fanfiction piano ep 11. 12

سلام . برای قسمت 11 و 12 فیک پیانو 

برید ادامه مطلب 

نویسنده : s.s

سلام…امروز یه چیزایی میخوام بگم امیدوارم تا تهش بخونید.یه چیزایی درباره روال فیک و یه چیزایی در رابطه با فیکهایی که “میخونیم”.دوست دارم امروز نظراتتون علاوه بر خود فیک درباره حرفای منم باشه.هیچ اتفاقی نیفتاده من همون ادمیم که بودم بلایی نازل نشده هیچ مشکلی نیس افسردگی هم ندارم.فقط میخوام یکم باهم همینجا روشن بشیم.وقتی نوشته ای میخونید که قلبتون رو به درد میاره چه حسی براتون داره؟نوشته ای که قبلش قلب شما،ذهن شما،فکر شما و روح شما ارامش بیشتری داشت و با خوندنش تا حالا احساس کرده باشین که همچین اتفاقایی براتون قراره بیوفته یا افتاده و شما حسش کردین یا نیفتاده ولی میخواین که بیفته!یکم پیچیدس نه؟چنین نوشته هایی تو همین سایت هستن.ممکنه بگین نه چنین چیزی هم باشه من یکی درگیرش نمیشم حتی اگه بخونمش ولی نمیشه عمل “تاثیر”رو کتمان کرد.هرچیزی حتی خیلی خیلی هم کوچیک رو ما تاثیر میذاره.چرا؟چون ما احساس داریم.قدرت تفکر و از اون بالاتر “تجسم”داریم.حتی اگه نخوایم هم خودمون رو تو موقعیت قرار میدیم.بجای اینکه خودمون رو تو دنیایی تصور کنیم که توش زندگی نمیکنیم بیاین تو دنیای خودمون زندگی کنیم.تا حالا وقتی حرف زدین به صداتون دقت کردین؟به چهره ی خودتون دقت کردین؟قبل از اینکه خودمون رو “زشت”خطاب کنیم یا رو ظاهرمون عیب بذاریم تا حالا دیدیم ماهیت ما چیه؟دفعه بعد که حرف میزنین به صدای خودتون دقت کنید!اینکه این صدا داره از یه جایی از درونتون بیرون میاد!اینهمه چیزی که گفتم فقط برای اینکه بگم قلبتون بابت چیزی که میدونین واقعی نیس به درد نیاد.سعی کنین از چیزایی که گیجتون میکنن دور بشین.منظورم خیلی از نوشته ها یا فیلم هاست.تا حالا فیلم “shutter island” رو دیدین؟من خودم این فیلم رو دوست دارم و بازیگرش لئوناردو دیکاپریو رو تحسین میکنم.ولی فیلمیه که اخرش هیچی مشخص نمیشه!اینکه خود اون فرد توهم داشته یا تو جزیره اینجورش کردن(البته موضوع اصلی فیلم یه چیز دیگس)!توصیف حسش برای من خیلی پیچیدس!این حالت ها اسمای زیادی دارن یکیش مثل دژا وو.اینکه شما حس میکنین یک اتفاقی قبلا براتون افتاده درحالی که نیفتاده یا اینکه مشخص نیس افتاده و شما فراموشش کردین!منطورم از چیزای گیج کننده همین ها هستن…خودتون رو درگیر چیزی نکنین که میدونین از پسش برنمیاین!
چون چشم باز میکنین و میبینین افتادین تو یه چاه عمیق و تمام راه ها رو،رو خودتون بستین و هیچ نوری رو واسه خودتون روشن نذاشتین.
حالا چی شد چنین حرفایی رو گفتم!من فکر نمیکردم یه نوشته بتونه چنین تاثیری بذاره.نمیخواستم ذهن خوانندم رو درگیر کنم بابت همین سعی کردم خیلی درباره فیک باهاتون حرف نزنم.ولی وقتی دیدم چنین فیکایی که ادم رو به مرور از درون تخریب میکنن یک صفحه کامنت میگیرن با نزدیک 500تا بازدید به رگ غیرتم بخورد!از طرفی به خودم میگم بشین سرجات…تو این راه تنهایی…فقط خودت رو از منجلاب بکش بیرون.اره قلم من نسبت به کسی که کارش نوشتنه خیلی ضعیفتره.توصیفاتم بریده و ناقصه.ولی سعی میکنم زیبایی های کوچیک ذهن خودم رو تو فیک به تصویر بکشم.کاش میتونستم شما رو غرق زیبایی بکنم!کاش توصیفاتم قویتر بود…کاش بهتر میتونستم بنویسم…اره فیک من خواننده زیادی نداره هر دفعه حساب کنی شاید فوقش 10نفر کامنت بذارن ولی یه دنیای کوچیک رو کنار این فیک برا خودمون ساختیم.خیلی خوشحال میشم وقتی با هم گپ میزنیم.اسماتون رو بهم میگین و وقتی برای اولین بار فیک رو میخونین برای همه ی چپتر ها کامنت میذارین.ازتون ممنون میشم وقتی میگید از خوندن پیانو لذت میبرین و ازتون ممنونم که هر هفته منتظر آپش میشین و وقتی میبینینش میوفتین زمین(خودش میدونه کیه^^)
خب…درباره روال فیک(اااااه چقد حرف میزنه-_-)از اونجایی که میدونم درس دارین چپترای کوتاه رو باهم ادغام میکنم و دو چپتر میذارم.راستی دوست دارم با توجه به اسم فیک،طرفدارا و خواننده هاش رو “پیانیست”صدا کنم!(وقتی کسی طرفدار چیزیه پسوند”یست”به اخرش اضافه میکنن مثل “فمینیست”!)خب دیگه پیانیستا بریم سراغ پیانو…یهت^^
(جاتون خالی یه بارون مشتی بارید امروز اینجا سرررررده)
____
معنی نوشته پوستر:به عنوان نوع انسان ما اسیب میبینیم،تسکین پیدا میکنیم و ادامه میدیم.
as human beings we get hurt,we heal and keep on going.
____
(ep11)
چانیول به سمت گوشیش که درحال زنگ خوردن بود رفت.گوشی رو برداشت و جواب داد:
-بله؟
-هی چان!
-سلام دکتر جانگ!
-مثل اینکه بدون من داره خیلی بهت خوش میگذره.اصلا یادت میاد من کی بودم؟
-اممم…شما…فک کنم دوست عموم
-افرین!و علاوه بر اون…
چانیول خودش رو به اون راه زد:علاوه بر اون یه دکتر که به جامعه خدمت میکنه.
صدای دکتر جانگ پشت گوشی بلند شد:تو هم جزو این جامعه ای و دارم بهت خدمت میکنم!کله پوک نمیخواستی بهم بگی حالت چطوره؟
چانیول تمام مدت گوشی رو دور گرفته بود تا صدای دکتر جانگ گوشش رو کر نکنه!
-باشه دکتر جانگ متاسفم!از این به بعد حواسم رو جمع میکنم.
-حالا چیزی هست؟بدتر نشدی که؟
چانیول جعبه ی قرصاش رو جلوی تلفن تکون داد و باعث شد قرصا بهم بخورن:با این اشغالایی که میخورم فعلا سرپام.فقط یه حالت تهوع کوچیک داشتم.نگران نباش دکتر جانگ من هنوز بیشتر از اینا تو این دنیا اسیرم!
-به نفعته که فعلا اسیر بمونی چون مثل اینکه عموت یه کار ناتموم داشت.
ابروهای چانیول از شدت تعجب بالا رفت:چه کاری؟
-کتی که بهم دادی…توش علاوه بر اون کاغذی که پیدا کردیم یه چیزی شبیه ادرس هست.البته ادرس یه جنگل!من نمیدونم این مرد تو کل زندگیش همینجور عجیب بوده یا اخر عمری زد به سرش!
-تا اونجایی که من یادمه عمو همیشه عجیب بود.در واقع نه اینکه به سرش زده باشه همیشه جوری زندگی میکرد که انگار روز اخره.
-آه…راست میگی…اون کلا خاص بود.
چانیول خنده ای کرد:گریه نکنی دکتر جانگ!احساس میکنم بهش حسودیم میشه که دوستی مث شما داره.
-من دوست توهم هستم پسره کوته فکر.
چانیول دوباره خندید:درست میگید.ازتون ممنونم.
دکتر جانگ پشت تلفن دماغش رو بالا کشید و اشکایی که هنوز سرازیر نشده بودن رو پاک کرد:همیشه پیشتم چان.نگران نباش!باشه…حتما زنگ بزن و قرصات رو هم سرموقع بخور.باشه؟
-چشم قربان!
-خدافظ چان.
-خدانگهدار دکتر جانگ.
هنوز تماس رو قطع نکرده بود که با شنیدن در سریع جعبه ی قرصهاش رو مخفی کرد.
-من اووومدم.
لبخندی رو صورت چانیول نشست.به سمت صدا حرکت کرد و به بکهیون رسید:سلام.
-سلام.
موهای بکهیون کمی بهم خورده بود و یه بند کیفش رو بازوش افتاده بود.
-مستی؟
-نه…فقط یکم با کیونگسو ابجو خوردم…
خنده ی ارومی کرد:خیلی چیزا واسه فکر کردن داشتم ولی مطمئن باش از اون دسته ادمایی نیستم که با مست کردن خودم،به خودم تسکین بدم.فقط چندتا شات دوستانه بود…همین…
-باشه.استراحت کن.
چانیول میخواست بره که صدای بکهیون متوقفش کرد:دوره…
چانیول برگشت و به بکهیون نگاه کرد:چی دوره؟
بکهیون به تختش اشاره کرد:اون…
چانیول جایی رو که دست بکهیون بهش اشاره میکرد رو دنبال کرد و چشمش به تخت افتاد.سعی کرد خندش رو بخوره:تخت رو میگی؟
-اررره…
بکهیون درست مثل یه بچه ی عاجز شده بود.بچه ای که حتی نمیتونست تا تخت خودش راه بره.
چانیول اروم پشتش رفت و دستشو رو شونه های بکهیون گذاشت:خب بیون کوچولو باهم میریم.با من قدم بردار.
-من کوچولو نیستم!
-باشه بیون بزرگ!
بکهیون لبخند سرمستانه ای زد:بهتر شد…
چانیول شروع به قدم گذاشتن کرد و بکهیون هم باهاش همراهی کرد.کنار تخت ،چانیول کیف بکهیون رو از رو شونش برداشت و وقتی بکهیون دراز کشید اروم لحافو روش کشید.بکهیون دوباره لبخندی زد:ممنون چانی.
-خواهش میکنم بکی!
بکهیون با همون لبخند خودش رو بیشتر به تخت فشار داد و از شدت خستگی چشماش رو بست.
چانیول اروم شروع به نوازش موهاش کرد.
-خوبه؟
-اره…همینجور…ادامه بده…
و خمیازه ای کشید.
چانیول به واکنش بامزه بکهیون خندید و دستش رو کشید:دفعه بعد گازت میگیرم.
بکهیون با چشمهای بسته دنبال دست چانیول گشت و بعد از پیدا کردنش دوباره اونو رو سرش گذاشت:باشه دفعه بعد هرکاری…خواستی بکن…ولی الان نازم کن…
چانیول دوباره شروع به نوازش موهای بکهیون کرد:چشم اقای بیون.
-اه خیلی حس خوبیه!بعدا برات جبران میکنم!
-پس یکی به نفع من!
____
همه ی دانشجوها تو یه نقطه تجمع کرده بودن و همین جونگین رو کنجکاو کرده بود.سعی کرد از بین جمعیت بگذره تا ببینه چه خبره.یه اعلامیه نوشته شده بود.
“دانشکده هنر سئول سعی دارد برای ارتقای سطح خود دانشجویان رشته های نوازندگی،بازیگری و رقص را ادغام کند لذا در ترم پاییز دانشجویان قبولی میتوانند با متخصصان هر رشته در یک گروه قرار بگیرند.همچنین دانشجویانی که موفق به اتمام ترم تابستان شده اند از طرف اموزش دانشکده هنر سئول به یک اردوی تفریحی تابستانه دعوت خواهند شد”
جونگین پیش خودش تکرار کرد”اردوی تابستانه…به نظر خوب میاد”
-هی کیم جونگین!
جونگین از شدت ترس شونه هاش بالا پرید:آه…ترسیدم.
با برگشتنش دوباره از شدت ترس شونه هاش رو بالا انداخت.
-به چی نگاه میکنی؟
کیونگسو سرش رو بلند کرد تا ببینه جونگین به چی نگاه میکرد.
-ب..ه..هیچی…من باید برم کلاسم دیر شد فعلا!
کیونگسو از شدت تعجب چندبار پلک زد و سعی کرد به راه خودش ادامه بده.
—-
جونگین دستشو رو لباش گذاشته بود و به یه نقطه خیره شده بود.
*فلش بک*
با صدای بلندی که اومد از خواب پرید.به نظر میرسید چیزی زمین افتاده.جونگین اروم به سمت منبع صدا حرکت کرد.چراغو روشن کرد تا بهتر ببینه.کیونگسو بالای کلی کتاب ایستاده بود.کتابای کلفتی که همشون مربوط به بازیگری میشدن.به نظر میرسید از دستش افتاده باشن ولی اون فقط به اونا زل زده بود.
-هی کیونگسو!
کیونگسو سرش رو بالا اورد و بلافاصله لبخندی رو لبش نشست:کیییییم جوووونگگگییین!
درحالی که تلو تلو میخورد از رو کتابایی که رو زمین بودن رد شد.کمی تعادلش رو از دست داد ولی موفق شد خودش رو نگه داره.
-حالت خوبه؟!
-اررره…بهتر از این نمیشه…میگم بیا بریم باهم یکم نوشیدنی بخوریم!
جونگین لباسای کیونگسو رو بو کرد:به نظرم به اندازه کافی خوردی…
کیونگسو لبش رو اویزون کرد و سرش رو به طرفین چرخوند:نه…من هنوزم جا دارم…
-بهتره بریم بخوابیم.
کیونگسو خنده ای کرد:اما من خوابم نمیاد.
-چرا…بذار کمکت کنم تا تختت بری و اونوقت میبینی که خوابت میاد.
کیونگسو دوباره خنده ی ارومی کرد:باااشه…
جونگین سعی کرد کیونگسو رو به سمت تختش هدایت کنه ولی کیونگسو یه دفعه ایستاد.سرش رو بالا اورد و حالا داشت گریه میکرد:مااماااان!یکی داره من رو میبره!نذار من رو ببرن…
جونگین به نقطه ای که کیونگسو نگاه میکرد نگاه کرد.انگار که واقعا اون داره با یه ادم حرف میزنه:مامان…قول میدم…فقط روزایی که تو بخوای ببینمت…نذار من رو ببرن…من خودم میرم!
چند دقیقه گذشته بود و کیونگسو حالا ساکت بود.جونگین اروم از پشت بهش نزدیک شد:کیونگسو…حالت خوبه؟
کیونگسو در حالی که گریش قطع شده بود به سمت جونگین برگشت و دوباره خندید:اووووه…کیم جونگینه!کیم جونگین!
کیونگسو نزدیک جونگین رفت و دستشو رو صورتش گذاشت:ابروهای کیم جونگین…چشمای کیم جونگین…دماغ کیم جونگین…لبای کیم جونگین!
جونگین از رفتارای عجیب کیونگسو کمی ترسید و به عقب رفت درحالی که کیونگسو نزدیکتر میشد.جونگین به عقب رفتن ادامه داد تاجایی که به تخت خورد و روی اون افتاد.کیونگسو بلافاصله روی شکم جونگین نشست و دستای اون رو با دستای خودش به تخت قفل کرد.چند دقیقه به چشمای جونگین نگاه کرد.متقابلا جونگین هم به کیونگسو زل زده بود و قلبش به شدت میزد.کیونگسو با دقت درحالی که چشماش رو قفل صورت جونگین کرده بود کمی سرش رو چرخوند.جونگین احساس کرد قدرت کیونگسو کمتر شده و خواست بلندش کنه اما کیونگسو از یقه جونگین گرفت و لباشو رو لبای اون گذاشت.چشمای جونگین از شدت تعجب گرد شده بود ولی کم کم چشماش رو بست و به بوسه ی کیونگسو پاسخ داد.لب پایین کیونگسو رو بین لبای خودش گرفت و شروع به مکیدن کرد.جونگین به این کار ادامه داد تا زمانی که متوجه شد لبای کیونگسو تکون نمیخورن.چشماش رو باز کرد و با صورت کیونگسو مواجه شد.اون خوابش برده بود!بعد از اینکه فهمید چه کاری انجام داده دوباره از شدت تعجب چشماش گرد شد و کیونگسو رو از رو خودش هل داد.سریع لبه ی تخت نشست و به کیونگسو که اونور تخت افتاده بود و به نظر میرسید خواب میبینه نگاه کرد.دستشو رو لباش گذاشت:تو…چیکار کردی کیم جونگین؟!چندبار دستشو رو لباش کشید انگار که میخواست چیزی رو پاک کنه:تو خل شدی جونگین خل شدی!
سریع از رو تخت بلند شد و به سمت تخت خودش رفت.
*پایان فلش بک*
جونگین ضربه ی محکمی به سر خودش زد که باعث شد صداش بلند بشه:آخ!
همه تو کلاس با تعجب به جونگین چشم دوختن.جونگین درحالی که سرش رو میمالید به حالت نشسته تعظیم کرد:معذرت میخوام…معذرت میخوام…
وقتی همه نگاهشون رو ازش برداشتن لب پایینش رو گزید و چشماش رو به هم فشار داد:خیلی احمقی کیم جونگین!
—-
-خب بچه ها!امروز میخوایم برای کلاس گروهبندی کنیم.گروهبندی های دو نفره.میخوام یه جور هارمونی رو بین خودتون ایجاد کنید.بدون اینکه بدونین طرف مقابلتون میخواد چی بنوازه،قطعه ای که تو ذهنتون هست رو بزنین…آم…شروع میکنیم.کی میخواد با آه مین جونگ تو یه گروه باشه؟
دستای تعدادی از بچه ها بالا رفت و به همین ترتیب همه تو گروه های دونفره خودشون قرار گرفتن.
-کی با پارک چانیول میخواد هم گروهی بشه؟
چانیول هنوز چشماش بسته بود و انتظاری نداشت که کسی هم انتخابش کنه.اگه تو این دو سال گنده دماغ بازی درنمیاورد میتونست دوستای بیشتری داشته باشه.
-من!
چشمای چانیول اروم باز شدن و به دستی که تو هوا بود نگاه کرد.
-من خانم.
-باشه بکهیون.پس بیون بکهیون و پارک چانیول.
بکهیون با لبخندی به پشت برگشت تا چانیول رو ببینه و دستاش رو کمی بالا اورد”فایتینگ”
چانیول هم در جواب لبخندی زد و دستش رو بالا اورد.
____
بکهیون سینی غذاشو رو به روی چانیول گذاشت.
-چی میخوای بزنی؟
-اگه بگم که نمیشه بهش گفت هارمونی!
-من میخوام ما بهترین باشیم.
-هستیم.
-چرا بجای اینکه یه قطعه خاص بزنین خودتون یه چیزی خلق نمیکنید؟
چانیول و بکهیون هر دو به کیونگسو که در حال خوردن غذاش بود چشم دوختن.
-به نظر خوب میاد تو یه نابغه ای کیونگسو!
کیونگسو با لپای پر به بکهیون چشم دوخت:نه بابا…یه ایده بود!
-اون جونگین نیست؟ هی کیم جونگین بیا اینجا!
کیونگسو به سمتی که بکهیون نگاه میکرد برگشت و با دیدن جونگین لبخند بزرگی زد و دستش رو تکون داد.جونگین تو جاش خشکش زده بود.”چرا بکهیون…”
اروم سمت میز رفت و کنار چانیول و روبه روی کیونگسو نشست.
-این خوب نیست هممون باهم ناهار بخوریم؟
-اوهوم…
جونگین با صدای ارومی حرف بکهیون رو تایید کرد.درحالی که چانیول و بکهیون درحال بحث درباره ی قطعشون بودن کیونگسو به جونگین چشم دوخته بود:هی کیم جونگین…چرا صبح اونجوری شدی؟
-هیچی…
جونگین به کیونگسو نگاه کرد و با دستش اشاره کرد تا کنار لبش رو پاک کنه.
کیونگسو با زبونش سعی کرد کنار لبش رو پاک کنه. با این کارش توجه جونگین به لبهای کیونگسو جلب شد.یاد دیشب افتاد و از شدت خجالت سرخ شد.
-ه…هی کیونگسو!مگه دست نداری؟
سریع دستمال کاغذی رو کنار لب کیونگسو چسبوند و خودش رفت.کیونگسو دستمال رو از کنار دهنش برداشت.
-این چه مرگشه؟!
____
(ep12)
سپتامبر 2015 (تابستان)
-مسواک
-برداشتم
-شونه؟
-اوهوم
-شارژر
-بله
-خب پس فکر کنم حاضریم.
چانیول دستاش رو بهم مالید:اره.فقط باید بریم دنبال جونگین و کیونگسو.
-احتمالا الان دارن موهای همدیگه رو میکشن!
—-
-کیم جونگین!
جونگین با سرعت به سمت کیونگسو حرکت کرد:چیه؟چی شده؟
-چندبار بهت بگم بعد تمرین رقصت لباساتو رو زمین ننداز!
با دوتا انگشتش از گوشه لباس گرفت:اینا رو باید میشستی!
-به انداره کافی لباس دارم.
کیونگسو چندبار سرش رو تکون داد و لباسای جونگین رو زمین انداخت.
صدای در توجه هردو رو جلب کرد.جونگین در رو باز کرد.
-سلام جونگین.
-سلام بکهیون…و چانیول!
بکهیون سریع داخل اتاق دوید:کیونگسوووو!
به سمت کیونگسو حرکت کرد.جونگین دماغشو بالا کشید و درحالی که دستاشو قلاب کرده بود به سمت چانیول رفت و در گوشش غرغر کرد:چه لزومی داره بکهیون انقد خودش رو به کیونگسو بچسبونه؟
چانیول به نیمرخ کنجکاو جونگین چشم دوخت:نکنه دوسش داری؟
جونگین سرجاش خشک شد.بعد مدتی لبخندی زد و اروم به سمت چانیول برگشت درحالی که سعی میکرد به زور بخنده:ها…ها…ها…
نگاه جدی چانیول لبخند جونگین رو خشک کرد.جونگین خندش رو خورد.
“مثل اینکه جدی بود”
-م..من…من برم کار دارم…
با رفتن جونگین چانیول روش رو برگردوند و نیشخندی زد.
—-
بکهیون و کیونگسو جلوی جونگین و چانیول حرکت میکردن.بکهیون سعی میکرد از منظره ی سبزی که رو به روش بود عکس بگیره.چانیول تمام حرکات اون رو زیر نظر داشت درحالی که جونگین از اینکه کیونگسو کنارش نبود حس خوبی نداشت.جونگین سرجاش ایستاد و باعث شد بقیه هم بایستن و به اون خیره بشن.
-حالا که ما چهارتا تو یه گروه افتادیم…دقیقا چطور میخوایم همدیگه رو ارتقا ببخشیم؟ (ادای معلمش رو دراورد)
بکهیون به جونگین نزدیکتر شد:همم…سوال خوبیه!میدونی چطور؟ما میتونیم از یکی از نقشهای کیونگسو ایده بگیریم.با توجه به حسی که دریافت میکنی میتونی تو ذهنت یه رقص رو تجسم کنی.من و چانیولم باتوجه به اون میتونیم اهنگ بسازیم.اینجور از احساسات همدیگه برای بهتر شدن خودمون استفاده میکنیم.این اردوی تابستونه بی دلیل و بیخود نیس مستر کیم!
-من میخوام اونور رو ببینم.
کیونگسو درحالی که به اون طرف جنگل اشاره میکرد این حرف رو زد.
-منم باهات میام!
کیونگسو نگاهی به جونگین انداخت و لبخندی زد:باشه.پس اگه شما اینجایین من و جونگین تا چند ساعت دیگه برمیگردیم همینجا.
بکهیون و چانیول سرشون رو تکون دادن:من احتمالا دوس داشته باشم همینجا بگردم فک نکنم از این منطقه دور بشم.
-باشه پس فعلا!
—-
جونگین روی یه تخته سنگ نشست و کفشش رو دراورد تا سنگهای ریزی که توش رفته بودن رو بیرون بریزه.
-هی کیونگسو…الان دوساعته داریم اینجا چرخ میزنیم.
-من اینجارو میشناسم!
ابروهای جونگین بالا رفت:میشناسی؟
-نه…اونطور…
کیونگسو بخاطر حماقت خودش خنده ای کرد:فقط احساس میکنم اینجا شبیه جاییه که وقتی بچه بودم مامانم واسم توصیفش میکرد.
جونگین هر وقت کلمه”مادر” رو از زبون کیونگسو میشنید میتونست ناراحتی کیونگسو رو با تمام وجودش حس کنه.
-کیونگسو…چه اتفاقی واسه مادرت افتاده؟
-اون افسردس.الان نزدیک سه ساله که نه لبخندش رو دیدم نه صداش رو شنیدم.اومدم تو دانشکده ای که درس میخونه تا شاید بتونم پدرم رو پیدا کنم…فک کنم اون جواب تمام سوالای من باشه.
-یعنی سه سال با مادرت تنها زندگی کردی؟
-نه.من خاطرات قبل از سه سال قبل رو بخاطر نمیارم.تقریبا خاطره ای از قبل سال 2012 ندارم.جز چندتا عکس از خونه ی قدیمیمون…قبل از اینکه پدرم ولمون کنه…به علاوه من با اجوما و اجوشی زندگی میکنم.اقا و خانم کانگ.اونا خیلی مهربونن و خونشون نزدیک ایستگاه قطاره.تابستونای اونجا حرف نداره.تو جاده های باریکی که گهگاهی ماشین رد میشه و خاک بلند میکنه میتونی راه بری و از بوی سبز لذت ببری.میدونی…هر رنگی یه بو داره…اونجا همیشه بوی سبز میده حتی تو زمستون!
-پس جای قشنگیه!
-اره…اگه یه نفس عمیق بکشی همینجا هم میتونی اون بوی سبز رو حس کنی.زیبایی اونجا درست مثل همین جنگله.
جونگین چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید.باد تقریبا خنکی که موهای روی پیشونیش رو کمی تکون میداد باعث شد لبخند بزنه.
حس ارامشی که اون محیط به جونگین میداد غیرقابل توصیف بود و همین باعث شد بعد چند دقیقه خوابش ببره!
کیونگسو متوجه شد زیادی اونرو خسته کرده.خودش هم احساس خستگی میکرد ولی حسی بهش اجازه استراحت کردن نمیداد.
-من فقط یکم جلوتر میرم…بعدش باهم برمیگردیم…
کیونگسو به صورت جونگین لبخندی زد درحالی که اون هنوز خواب بود.به راه خودش ادامه داد.جلوتر رفت تا جایی که به یه دره ی نه چندان عمیق رسید.لبه ی دره یه درخت بود که شاخه هاش به سمت پایین رشد کرده بودن.کیونگسو خواست کنار درخت بره ولی با نزدیک شدن به درخت بخاطر نرمی خاک زیر پاش،زیر پاش خالی شد و اون دقیقا به سمت پایین دره افتاد.خودشم نفهمید چطور به اونجا رسیده فقط فهمید که همه چی رو تار میبینه و بعد چند لحظه چشماش بسته شد.
جونگین اروم از جاش بلند شد و کش و قوسی به خودش داد.بعد از کشیدن خمیازه ای ساعتش رو نگاه کرد.”14:00″
چشماش گرد شد.یه ساعت بود که اونجا خوابیده بود.سرش رو به این طرف و اونطرف چرخوند ولی اثری از کیونگسو نبود.
-حتما برمیگرده همینجا…بهتره همینجا یه گشتی بزنم.
—-
درحالی که بکهیون جلوی چانیول حرکت میکرد و عکس میگرفت چانیول پشت سر اون باهاش حرف میزد:خیلی فکر کردم که برای گروهمون چیکار کنیم…میدونی بازیگری،رقص…نوازندگی.بیشتر شبیه یه مسابقه میمونه تا…
هنوز حرف چانیول تموم نشده بود که چیزی باعث تعجب بکهیون شد:اوه!
بکهیون سریع دوربین و کیفش رو زمین گذاشت و جلوی یه درخت زانو زد.چانیول هم بهش نزدیکتر شد و همینکار رو کرد.بکهیون خم شد و پرنده ی سفید کوچولویی رو بین دستاش گرفت:بنظر میاد از درخت افتاده باشه.
-مادرش کجاست؟
پرنده تند تند تو دستای بکهیون نفس کشید:زندس!نمیدونم اسیبی دیده یا نه…
چانیول پرنده رو از دست بکهیون گرفت و با دقت نگاهش کرد:اون سالمه.
-از کجا میدونی؟
-پدرم علاقه زیادی به پرنده ها داشت.منم بخاطر همین اطلاعات زیادی از اونا دارم.
سرش رو بالا برد و به درخت نگاه کرد:میبینی…احتمالا موقع افتادن رو یکی از شاخه ها افتاده.شاخه های درخت مانع از این شده که از ارتفاع زیادی بیفته.
-بدش به من.
-میخوایش چیکار؟
-میخوام ببرمش رو درخت.اگه مادرش بیاد ناراحت میشه.
-میخوای این درخت رو بالا بری؟!
-اره!
-ن..نرو!
-چرا؟
-م..من…جات میرم…
بکهیون خندید:چه فرقی میکنه؟
-من قدم بلندتره…
-چه ربطی داره؟!
-من میخوام ببرمش!
-باشه!چرا عصبانی میشی؟
—-
چانیول نگاهی به درخت انداخت و اب دهنش رو قورت داد.
-هی چانیول اگه از ارتفاع میترسی خودم میبرمش.
-نه…بدش به من.
چانیول نفس عمیقی کشید و شروع به بالا رفتن از درخت کرد.
“به خودت مسلط باش چانیول…تو میتونی…چرا نمیرسم؟!”
اروم به یکی از شاخه ها رسید و متوجه لونه ی کوچیکی شد.پرنده رو توش گذاشت و اروم پایین اومد.وقتی به زمین رسید پاهاش میلرزید.
بکهیون سعی کرد جلوی خندش رو نگه داره:هی…پارک چانیول خوبی؟
-ا…اره…
-ولی داری میلرزی
-نه من خوبم…
—-
جونگین بعد از چندبار چرخیدن دور خودش دوباره ساعتش رو نگاه کرد.از شدت استرس شروع به جویدن پوست لبش کرد.بااینکه میدونست اونجا هیچ تلفن همراهی انتن نمیده بازم از شدت ترس و نگرانی به گوشی کیونگسو زنگ زد:تماس با…
واقعا نگران شده بود و کیونگسو تقریبا چندساعت از اون دور شده بود.سعی کرد خودش دنبالش بگرده ولی ترجیه داد به چانیول و بکهیون هم بگه چون اینطور سریعتر پیداش میکردن.
—-
-چطوره برگردیم کمپ…
-چانیول…بکهیون
هردوی اونا به جونگین نگاه میکردن که سریع به سمت اونا میدوید.
-کیونگسو…
نگرانی جونگین باعث شد تا چانیول و بکهیون هم احساس نگرانی کنن.
-همش تقصیر منه…باهم رفتیم اونور جنگل من خوابم برد حالا هیچ اثری ازش نیست…
چشمای جونگین از شدت ترس و نگرانی پر شده بودن.
-هی کیم جونگین اروم باش…پیداش میکنیم.
چانیول سریع به سمت بکهیون برگشت:تو برو به کمپ خبر بده.من و جونگین دنبال کیونگسو میگردیم.
بکهیون بلافاصله با سر حرف چانیول رو تایید کرد و به سمت کمپ دوید.
—-
هوا تقریبا داشت تاریک میشد و خیلی ها دنبال کیونگسو میگشتن.
-اینجور فایده نداره چانیول من و توهم باید جدا شیم…اینطور احتمال پیدا کردنش بیشتر میشه…
-بهتره با کمپ دنبالش بگردیم…
-من باید پیداش کنم!من نمیتونم با کمپ بیام…سرعتمون پایین میره!تو برو پیش بقیه من جلوتر از شما میرم…
چانیول اونجا موند تا کمپ رو به جایی که جونگین گفته بود هدایت کنه.
—-
کیونگسو اروم چشماش رو باز کرد.دستشو رو سرش گذاشت.بدجوری درد میکرد.سعی کرد کمی خودش رو بالا بکشه ولی مچ پاش مانع از حرکتش شد.شلوارش رو بالا کشید و متوجه زخم عمیقی شد که رو مچ پاش بود:این عالیه!
گوشیش رو دراورد تا به ساعت نگاه کنه.هوا تقریبا تاریک بود.
-دو کیونگسو تا کی میخوای همینجور دسته گل به اب بدی!
—-
-کیونگسو…دو کیونگسو
جونگین فقط اسم اون رو صدا میزد و هیچ جوابی نمیگرفت.رو زانوهاش خم شد.دوباره بلند شد و شروع به داد زدن اسم کیونگسو کرد.
کیونگسو با شنیدن اسمش سریع واکنش نشون داد.
-من…
درد مانع شد تا بلندتر داد بزنه.
چشماش رو بست و سعی کرد بلندتر داد بزنه:من اینجام!
جونگین حس کرد صدایی شنیده و سریع ایستاد و ایندفعه دقیقتر گوش داد.
-من اینجام…افتادم!
جونگین سریع به سمت صدا حرکت کرد و به درخت رسید.کم مونده بود بیوفته ولی با گرفتن تنه ی درخت خودش رو نگه داشت.
-هی مواظب باش…اونجا خطرناکه.
جونگین اروم به سمت پایین رفت ولی بعد رسیدن سریع به سمت کیونگسو دوید و اونو تو اغوشش گرفت.
-هی کیم جونگین چیکار میکنی…خفه شدم…
با کشیدن جونگین به عقب کیونگسو متوجه قطره های اشکی شد که صورت جونگین رو خیس کرده بودن.
-هی دو کیونگسو…دیگه هیچوقت من رو اینطور نترسون و دوباره اونو بغل کرد.
کیونگسو تعجب کرده بود و نمیدونست چی بگه.اروم دستاشو رو کمر جونگین کشید:متاسفم…دیگه اینکار رو نمیکنم…
جونگین سرشو تو گردن کیونگسو فشرد درحالی که کیونگسو کمرش رو نوازش میکرد.
—-
بعد از چندبار تلاش بازم کیونگسو زمین افتاد.
-جونگین اینجور فایده نداره…من نمیتونم رو پام وایستم.
جونگین سعی کرد اطراف رو بررسی کنه و کم شیب ترین مکان رو برای بالا رفتن انتخاب کنه.
جلوی کیونگسو نشست:باید کولت کنم.
-چی؟!
-تعجب داره؟باید کولت کنم تا بریم بالا.گوشیت رو بده من.
کیونگسو سریع گوشیش رو دراورد و به جونگین داد.جونگین چراغ قوه اون رو روشن کرد.
-فقط بااین جلوی من نور بنداز.بلافاصله از پاهای کیونگسو گرفت و اون رو کول کرد.وقتی از دره بالا اومدن هردو ساکت بودن.نوری که از دور میومد نشون میداد که اونا به اعضای کمپ نزدیک شدن.وقتی اعضای کمپ اونا رو دیدن همه به طرف اونا دویدن درحالی که کیونگسو از شدت خجالت صورتش رو پشت جونگین قایم کرده بود.
—-
چادرهای مسافرتی که به صورت دایره وار چیده شده بودن فضای خالی جنگل رو پر کرده بودن.وسط چادرها اتیش بزرگی روشن کرده بودن و بچه ها دور اتیش حلقه زده بودن.جونگین اروم از جاش بلند شد.
-کجا میری جونگین؟
جونگین به بکهیون نگاهی کرد:به کیونگسو سر بزنم.
جونگین اروم ورودی چادر رو کنار زد ولی با دیدن اینکه کیونگسو بولیزی نداره خواست برگرده.
-اشکال نداره جونگین…بیا تو…
جونگین اروم رفت تو.تنها نور اونجا،فقط نور فانوسی بود که داخل چادر رو روشن کرده بود.جونگین متوجه زخمای تازه ای رو کمر کیونگسو شد.
-چرا نذاشتی اینارو واست تمیز کنن؟
کیونگسو به پاش اشاره کرد:همین بس بود…دوست ندارم کسی زخمامو ببینه…ولی الان با مشکل برخوردم…میتونی کمکم کنی تمیزشون کنم؟
جونگین اروم جلو رفت و پشت کیونگسو نشست.بتادین رو دستش گرفت و رو پنبه ریخت.اروم رو زخمای کیونگسو گذاشت.با سوزش اولیه کیونگسو محکم چشماش رو بست ولی بعد مدتی عادت کرد.
-تو اسیب ندیدی؟
-نه من خوبم…
-بابت اینکه نگرانت کردم متاسفم.
جونگین جوابی نداد.
-الان اون اویز رو همراهت داری؟
-اره
-خوابش رو میدیدم.
جونگین دستاش از حرکت ایستاد ولی بعد چند ثانیه مکث دوباره به کارش ادامه داد:خب…
-تولدت مبارک کیونگسو…بااینکه کوچیکه ولی خیلی برای به دست اوردنش تلاش کردم…میدونی چندتا سکه خرج کردم تا بتونم بالاخره بگیرمش؟همش میفتاد!
کیونگسو لحظه ای مکث کرد:ا…ین خوابی بود که دربارش دیدم.ولی نتونستم صورت کسی که بهم دادش رو ببینم…شاید پدرم بوده…
-امکان نداره.کسی که این رو به من داد اسمش پارک دونگهو بود.
-حتما هردومون چیزی شبیه همین اویز رو داریم.
-شاید.
جونگین تو نور خفیف بعد از بستن زخمای کیونگسو متوجه زخم دیگه ای رو بدن کیونگسو شد:این چیه؟
کیونگسو دستشو رو زخمش که کمی گوشتی بود کشید:علت فراموشی من…هیچی از این زخم…از خودم…خانوادم به یاد ندارم…
خنده ای کرد:شاید فراموشیم به نفعم بوده.
جونگین بلند شد و روبه رو کیونگسو نشست.بولیز کیونگسو رو بهش داد و کمک کرد بپوشدش.بعد دستاشو رو شونه های کیونگسو گذاشت و مستقیم به چشماش نگاه کرد:فراموشی خودش اشفتگیه.میبینی…نمیدونی خوبه یا بد.ولی اگه به خاطر بیاری حتی اگه بدم باشه تا یه مدت از همه چیز متنفر میشی ولی مگه تنفر چقدر دووم میاره؟تااخر عمرت؟خب بذار باشه.همه ی ادما با یه تنفر از چیزی زندگی میکنن.هیچکس کامل عاشق نیست هیچ کس هم کامل پر از نفرت و کینه نیست.هر حسی هیچوقت تو انسان کامل نیست. ادما از یه جا به بعد که بیشتر بفهمن خودشون شروع به نابود کردن خودشون میکنن.اگه میتونستی از صد در صد چیزی که تو وجودت داری استفاده کنی مطمئن باش بیشتر از دو روز دووم نمیاوردی.چیز قشنگیم نیست…اگه این همه خلا وجود نداشت اونوقت همه چیز کسل کننده میشد.نمیدونم،شاید ادم وقتی احساساتی میشه بدنش جوری واکنش نشون میده که بتونه مقاومش کنه.اونوقته که میتونی همه چی رو حس کنی…نبضی که تو سرت میزنه،خونی که تو رگهات درحال جریانه،صدای قلبت و هرچیزی که تو وجودت داره برای نفس کشیدنت تلاش میکنه…حتی اگه خودت هم نخوای خیلی چیزا هستن که زنده نگهت میدارن به این فکر کن یه جایی تو همین لحظه یکی نفسهای تو رو میخواد تا بتونه به زندگیش ادامه بده…همیشه همینطور بوده…ادمایی وجود داشتن که صاحب چیزایی بودن که هیچوقت لیاقت داشتنشون رو نداشتن و کسایی هم بودن که هیچوقت اون چیزی که لایقش بودن رو به دست نیاوردن.فقط این رو بدون دنیا ناعادلانست چون خدا عادله و هیچوقت اجازه نمیده که ماها تو بی عدالتی خالصی که ادما نسبت بهمون میکنن غرق بشیم پس حتی اگه خاطراتت رو هم بخاطر اوردی فقط سعی کن کسی که این زخمو رو بدنت گذاشته ببخشی.
دستاش رو از شونه های کیونگسو برداشت و به سمت صورتش برد.
-هنوزم دردش رو حس میکنم…
درحالی که به چشمهای اروم و خمار کیونگسو نگاه میکرد سعی کرد حرفش رو ادامه بده:درد تسکین پیدا میکنه…
-اگه برای همیشه…
با نزدیک شدن صورت جونگین به صورت کیونگسو،کیونگسو حرفش رو ادامه نداد.هردو چشماشون رو بسته بودن و هرلحظه لبهاشون بهم نزدیک میشد.
-هی بچه ها!
با ورود ناگهانی بکهیون کیونگسو و جونگین هردو سریع از هم جدا شدن.بکهیون خشکش زده بود و تو ذهن خودش هزارتا احتمال رو پشت سرهم مرور میکرد.سکوت سنگین لحظه با صدای سرفه ی جونگین شکسته شد و بکهیون بعد چندبار پلک زدن به حرفش ادامه داد:داریم…شام…میخوریم…
با شنیدن کلمه ی “شام”جونگین بهانه ی موجه خودش رو برای خروج از چادر پیدا کرد.
بکهیون هنوزم جلوی چادر خشکش زده بود و به کیونگسویی که سعی میکرد صورت سرخش رو قایم کنه زل زده بود.کیونگسو دست از قایم کردن صورتش برداشت و به بکهیون نگاه کرد:به چی زل زدی؟
-ه..هیچی…بیا…شام
-اینو الان گفتی!
-ها؟!
-الان گفتی بیام شام بخورم!
-ها!پس بیا…شام بخور…
بکهیون با همون قیافه چادر رو ترک کرد.کیونگسو صورتش رو به دستاش فشرد:آه…این خیلی خجالت اوره!

………………………………..

سخنان اپلودر :

بچه ها خیلی خیلی شرمنده که فیک امروز اپ شد . اسم خفن جان دیروز واسه من فیکو فرستاد ولی من نتونستم اپش کنم sad

ببخشییییید sad

Print Friendly

50 Responses

      • نه واقعا کارتو میخونن اکسو الن یکی دی او لاور یکی چانی لاور?بسی شاد شدم با جوابت☺پس یه سال ازم بزرگتری?باید بهت بگم اونی?اونیییییییییییییییییی خدایی جوابات خیلی سنگین بود دلرم هضمش میکنم???هضم شد?اخه چرا دیگه فیک نمینویسی؟ گفتم قدر این استعدادو بدون و ازش استفاده کن?جزیره شاتر فیلم سنگینی برام بود. ولی من برخلاف تو از دیدنش لذت نبردم.
        خدارو شکر شارژ شدی?

  1. همین که جرئت داری چیزی که از اعماق وجودت بیرون میاد و بریزی رو صفحه و مقابل ما قرار بدی قابل تحسینه. خیلی ها مثل من نوشتن و موفق نشدن. به همه میگم به تو ام میگم قدر این نعمتو بدون قدر این تخیل قوی و زیبابرای نوشتن و بدون که خیلی ها مثل من ارزوشو دارن. اینو بدون تا زمانی که دستات برای ریختن جوهر روی صفحه یاریت میکنن باهاتم و میبینی اون پایین تو نظرات دارم با اسید تحدیدت میکنم?خب حالا که انقدر قربون صدقت رفتم نوبت دعواستتتتتتتت??چرا به من رمز سریع و خشنو ندادی؟؟؟? اخه الهی قربونت برم اون همه اخطار هایی که بهت دادم باقالی بودن?فرزند دلبندم این دفعه رو به بزرگی خودم میبخشمت ولی دفعه بعدی ازت نمیگذرم?دقت کردی چقدر این قسمت مودب بودم. انقدر نوشتم این نظرو که حفظم?دروغ نیست اگر بگم به دوستای مدرست حسودیم نمیشه که چنین رفیقی با درک بالا و به شیرینی عسل دارن☺به چند تا از دوستام کارتو معرفی کردم شب روز دارن بهم میگن سارا دمت گرم عجب نویسنده ی قویه ?بابت این قسمت ممنون و بیزحمت رمزم بده??
    [email protected]

    • جرئت داشتنشم برام سخته…حتی خواستم نذارمش.من جدی میگم این اولین و اخرین فیکیه که مینویسم و تو زندگی واقعی به اندازه کافی مدیون بکهیون،چانیول،کای و دی او هستم.من مشوق داشتم…هلیوم.اگه نبود نمینوشتم.و حالا مشوق های دیگه ای هم دارم که از داشتنشون خوشحالم.یکیش خودت و بدون تا زمانی پیانو نوشته میشه که کسایی مثل تو با اسید تحدیدم کنن?
      دعوا؟باشه…بیا دعوا?خوشگلم من نویسنده سریع و خشن نیستم که???اشتباهی افتاده تو دسته بندی پیانو.نویسندش سویانگه ولی چون جفتشم هدیه اپ میکنه یکم در هم ریخت.
      دوستای مدرسم من رو به عنوان یه احمق میبینن.جدی میگم.با اسید دنبالم بیفت اگه دروغ گفته باشم?تنها دوست مدرسم هلیومه.
      تعریف کردی یا میان میخونن؟?اکسو الن؟?ازشون تشکر کن بگو گفت لطف دارین که به عنوان یه نویسنده قوی قبولم دارین?

  2. جزیره شاتر تو لایه ای از ابهام به پایان رسید و کاری کرد که برخی از بیننده هاش از جمله خودم از دیدن این فیلم پشیمون شیم در صورتی که این فیلم هم برنده ی جایزه شد و هم بازیگر مشهوری داشت. میبینی چقدر پیچیدس؟ یه جا به قدری دیدن این چیزا مسخرس که فکر میکنی عمرتو تلف کردی و بعضی مواقع با دیدن این چیزا احساس میکنی که چیزی بهت اضافه شده. چیزی که از نظر عقلی بزرگترت کرده. امیدوارم هر کس که ظرفیتشو داره ازش به نحو احسنت استفاده که و هر کس هم نداره خودشو تو دردسر نندازه. خواهش میکنم بخاطر اینه فیکت داره از روال ارامش بخش خارج میشه عذاب وجدان نداشته باش و ناراحت نباش. یه اهنگ چند دقیقه ای هم ریتم منظمی نداره و بالاو پایین داره درست مثل زندگی ادمها . نوشته ها و فیک ها هم روایت خیالی زندگی همون ادم هاست پس اگر هیجان نداشته باشه که دیگه فیک نیست اب کرفسه?ادامه نظر بالا?

    • حسی که من میگم…غم حس به جاییه…ولی همونطور که خودت میگی…جزیره شاتر..من از دیدنش پشیمون نشدم ولی واقعا زندگی اون مارشال چی شد؟اینکه واقعا قاتل بوده…یا نه بیگناه بوده و برای استفاده نظامی بیمارش کردن….میبینی حتی توی فیلم هم برای تهاجم به یک نفر،تخریب روح یک فرد به روانش اسیب میزنن نه به جسمش.یک نوشته خصوصا نوشته غمگین که تاثیر بیشتری داره اگه روان یک نفر رو تخریب کنه…من نویسنده باید جوابگوش باشم.حتی خود فیلم جزیره شاتر تا چند روز ذهن من رو درگیر کرد…یه حس ازاردهنده که میخواستم بدونم چی شد…حتی هنوز جمله ی اخر دی کاپریو رو بخاطر دارم:کدوم بدتره؟زندگی کردن مثل یه هیولا یا مردن مثل یه مرد خوب؟و اخرش معلوم نمیشه به سمت فانوس میره یا نه ولی پایانی که برای من داشت این بود که تد مرگ به عنوان یه فرد خوب رو انتخاب کرد…میدونی چرا؟بخاطر حرفایی که به افسر زد افسری که ادعا کرد خدا کشتن و خشونت رو دوست داره و بخاطر همین این رو در وجود ما قرار داده…ولی مگه غیر از اینه که ما قدرت انتخابم داریم و همین انتخابه که مارو از ادمای دیگه متمایز میکنه.

  3. درسته که بعضی ها میگن به چیز های غمگین فکر نکنین اما نظر من یکی اینه که اگر ظرفیت و تحمل عذاب کشیدن دیگرانو داری به این مسئله فکر کن ولی اگر نداری به این سمت و سو نرو اونوقته که میبینی افتادی تو عمق تاریکی یه چاه و تنهای تنها شدی و اون زمانه که افسردگی دامنتو گرفته. اگرم ظرفیتشو داری که چه عالی. شاید خوندن و دیدن این چیزا باعث شه که حتی دقیقه ای به خانواده ای که سلامتن و همه جوره پشتتن ببالی و صد ها بار خدا رو به خاطر این ارامش خاطری که بهت داده شکر کنی. همین طور باعث میشه شخصیتمون شکل بگیره قدرت درک و فهممون بالا بره. تفکر در مورد این قضایا پیچیدس. ادامه نظر بالا?

  4. من خودم به شخصه تا مدتی پیش نظرم این بود که چرا وقتی میتونم با دیدن و خوندن چیز های طنز بخندیم وشاد باشیم خودمونو درگیر مسائل غمگین و حاشیه ای کنیم. اما یه بار به طور تصادفی10080 و خوندم و اون زمان بود که فهمیدم چرا این همیشه کار های ناراحت کننده ان که طرفدار دارن و موفقن و تازه فهمیدم چرا این همیشه فیلم های غمگینن که برنده اسکار و سیمرغ میشن. چون به طرز شگفت اوری تاثیر گزارن. از چیز هایی که احساساتمو به چالش بکشه و اون طرز به حرکت در اوردن قلم وادارم کنه که حتی ثانیه ای از دنیای اصلیم جدا شم خوشم میاد و احترام خاصی براش قائلم و به نظرم اون قلم قابل ستایشه. به قول خودت انسان عقل داره درک داره و از همه مهمتر قدرت تجسم داره پس به راحتی میتونه برای دقیقه ای خودشو جای اون شخصیت خیالی بزاره و ساعت ها به موقعیت و حالش تاسف بخوره و حتی گریه هم براش بکنه چون درکش کرده و طعم بخشی از سختی هایی که اون کشیده رو در ذهن خودش چشیده. این طبیعته انسانه.ادامه نظر بالا?

    • منم همین نظر رو دارم.هنوزم که هنوزه فیلمهای طنز رو ترجیه میدم.ولی تازه دارم فیلمهای سنگین رو نگاه میکنم…فیلمایی که حرفی برای گفتن دارن.پیانو رو من دوسال پیش نوشتم…وقتی دوم دبیرستان بودم.اونموقع حالم از نظر روحی خوب نبود.تو ورژن اول پیانو چانیول اخرش میمیره.ولی سوم دوباره نوشتمش.هنوزم میخواستم چانیول بمیره.ولی حالا نه.10080 فیک قشنگیه ولی خیلی تاسف برانگیزه!ادما همیشه اشتباه میکنن اشتباه های احمقانه که وقتی ما میبینیم متهمشون میکنیم ولی وقتی تو شرایط اونا قرار میگیریم معلوم نیست خود ما ممکنه چه اشتباه بدتری انجام بدیم.من هیچوقت تو زندگیم کسی رو محکوم نمیکنم چون منم کامل نیستم چون به قول داستایوفسکی که گفت”میدانم اگر قضاوت نادرستی درباره کسی بکنم دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا ثابت کند همه ی ما در تاریکی شبیه یکدیگریم.”ولی من مسئولم در قبال چیزی که مینویسم.من خودم سنی ندارم ولی کسایی این فیک رو میخونن که از من کوچیکترن…اگه یه حرف اشتباه،یه جمله ی اشتباه تو این فیک یه بچه رو تغییر بده اونقت من چیم؟چرا مینویسم؟که امید یک نفر رو ازش بگیرم؟نه!من پیانو رو اینجور نمیخوام

  5. الان دلم میخواد انقدر چنگ بزنم به سر و صورتم که بیهوش شم. چهااااااااار باررررررر نظر گذاشتم به یه نحوی پاک شد. چهااااا باررررررررر میفهمی خیلی زیاد بود. یه لحظه خواستم نظر نزارم بعد دیدم دلم نمیاد ولی بخدا اگر جوابمو ندی انگشتمو میکنم تو دماغم میفتم دنبالت میمالمش به سرت( داری لطافتو ). الان هر چی یادمه مینویسم ببخشید دیر شد گذاشتم از شوک چهار بار نوشتن اونم به این اندازه که الان مینویسم در بیام بعد بزارم. اول از اینکه هیچ وقت رو قلمت عیب نزار وگرنه از…………… استفاده میکنم(خودت میدونی). کاملا حرفات منطقیه. قبولشون دارم اما نظر من کمی متفاوته. نمیدونم شاید منظورتو بد گرفتم. بنظر من بدن به همون اندازه که شادی و بی دلیل خندیدنو میطلبه غم رو هم برای کامل شدن میطلبه.ادامه نظر بالا?

    • بیا دنبالم?جوابتو نمیدم?شوخی کردم…ممنون که این طومارنامه کامنتی رو تقدیم بنده ی حقیر کردی بسی مرا شادمان نمودی.اقا ما رو قلممون اسمی نذاشتیم…نمیدونم…فقط من همیشه احساس میکنم پشت خط مرزیم که اگه بتونم پام رو اونطرفش بذارم احساس ارامش بیشتری میکنم…انگار اگه یکم بیشتر تلاش کنم نتیجه میده.دوست ندارم جا بزنم.در رابطه با اینکه غم نباشه نه!امکان نداره!الان جوابت رو نمیدم ولی چپتر 15 پیانو از زبون بکهیون و چانیول جوابش رو میشنوی.اینکه زندگی مثل کلیدای سیاه و سفید پیانوئه و تا سیاه و سفید،غم و شادی،سختی و ارامش کنار هم نباشن هیچ چیز معنی نداره.همونطور که اگه شب نباشه یه ستاره نمیتونه درخشش خودش رو نشون بده!من بابت تمامی حس هایی که خداوند درون ما قرار داده سپاسگذارم و در مقامی نیستم که کسی رو ازش منع کنم.

  6. سلام smile پیانیست جدیدممم~دست و جیغ و هوراااااااا^^
    یکم زیادی دیر پیوستم ??
    ولی خوشحالم چون این فیکشن واقعا دوست داشتنیِ و خوندش حس گرمی و خوبی بهم میده, و مطمئنم من تنها کسی نیستم که اینو احساس میکنه,ممنون که هستی و مینویسی smile
    معلومه وقت زیادی براش میذاری و این خیلی ارزشمندش میکنه ~در ادامه ی راه موفق باشی دوست عزیز با اسمی خفن و قلمی دلنشین✌?

    • دیر نپیوستی عزیزم.خوش اومدی?
      مرسی که نظر قشنگت رو بیان کردی و منم خوشحال کردی?خواهش میکنم.این فیک هم بدون خواننده هیچه?
      بازهم ممنون☺

  7. ای وای سلام ببخشید من انقد دیر رسیدم????????????
    همش تقصیر این مدرسه و کاراشه??
    یه چیزی رو دوست دارم 100 بار بگم
    .

    .
    .
    .
    .

    .
    پیانو خیلیییییییییی خییللللللللللییییییی فضاش شیرینه ارامش خاصی داره
    خیلی خوبه ک دوقسمت با هم میزاری و ممنون?
    من کایسو شیپر نیستم ولی دقیقا وقتی بکهیون رسید و لحظات رو خراب کرد دوس داشتم همونجا بکشمش??
    چانیولم تو رو در وایستی موند سر جریان پرنده هه????عشق ادمو به چه کارها که وا نمیداره
    بازم ممنون???

    • درس مهمتره فرزندم.اصلا میگن اول درس بعد از پیانو(نکته رو گرفتی???شوخی کردم البته)
      مرسی…???شیرین شیرینه پس من مرگ?
      خودم ترتیب بکی رو میدم?چانیولم که نه اینکه خیلی خجالتیه این یه قلمش کم موند تو رو دربایستی بمونه?
      خواهش میکنم?

  8. واااااااووو…حرفهای اول فیکت خیلی جالب بود..راست میگی. واقعا مجذوب حرفات شدم..ترجیح میدم سکوت کنم چون نویسنده وسخنورخوبی نیستم…
    .
    .
    .
    ..واما اصل ماجرا…چانیول غد خیلی دوست دارم..خوب کردی فرزندم بغیرازبکی کسی نباید به تواهمیت بده ونظر داشته باشه…عاشق بکسومومنتاتشم..کای حشود…
    ..ویه چیزی بدون هرکاری بکنی وهرچیزیکه بنویسی ماپیانیست هاپشتتیم…راستی ممنون که منو پذیرفتی.

    • شما هرجور که راحتی میتونی با من حرف بزنی.مهم نیس که سخنور خوبی نباشی.میتونید بامن راحت باشید?
      پذیرفتن چیه بابا?من خوشحالم که فیک رو میخونی?
      ممنون که کنارمین✌

  9. عررر اجی مثل همیشه این قسمتن فوق العاده بود
    از سخنانی که قبل از خوندن قسمت جدید زدی واقعا برام جالب و دوست داشتنی بود ومنم با بعضی از حرفات موافقم و تو نویسنده خوبی هستی و من خیلی وقته که دنبال همچین فیک هایی با همچین ژانری با هنچین نویسنده ای میگردم
    خب…. بکی خخخ گیج میزد اخرش
    چانی ترسو
    کار دی او وقتی مست بود خنده دار بود
    اجی ناموسا به نکته خوبی اشاره کردی (وقتی میبینه اپ شده میخوره زمین) خخخ چیه مگه خخ خوردم زمین عر ر اجی یه بگم ؟ این دفعه تو دیوار من عادت دارم وایساده یه چیزی رو بخونم داشتم راه میرفتم و میخوندم که با سر رفتم تو دیوار مقدس سرمم به فنا رفت
    اجی بگذار از دیوث بازی دوستانم برایت بگویم شاد شوی عررر
    زنگ اخر بود که معلم وقت داد حال کنیم(اهمِِ… یعنی اینکه از بیکاری خود لذت ببرید..) من یه کاغذ به اندازه(دستتو مشت کن به همون قدر) مچاله کردم و یواشکی کردم تو یقش بعد این یه دفعه جیغ زد منم که همش عادت دارم وقتی یکی خیلی منو بخندونه با دهن باز (ایا پی بردی که من گوسفندم؟) بعد همینجوری میخندیدم بهش این کاغذو در اورد کرد تو حلق بنده منم دهنم باز بود راحت یهو مث بز خفه شدم داشتم خفه میشدم به خدا
    (دوستم هاها چیشد نگین خانوم میبینم لال شدی:-\ ) منم خیلی شیک رفتم سمت سطل اشغال هم سطل و هم محتویات توشو خالی کردم سر رفیق دیوث خودم بدبخت 2 ساعت تو افق محو بود خخخ اخرم معلم یه منفی به خورد هردوتامون داد کلوهم خفه شدیم!!

    • هاها پس اسمت نگینه!?ابجی خفن دریافت?اصن یعنی عاشق خودتو و دوستاتم.خیلی خوبه اینجوری شلوغی میکنید?البته نه در این حد ولی بازم خوبه?والا بزرگ میشیم اخرش چی واسمون میمونه؟بچه باید بچگی کنه جوون جوونی.مگه غیر اینه؟بازم از این خاطره ها بگو بخندیم??
      خوشحالم که فوق العاده بود و اینکه انتظارات میس شی جونگ رو در ژانر فیک خودم براورده کردم?
      والا کار دی او هیستیریک بود???

      • خخخخخ قربانت اره اسمم نگینه لو رفتم خخخخخ?کلا ما 4 نفریم بهمون میگن کسخل جماعت خخ اثن نمیشه شلوغ نکنیم خخخخ اره اجی جون میس اسم خفن میتونه منو خوشحال کنه اگه فک میکردم اینقدر دوست داشتی دیوث بازیا مونو خیلی وقت پیش میگفتم بهت خخخخخخ

  10. بنام خدا?
    چن لحظه سکوت لدفن
    .
    .
    .
    .
    .
    .عرررررررررررررررررررررررررررررررر.واهاییییئیییییییییئیییییییی?
    کیونگی هم عجب موجودی میشه موقعی ک مسته?
    آخییییی.من زخم دوش ندارم?
    بر خر مگس معرکه لعنتتتتت.آخه این بکی میمرد ی ذره دیر تر میومد?
    روح کایسو شیپرا داش شاد میشدا?که خودمن جزوشونم☺
    اگه میخایی دنیایی که داری کناره ما میسازیشون با دقت باشن.چون دنیایی ک خودت قراره بسازیش هر چقدرم هم نسبت ب دنیای واقعی کم ارزش باشع ولی تاثیر عظیمی داره روش

    چ حرفای سنگینی زدم??

    • تحت تاثیر قرار گرفتم?یه لحظه تا بگیرم چی نوشتی فشارم افتاد?
      من خودم کایسو شیپرم?شدیییید…این فیک مثلا کاپل اصلیش چانبکه ولی کایسوش بیشتره???منم زخم ندارم.فانتزیم این بود بالای لبم یا کنار چشمم یه زخم داشتم?مرضه دیگه…الان دوست ندارم?
      روز منم مزین شد?

  11. سلام اسم خفن من. من اومدم. خخخخ
    وای دمت گرم. خیلی فاز داد، طولانی بوووود. حال کردم. خیلی هم خوووب بود. ممنووووووون.
    چانی، عرررررر. چقد عشقولانه بود. اونجا که کی میاد خوابگاه. فقط بکی دقیقا کجا و چجوری میخواد واسه چان جبران کنه؟ یوهاهاهاهاااااا. چانبک شیپر منحرف ندیدی؟ بنده رو ببین!
    وای جای استیکرای سایت واقعا خالیه.
    کیونگ که کای و از همون اول دوس میداشت! الان بعد از اون ب… وسه ی خوشمزه، کای هم احساسش به کیونگ عوض شده؟! حلوای من. جان جان. کایسومون خیلی شیرینه. ذوق زده شدم. خخخخ

    دکتر جانگ خیلی خوبه. چقد خوبه که چان، بعد از عموش، باز یه بزرگتری رو بالای سرش داره.
    کیونگسو؟ فراموشی؟ عرررررر. الهی.بچم.
    آقا، مریضی چان چیه؟ من نگرانشم. حالش یهویی بد نشه!
    وای، من عاشق کایم. چقد عوض شده. اولا چقد شیطون بود. الان گوگولی و بامزه شده. ای جوووونم.
    خب، در مورد حرفات، من همیشه تو خیالام زندگی میکنم. از واقعیت بدم میاد. چون نمیتونم چیزیش عوض کنم.سعی کردم، ولی نمیشه عوضش کرد. توی دنیای داستانا باشم، واسم راحت تره.
    آره، من خیلی واسم پیش اومده که با داستان خوندن،فیلم دیدن، آهنگ گوش دادن و شعر خوندن احساساتم عوض میشه. من خیلی همزاد پنداریم قویه. من با گوش دادن آهنگ بی کلام هم بغض میکنم، با دیدن نقاشی هم دلم میگیره.
    هر کسی نمیتونه عاشق بشه، یا عشق دوطرفه رو درک کنه. ولی با هنر آدم میتونه این چیزا رو درک کنه. هنر، نوشته، موسیقی، تصویر، هر چیزی مثل اینا، هنره. ولی هر کسی نمیتونه هنر رو درک کنه. من دوس دارم بتونم درکش کنم. خیلی بهش دقت میکنم.شاید غیرمنطقی باشه. ولی خب، هرکس یجوریه.
    من داستانتو دوووووس دارم. من بجای همه واست کامنت میذارم اسم خفنم. استیکر چشمک
    خسته نباشی. فایتینگ

    • اره هنر چیز قشنگیه.کسایی که مفهوم هنر رو درک میکنن ادمای احساساتین.هرکس بالاخره وجهه هایی داره.ولی بهتر نیس ازشون برای ارتقا خودمون استفاده کنیم؟من خودم یه دوره افسردگی خفیف رو دوسال پیش گذروندم.هرشب گریه میکردم،فقط دوست داشتم اهنگ گوش بدم،با هیچکس هم حرف نمیزدم.البته بخش اهنگ رو هیچکس نمیتونه از زندگی من حذف کنه?حتی الان.الان هم خیلی دوست دارم پیانو زدن یاد بگیرم!بخاطر اینکه پیانو دوست داشتم و اینکه چانیول و بکهیون پیانو زدن بلدن اسم این فیک رو گذاشتم پیانو و کاپل اصلیش رو چانبک!بعدا کایسو بهش اضافه شد?مطمئنا اگه پیانو زدنم بلد بودم بهتر میتونستم این فیک رو بنویسم!گریه کردن با اهنگ یا نقاشی هیچ اشکالی نداره.من خودم وقتی کارتون”angry birds”یا “croods” و “big hero six”(خیلی کارتونای دیگه که الان بخاطر ندارم)گریه کردم.کلا خوراکمه.چون من از همون کارتونم یه چیزی دریافت میکنم.درحالی که من خیلی ادم منطقی ایم و اکثرا هم خشک صدام میکنن.تو موسیقی بی کلام میدونی کی من رو نجات داد؟
      “òlafur arnalds”.قطعه”near light”.با همین قطعه شروع کردم به نوشتن پیانو.حتما تو جاهای اساسی فیک قطعه هاشو کنار فیکم میذارم تا گوش بدین چون فوق العادس.فقط صدای پیانو نیست…صدای چوب،صدای بارون،صدای نوشیدنی که تو لیوان ریخته میشه همشون همراه با پیانو زدنشه.انگار جریانی از زندگی رو میتونی تصور کنی.اگه چنین توانایی داری به کارش بگیر.از خودت شروع کن و بعد بزرگتر و بزرگترش کن.

      نه بابا کتی هم از کیونگ بدش نمیومد?خب الان کای وقتشه یکم ادم بشه.دکتر جانگ تا اینجا دوتا طرفدار داره?منم دوسش دارم?بکهیون هم با ختم زیارت عاشورا جبران میکنه?والا خودمم فکر نکردم بکهیون چطور جبران کنه?…تا اینجا که تو چند مورد اتی که خواهید خوند بدجور همش مدیون چان میشه…?
      مرسی که داستان رو دوس داری?-لتز بغل-

  12. آه…
    ببوسش دیگه خجالتش کجاست بکهیون از این پارازیت تر ندیدم رسما!!!
    بکهیون ،پرنده درخت و چانیول…
    من هنوزم عاشق این فبکم خیلی خوش میگذره@!@
    ممنون

  13. ثمینم….فندق دوست داشتنی
    هنوزاین چپتر فیکو نخووندم ولی اول اینو بگم برای…چرا فک میکنی تنهایی؟چرا برای چیزایی که مینویسی و داری یاد میدی فک میکنی تنها کس هستی .به این فک کن که شاید داری یه روالو ادامه میدی و همراه انقلابی شدی که اشخاصی قبل تو شروعش کردن و داری کاملش میکنی .وقتی پیمان شکنو نوشتم تقریبا مث تو بودم ولی وقتی شروع کردم دنبال گشتن بین 1000نفر یکیرو پیدا کردم که اون هم جزوه انقلاب بود”آره دوست دارم اسمشو انقلاب بذارم چون یه انقلابه برای دنیایی که توش غرق شدیم میدونی چقدر زجر آوره هر کلمه ای بیشتر از بقیه بفهمی و فراتر فک کنی.تا جایی که انگار داری یه پیکر زندرو (دنیای مارو)در حال فرو رفتن تو لجن داری تماشا میکنی .هر چقدر تلاش کنی نجات بدی .داد بزنی ولی…تو هر دفه ریسمانی برای نجات پرت خواهی کرد و تنها کسایی که قراره بگیرنش اونایی خواهند بود که برخلاف بقیه از فرو رفتن تو لجن آگاهن یا مث بقیه ازش لذت نمیبرن.
    تقریبا تمام روابط احساسی بهم خورده تمام تعریفات انسانیت عوض شده .حتی عشق هم به …کشیده شده…کثیف ترین و بی معناترین چیزها دارن عشق تعریف میشن و کسایی هستن که خودشون بدون آگاهی فقط برای لذتی که حس میکنن ارزش عشق و کلمه ی عشقو بهش میچسبونن و خودشونو توش غرق میکنن.
    “انقلابو نادیده نگیر چون شده حتی یک نفر خواهد بود که مث من و توه!وظیفه بزرگی داری تا حفظش کنی و ادامش بدی چون انقلاب با یک نفر و یک فکر و یک تصمیم نمیتونه به موفقیت کامل برسه …ماداریم همگی باهم پیش میرم . دقت کن هر چیزی که قراره یاد بدی”
    الان منو…لطفا ایناو نصیحت در نظر نگیر چون اینا چیزایین که باید انجام بدیم ….و خخخ میدونم الان داری تو دلت سرم داد میزنی و میگی که “میدونم سماء ،میدنم”همه به یاد آوری نیاز دارن،همه ی ما نیاز داریم،همه!
    من مث تو شجاع نیسم این حرفارو بدون پوشش بگم (حرفای اولت)ایول حرف حقه ولی باور کن …برای حرف حق ذهن و دل آماده میخواد باید حسابی برای آماده کردنشون تلاش کنی که بتونی بهشون یاد بری مگرنه نتیجش میشه…
    من اینارو امتحان کردم و الان واقعا افراد شایسته ای پیدا کردم.اونادفوق العادن توهم برای سبک خودت پیداشون میکنی ولی ازت یه درخواست دیگه دارم اونم اینکه لطفا درباره ی چیزایی که میخوای بیان کنی با منم حرف بزن.چون نوشتت واقعا تاثییرگذار و مهمه و خیلی زیبا!

    • من نگفتم تنهام!منظور کسی که من رو درک نمیکنه من رو تنها فرض میکنه…چون الان واقعا اینجور شده کسی فکرنمیکنه به حرفایی که میزنه و کارایی که میکنه.وقتیم بهشون میگی میگن نه تو که این اتفاقا برات نیفتاده.هیچوقت سختی های زندگی توجیهی برای سیاه کردنش نیست.اتفاقات میفتن تو زندگی هرکسی ولی اینکه یکی بیاد غمبرک برداره و ربطش بده به وجود یا عدم وجود خدا یعنی چی؟به چه حقی عدالت خدا باید زیر سوال بره؟؟؟الان اون کسایی که ما کافر صداشون میکنیم بیشتر از ما به خدا اعتقاد دارن!در بین ماهم افراد شایسته وجود دارن.من اصلا پیانو رو ننوشتم که بخوام هدفی رو دنبال کنم…فقط دوست داشتم یه نوشته ای باشه که بی طرف باشه.یهنوشته عادی که مارو از اون سیاهی های عمیق دور کنه.کمی به واقعیت نزدیکمون کنه و ببینیم چطور داریم زندگی میکنیم.خودت گفتی که بچه های خارجی همشون فیک سیاه ایرانی مارو رد کردن.انگار فقط جامعه ما داره تو این نااگاهی قلت میزنه درحالی که از هرجامعه دیگه ای اگاه تره.واقعا چرا اینجور شدیم و گذاشتیم که اینجور بشه…

  14. عررررررر چقدر طولانی مردم تاخوندمش یعنی روانیتم???
    به نظرمن که قلمت خیلی فوق العادس من خودم زیادی دل نازکم وباهرفیک یافیلم غمگینی که میخونمو ومیبینم نه تنها ذهنم درگیر میشه بلکه کلی گریه وزاری هم میکنم نمیدونم چرا شاید چون یه تیکه هاییشون مثله زندگی خودمه وباعث میشه اون چیزا برام تکرار شه وکامل حسشون کنم سردرگمی کیونگی یا حس عجیبی که جونگین به هم جنس خودش یاحالا کسی که یه جورایی ممنوعس داره صبوری خستگی چانی همرو کامل درک میکنم وبااین فیک کاملا ارتباط برقرار کردم ومطمئنا اینا جادوی قلم توئه..
    پس الکی ازخودت بدتعریف نکن چون اگه خودت خودتو خوردکنی بقیه هم بیشترتر پودرت میکنن همه چی این فیک تاالان خوب بوده حس فان وتیکه های خنددارش وقسمتای غمگینی که پراز احساسه واین به سلیقه یه نفربرمیگرده که اینو بخواد بخونه یانه پس این موضوع ربطی به قلم تونداره خودتو دست کم نگیر???
    عرررعرررتاحالا اینقدر جدی نحرفیده بودم توزندگیم مامانم کجاست الان بهم افتخارکنه???

    • بحث خرد کردن نیست…بالا هم گفتم کاری ندارم خوانندم کمه چون من با شما یه دنیای کوچیک رو واسه خودم ساختم.یجایی که میدونم وقتی خستم میتونم بیام و کامنت هاتون رو بخونم و انرژی بگیرم.فقط شاید من میتونستم یه کاری کنم که یه نفرم که شده ببشتر این فیک رو بخونه.من الان درقبال تک تک کلماتی که تو داستان مینویسم مسئولم.دوست دارم این مسئولیت رو به نحو احسن انجام بدم.دیگه واقعا فیکای تلخ عادت شده!هر کی اولین بارم که پیانو رو میخونه میگه امیدوارم روالش تغییری نکنه!حتی بقیه هم میترسن که دوباره یه حادثه ای این وسط سبز بشه?خب اتفاقات که تغییر میکنه چون باید یکم هیجان داشته باشه…
      تا حالا “asian fanfics”رفتی؟هر نویسنده ای از هرکجای جهان که فیک مینویسه به اندازه فیکای غمگین ما تخریبگر نیس!اره فیکایی مثل”10080” یا “antograde tomorrow “که معروفن غمگین بودن ولی غمگین ازاردهنده و گیج کننده نبودن.فیکایی از نویسنده های ایرانی هستن که فکر میکنی اخرش همه چیز روشن میشه ولی دقیقا خط اخرش واست یه هزارتو باز میکنه!
      ولی من خوشحالم که این فیک رو دوست داری و هر چپتر نظر میذاری?

    • رو میکنه کای عبث نمیشینه?بکی تو همه فیکا منحرفه خب یه جا ادم باشه?کایسو مومنت زیاد هست نگران نباشین?
      منم همیشه اینجام?مرسی?

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *