سلام . برای قسمت 11 و 12 فیک پیانو 

برید ادامه مطلب 

نویسنده : s.s

سلام…امروز یه چیزایی میخوام بگم امیدوارم تا تهش بخونید.یه چیزایی درباره روال فیک و یه چیزایی در رابطه با فیکهایی که “میخونیم”.دوست دارم امروز نظراتتون علاوه بر خود فیک درباره حرفای منم باشه.هیچ اتفاقی نیفتاده من همون ادمیم که بودم بلایی نازل نشده هیچ مشکلی نیس افسردگی هم ندارم.فقط میخوام یکم باهم همینجا روشن بشیم.وقتی نوشته ای میخونید که قلبتون رو به درد میاره چه حسی براتون داره؟نوشته ای که قبلش قلب شما،ذهن شما،فکر شما و روح شما ارامش بیشتری داشت و با خوندنش تا حالا احساس کرده باشین که همچین اتفاقایی براتون قراره بیوفته یا افتاده و شما حسش کردین یا نیفتاده ولی میخواین که بیفته!یکم پیچیدس نه؟چنین نوشته هایی تو همین سایت هستن.ممکنه بگین نه چنین چیزی هم باشه من یکی درگیرش نمیشم حتی اگه بخونمش ولی نمیشه عمل “تاثیر”رو کتمان کرد.هرچیزی حتی خیلی خیلی هم کوچیک رو ما تاثیر میذاره.چرا؟چون ما احساس داریم.قدرت تفکر و از اون بالاتر “تجسم”داریم.حتی اگه نخوایم هم خودمون رو تو موقعیت قرار میدیم.بجای اینکه خودمون رو تو دنیایی تصور کنیم که توش زندگی نمیکنیم بیاین تو دنیای خودمون زندگی کنیم.تا حالا وقتی حرف زدین به صداتون دقت کردین؟به چهره ی خودتون دقت کردین؟قبل از اینکه خودمون رو “زشت”خطاب کنیم یا رو ظاهرمون عیب بذاریم تا حالا دیدیم ماهیت ما چیه؟دفعه بعد که حرف میزنین به صدای خودتون دقت کنید!اینکه این صدا داره از یه جایی از درونتون بیرون میاد!اینهمه چیزی که گفتم فقط برای اینکه بگم قلبتون بابت چیزی که میدونین واقعی نیس به درد نیاد.سعی کنین از چیزایی که گیجتون میکنن دور بشین.منظورم خیلی از نوشته ها یا فیلم هاست.تا حالا فیلم “shutter island” رو دیدین؟من خودم این فیلم رو دوست دارم و بازیگرش لئوناردو دیکاپریو رو تحسین میکنم.ولی فیلمیه که اخرش هیچی مشخص نمیشه!اینکه خود اون فرد توهم داشته یا تو جزیره اینجورش کردن(البته موضوع اصلی فیلم یه چیز دیگس)!توصیف حسش برای من خیلی پیچیدس!این حالت ها اسمای زیادی دارن یکیش مثل دژا وو.اینکه شما حس میکنین یک اتفاقی قبلا براتون افتاده درحالی که نیفتاده یا اینکه مشخص نیس افتاده و شما فراموشش کردین!منطورم از چیزای گیج کننده همین ها هستن…خودتون رو درگیر چیزی نکنین که میدونین از پسش برنمیاین!
چون چشم باز میکنین و میبینین افتادین تو یه چاه عمیق و تمام راه ها رو،رو خودتون بستین و هیچ نوری رو واسه خودتون روشن نذاشتین.
حالا چی شد چنین حرفایی رو گفتم!من فکر نمیکردم یه نوشته بتونه چنین تاثیری بذاره.نمیخواستم ذهن خوانندم رو درگیر کنم بابت همین سعی کردم خیلی درباره فیک باهاتون حرف نزنم.ولی وقتی دیدم چنین فیکایی که ادم رو به مرور از درون تخریب میکنن یک صفحه کامنت میگیرن با نزدیک 500تا بازدید به رگ غیرتم بخورد!از طرفی به خودم میگم بشین سرجات…تو این راه تنهایی…فقط خودت رو از منجلاب بکش بیرون.اره قلم من نسبت به کسی که کارش نوشتنه خیلی ضعیفتره.توصیفاتم بریده و ناقصه.ولی سعی میکنم زیبایی های کوچیک ذهن خودم رو تو فیک به تصویر بکشم.کاش میتونستم شما رو غرق زیبایی بکنم!کاش توصیفاتم قویتر بود…کاش بهتر میتونستم بنویسم…اره فیک من خواننده زیادی نداره هر دفعه حساب کنی شاید فوقش 10نفر کامنت بذارن ولی یه دنیای کوچیک رو کنار این فیک برا خودمون ساختیم.خیلی خوشحال میشم وقتی با هم گپ میزنیم.اسماتون رو بهم میگین و وقتی برای اولین بار فیک رو میخونین برای همه ی چپتر ها کامنت میذارین.ازتون ممنون میشم وقتی میگید از خوندن پیانو لذت میبرین و ازتون ممنونم که هر هفته منتظر آپش میشین و وقتی میبینینش میوفتین زمین(خودش میدونه کیه^^)
خب…درباره روال فیک(اااااه چقد حرف میزنه-_-)از اونجایی که میدونم درس دارین چپترای کوتاه رو باهم ادغام میکنم و دو چپتر میذارم.راستی دوست دارم با توجه به اسم فیک،طرفدارا و خواننده هاش رو “پیانیست”صدا کنم!(وقتی کسی طرفدار چیزیه پسوند”یست”به اخرش اضافه میکنن مثل “فمینیست”!)خب دیگه پیانیستا بریم سراغ پیانو…یهت^^
(جاتون خالی یه بارون مشتی بارید امروز اینجا سرررررده)
____
معنی نوشته پوستر:به عنوان نوع انسان ما اسیب میبینیم،تسکین پیدا میکنیم و ادامه میدیم.
as human beings we get hurt,we heal and keep on going.
____
(ep11)
چانیول به سمت گوشیش که درحال زنگ خوردن بود رفت.گوشی رو برداشت و جواب داد:
-بله؟
-هی چان!
-سلام دکتر جانگ!
-مثل اینکه بدون من داره خیلی بهت خوش میگذره.اصلا یادت میاد من کی بودم؟
-اممم…شما…فک کنم دوست عموم
-افرین!و علاوه بر اون…
چانیول خودش رو به اون راه زد:علاوه بر اون یه دکتر که به جامعه خدمت میکنه.
صدای دکتر جانگ پشت گوشی بلند شد:تو هم جزو این جامعه ای و دارم بهت خدمت میکنم!کله پوک نمیخواستی بهم بگی حالت چطوره؟
چانیول تمام مدت گوشی رو دور گرفته بود تا صدای دکتر جانگ گوشش رو کر نکنه!
-باشه دکتر جانگ متاسفم!از این به بعد حواسم رو جمع میکنم.
-حالا چیزی هست؟بدتر نشدی که؟
چانیول جعبه ی قرصاش رو جلوی تلفن تکون داد و باعث شد قرصا بهم بخورن:با این اشغالایی که میخورم فعلا سرپام.فقط یه حالت تهوع کوچیک داشتم.نگران نباش دکتر جانگ من هنوز بیشتر از اینا تو این دنیا اسیرم!
-به نفعته که فعلا اسیر بمونی چون مثل اینکه عموت یه کار ناتموم داشت.
ابروهای چانیول از شدت تعجب بالا رفت:چه کاری؟
-کتی که بهم دادی…توش علاوه بر اون کاغذی که پیدا کردیم یه چیزی شبیه ادرس هست.البته ادرس یه جنگل!من نمیدونم این مرد تو کل زندگیش همینجور عجیب بوده یا اخر عمری زد به سرش!
-تا اونجایی که من یادمه عمو همیشه عجیب بود.در واقع نه اینکه به سرش زده باشه همیشه جوری زندگی میکرد که انگار روز اخره.
-آه…راست میگی…اون کلا خاص بود.
چانیول خنده ای کرد:گریه نکنی دکتر جانگ!احساس میکنم بهش حسودیم میشه که دوستی مث شما داره.
-من دوست توهم هستم پسره کوته فکر.
چانیول دوباره خندید:درست میگید.ازتون ممنونم.
دکتر جانگ پشت تلفن دماغش رو بالا کشید و اشکایی که هنوز سرازیر نشده بودن رو پاک کرد:همیشه پیشتم چان.نگران نباش!باشه…حتما زنگ بزن و قرصات رو هم سرموقع بخور.باشه؟
-چشم قربان!
-خدافظ چان.
-خدانگهدار دکتر جانگ.
هنوز تماس رو قطع نکرده بود که با شنیدن در سریع جعبه ی قرصهاش رو مخفی کرد.
-من اووومدم.
لبخندی رو صورت چانیول نشست.به سمت صدا حرکت کرد و به بکهیون رسید:سلام.
-سلام.
موهای بکهیون کمی بهم خورده بود و یه بند کیفش رو بازوش افتاده بود.
-مستی؟
-نه…فقط یکم با کیونگسو ابجو خوردم…
خنده ی ارومی کرد:خیلی چیزا واسه فکر کردن داشتم ولی مطمئن باش از اون دسته ادمایی نیستم که با مست کردن خودم،به خودم تسکین بدم.فقط چندتا شات دوستانه بود…همین…
-باشه.استراحت کن.
چانیول میخواست بره که صدای بکهیون متوقفش کرد:دوره…
چانیول برگشت و به بکهیون نگاه کرد:چی دوره؟
بکهیون به تختش اشاره کرد:اون…
چانیول جایی رو که دست بکهیون بهش اشاره میکرد رو دنبال کرد و چشمش به تخت افتاد.سعی کرد خندش رو بخوره:تخت رو میگی؟
-اررره…
بکهیون درست مثل یه بچه ی عاجز شده بود.بچه ای که حتی نمیتونست تا تخت خودش راه بره.
چانیول اروم پشتش رفت و دستشو رو شونه های بکهیون گذاشت:خب بیون کوچولو باهم میریم.با من قدم بردار.
-من کوچولو نیستم!
-باشه بیون بزرگ!
بکهیون لبخند سرمستانه ای زد:بهتر شد…
چانیول شروع به قدم گذاشتن کرد و بکهیون هم باهاش همراهی کرد.کنار تخت ،چانیول کیف بکهیون رو از رو شونش برداشت و وقتی بکهیون دراز کشید اروم لحافو روش کشید.بکهیون دوباره لبخندی زد:ممنون چانی.
-خواهش میکنم بکی!
بکهیون با همون لبخند خودش رو بیشتر به تخت فشار داد و از شدت خستگی چشماش رو بست.
چانیول اروم شروع به نوازش موهاش کرد.
-خوبه؟
-اره…همینجور…ادامه بده…
و خمیازه ای کشید.
چانیول به واکنش بامزه بکهیون خندید و دستش رو کشید:دفعه بعد گازت میگیرم.
بکهیون با چشمهای بسته دنبال دست چانیول گشت و بعد از پیدا کردنش دوباره اونو رو سرش گذاشت:باشه دفعه بعد هرکاری…خواستی بکن…ولی الان نازم کن…
چانیول دوباره شروع به نوازش موهای بکهیون کرد:چشم اقای بیون.
-اه خیلی حس خوبیه!بعدا برات جبران میکنم!
-پس یکی به نفع من!
____
همه ی دانشجوها تو یه نقطه تجمع کرده بودن و همین جونگین رو کنجکاو کرده بود.سعی کرد از بین جمعیت بگذره تا ببینه چه خبره.یه اعلامیه نوشته شده بود.
“دانشکده هنر سئول سعی دارد برای ارتقای سطح خود دانشجویان رشته های نوازندگی،بازیگری و رقص را ادغام کند لذا در ترم پاییز دانشجویان قبولی میتوانند با متخصصان هر رشته در یک گروه قرار بگیرند.همچنین دانشجویانی که موفق به اتمام ترم تابستان شده اند از طرف اموزش دانشکده هنر سئول به یک اردوی تفریحی تابستانه دعوت خواهند شد”
جونگین پیش خودش تکرار کرد”اردوی تابستانه…به نظر خوب میاد”
-هی کیم جونگین!
جونگین از شدت ترس شونه هاش بالا پرید:آه…ترسیدم.
با برگشتنش دوباره از شدت ترس شونه هاش رو بالا انداخت.
-به چی نگاه میکنی؟
کیونگسو سرش رو بلند کرد تا ببینه جونگین به چی نگاه میکرد.
-ب..ه..هیچی…من باید برم کلاسم دیر شد فعلا!
کیونگسو از شدت تعجب چندبار پلک زد و سعی کرد به راه خودش ادامه بده.
—-
جونگین دستشو رو لباش گذاشته بود و به یه نقطه خیره شده بود.
*فلش بک*
با صدای بلندی که اومد از خواب پرید.به نظر میرسید چیزی زمین افتاده.جونگین اروم به سمت منبع صدا حرکت کرد.چراغو روشن کرد تا بهتر ببینه.کیونگسو بالای کلی کتاب ایستاده بود.کتابای کلفتی که همشون مربوط به بازیگری میشدن.به نظر میرسید از دستش افتاده باشن ولی اون فقط به اونا زل زده بود.
-هی کیونگسو!
کیونگسو سرش رو بالا اورد و بلافاصله لبخندی رو لبش نشست:کیییییم جوووونگگگییین!
درحالی که تلو تلو میخورد از رو کتابایی که رو زمین بودن رد شد.کمی تعادلش رو از دست داد ولی موفق شد خودش رو نگه داره.
-حالت خوبه؟!
-اررره…بهتر از این نمیشه…میگم بیا بریم باهم یکم نوشیدنی بخوریم!
جونگین لباسای کیونگسو رو بو کرد:به نظرم به اندازه کافی خوردی…
کیونگسو لبش رو اویزون کرد و سرش رو به طرفین چرخوند:نه…من هنوزم جا دارم…
-بهتره بریم بخوابیم.
کیونگسو خنده ای کرد:اما من خوابم نمیاد.
-چرا…بذار کمکت کنم تا تختت بری و اونوقت میبینی که خوابت میاد.
کیونگسو دوباره خنده ی ارومی کرد:باااشه…
جونگین سعی کرد کیونگسو رو به سمت تختش هدایت کنه ولی کیونگسو یه دفعه ایستاد.سرش رو بالا اورد و حالا داشت گریه میکرد:مااماااان!یکی داره من رو میبره!نذار من رو ببرن…
جونگین به نقطه ای که کیونگسو نگاه میکرد نگاه کرد.انگار که واقعا اون داره با یه ادم حرف میزنه:مامان…قول میدم…فقط روزایی که تو بخوای ببینمت…نذار من رو ببرن…من خودم میرم!
چند دقیقه گذشته بود و کیونگسو حالا ساکت بود.جونگین اروم از پشت بهش نزدیک شد:کیونگسو…حالت خوبه؟
کیونگسو در حالی که گریش قطع شده بود به سمت جونگین برگشت و دوباره خندید:اووووه…کیم جونگینه!کیم جونگین!
کیونگسو نزدیک جونگین رفت و دستشو رو صورتش گذاشت:ابروهای کیم جونگین…چشمای کیم جونگین…دماغ کیم جونگین…لبای کیم جونگین!
جونگین از رفتارای عجیب کیونگسو کمی ترسید و به عقب رفت درحالی که کیونگسو نزدیکتر میشد.جونگین به عقب رفتن ادامه داد تاجایی که به تخت خورد و روی اون افتاد.کیونگسو بلافاصله روی شکم جونگین نشست و دستای اون رو با دستای خودش به تخت قفل کرد.چند دقیقه به چشمای جونگین نگاه کرد.متقابلا جونگین هم به کیونگسو زل زده بود و قلبش به شدت میزد.کیونگسو با دقت درحالی که چشماش رو قفل صورت جونگین کرده بود کمی سرش رو چرخوند.جونگین احساس کرد قدرت کیونگسو کمتر شده و خواست بلندش کنه اما کیونگسو از یقه جونگین گرفت و لباشو رو لبای اون گذاشت.چشمای جونگین از شدت تعجب گرد شده بود ولی کم کم چشماش رو بست و به بوسه ی کیونگسو پاسخ داد.لب پایین کیونگسو رو بین لبای خودش گرفت و شروع به مکیدن کرد.جونگین به این کار ادامه داد تا زمانی که متوجه شد لبای کیونگسو تکون نمیخورن.چشماش رو باز کرد و با صورت کیونگسو مواجه شد.اون خوابش برده بود!بعد از اینکه فهمید چه کاری انجام داده دوباره از شدت تعجب چشماش گرد شد و کیونگسو رو از رو خودش هل داد.سریع لبه ی تخت نشست و به کیونگسو که اونور تخت افتاده بود و به نظر میرسید خواب میبینه نگاه کرد.دستشو رو لباش گذاشت:تو…چیکار کردی کیم جونگین؟!چندبار دستشو رو لباش کشید انگار که میخواست چیزی رو پاک کنه:تو خل شدی جونگین خل شدی!
سریع از رو تخت بلند شد و به سمت تخت خودش رفت.
*پایان فلش بک*
جونگین ضربه ی محکمی به سر خودش زد که باعث شد صداش بلند بشه:آخ!
همه تو کلاس با تعجب به جونگین چشم دوختن.جونگین درحالی که سرش رو میمالید به حالت نشسته تعظیم کرد:معذرت میخوام…معذرت میخوام…
وقتی همه نگاهشون رو ازش برداشتن لب پایینش رو گزید و چشماش رو به هم فشار داد:خیلی احمقی کیم جونگین!
—-
-خب بچه ها!امروز میخوایم برای کلاس گروهبندی کنیم.گروهبندی های دو نفره.میخوام یه جور هارمونی رو بین خودتون ایجاد کنید.بدون اینکه بدونین طرف مقابلتون میخواد چی بنوازه،قطعه ای که تو ذهنتون هست رو بزنین…آم…شروع میکنیم.کی میخواد با آه مین جونگ تو یه گروه باشه؟
دستای تعدادی از بچه ها بالا رفت و به همین ترتیب همه تو گروه های دونفره خودشون قرار گرفتن.
-کی با پارک چانیول میخواد هم گروهی بشه؟
چانیول هنوز چشماش بسته بود و انتظاری نداشت که کسی هم انتخابش کنه.اگه تو این دو سال گنده دماغ بازی درنمیاورد میتونست دوستای بیشتری داشته باشه.
-من!
چشمای چانیول اروم باز شدن و به دستی که تو هوا بود نگاه کرد.
-من خانم.
-باشه بکهیون.پس بیون بکهیون و پارک چانیول.
بکهیون با لبخندی به پشت برگشت تا چانیول رو ببینه و دستاش رو کمی بالا اورد”فایتینگ”
چانیول هم در جواب لبخندی زد و دستش رو بالا اورد.
____
بکهیون سینی غذاشو رو به روی چانیول گذاشت.
-چی میخوای بزنی؟
-اگه بگم که نمیشه بهش گفت هارمونی!
-من میخوام ما بهترین باشیم.
-هستیم.
-چرا بجای اینکه یه قطعه خاص بزنین خودتون یه چیزی خلق نمیکنید؟
چانیول و بکهیون هر دو به کیونگسو که در حال خوردن غذاش بود چشم دوختن.
-به نظر خوب میاد تو یه نابغه ای کیونگسو!
کیونگسو با لپای پر به بکهیون چشم دوخت:نه بابا…یه ایده بود!
-اون جونگین نیست؟ هی کیم جونگین بیا اینجا!
کیونگسو به سمتی که بکهیون نگاه میکرد برگشت و با دیدن جونگین لبخند بزرگی زد و دستش رو تکون داد.جونگین تو جاش خشکش زده بود.”چرا بکهیون…”
اروم سمت میز رفت و کنار چانیول و روبه روی کیونگسو نشست.
-این خوب نیست هممون باهم ناهار بخوریم؟
-اوهوم…
جونگین با صدای ارومی حرف بکهیون رو تایید کرد.درحالی که چانیول و بکهیون درحال بحث درباره ی قطعشون بودن کیونگسو به جونگین چشم دوخته بود:هی کیم جونگین…چرا صبح اونجوری شدی؟
-هیچی…
جونگین به کیونگسو نگاه کرد و با دستش اشاره کرد تا کنار لبش رو پاک کنه.
کیونگسو با زبونش سعی کرد کنار لبش رو پاک کنه. با این کارش توجه جونگین به لبهای کیونگسو جلب شد.یاد دیشب افتاد و از شدت خجالت سرخ شد.
-ه…هی کیونگسو!مگه دست نداری؟
سریع دستمال کاغذی رو کنار لب کیونگسو چسبوند و خودش رفت.کیونگسو دستمال رو از کنار دهنش برداشت.
-این چه مرگشه؟!
____
(ep12)
سپتامبر 2015 (تابستان)
-مسواک
-برداشتم
-شونه؟
-اوهوم
-شارژر
-بله
-خب پس فکر کنم حاضریم.
چانیول دستاش رو بهم مالید:اره.فقط باید بریم دنبال جونگین و کیونگسو.
-احتمالا الان دارن موهای همدیگه رو میکشن!
—-
-کیم جونگین!
جونگین با سرعت به سمت کیونگسو حرکت کرد:چیه؟چی شده؟
-چندبار بهت بگم بعد تمرین رقصت لباساتو رو زمین ننداز!
با دوتا انگشتش از گوشه لباس گرفت:اینا رو باید میشستی!
-به انداره کافی لباس دارم.
کیونگسو چندبار سرش رو تکون داد و لباسای جونگین رو زمین انداخت.
صدای در توجه هردو رو جلب کرد.جونگین در رو باز کرد.
-سلام جونگین.
-سلام بکهیون…و چانیول!
بکهیون سریع داخل اتاق دوید:کیونگسوووو!
به سمت کیونگسو حرکت کرد.جونگین دماغشو بالا کشید و درحالی که دستاشو قلاب کرده بود به سمت چانیول رفت و در گوشش غرغر کرد:چه لزومی داره بکهیون انقد خودش رو به کیونگسو بچسبونه؟
چانیول به نیمرخ کنجکاو جونگین چشم دوخت:نکنه دوسش داری؟
جونگین سرجاش خشک شد.بعد مدتی لبخندی زد و اروم به سمت چانیول برگشت درحالی که سعی میکرد به زور بخنده:ها…ها…ها…
نگاه جدی چانیول لبخند جونگین رو خشک کرد.جونگین خندش رو خورد.
“مثل اینکه جدی بود”
-م..من…من برم کار دارم…
با رفتن جونگین چانیول روش رو برگردوند و نیشخندی زد.
—-
بکهیون و کیونگسو جلوی جونگین و چانیول حرکت میکردن.بکهیون سعی میکرد از منظره ی سبزی که رو به روش بود عکس بگیره.چانیول تمام حرکات اون رو زیر نظر داشت درحالی که جونگین از اینکه کیونگسو کنارش نبود حس خوبی نداشت.جونگین سرجاش ایستاد و باعث شد بقیه هم بایستن و به اون خیره بشن.
-حالا که ما چهارتا تو یه گروه افتادیم…دقیقا چطور میخوایم همدیگه رو ارتقا ببخشیم؟ (ادای معلمش رو دراورد)
بکهیون به جونگین نزدیکتر شد:همم…سوال خوبیه!میدونی چطور؟ما میتونیم از یکی از نقشهای کیونگسو ایده بگیریم.با توجه به حسی که دریافت میکنی میتونی تو ذهنت یه رقص رو تجسم کنی.من و چانیولم باتوجه به اون میتونیم اهنگ بسازیم.اینجور از احساسات همدیگه برای بهتر شدن خودمون استفاده میکنیم.این اردوی تابستونه بی دلیل و بیخود نیس مستر کیم!
-من میخوام اونور رو ببینم.
کیونگسو درحالی که به اون طرف جنگل اشاره میکرد این حرف رو زد.
-منم باهات میام!
کیونگسو نگاهی به جونگین انداخت و لبخندی زد:باشه.پس اگه شما اینجایین من و جونگین تا چند ساعت دیگه برمیگردیم همینجا.
بکهیون و چانیول سرشون رو تکون دادن:من احتمالا دوس داشته باشم همینجا بگردم فک نکنم از این منطقه دور بشم.
-باشه پس فعلا!
—-
جونگین روی یه تخته سنگ نشست و کفشش رو دراورد تا سنگهای ریزی که توش رفته بودن رو بیرون بریزه.
-هی کیونگسو…الان دوساعته داریم اینجا چرخ میزنیم.
-من اینجارو میشناسم!
ابروهای جونگین بالا رفت:میشناسی؟
-نه…اونطور…
کیونگسو بخاطر حماقت خودش خنده ای کرد:فقط احساس میکنم اینجا شبیه جاییه که وقتی بچه بودم مامانم واسم توصیفش میکرد.
جونگین هر وقت کلمه”مادر” رو از زبون کیونگسو میشنید میتونست ناراحتی کیونگسو رو با تمام وجودش حس کنه.
-کیونگسو…چه اتفاقی واسه مادرت افتاده؟
-اون افسردس.الان نزدیک سه ساله که نه لبخندش رو دیدم نه صداش رو شنیدم.اومدم تو دانشکده ای که درس میخونه تا شاید بتونم پدرم رو پیدا کنم…فک کنم اون جواب تمام سوالای من باشه.
-یعنی سه سال با مادرت تنها زندگی کردی؟
-نه.من خاطرات قبل از سه سال قبل رو بخاطر نمیارم.تقریبا خاطره ای از قبل سال 2012 ندارم.جز چندتا عکس از خونه ی قدیمیمون…قبل از اینکه پدرم ولمون کنه…به علاوه من با اجوما و اجوشی زندگی میکنم.اقا و خانم کانگ.اونا خیلی مهربونن و خونشون نزدیک ایستگاه قطاره.تابستونای اونجا حرف نداره.تو جاده های باریکی که گهگاهی ماشین رد میشه و خاک بلند میکنه میتونی راه بری و از بوی سبز لذت ببری.میدونی…هر رنگی یه بو داره…اونجا همیشه بوی سبز میده حتی تو زمستون!
-پس جای قشنگیه!
-اره…اگه یه نفس عمیق بکشی همینجا هم میتونی اون بوی سبز رو حس کنی.زیبایی اونجا درست مثل همین جنگله.
جونگین چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.باد تقریبا خنکی که موهای روی پیشونیش رو کمی تکون میداد باعث شد لبخند بزنه.
حس ارامشی که اون محیط به جونگین میداد غیرقابل توصیف بود و همین باعث شد بعد چند دقیقه خوابش ببره!
کیونگسو متوجه شد زیادی اونرو خسته کرده.خودش هم احساس خستگی میکرد ولی حسی بهش اجازه استراحت کردن نمیداد.
-من فقط یکم جلوتر میرم…بعدش باهم برمیگردیم…
کیونگسو به صورت جونگین لبخندی زد درحالی که اون هنوز خواب بود.به راه خودش ادامه داد.جلوتر رفت تا جایی که به یه دره ی نه چندان عمیق رسید.لبه ی دره یه درخت بود که شاخه هاش به سمت پایین رشد کرده بودن.کیونگسو خواست کنار درخت بره ولی با نزدیک شدن به درخت بخاطر نرمی خاک زیر پاش،زیر پاش خالی شد و اون دقیقا به سمت پایین دره افتاد.خودشم نفهمید چطور به اونجا رسیده فقط فهمید که همه چی رو تار میبینه و بعد چند لحظه چشماش بسته شد.
جونگین اروم از جاش بلند شد و کش و قوسی به خودش داد.بعد از کشیدن خمیازه ای ساعتش رو نگاه کرد.”14:00″
چشماش گرد شد.یه ساعت بود که اونجا خوابیده بود.سرش رو به این طرف و اونطرف چرخوند ولی اثری از کیونگسو نبود.
-حتما برمیگرده همینجا…بهتره همینجا یه گشتی بزنم.
—-
درحالی که بکهیون جلوی چانیول حرکت میکرد و عکس میگرفت چانیول پشت سر اون باهاش حرف میزد:خیلی فکر کردم که برای گروهمون چیکار کنیم…میدونی بازیگری،رقص…نوازندگی.بیشتر شبیه یه مسابقه میمونه تا…
هنوز حرف چانیول تموم نشده بود که چیزی باعث تعجب بکهیون شد:اوه!
بکهیون سریع دوربین و کیفش رو زمین گذاشت و جلوی یه درخت زانو زد.چانیول هم بهش نزدیکتر شد و همینکار رو کرد.بکهیون خم شد و پرنده ی سفید کوچولویی رو بین دستاش گرفت:بنظر میاد از درخت افتاده باشه.
-مادرش کجاست؟
پرنده تند تند تو دستای بکهیون نفس کشید:زندس!نمیدونم اسیبی دیده یا نه…
چانیول پرنده رو از دست بکهیون گرفت و با دقت نگاهش کرد:اون سالمه.
-از کجا میدونی؟
-پدرم علاقه زیادی به پرنده ها داشت.منم بخاطر همین اطلاعات زیادی از اونا دارم.
سرش رو بالا برد و به درخت نگاه کرد:میبینی…احتمالا موقع افتادن رو یکی از شاخه ها افتاده.شاخه های درخت مانع از این شده که از ارتفاع زیادی بیفته.
-بدش به من.
-میخوایش چیکار؟
-میخوام ببرمش رو درخت.اگه مادرش بیاد ناراحت میشه.
-میخوای این درخت رو بالا بری؟!
-اره!
-ن..نرو!
-چرا؟
-م..من…جات میرم…
بکهیون خندید:چه فرقی میکنه؟
-من قدم بلندتره…
-چه ربطی داره؟!
-من میخوام ببرمش!
-باشه!چرا عصبانی میشی؟
—-
چانیول نگاهی به درخت انداخت و اب دهنش رو قورت داد.
-هی چانیول اگه از ارتفاع میترسی خودم میبرمش.
-نه…بدش به من.
چانیول نفس عمیقی کشید و شروع به بالا رفتن از درخت کرد.
“به خودت مسلط باش چانیول…تو میتونی…چرا نمیرسم؟!”
اروم به یکی از شاخه ها رسید و متوجه لونه ی کوچیکی شد.پرنده رو توش گذاشت و اروم پایین اومد.وقتی به زمین رسید پاهاش میلرزید.
بکهیون سعی کرد جلوی خندش رو نگه داره:هی…پارک چانیول خوبی؟
-ا…اره…
-ولی داری میلرزی
-نه من خوبم…
—-
جونگین بعد از چندبار چرخیدن دور خودش دوباره ساعتش رو نگاه کرد.از شدت استرس شروع به جویدن پوست لبش کرد.بااینکه میدونست اونجا هیچ تلفن همراهی انتن نمیده بازم از شدت ترس و نگرانی به گوشی کیونگسو زنگ زد:تماس با…
واقعا نگران شده بود و کیونگسو تقریبا چندساعت از اون دور شده بود.سعی کرد خودش دنبالش بگرده ولی ترجیه داد به چانیول و بکهیون هم بگه چون اینطور سریعتر پیداش میکردن.
—-
-چطوره برگردیم کمپ…
-چانیول…بکهیون
هردوی اونا به جونگین نگاه میکردن که سریع به سمت اونا میدوید.
-کیونگسو…
نگرانی جونگین باعث شد تا چانیول و بکهیون هم احساس نگرانی کنن.
-همش تقصیر منه…باهم رفتیم اونور جنگل من خوابم برد حالا هیچ اثری ازش نیست…
چشمای جونگین از شدت ترس و نگرانی پر شده بودن.
-هی کیم جونگین اروم باش…پیداش میکنیم.
چانیول سریع به سمت بکهیون برگشت:تو برو به کمپ خبر بده.من و جونگین دنبال کیونگسو میگردیم.
بکهیون بلافاصله با سر حرف چانیول رو تایید کرد و به سمت کمپ دوید.
—-
هوا تقریبا داشت تاریک میشد و خیلی ها دنبال کیونگسو میگشتن.
-اینجور فایده نداره چانیول من و توهم باید جدا شیم…اینطور احتمال پیدا کردنش بیشتر میشه…
-بهتره با کمپ دنبالش بگردیم…
-من باید پیداش کنم!من نمیتونم با کمپ بیام…سرعتمون پایین میره!تو برو پیش بقیه من جلوتر از شما میرم…
چانیول اونجا موند تا کمپ رو به جایی که جونگین گفته بود هدایت کنه.
—-
کیونگسو اروم چشماش رو باز کرد.دستشو رو سرش گذاشت.بدجوری درد میکرد.سعی کرد کمی خودش رو بالا بکشه ولی مچ پاش مانع از حرکتش شد.شلوارش رو بالا کشید و متوجه زخم عمیقی شد که رو مچ پاش بود:این عالیه!
گوشیش رو دراورد تا به ساعت نگاه کنه.هوا تقریبا تاریک بود.
-دو کیونگسو تا کی میخوای همینجور دسته گل به اب بدی!
—-
-کیونگسو…دو کیونگسو
جونگین فقط اسم اون رو صدا میزد و هیچ جوابی نمیگرفت.رو زانوهاش خم شد.دوباره بلند شد و شروع به داد زدن اسم کیونگسو کرد.
کیونگسو با شنیدن اسمش سریع واکنش نشون داد.
-من…
درد مانع شد تا بلندتر داد بزنه.
چشماش رو بست و سعی کرد بلندتر داد بزنه:من اینجام!
جونگین حس کرد صدایی شنیده و سریع ایستاد و ایندفعه دقیقتر گوش داد.
-من اینجام…افتادم!
جونگین سریع به سمت صدا حرکت کرد و به درخت رسید.کم مونده بود بیوفته ولی با گرفتن تنه ی درخت خودش رو نگه داشت.
-هی مواظب باش…اونجا خطرناکه.
جونگین اروم به سمت پایین رفت ولی بعد رسیدن سریع به سمت کیونگسو دوید و اونو تو اغوشش گرفت.
-هی کیم جونگین چیکار میکنی…خفه شدم…
با کشیدن جونگین به عقب کیونگسو متوجه قطره های اشکی شد که صورت جونگین رو خیس کرده بودن.
-هی دو کیونگسو…دیگه هیچوقت من رو اینطور نترسون و دوباره اونو بغل کرد.
کیونگسو تعجب کرده بود و نمیدونست چی بگه.اروم دستاشو رو کمر جونگین کشید:متاسفم…دیگه اینکار رو نمیکنم…
جونگین سرشو تو گردن کیونگسو فشرد درحالی که کیونگسو کمرش رو نوازش میکرد.
—-
بعد از چندبار تلاش بازم کیونگسو زمین افتاد.
-جونگین اینجور فایده نداره…من نمیتونم رو پام وایستم.
جونگین سعی کرد اطراف رو بررسی کنه و کم شیب ترین مکان رو برای بالا رفتن انتخاب کنه.
جلوی کیونگسو نشست:باید کولت کنم.
-چی؟!
-تعجب داره؟باید کولت کنم تا بریم بالا.گوشیت رو بده من.
کیونگسو سریع گوشیش رو دراورد و به جونگین داد.جونگین چراغ قوه اون رو روشن کرد.
-فقط بااین جلوی من نور بنداز.بلافاصله از پاهای کیونگسو گرفت و اون رو کول کرد.وقتی از دره بالا اومدن هردو ساکت بودن.نوری که از دور میومد نشون میداد که اونا به اعضای کمپ نزدیک شدن.وقتی اعضای کمپ اونا رو دیدن همه به طرف اونا دویدن درحالی که کیونگسو از شدت خجالت صورتش رو پشت جونگین قایم کرده بود.
—-
چادرهای مسافرتی که به صورت دایره وار چیده شده بودن فضای خالی جنگل رو پر کرده بودن.وسط چادرها اتیش بزرگی روشن کرده بودن و بچه ها دور اتیش حلقه زده بودن.جونگین اروم از جاش بلند شد.
-کجا میری جونگین؟
جونگین به بکهیون نگاهی کرد:به کیونگسو سر بزنم.
جونگین اروم ورودی چادر رو کنار زد ولی با دیدن اینکه کیونگسو بولیزی نداره خواست برگرده.
-اشکال نداره جونگین…بیا تو…
جونگین اروم رفت تو.تنها نور اونجا،فقط نور فانوسی بود که داخل چادر رو روشن کرده بود.جونگین متوجه زخمای تازه ای رو کمر کیونگسو شد.
-چرا نذاشتی اینارو واست تمیز کنن؟
کیونگسو به پاش اشاره کرد:همین بس بود…دوست ندارم کسی زخمامو ببینه…ولی الان با مشکل برخوردم…میتونی کمکم کنی تمیزشون کنم؟
جونگین اروم جلو رفت و پشت کیونگسو نشست.بتادین رو دستش گرفت و رو پنبه ریخت.اروم رو زخمای کیونگسو گذاشت.با سوزش اولیه کیونگسو محکم چشماش رو بست ولی بعد مدتی عادت کرد.
-تو اسیب ندیدی؟
-نه من خوبم…
-بابت اینکه نگرانت کردم متاسفم.
جونگین جوابی نداد.
-الان اون اویز رو همراهت داری؟
-اره
-خوابش رو میدیدم.
جونگین دستاش از حرکت ایستاد ولی بعد چند ثانیه مکث دوباره به کارش ادامه داد:خب…
-تولدت مبارک کیونگسو…بااینکه کوچیکه ولی خیلی برای به دست اوردنش تلاش کردم…میدونی چندتا سکه خرج کردم تا بتونم بالاخره بگیرمش؟همش میفتاد!
کیونگسو لحظه ای مکث کرد:ا…ین خوابی بود که دربارش دیدم.ولی نتونستم صورت کسی که بهم دادش رو ببینم…شاید پدرم بوده…
-امکان نداره.کسی که این رو به من داد اسمش پارک دونگهو بود.
-حتما هردومون چیزی شبیه همین اویز رو داریم.
-شاید.
جونگین تو نور خفیف بعد از بستن زخمای کیونگسو متوجه زخم دیگه ای رو بدن کیونگسو شد:این چیه؟
کیونگسو دستشو رو زخمش که کمی گوشتی بود کشید:علت فراموشی من…هیچی از این زخم…از خودم…خانوادم به یاد ندارم…
خنده ای کرد:شاید فراموشیم به نفعم بوده.
جونگین بلند شد و روبه رو کیونگسو نشست.بولیز کیونگسو رو بهش داد و کمک کرد بپوشدش.بعد دستاشو رو شونه های کیونگسو گذاشت و مستقیم به چشماش نگاه کرد:فراموشی خودش اشفتگیه.میبینی…نمیدونی خوبه یا بد.ولی اگه به خاطر بیاری حتی اگه بدم باشه تا یه مدت از همه چیز متنفر میشی ولی مگه تنفر چقدر دووم میاره؟تااخر عمرت؟خب بذار باشه.همه ی ادما با یه تنفر از چیزی زندگی میکنن.هیچکس کامل عاشق نیست هیچ کس هم کامل پر از نفرت و کینه نیست.هر حسی هیچوقت تو انسان کامل نیست. ادما از یه جا به بعد که بیشتر بفهمن خودشون شروع به نابود کردن خودشون میکنن.اگه میتونستی از صد در صد چیزی که تو وجودت داری استفاده کنی مطمئن باش بیشتر از دو روز دووم نمیاوردی.چیز قشنگیم نیست…اگه این همه خلا وجود نداشت اونوقت همه چیز کسل کننده میشد.نمیدونم،شاید ادم وقتی احساساتی میشه بدنش جوری واکنش نشون میده که بتونه مقاومش کنه.اونوقته که میتونی همه چی رو حس کنی…نبضی که تو سرت میزنه،خونی که تو رگهات درحال جریانه،صدای قلبت و هرچیزی که تو وجودت داره برای نفس کشیدنت تلاش میکنه…حتی اگه خودت هم نخوای خیلی چیزا هستن که زنده نگهت میدارن به این فکر کن یه جایی تو همین لحظه یکی نفسهای تو رو میخواد تا بتونه به زندگیش ادامه بده…همیشه همینطور بوده…ادمایی وجود داشتن که صاحب چیزایی بودن که هیچوقت لیاقت داشتنشون رو نداشتن و کسایی هم بودن که هیچوقت اون چیزی که لایقش بودن رو به دست نیاوردن.فقط این رو بدون دنیا ناعادلانست چون خدا عادله و هیچوقت اجازه نمیده که ماها تو بی عدالتی خالصی که ادما نسبت بهمون میکنن غرق بشیم پس حتی اگه خاطراتت رو هم بخاطر اوردی فقط سعی کن کسی که این زخمو رو بدنت گذاشته ببخشی.
دستاش رو از شونه های کیونگسو برداشت و به سمت صورتش برد.
-هنوزم دردش رو حس میکنم…
درحالی که به چشمهای اروم و خمار کیونگسو نگاه میکرد سعی کرد حرفش رو ادامه بده:درد تسکین پیدا میکنه…
-اگه برای همیشه…
با نزدیک شدن صورت جونگین به صورت کیونگسو،کیونگسو حرفش رو ادامه نداد.هردو چشماشون رو بسته بودن و هرلحظه لبهاشون بهم نزدیک میشد.
-هی بچه ها!
با ورود ناگهانی بکهیون کیونگسو و جونگین هردو سریع از هم جدا شدن.بکهیون خشکش زده بود و تو ذهن خودش هزارتا احتمال رو پشت سرهم مرور میکرد.سکوت سنگین لحظه با صدای سرفه ی جونگین شکسته شد و بکهیون بعد چندبار پلک زدن به حرفش ادامه داد:داریم…شام…میخوریم…
با شنیدن کلمه ی “شام”جونگین بهانه ی موجه خودش رو برای خروج از چادر پیدا کرد.
بکهیون هنوزم جلوی چادر خشکش زده بود و به کیونگسویی که سعی میکرد صورت سرخش رو قایم کنه زل زده بود.کیونگسو دست از قایم کردن صورتش برداشت و به بکهیون نگاه کرد:به چی زل زدی؟
-ه..هیچی…بیا…شام
-اینو الان گفتی!
-ها؟!
-الان گفتی بیام شام بخورم!
-ها!پس بیا…شام بخور…
بکهیون با همون قیافه چادر رو ترک کرد.کیونگسو صورتش رو به دستاش فشرد:آه…این خیلی خجالت اوره!

………………………………..

سخنان اپلودر :

بچه ها خیلی خیلی شرمنده که فیک امروز اپ شد . اسم خفن جان دیروز واسه من فیکو فرستاد ولی من نتونستم اپش کنم :(

ببخشییییید :(

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)