ی دردها بعد از گذشتن زمان التیام پیدا میکنن ولی زخمی که کیونگسو داشت با گذشت زمان دردناکتر میشد.حتی یادش نمیومد برای چی این زخم رو داشت.چیزی که فقط باهاش زندگی میکرد و شاید دلیل اصلی کابوسهای فراموش شدش بود.کیونگسو میدونست که هرشب کابوس میبینه ولی اینکه اونا چین…نه…هیچ کدوم رو به خاطر نمیاورد!اروم دستشو رو زخمش کشید.هنوز دستش رو از زخمش برنداشته بود که صدای در اومد.میدونست اون جونگینه.اب رو بست و سعی کرد گوش کنه.قدمهای جونگین رو به دقت شمرد.یک…دو…سه…و بعد چند قدم اون دیگه راه نمیرفت.کیونگسو نفس عمیقی کشید و دوباره اب رو باز کرد.شامپو رو برداشت و کمی از اون رو کف دستش ریخت و شروع به شستن سرش کرد.کیونگسو انتظار اینو نداشت که درهمین حین جونگین در رو باز کنه و وارد بشه!کیونگسو بلافاصله حوله رو جلوی خودش گرفت و دادش بلند شد.
-هی کجا داری میای؟
-اوه…متاسفم…
-برو بیرون!
-هی!نمیشه بامن مهربونتر رفتار کنی؟اگه بابت بطری اب و غذا پرت کردن و اذیت کردنت موقع تمیز کردن سالن نمایش و سرکار گذاشتنت سر همجنسگرا بودنمه معذرت میخوام!گرچه سر مورد سوم اگه حساسیت نشون بدی به معنیه اینه که به من علاقه داری و اگه سر مورد چهارم حساسیت نشون بدی به معنی اینه که از من متنفری و این کاملا گیج کنندس…
-هی کیم جونگین!الان موضوع هیچ کدوم از اینا نیس!چشام داره منفجر میشه!
جونگین تازه متوجه شد که همه جای کیونگسو کفیه و اون چشماش رو محکم بسته تا از ورود بیشتر کف به چشماش جلوگیری کنه.کیونگسو در حالی که سعی میکرد حوله رو جلوی خودش نگه داره با دست دیگش دنبال شیر اب میگشت.حین تجسس های سختش حس کرد یه نفر دستش رو کشید.جونگین از گوشه های حوله گرفت و اونو اروم به دور کمر کیونگسو بست.دستای اونو زیر اب گرفت و اونارو اب کشید تا کف از روشون بره.
-سرت رو خم کن.
کیونگسو بدون اینکه چشماشو باز کنه با حالتی اروم و بدون داد و فریاد خم شد.جونگین دوش اب رو، رو سر کیونگسو گرفت و سرش رو اروم اب کشید.دستای جونگین نقطه به نقطه ی صورت کیونگسو رو لمس میکرد و کیونگسو برای اولین بار داشت دریافت محبت از یه نفر رو با لمس تجربه میکرد.دست جونگین مهربون بود!کیونگسو احساس بی قراری و عصبی بودن نمیکرد و تنها چیزی که از جونگین دریافت میکرد گرما و ارامش بود.
-تموم شد.
کیونگسو اروم سرش رو بالا اورد.جونگین حوله ی دیگه ای رو برداشت و موهای کیونگسو رو کمی باهاش خشک کرد.
یه لبخند گرم رو لباش بود.لبخندی که با نیشخندهای قبلیش فرق داشت.با همون لبخندش به صورت کیونگسو نزدیک شد:بفرما!
لبهای کیونگسو به هم قفل شده بودن و تاقبل از اینکه حتی بتونه از جونگین تشکر کنه اون از حموم بیرون رفت.
____
کیونگسو اروم سرش رو کنار دیوار گذاشته بود و با چشمای درشتش به جونگین زل زده بود.جونگین درحال ور رفتن با گوشیش بود ولی میدونست که کیونگسو تمام مدت اونجاست.
-خسته نشدی؟بیا بشین!
کیونگسو بلافاصله به حرف جونگین گوش کرد و روبه روش نشست.جونگین گوشیش رو کنار گذاشت و کمی به صورت کیونگسو نزدیک شد و کیونگسو بلافاصله سرش رو عقب برد.
-چیه؟نترس من فقط برای اینکه علاقه ای به اون دختر نداشتم مجبور شدم دروغ بگم.
به دستای کیونگسو که محکم دکمه های لباس خودش رو گرفته بود زل زد:نترس…نمیخوام لختت کنم!
کیونگسو بابت حرکت غیر ارادی خودش تعجب کرد.سعی کرد صاف بشینه و حرفاش رو بگه:د..رد…نمیکنه؟
-اگه منظورت اونجاییه که با لگد بهش زدی فقط میتونم بگم دیگه نمیخوام همچین دردی رو تجربه کنم…
-متا…سفم
-اشکال نداره…مهم اینه که الان خوبه.
کیونگسو چشمش به اویزی افتاد که از کیف جونگین اویزون بود.کمی چشماش رو ریز کرد.اون اویز به نقطه سیاه ذهنش که کابوسای مبهمش توش زندانی شده بودن قدرت ازادی میداد.انگار که اون اویز باعث میشد چیزای زیادی به خاطر بیاره.
-به چی خیره شدی؟
کیونگسو سریع نگاهش رو از اویز برداشت:به اون!
-آه…اون اویز قدیمی رو میگی.
-اوهوم…به نظرم اشناس…
-اون یه هدیس.
-هدیه؟
-از یکی از متهمای پدرم.
-متهم؟مگه پدرت چی کارس؟
-پلیس…اینو یه مرد بهم داد.
کیونگسو اروم سرش رو تکون داد:قشنگه.
همون لبخند گرم دوباره به صورت جونگین اومد:اره!متاسفم نمیتونم بگم میتونی داشته باشیش چون برای خودم هدیه باارزشیه!
کیونگسو خنده ای کرد و اروم با مشت به بازوی جونگین زد:کی ازت خواست بدیش به من؟
هردو باهم خندیدن:هی دو کیونگسو تو قشنگ میخندی!
کیونگسو انتظار همچین حرفی رو نداشت.اروم لبخندش محو شد.
-منظورم اینه که اگه اون قیافه عبوس رو بذاری کنار بهتره…زندگی خیلی کوتاه تر از این حرفاس به جای اینکه خودت رو اذیت کنی بقیه رو اذیت کن!خیلی خوش میگذره!
کیونگسو دوباره خنده ای کرد:پس پاشیدن اب رو صورت یه پسر مظلوم که از قطار پیاده شده جزو لذتهای زندگی شماست اقای کیم؟
-پسر مظلوم…منظورتون از پسر مظلوم همون پسریه که انتقامش رو گرفت و اخرین تیرش یه لگد محکم به…
-هی من فقط سعی داشتم با اذیت کردن تو از زندگیم لذت ببرم!
-هی…
کیونگسو به شوخی زبونش رو دراورد.جونگین خنده ای کرد:این پسر مظلوم خوب بلده چطور حرف بزنه و شروع به قلقلک دادن کیونگسو کرد.
-هی کیم جونگین بس کن!
-اوووه!مثل اینکه این پسر مظلوم  قلقلکیه!
کیونگسو برگشت و حالا اون بود که جونگین رو قلقلک میداد.اونقدر سر به سرهم گذاشتن که اخرش هردو درحالی که نفس نفس میزدن رو زمین دراز کشیدن و هنوز درحال خندیدن بودن.
اتاقی که چند روز پیش خالی بود حالا پر بود از صدای خنده ی دو نفر که مشخص نبود اینده چه چیزی رو براشون رقم زده…شاید بعدا این اتاق ترسناکتر از قبل خالی میشد…با کلی خاطره ی مدفون شده تو خودش که گذشته رو به اینده ای که بعداً حال اونها میشد وصل کنه و اینکه چقدر اون خاطرات میتونستن شیرین یا شکننده باشن هیچ کس و هیچ چیز جز اینده خبردار نبود.
____
با شنیدن جمله ی خسته نباشید بکهیون قبل از اینکه حتی چانیول از جاش بلند بشه وسایلاش رو جمع کرد و از کلاس بیرون رفت.تصمیم گرفت تا شب به خوابگاه نره.این مدت واقعا حس سنگینی داشت و ترجیه میداد یکم هوای ازاد بخوره یا شایدم داشت خودش رو گول میزد…اون فقط میخواست از پارک چانیول دور باشه و این دلیل تمام کارهای غیر ارادیش بود.
____
بکهیون برای دهمین بار از مسیری که گذشته بود عبور کرد.فقط برای خودش میچرخید و فکر میکرد.چیزهای مبهم زیادی تو ذهنش بود.حروفی که زیر کاغذای نت چانیول بودن،نگاه های چانیول،لبخندش …همه واسه بکهیون اشنا به نظر میرسید.میخواست از پارک چانیول دور باشه ولی بکهیون ادمی نبود که بتونه خودش رو گول بزنه.اون میدونست چیزی بین اون و چانیوله ولی اینکه اون چیه هنوز برای بکهیون روشن نبود.خودش رو روی چمنا انداخت و کمی چرخ زد.ساعتش رو نگاه کرد.هوا تقریبا داشت تاریک میشد ولی بکهیون هنوز نتونسته بود حتی به جواب سوالاش نزدیک بشه.”یکم دیگه اینجا میمونم”
____
کیونگسو اروم چرخید و روبه روی صورت جونگین قرار گرفت.جونگین خوابیده بود.نفسای گرمش به صورت کیونگسو برخورد میکرد.کیونگسو به آرنجاش تکیه داد و با دقت دوباره به صورت جونگین زل زد.لبخندی رو لبش نشست.اون پسر جذابی بود.حتی اون انحراف کوچیک رو بینیش هم نمیتونست چیزی از جذابیت یا دوست داشتنش کم کنه.درواقع جونگین برای کیونگسو “دوست داشتنی”بود.کسی که کیونگسو حس میکرد باید بهش علاقه داشته باشه.نفس عمیقی کشید و حرفایی که تو بیداری جونگین جرئت نمیکرد به زبون بیاره،به زبون اورد:ای کاش شوخیت حقیقت داشت…ای کاش هیچوقت حساسیتم رو مورد سوم نمیشد…درست حدس زدی کیم جونگین…من بهت علاقه دارم…ولی نمیذارم هیچوقت وارد دنیای من بشی… هیچوقت.
کیونگسو از جاش بلند شد و پتویی رو جونگین انداخت.تصمیم گرفت هوای تازه ای بخوره و به سمت حیاط دانشکده حرکت کرد.
____
بکهیون با سنگ ریزه ی جلوی پاش بازی میکرد و دوباره به خیالات خودش فکر میکرد.اینکه دلش برای مادرش تنگ شده…برای پدرش و برای برادر کوچیکترش.بکهیون یاد گرفته بود.حتی خیالاتش رو…اونا رو همراه با خانوادش یاد گرفته بود.اینکه اونا چطور باهم زندگی میکردن و هرروزشون رو باهم میگذروندن.بکهیون زندگی کردن رو بلد بود و از همه مهمتر از اون نمیترسید.زندگی برای بکهیون سیگاری نبود که یه مرد مرده سه سال پیش براش تعریف کرده باشه.زندگی برای بکهیون هنوز هیچ نمادی نداشت ولی میدونست هرچی که هست فراتر از ترس و مرگه.
-هی!
بکهیون با شنیدن صدا برگشت و کیونگسو رو دید که به سمتش حرکت میکنه:اوه!
کیونگسو به سمت بکهیون رفت و روبه روش قرار گرفت:سلام!
-سلام کیونگسو.به نظر سرحال میای!
کیونگسو خنده ای کرد:البته…اومدم کمی هوا بخورم.تو؟
بکهیون نفس عمیقی کشید:منم.
-چطوره باهم یه نوشیدنی بخوریم؟
-به نظر خوب میاد!
-مهمون من!
____
هردو قوطی نوشیدنیشونو رو نیمکت گذاشتن و به خاطر الکلی که گلوشون رو میسوزوند نفسشون رو بیرون دادن.بکهیون خنده ای کرد:این یکی از بهترین حس های دنیاس!
-اره…
-میدونی کیونگسو حس های قشنگ تو این دنیا زیاده.همینه که به زندگی معنی میده.اگه چیزی قشنگ نبود ماهم به دنیا نمیومدیم.
-ولی جایی که ازش اومدیم…به نظرت اونجا چطوریه؟ما نه ماه تو بدن یه انسان دیگه شکل میگیریم و اخرش متولد میشیم…میگن هرکی خودش سرنوشت خودش رو انتخاب میکنه…
کیونگسو خنده ای کرد:میدونی الان به چی فکر میکنم؟به اینکه یه عالمه بچه ی کوچولو با پوشکاشون تو صف ایستادن تا دونه دونه تو شکمای مامانشون جا بشن و به دنیا بیان!
بکهیون بابت حرف بامزه ی کیونگسو خنده ای کرد:بچه ها به دنیا میان…چون خلق شدن.هیچ بچه ای نیست که خلق شده باشه ولی متولد نشده باشه!ممکنه دیر یا زود اتفاق بیفته ولی اونا بالاخره به دنیا میان…یا به عنوان خواهر و برادرت یا به عنوان فرزند خودت!
کیونگسو تمام مدت با لبخند به حرف های بکهیون گوش میکرد.زندگی همین بود.یه فلسفه ی پیچیده و درعین حال ساده.
بکهیون ادامه داد:تولد یه معجزس.ادما فکر میکنن معجزه یعنی رویدادهایی که کم اتفاق میفتن ولی معجزه یعنی به حقیقت پیوستن اتفاقی که از روی بخشندگی خداونده.خداوند اونقدر بخشندس که گاهی وقتها معجزه هاش مثل اتفاقات عادی ان که ادما خیلی راحت باهاشون زندگی میکنن.فقط باید چشمت رو باز کنی تا ببینیش…
با انگشت اشارش درختی که روبه روشون بود رو نشونه گرفت:میتونی ببینی؟اینکه چطور ریشه هاش زیر اون اسفالت سخت هنوزم در حال رشده و ممکنه اونقدر بزرگ بشه که اون رو بشکافه!؟اون درخت زندس…هرچی که صدا میکنه زندس…من زنده ام تو زنده ای…زندگی زندس!ما زنده ایم چون معجزه ی خداوندیم و بازهم ما زنده ایم چون خداوند معجزه ی زندگی ماست…
____

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 23 نظر 27 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
کاساندان
مهمان

عالی بوداونی…قلمت خیلی دوست داشتنیه…میشه یه خواهش کنم…میشه منم ازاین به بعد جزخواننده های فیکت بشم؟؟؟

s.s
مهمان

خواهش میکنم.امیدوارم تا تهش برات دوست داشتنی بمونه^^
البته که میشه!به جمع پیانیست ها خوش اومدی!

shi jung
مهمان

اجی میزنم the paino یه اپ دیگه هم اضافه شده که رمزیه اون چیه؟مال توعه؟ چرا رمزیه؟ من رمز میخوام!

shi jung
مهمان

اجی هیچی شذمنده اپ سریع و خشن بود که رمزی بود ولی اومده تو قسمت جدید فیک تو فک کردم یه جیز رمزی نوشتی هیچی بیخی شرمنده خخخ

♦Ari Exo-l♦
مهمان

خواننده جدیدم♥
بسی زیباس این فیک♥
کایسوووووووو♥

تینا
مهمان

احتمالا متهمی که کای ازش حرف میزد بابای کیونگسو نبود؟
بک چرا آخه از چان فرار میکنی؟ بچه به این خوبی

s.s
مهمان

شاید بک داره از خودش فرار میکنه!وگرنه چانیول که مشکلی نداره😂
ببینیم متهم کی بوده دیگه…

Narsis69
مهمان
مرررررسی.خیلی خوووووب و خوش بود! چهخوب که سوتفاهم کایسو حل شد!! ولی کیونگی چه اعترافی کرد ها!! خخخخ چان چقد مرموز و خفنه!!!خوشم میاد ازش. بخصوص که با بکی خوب شده!!! بکی هم که همش یا در حال خرابکاریه یا در حال خجالت کشیدن!! ای جوووونم.تازه از دست چانیول هم در رفت!! کای چه مهربونه!! الهی!! کیونگسوعخخخخخخی.گناه داره!! زخم چی؟؟ به جا کلیدی کای ربط داره نه؟؟؟؟ چرا جا کلیدی واسه کیونگ آشنا و آرامش دهنده بود؟؟؟ حتما یه ربطی به گذشته ی کیونگ داره!!خب،پس گذشته ی کای و کیونگ هم مثل چانبک،بهمدیگه مرتبطه!! چقد حرفای بکی قشنگ بودن!!کیونگ و… Read more »
s.s
مهمان

همه چیز تا 10چپتر اینده مشخص خواهد شد.10 هفته دیگه به روایتی دو ماه و دو هفته دیگه همه چیز روشن میشه😂
وای خیلی دوس دارم نظرت رو درباره شخصیتا میگی!ممنون نارسیس!
جا کلیدی داستان دارد واسه خودش.با وجود شما خسته نیستم😊

neda
مهمان

اقا من یه چیزایی فهمیدم اون پسر زخمی که جونگین وقتی ازخونه رفت بیرون،فرزند نامشروع رییس شرکت کیونگسوئه نه؟
نمیفهمم چرا بک وکیونگی اگه اتفاقی توگذشتشون افتاده یادشون نیست ینی هردوشون فراموشی دارن؟
اون مردسیگاری روز مصاحبه با بک مگه عموی چانی نبوده؟
من توخماریم😐😐
داستان خیلی دوست داشتنی وارومه به دل میشینه ودرکنارش حس کنجکاوی هم بهت میده وحرفای ته بکی هم خیلی باحال وتاثیرگزار بود ممنان عزیزم واسه هدیت^^عالی بود💋💋

s.s
مهمان

خیلیم تو خماری نیستیا!
اره عمو چان بود.
من مممونم بابت کامنت عالیت😋

Sophie19
مهمان

دو قسمت در یک روز خیلی خوبه:))
ریتم داستان و خیلی دوست دارمم و شیرینه البته نمیدونم در اینده چطور بشه مثل اینکه کیونگسو چیزهای مخفی زیادی داره و اشنایی بکهیون وچانیول همه ی اینا میتونن ریتم ارومش رو بکشنن:|
خب بازم ممنون:)) ا

s.s
مهمان

جبران هفته گدشته بود😊
مرسی.همین رو میخواستم!
نه اگه چیزی هم بشکنه نگران نباش اخرش همه چی خوب تموم میشه.
خواهش میکنم😊

shi jung
مهمان
عررررررززرر عالی بود بکی چه حرفتی خفنی میزد راستی شرمنده نشد برا قسمت قبل نظر بذارم والان تازه دیدم اپ کردی یه جیزی ذهنمو مشغول کرده چانی مریضیه خاصی داره؟ اخه تو قسمت قبل تو دستشویی صداش میومد و قرص میخورد چه شه بچم؟ اسم خفن بجواب عرررررر خب عاقا من دیدم اپ کردی باسر افتادم زمین بعد بلند شدم این بار شیشمه که اینجوری شدم اولیش و دومیش سومی و چهارمی و پنچمی تو مدرسه بود من با دوستام دارم میرم کلاس دوستم هلم میده با سر میرم تو بنر زیارت عاشورا وسطش به اندازه سر مظلوم من سوراخ… Read more »
s.s
مهمان

اره کلا بکی خفنه😂
اصلا نهم نیس واس این چپتر که گذاشتی!اره چانیول مریضه.خیلی رک بود ؟😐نگرلن نباش(تو چپتر اول گفته بودم مریضه)
بار شیشم چطور افتادی؟😂😂😂وای حالت خوبه؟خیلی باحال بود…میدونم الان نباید بخندم ولی خندم میاد😂😂😂بنر زیارت عاشورا وای خداااا😂😂😂😂هیچی دیگه به دوستت بگو خسته نباشه.کلا منم با برادرم پرتابی عمل میکنیم هیچوقت چیزی رو دست همدیگه نمیدیم پرت میکنیم😂خوندن کامنتت خیلی خوش گذشت😂😂😂😂

shi jung
مهمان
خخخخ اجی راحت باش خودمم بهش فک میکنم خندم میگیره لازم بذکره که بگم اومروز بعد از زر زدنای صبگاه موقع رفتن در کلاس دوستم مرا هل میدهد و من میروم در در کلاس سرم انگونه کبود میشود خخخخخخخ به جان خودم همش اتفاق افناده دست نیست وحشین منم یه سیب داشتم مرت کردم طرفش خورد دماغش یوخده خون دماغ شد خخخ کل جد ابادمو به بنا برد خواهش میکنم اجی بازم از خاطرات دیوس بازی دوستام برات مینوسم که حال کنی فایتینگ اجی راستی بار شیشم داشتم تو خونه راه میرفتم بعد دیدم اپ کردی رفتم رو جایی که… Read more »
wpDiscuz