هدر سایت
تبلیغات

fanfiction piano ep 13.14

سلام . قسمت 13 و 14 فیک پیانو 

به نویسندگی: s.s

hey mama!~~😂
hey pianists😎
وای خدا من هنوز تو کف CBXام😂😂😂اخه چی بود😂😂😂خیلی باحال بود😐خودمونیم بکهیون عجب جیجلی شده بود😋صدای چن هم که زندگیه🔫😌درباره ژیو نظری ندارم ولی یه حس مثبتی بهش دارم…هنوز درک نکردم چیه😂(سوتفاهم برای ژیو لاورا نشه خودم به شخصه خیلی خوشحالم که بالاخره میتونه استعدادهاش رو بکنه تو چشم اس ام😢)خلاصه به کوری چشم باقالی بعضی کچل ها که سر من صحنه ی کیس بازی میکنن😐همون پنگوئن خوش صداهه رو میگم…اولش که کایستال حالا کیس این پسرک…خسته نباشی اس ام😂ت.ر زدی به آرمان های کایسو😑(الان مشخص بود حسودی کردم؟نه اصلا😒)شوخی کردم.بی صبرانه منتظر فیلماشم که بیاد😍زندگی من رو اکسو نابود کرد یادتون بمونه😂(به خصوص اون پسره😐)بعدا اگه یه روزی دیدین یه پیرزن نشسته کنار حوض داره ظرف میشوره خبرنگار هم اومده داره باهاش مصاحبه میکنه بعد پیرزنه زد تو خط لوتو خوندن بدونین خودمم اصلا شک نکنین فقط پیرشدم ای بسا یه علامت پیروزی(✌)هم بدم و تهش داد بزنم “im esm khafan”به ارواح جدم نیستی در حدم😴هیچی دیگه گفتم یه اظهار فضلی بکنم.بازم به اپ دوچپتری رسیدیم.منم فقط تا چپتر15 نوشتم😐نمیدونم بقیش رو کی بنویسم😑ولی مینویسم…امیدوارم که بنویسم😂😑
خب دیگه فکر کنم فهمیدین قاطی کردم از صبح ساعت 6 دارم سگ دو میزنم طبیعیه قاطی کنم…طبیعی هست دیگه؟وای نگران خودم شدم😱نکنه طبیعی نباشه؟😐هیچی…قبل از اینکه سر تکون بدین واسم و تاسف بخورین بریم ادامه فیک رو بخونیم بعد نتیجه بگیریم که اسم خفن از دست رفت😑
here we go my lily beany lussy goosy pefond pianistars(از خودم دراوردم معنی نداره😂)
____
معنی نوشته روی پوستر:بیا تا آن سوی رویاهایمان برویم.
let’s go to the beyond of our dreams.
____
(ep13)

بکهیون درحالی که پاهاشو رو زمین میکشید کنار چانیول نشست.چانیول به صورت متعجب بکهیون چشم دوخت:چی شده؟
بکهیون جوابی نداد.چانیول چندبار شونه های بکهیون رو تکون داد:چی شده بیون بکهیون؟؟
-ها؟
-چرا مثل مجسمه ها شدی؟
-خودمم نمیدونم…ولی هرچی بود…نمیدونم احساس خوشحالی کنم یا نه…
چانیول چندبار دستاش رو جلوی صورت بکهیون تکون داد و اخر سر دستشو رو پیشونی بکهیون گذاشت:تبم نداری…
بکهیون ناگهان از یقه ی چانیول گرفت و به اون نزدیکتر شد:به نظرت امشب ستاره ها زیباتر نیستن؟
بعد از ول کردن یقه ی چانیول،چانیول کمی خودش رو به سمت مخالف بکهیون کشید و انگشت اشارش رو دور سرش چرخوند.
—-
چانیولی نگاهی به ساعتش کرد.3صبح.همه خواب بودن و هیچ چادری نور روشنی نداشت.خیلی اروم بدون اینکه بکهیون رو از خواب بیدار کنه از چادر بیرون رفت.کاغذی رو که دکتر جانگ بهش داده بود رو دراورد و به ادرسش نگاه کرد.
*فلش بک
-بیا چان.فک کنم باید یه بار کل آستر این کت رو پاره کنم…احتمالا وصیت نامش هم از این تو دربیاد!انگار میدونسته قراره با این کت بمیره هرچی داشته کرده تو جیباش!
چانیول خنده ای کرد:دکتر جانگ اون وصیت نامش رو ننوشته بود!
-مگه وصیتیم داشت؟مثل مرده ها زندگی میکرد…انقدر راحت درباره مرگ حرف میزد که گاهی وقتها مورمور میشدم…اااااوه…
*پایان فلش بک
چانیول چراغ قوش رو روشن کرد و مسیر رو دنبال کرد.برگهای درختا که زیر پاش خش خش میکردن،صدای جیرجیرکا،صدای باد که برگهای زنده رو تکون میداد…همه دونه دونه داشتن نقششون رو برای ساختن خاطره ای جدید تو ذهن چانیول ایفا میکردن.هرلحظه هرچیزی برای چانیول از اون مکان یه خاطره میساخت.چانیول اونقدر به راهش ادامه داد تا به یه جای محصور رسید.دور اون مکان با حصارهای فلزی حفاظت شده بود.چانیول نور چراغ قوه رو،روی یه تابلو انداخت که اونطرف حصار بود”شنا کردن اکیدا ممنوع”
حدس زد احتمالا اونجا باید یه دریاچه ی کوچیک باشه.سعی کرد از حصار بالا بره ولی صدایی توجهش رو جلب کرد.وقتی نور چراغ قوه رو سمت منبع صدا انداخت با بکهیون مواجه شد!بکهیون کفشهاش رو اونور حصار انداخته بود و خودش رو اماده میکرد تا به اونور بره.
-هی تو اینجا چیکار میکنی بیون بکهیون؟خل شدی؟
-دنبالت کردم…من ماجراجویی خیلی دوس دارم!نمیشه که تنها بیای.
-زود برگرد!اینجا جای ممنوعس بگیرنمون ولمون نمیکنن.
-بیخیال چانیول!بهت نمیاد از چیزی بترسی!
فقط چند دقیقه و بعد بکهیون اونور حصار بود درحالی که چانیول با دهن باز به بکهیون زل زده بود.بکهیون چندبار بشکن زد:هوی…هوی چانیول!چت شد؟نمیخوای بیای؟
-واقعا کله شقی!
-زود باش بیا!غر نزن!
چانیول هم سریع اماده شد تا به اونطرف حصار بره و بعد چند دقیقه هردو اونطرف حصار بودن.چانیول سعی کرد تمرکز کنه ولی بازم صدایی حواسش رو پرت کرد.وقتی برگشت پاکت چیپس رو تو دست بکهیون دید:الان داری چیکار میکنی؟
بکهیون پاکت چیپس رو سمت چانیول گرفت:چیپس میخورم.میخوری؟
-الان وقت خوردنه؟
-من وقتی هیجان زده میشم باید بخورم.الان خیلی هیجان زده ام!سرکه ای ها!نمیخوری؟
چانیول پاکت چیپس رو کنار زد:نه ممنون و به راهش ادامه داد.
با توجه به وضعیت هوا و نور،پیدا کردن جایی که تو کاغذ علامت خورده بود خیلی سخت بود.چانیول سردرگم چندبار کاغذ رو زیر و رو کرد ولی به نتیجه ای نرسید.
-اونو بده من!
چانیول کاغذ رو به بکهیون داد.بکهیون با دقت بهش نگاه کرد:فالو می!(دنبالم بیا=follow me)
بکهیون شروع به دنبال کردن مسیر کرد و به یه درخت بزرگ رسیدن.
-جایی که علامت خورده اینجاس…ولی اینجا که چیزی نیس!
چانیول نگاهی به کاغذ کرد.وقتی مطمئن شد درست اومدن رو زانوهاش خم شد و شروع به کندن زمین کرد.
-چیکار میکنی؟
-دارم دنبال یه چیزی میگردم…احتمالا عموم چیزی اینجا پنهان کرده.
—-
چانیول خسته رو زمین دراز کشید.
-آه…چرا به هیچی نمیرسم!
-اوووه!ایول!خوکای بی مصرف سبز!جرات دارین به تخم مرغای من نزدیک شین!
چانیول یک نگاه عاقلانه به بکهیون انداخت:الان داری انگری بردز بازی میکنی؟!
-اره!
-عجب ماجراجویانه!
-تو یه ساعته داری اون زمین رو میکنی بدون اینکه استراحت کنی.بیا اینجا بشین.چیزی که میخوای پیداش کنی،پیدا میشه.
چانیول کنار بکهیون نشست:خب…
بکهیون گوشیش رو زمین گذاشت و کنجکاوانه به سمت چانیول برگشت:تو به افسانه ها اعتقاد داری؟اینکه افسانه تو کتاب ها نیست و ادما هم میتونن افسانه باشن؟
چانیول خنده ی ارومی کرد و سرش رو تکون داد.چطور بکهیون اینهمه ساده و پاک بود؟
-افسانه ها وجود ندارن…هیچ انسانی افسانه نیست.همه ی انسانها انسانن…اونایی که افسانه میشن هم عادی بودن.اونها فقط بخشی از خلقت خودشون رو به نمایش گذاشتن.همین و بس.
بکهیون دستاش رو که زیر چونش گره خورده بود رو شل کرد و لباش اویزون شد:ای پارک چانیول بهت نمیاد انقدر بی ذوق باشی!
ضربه ی ارومی به بازوی چانیول زد و ادامه داد:ولی من میگم افسانه ها وجود دارن…اگه افسانه ها وجود نداشتن هیچوقت بیان نمیشدن.ادما خیلی چیزا رو میتونن از خودشون بسازن و اگه توانایی ساختن یا حتی خیال کردن دربارشون رو داشته باشن میشه حقیقت حتی اگه اون چیزها فقط یه افسانه باشن.
بکهیون اروم به سمت درخت حرکت کرد و شروع به کندن زمین کرد.بعد مدت کوتاهی یه دفترچه از زیر خاک پیدا کرد.چانیول با چشمایی که از شدت تعجب گرد شده بودن به بکهیون زل زد:چطور…
-از وقتی داری میکنی یکمش از خاک بیرون زده بود ولی دقت نکردی درحالی که من خیلی وقته متوجهش شده بودم.دفترچه رو سمت چانیول پرت کرد و دستاشو بهم مالید:اینم از این.ماموریت انجام شد!درس امروز:بجای اینکه تمرکزت رو به دست اوردن چیزی باشه که تو فکرته به این توجه کن که چه چیزایی تو اطرافت میتونن تو رو به اون برسونن اونوقت تو هم میتونی افسانه بسازی!
بکهیون بعد از تکوندن لباساش خودش رو کنار چانیول انداخت.
-آخش…چه حس خوبی داره!
و نفس عمیقی کشید.چانیول هم کنار بکهیون دراز کشید.
بکهیون ادامه داد:اون بالا رو نگاه کن…ستاره ها رو میبینی؟به نظرت چندتاشون دارن متولد میشن یا از بین میرن؟
-نمیدونم…صدتا،هزارتا،صد هزارتا!کسی نمیدونه اون بالا چه خبره!
-اونجا شبیه بی نهایته…وقتی علم نتونه چیزی رو کشف کنه به بی نهایت میرسیم…اسمون مثل یه خط مرزی بین دنیای مادی و دنیای معنویه…اونطرفش یه دنیای دیگس…
چانیول زیر لبش تکرار کرد:اره…بی نهایت…
—-
چانیول نور فانوس رو کمی بیشتر کرد و گوشه ای زیر پتوش شروع به خوندن دفترچه خاطرات عموش کرد:
سال 1965
“الان بهاره…خونه ی جدیدمون خیلی از شهر دوره.مادر میگه بخاطر پدر باید اینجا بمونیم.بالاخره ما یه خانواده ایم…حالا دیگه نمیتونم با برادرم خیلی بازی کنم چون مسئولیت هاش بیشتر شده.مگه چیه بزرگ شدن انقدر خوبه؟من که دوست ندارم بزرگ بشم!دوست دارم تااخر عمرم تو همین اندازه بمونم.آه…همه ی دوستام تو شهر موندن.امیدوارم فردا بتونم دوست پیدا کنم.شاید دنبال پروانه برم.قول میدم بالهاشون رو نکنم!البته اگه بتونم جلوی خودم رو نگه دارم…مامان میگه باید نقاشیشون رو بکشم اون موقع اوناهم زنده میمونن.”
چانیول احساس کرد دیگه نمیتونه ادامه بده و خوابش میاد.دفترچه رو بست و نور رو کم کرد.فردا روز طولانی در پیش داشتن.
—-
جونگین از چادر بیرون اومد و کش و قوسی به خودش داد.حتی لحظه ای هم یادش نرفته بود که چه اتفاقی بین اون و کیونگسو داشت میفتاد.از طرفی احساس خجالت میکرد و از طرفی سردرگم احساساتش بود.با شنیدن صدای تکون خوردن کیونگسو تو جاش سریع شروع به دویدن کرد تا از چادر دور بشه ولی محکم زمین خورد.خواست بلند بشه ولی کیونگسو قبل از اینکه بتونه خودش رو جمع کنه متوجهش شد:داری…چیکار میکنی؟
جونگین سریع دو دستشو رو زمین گذاشت و وانمود کرد که داره شنا میره:نود و هشت،نود و نه…اوه!کیونگسو!هوای خیلی خوبیه!بیا باهم ورزش کنیم…
کیونگسو به روبه رو نگاه کرد و متوجه چندتا دختر شد که داشتن جونگین رو تحسین میکردن.لبهاشوجمع کرد و حوله تو دستشو رو شونش انداخت:چش…هرچی!من اهل این جنگولک بازیا نیستم…تو هم بهتره زودتر نمایشت رو تموم کنی وگرنه باید امروز رو هم اینجا بمونیم چون بعضیا خیلی از دیدن این منظره شنا رفتن شما مسرورن اقای کیم.جونگ.این!و به داخل چادر رفت.
جونگین متوجه دخترای روبه روش شد.اونا موذیانه بهش دست تکون میدادن و عشوه میومدن.جونگین بلافاصله فهمید که چرا کیونگسو همچین واکنشی نشون داده.بلند شد و دستاش رو بهم زد تا خاکی که روشون رو گرفته بود پاک کنه و لباساش رو تکوند درحالی که لبخند پیروزمندانه ای رو لبش بود:اوه…تو دو کیونگسو کوچولو! حسودیت شد…
وقتی متوجه حالتش شد لبخندش محو شد و چندبار اروم به صورت خودش زد:به خودت بیا کیم جونگین!اصلا چرا باید از حسادت اون احساس خوشحالی کنی؟نکنه…نه!نه!
درحالی که سرش رو تکون میداد به طرف چادر حرکت کرد.
—-
احساس کرد چیزی رو صورتش حرکت میکنه.اروم چشماش رو باز کرد و به پروانه ای که رو دماغش نشسته بود نگاه کرد.با تکون دادن دماغش پروانه شروع به پرواز کرد.چانیول از حالت دراز کشیده بلند شد و سرجاش نشست.بکهیون درحال ریختن قهوه تو لیوان بود.
-پروانه قشنگی بود نه؟
چانیول به نشانه ی مثبت سرش رو تکون داد.لیوانی که از توش بخار قهوه داغ خارج میشد رو از بکهیون گرفت.
-قهوه حاضریه…خیلی مزه ی مسخره ای میدن ولی بهتر از هیچیه!
چانیول لبخندی زد:همین که خواب رو از سر ادم بپرونه کافیه.
بکهیون خنده ای کرد:دقیقا!
—-
(ep14)

زندگی میگذره…گرما میره و سرما میاد.سرسبزی میره و همه چیز عریان میشه…طبیعت نشانه ی یه اغازه که به پایانش رسیده.تولد عریان و مرگ عریان.هردو درظاهر چیزی پوچ هستن ولی در واقع چیزی که تولد و مرگ رو با معنی میکنه همیشه همون چیزیه که در ظاهر دیده نمیشه و ما ادمها اون وجود رو روح خطاب میکنیم.بعد از تابستون نوبت پاییز بود و حالا زندگی تصمیم خودش رو برای تعیین اینده انتخاب میکرد.برگهای زرد به ارومی روی زمین میشستن.کیونگسو تو حیاط خلوت راه میرفت و پاهاش رو روی برگها میذاشت.گاهی چندتا از برگها از نگاهش گم میشدن و بعضی ها هم پشت سر کیونگسو به زمین میوفتادن.کیونگسو خودش رو تو سوشرتش جمع کرد.هوا کم کم داشت سرد میشد.به ارومی روی جدول نشست و نفس عمیقی کشید.گوشیش رو از جیبش دراورد.سه ماه میشد که به شهر اومده بود ولی هیچ چی از پدرش پیدا نکرده بود.به شماره ای که اول لیست تماس هاش بود زنگ زد.بعد از چندتا بوق کسی تلفن رو جواب داد:بله؟
-سلام اجوما.کیونگ سوام.
-سلام پسرم!چطوری؟حالت خوبه؟
-اره خوبم.شما چطور؟اجوشی چی؟
-ما هم خوبیم.انتظار داشتیم اخر تابستون سری به ما بزنی.همسرم از ذوق اینکه تو ممکنه بیای اینجا کلی از میوه هایی که دوست داشتی چیده بود تا برات سبد میوه درست کنه.منم غذاهایی که دوست داشتی رو پختم.ولی همشون مونده.
کیونگسو چشماش رو مالید:واقعا متاسفم اجوما…سرم شلوغ بود.حتی نتونستم درست و حسابی دنبال پدر بگردم.تنها چیزی که ازش دارم فقط یه عکسه که اونم مال جوونیاشه.حتما سر میزنم به هرحال باید مادر رو هم ببینم…حالش خوبه؟
-اوه…اره اون خوبه.فقط کمی دلگیره خودت که میدونی هوا که سرد میشه حوصلش زود سر میره…راستی هوای اونجا چطوره؟
-خوبه ولی کم کم داره سردتر میشه.به بهانه ی اوردن لباس گرم هم که شده به شما و مادر سر میزنم.به اجوشی بگید نگران نباشه حتما میام.
-باشه کیونگسو.بهش میگم.
-ممنون.اگه کاری ندارید من قطع کنم.
-نه کیونگسو.خداحافظ.
-خداحافظ اجوما.
اجوما گوشی رو قطع کرده بود ولی کیونگسو هنوز به صدای بوق اشغال که پخش میشد گوش میداد.دلش برای مادرش تنگ شده بود.خیلی زیاد.پاهاشو جمع کرد و چشماش پر شد.احساس میکرد سالهاست که ندیدتش.اشکاش هنوز جاری نشده بودن که دستی رو شونش نشست.
-هی تنها چیکار میکنی؟
-اوه جونگین!
سریع چشماش رو پاک کرد و لبخندی زد.
-هیچی…داشتم با یه نفر حرف میزدم.
جونگین سرش رو تکون داد:پس که اینطور…
جونگین متوجه قیافه گرفته کیونگسو شد:از مادرت…خبری داری؟
-اره.الان داشتم با قیمم حرف میزدم.گفت حالش خوبه…ولی خیلی دوس دارم ببینمش…اگه پام اونجور نمیشد میرفتم به دیدنشون.منتظرم بودن ولی من نتونستم ببینمشون.
جونگین لبخندی زد:اشکال نداره!منم خانوادم رو ندیدم.مطمئنم یه تعطیلی بهمون میدن.
کیونگسو خنده ای کرد:تازه از تعطیلات درومدیم…یه هفته تعطیلی بی انصافی بود…من فقط تو خوابگاه نشستم…اگه تو نبودی میپوسیدم…متاسفم بخاطر من خانوادت رو ندیدی.
-اوه…نه…فقط احساس کردم لازمه کمی با خودم وقت بگذرونم…همین.
____
-من اومدم…آه این خانمه تو سوپر مارکت واقعا اعصاب خرد کنه!هر چیزی برمیداشتم…
بکهیون حرفش رو قورت داد.چانیول سریع یه چیزی رو از زمین جمع کرد.وقتی برگشت پیشونیش عرق کرده بود و موهاش خیس بود.
-اوه اومدی…
-ا..ره…حالت خوبه؟
-من؟اره من خوبم!
چانیول خیلی پر انرژی به سمت بکهیون حرکت کرد و شروع به تفتیش کیسه های تو دستش کرد:چی خریدی؟
بکهیون با دهن نیمه بازش به چانیول زل زده بود.
چانیول ابروهاش رو بالا انداخت و دستشو رو صورتش کشید:چیزی رو صورتمه؟
-ها؟
چانیول خنده ای کرد و موهای بکهیون رو بهم ریخت:حواست کجاست؟
-ها…هیچی…من میرم یه چیزی اماده کنم بخوریم…غذاهای اینجا خستم کرده.
چانیول سرش رو تکون داد و لبخند زد:اوکی سراشپز!
بکهیون هم در جوابش لبخندی زد.
بعد از اینکه مطمئن شد بکهیون به اشپزخونه رفته به طرف دستشویی حرکت کرد.وقتی در رو بست از شدت درد رو زانوهاش افتاد.چانیول سرش رو گرفته بود و سعی میکرد صداش به بیرون نره.نمیخواست بکهیون چیزی از بیماریش بدونه.به در تکیه داد و تند تند نفس زد.نفساش کوتاه و سریع بودن.اروم از زمین بلند شد و به سینک تکیه داد.به صورت خودش تو اینه نگاه کرد.درحالی که اشکاش جاری میشدن لبخند زد:اشکال نداره چانیول…اشکال نداره…خوب میشی…حالت بهتر میشه…تحملش کن…بخاطر چیزایی که هنوز به دست نیاوردی تحملش کن…
دستاش اونقدر ضعیف بودن که از گوشه سینک لیز میخوردن.لبخندش محو شد و با شدت بیشتری گریه کرد.هرچقدر هم قوی میبود نمیتونست خودش رو گول بزنه.ممکن بود اتفاق بدی بیفته و چانیول حالا این رو نمیخواست.عوض شده بود.دوست داشت بیشتر زندگی کنه و بجنگه…چون الان چیزایی برای به دست اوردن داشت.
____
-بفرمایید.
در باز شد و دکتر جانگ با بالا اوردن سرش چانیول رو دید.لبخند بزرگی رو لباش نشست:چانیول!پسر چه عجب!
بلند شد تا بره بغلش کنه ولی چانیول از حال رفت.دکتر جانگ سمتش رفت و سرشو رو پاهاش گذاشت:چانیول!چانیول!صدام رو میشنوی؟
چانیول میتونست دکتر جانگ رو ببینه ولی توانایی پاسخ دادن رو نداشت.خسته بود.دلش میخواست کمی بخوابه.بخاطر همین چشماش رو بست.یه خواب اروم میخواست.یه خواب اروم و طولانی…
____
چشماش رو اروم باز کرد و متوجه سوزنی شد که تو دستشه.
-چان!بیدار شدی؟
چانیول به دکتر جانگ نگاه کرد.دکتر جانگ عینکش رو دراورد و لبخندی تحویل چانیول داد:چطوری؟
چانیول چشماش پر شد و اشکاش بی اختیار جاری شدن.
-دکتر جانگ…
دکتر جانگ نزدیکتر رفت و دست چانیول رو گرفت.
-همه چی درست میشه چان…اروم باش…اروم باش پسر…
چانیول دست دکتر جانگ رو محکم فشرد و آرنج دیگشو رو صورتش گذاشت و به گریش ادامه داد.
-دو ساعت بعد-
بعد از اینکه پرستار پنبه رو روی جای سرم چانیول گذاشت چانیول اروم بلند شد تا روی تخت بشینه.دکتر جانگ اروم جلو رفت و کنار چانیول نشست.
-باید یه اسکن ازت بگیریم چان.تومورت بزرگتر نشده ولی ممکنه وخیم تر بشه.
چشمای چانیول دوباره پر شدن.به دکتر جانگ نگاه کرد:کمکم کن…من از مرگ میترسم…از تنهایی…من واقعا میترسم…میترسم دوباره تنها بشم…تنهایی سرده…از سرما خوشم نمیاد…چرا من؟برای من زود نیست که بخوام بمیرم؟چیکار کنم؟میخوام زندگی کنم…منم میخوام بدون درد باشم…خوابیدن خیلی سخته…اگه بخوابم و بیدار نشم چی؟اگه بخوابم…دکتر جانگ…من باید چیکار کنم؟
دکتر جانگ چانیول رو به اغوش کشید و گذاشت اشکاش شونه ی اون رو خیس کنن:اوه چان…چی تو اون کلت میگذره پسر…اروم باش.من اینجام…نگران نباش پسر.تو زنده میمونی…همه چی روبراهه…اروم باش…و دستاشو روی کمر چانیول کشید.
____
چانیول در رو باز کرد و وارد اتاق شد.بکهیون با یه بولیز یقه اسکی سفید نه چندان کلفت و نسبتا گشاد روی مبل نشسته بود و از شدت هیجان حتی توانایی نداشت پفکی که تو دستش بود رو تو دهنش بذاره.چانیول درحالی که پاهاشو رو زمین میکشید سعی کرد به طرف تختش بره ولی با صدای راه رفتنش تمرکز بکهیون رو بهم زد.
بکهیون سریع نگاهش رو از تلوزیون گرفت:اوه اومدی؟بیا اینجا بشین!این مستند خیلی جالبه!
-الان نه بکهیون خستم…
بکهیون بلند شد و از دستای چانیول گرفت و اون رو کنار خودش رو مبل نشوند:لجبازی نکن و اینو ببین!میدونم خوشت میاد.صدای تلوزیون رو بلندتر کرد: مرگ به معنی پایان زندگی نیست…انسانها همیشه زندگی میکنن ولی در دنیاهای مختلف.وقتی نطفه ای داخل شکم مادرشه فکر میکنه دنیا همون کیسه ی اب تاریکیه که داره توش نفس میکشه.وقتی به دنیا میاد،فکر میکنه مرده.چون از دنیایی که میشناخته خارج شده.برای همین بااولین نفس گریه میکنه…وقتی هم که پیر میمیریم،در واقع نمردیم…بلکه فقط از یه دنیای کوچیکتر وارد یه دنیای بزرگتر شدیم.درواقع دنیای ما درمقابل ابدیت یا همون دنیای باقی همون کیسه ی اب کوچیک و تاریکه…
چانیول با دقت به تئوری های فردی که تو مستند حرف میزد گوش میداد.
“مرگی که من ازش میترسم…من از مرگ نمیترسم…من از اینکه تو رو نداشته باشم میترسم بکهیون…اگه من از این کیسه ی اب تجملی که اسم دنیا و زندگی روش گذاشتیم برم…کی دوباره من رو از تنهایی نجات میده…”ناخوداگاه دست بکهیون رو تو دستش فشرد.بکهیون با تعجب به چانیول نگاه کرد:چیزی شده؟
-یکم…فقط یکم بیشتر…بذار کنارت باشم…
بکهیون به چشمای پر چانیول زل زد.اروم سر چانیولو رو شونش گذاشت.چانیول چشماش رو بست و بعد مدت کمی خوابش برد.بکهیون درحالی که هنوز دستش تو دست چانیول بود با دست دیگش موهای چانیول رو از رو صورتش کنار زد و بوسه ای به سرش زد:نمیدونم چه اتفاقی افتاده…ولی درست میشه.نگران نباش چانیول…همه چیز خوب میشه…همه چیز…و دست چانیول رو محکمتر فشرد.
____
پرده های سفید بلند با باد خنک پاییزی به رقص درمیومدن.کیونگسو اروم به سمت پنجره تمام قد رفت و اون رو بست.شمع کوچیکی روشن کرد و به عکس پدر و مادرش نگاه کرد.سعی کرد چیزی پیدا کنه ولی موفق نشد.با برگردوندن عکس و قرار گرفتنش درمقابل نور شمع متوجه چیزی شد.وقتی با دقت نگاه کرد نوشته ای رو دید که پشت عکس بود.به اسمهای پشت عکس نگاه کرد:لی میرائه،دو مین جون،پارک…سعی کرد اسم سوم رو بخونه ولی به نظر میرسید با گذشت زمان پاک شده باشه.به تاریخ عکس نگاهی کرد:زمستان 1976-دانشکده ی هنر سئول
____
چانیول دفترچه خاطرات عموش رو باز کرد.با باز کردن دفترچه متوجه کاغذی شد که به جلد اون چسبیده شده بود.کاغذ رو باز کرد:تبریک میگم میرائه~~بالاخره هم دانشکده ای شدیم!امیدوارم خاطرات بعدیمون رو بتونیم به خوبی بسازیم.دوست دارت پارک دونگهو.
چانیول کاغذ رو تا کرد و سرجای اولش گذاشت.به امید اینکه بفهمه میرائه کیه سعی کرد ادامه دفترچه خاطرات رو بخونه.”همیشه یادمه وقتی تو خونه حوصلم سر میره مامان رو اذیت میکنم.امروزم از اون روزا بود.با تیپ پا از خونه انداختتم بیرون.برخلاف دفعه های قبل اینبار بهم خوش گذشت.من همیشه اون شومینه ی کوچیک رو تو سئول دوس داشتم.وقتی توش دنبال بابانوئل میگشتم!بزرگترین ضربه ای که تو زندگیم خوردم زمانی بود که فهمیدم بابانوئلی وجود نداره.اونوقت احساس کردم دارم وارد دنیای ادم بزرگا میشم…درواقع وارد دنیای اونا شده بودم!ولی الان هر وجب از خونه ی جدیدمون پر شده از اون لحظه های شیرین شومینه ای.هرلحظه که اینجا نفس میکشم برام لذت بخشه.همه جا اروم و قشنگه.حتی ادمایی که اینجان…من امروز برای اولین بار چیزی رو حس کردم.شاید همون چیزی که ادم بزرگا “عشق”صداش میکنن…همون چیزی که “ما”ادم بزرگا عشق صداش میکنیم.وقتی بی هوا دنبال دل خودت میری و یدفعه همون زمان همه ی اختیارت ازت گرفته میشه و وجودت به وجود دیگه ای وابسته میشه.فکر کنم همین یعنی عشق!اروم اروم قدمهای خودم رو برداشتم و به یه دریاچه ی کوچیک رسیدم.اولش فقط میخواستم یه نقاشی از پروانه ها بکشم ولی با صدای اب ترسیدم.خودم رو پشت درخت قایم کردم.میتونستم به وضوح موهای مشکی اون دختر رو ببینم.یه دختر همسن خودم که داشت شنا میکرد.صدای خنده هاش با صدای موج های اب که با دستش میشکافت زیباترین هماهنگی رو داشت…وقتی برگشت…نباید اینجور میشد!با دیدنش دفترم از دستم افتاد و اون موقع بود که سریع صدا زد:کی اونجاست؟با خودم فکر میکردم “مگه پری دریایی ها بلدن به زبون ما حرف بزنن؟”اروم جلو رفتم.سرم پایین بود چون نمیخواستم گونه های سرخم رو ببینه.دوباره صداش رو شنیدم:اوه!تو پسر خانواده ای نیستی که جدیدا اینجا اسباب کشی کردن؟؟؟اسمت…اها دونگهو!از شدت تعجب سرم رو بالا اوردم و بهش زل زدم:اس…م من رو میدونی؟لبخندی زد:البته که میدونم!اینجا بچه های زیادی از شهر نمیان ولی وقتی میان همه دیوونه میشن تا بفهمن تو شهر چه خبره!حتی معلم هاهم هیجان زده میشن!تو مدرسه اسم خانواده ی”پارک”همه جا پخش شده!خنده ای کردم:نه…شهر اونقدرا هم جالب نیس من اینجارو بیشتر دوس دارم!
-منم میدونستم!اینجا مثل هیچ جای دیگه نیس ولی بچه ها همه چی رو واسه خودشون بزرگ کردن.
با دقت بهش نگاه کردم…درواقع بهش زل زده بودم!موهای خیسش رو یک طرف شونش ریخت و اونا رو پیچوند.چند قطره اب به زمین افتاد و اونجا بود که فهمیدم موهای اون فره!چهرش،موهاش،حرف زدنش…همه چیش فرق داشت حتی اسمش…”میرائه”به معنی اینده…”
چانیول خواست بقیه خاطرات عموش رو بخونه ولی بعضی از اون کاغذا پاره شده بودن حتی به نظر میرسید عموش سعی کرده چندبار اون رو اتیش بزنه چون نشانه های سوختگی رو تن بعضی از کاغذا به یادگار مونده بود.دفترچه رو بست.سرش رو به دستاش تکیه داد و پیش خودش تکرار کرد:میرائه…همه چی براش پیچیده بود.نفس عمیقی کشید و چراغ مطالعه رو به روش رو خاموش کرد.
____
بکهیون اروم چشماش رو باز کرد.پتویی که روش کشیده شده بود رو کنار زد.چانیول روی زمین نشسته خوابش برده بود درحالی که یه دستش رو زیر سرش گذاشته بود و با دست دیگش محکم دست بکهیون رو نگه داشته بود.بکهیون به ارومی سر چانیول رو نوازش کرد و باعث شد از خواب بلند بشه.چانیول کش و قوسی به خودش داد.
-دیشب بیدار شدی؟
چانیول لبخندی زد:اره…من یه جورایی از خواب زیاد میترسم برای همین هم شب ها دو سه بار از خواب بیدار میشم.
بکهیون با صورت متعجبی به چانیول نگاه کرد:میترسی؟
-اره به جورایی…بیخیالش…
لبخند شیطونی رو لبش نشست:کی امروز زودتر از دستشویی استفاده میکنه؟
بکهیون سریع از جاش بلند شد:من!
هردو به سمت دستشویی دویدن ولی باهم زمان رسیدن تو چارچوب در گیر کردن.درحالی که با خنده همدیگه رو هل میدادن بکهیون موفق شد وارد بشه و در رو ببنده.
-من بردم!
چانیول دستاشو رو کمرش گذاشت و سرش رو تکون داد درحالی که میخندید پیش خودش تکرار کرد:چطور میتونه هم بالغ باشه هم بچه!
____
دستشو و به این ور و اونور کوبوند تااخر موفق شد ساعت رو خاموش کنه.خواست بلند بشه که از تخت قل خورد و محکم به زمین افتاد.کیونگسو سرش رو از زیر پتو دراورد و موهای مشکیش به سمت بالا سیخ شد.چشماش هنوز سنگین بودن واین باعث میشد نتونه از زمین بلند بشه.صدای در اتاق توجهش رو جلب کرد.جونگین با کاغذی وارد شد.کیونگسو از جاش بلند شد و با چشمایی که بخاطر نور جمعشون کرده بود به سمت جونگین رفت:هی…صبح به این زودی کجا رفتی؟
جونگین به قیافه کیونگسو نگاهی کرد و سعی کرد جلو خندش رو بگیره.جلو رفت و موهای کیونگسو رو درست کرد.به سمت میز تحریرش رفت و بسته ی بیسکوئیت تو دستش رو،روی میز گذاشت.کیونگسو دنبالش رفت و بسته رو برداشت.درحالی که داشت یکی از دونه های بیسکوئیت رو تو دهنش میذاشت بازهم تکرار کرد:هی…نگفتی…اون کاغذ چیه؟
جونگین صداش رو صاف کرد:از اونجایی که من خیلی مهربونم و شعور و درک بالایی دارم و علاوه بر ظاهر زیبا باطن لطیفی هم دارم…
هنوز حرفش تموم نشده بود که کیونگسو بیسکوئیت نصفه ی تو دستش رو به طرف صورت جونگین پرت کرد:بسه!نمیخوام بگی چیه!
جونگین خنده ای کرد:هی فقط خواستم سر به سرت بذارم.این برای یه تمرین مشترکه.
کیونگسو صافتر ایستاد و قیافش جدی تر شد:تمرین مشترک با کی؟
-با تو؟
-با من؟!
-خب اره!میتونیم حس رقص و بازیگری رو کنار هم بذاریم…من میتونم به تو کمک کنم و تو به من.
-هی!کیم جونگین!من تنها اعضای انعطاف پذیر بدنم مفصلامه که میتونم خم و راست کنم!اونوقت میخوای برقصم؟
-بهت یاد میدم.
کیونگسو شروع کرد به بلند خندیدن ولی قیافه جدی جونگین باعث شد خندش قطع بشه.گلوش رو صاف کرد:چطور؟
-با تمرین زیاد.امروز عصر بعد از کلاست میای سالن تمرین رقص.
نگاهی به ساعتش کرد:من میرم…دیرم میشه.عصر میبینمت.سعی کن یه لباس راحت باخودت بیاری چون قراره حسابی ازت کار بکشم.
درحالیکه از اتاق خارج میشد کیونگسو با نگاهش دنبالش کرد.با بسته شدن در اب دهنش رو قورت داد:این چرا جدیتش اینجوره؟!
____

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 28 نظر 11 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
کاساندان
مهمان

عالی بود..یه چیزبگم..عاشقتم مثه خودم خلی..البته تونوبهترشی

s.s
مهمان

مرسی و خواهش میکنم
خل بودن که بخشی از زندگیه عاقلا حوصله سربرن(خواستم خیلی کول باشم😐😂)

Mahsa
مهمان

کلللیییی میسیییی~عالی بود مثل همیشه 💜👌

s.s
مهمان
Zodiac
مهمان

سلام..این فیکو تازه شروع کردم به خوندن از همه نظر عالیه جدی میگم خیلی کم پیش میاد از یه فیک به این شدت خوشم بیاد و از نظر من واقعا داره بهش کم لطفی میشه..خودمم تو این سبک نگارش و قلم کار میکنم موفق باشی:)

s.s
مهمان

سلام.خوشحالم که چنین نظری دربارش داری^^ممنون از اینکه فکر میکنی عالیه!
اگه فیک مینویسی خوشحال میشم بخونم!

Helium
مهمان

دیدی من باز راست گفتم؟اینها بیا تحویل بگیر…
بعد هی بگو این شد اون شد

Helium
مهمان

?I’m special reader,no
It’s rainy
Ha ha

(shi jung (나나
مهمان
عررررررر چان چقدر درد داره بچم چراا عزیزم ملوسکم عررر دلم برای چان سوخت تومور داره هعی عرررر cbx عررررر تو اهنگ hey mama اصلا فاز شیومینو و بکو درک نمیکنم دکمه پالتو بک رو باز کرد بکم اونجوری نگاش میکرد ناموسا برین تو کار هم بکشیو لاور شیم خخخخ این قسمت خیلی خوب بود خب…. سلام! خب امروز ددستم که ته کلاس میشینه صندلیشو از دیوار فاصله داده بود بعد صندلی رو به دیوار تکیه داده بود تاپ میخورد یه وقت حواسش نبود صندلی شو جلوتر بردم این دوباره برد تکیه بده به دیوار صندلی افتاد با کله رفت… Read more »
s.s
مهمان

جارو برقی حرف نداشت😂😂😂خدا تو را از بلاها حفظ نماید فرزندم😐
بکشیو😂😂😂چن نمیدونم اونجا چیکار میکرد…رپ بک😂😂😂پوکیدم😂😂😂😂
چانیول نمیذارم زیاد درد بکشه😂
بایت خاطرات ممنون دلم شاد شد😂

Narsis69
مهمان
سلام اسم خفن من! خخخخ من باز هم اومدم. مرسی خیلی خوب بووووود. بشین بقیه اشو بنویس ها. نذاریمون تو خماری! اوه، چان و کیونگ و عموی چان و پدر کیونگ بهمدیگه ربط دارن. حلوای من. وااااای. بکی چقد خوووووبه. عزیزم. چقد حرفای فلسفی میزنه. بشین سرجات فسقلی! الهی، چان، تومور داره! چقد میترسه پسرم. چقد دکتر جانگ خوبه، مثل یه پدر،مهربونه. وای وای. ای جان. کای خیلی دوست داشتنیه. غش کردم براش. در مورد کلیپ چنبکشی، نظر خاصی ندارم! خیلی کارتونی و شاد بود آهنگش. خیلی هم این سه تا خنگول و مشنگ تشریف دارن. با اون گزینه ی… Read more »
Helium
مهمان

چشاتو درویش کن!پنگوءنتو بچسب!

من بکهیون مانستر بیشتر دوس دارم امشب مال cbx تازه وق کردم ببینم…اوه نمادهههه!ولی بکم بین اونا یه چیز دیگس …شیومین عسیسممم
موقع خووندن فیک اکثر بخشاش چشام قلب بودن!یه تیکه هاشو واسم نداده بودیااا!
یاد فیک ابسلوت چانیول افتادم :'(
منووووبخششش منو ببخششش که این همه این اواخر همچین حرفایی درباره ی چان گفتم
sorry
Shorry
ممنون ترکوندی مارو ..
مامین ایز ریل فقط گاهی اس ام علیه مامین دسیسه میاد
اون حرفام که…
تدافظ

s.s
مهمان

کدامین حرف ها؟مامین؟
بله بکهیون اونجا چشم دربیاره😑
ابسولوت چانیول…

تینا
مهمان

بیچاره چان چقدر از تنهایی میترسه
یعنی بک میفهمه مریضه

s.s
مهمان

دراینده خواهیم دید…خودم هنوز نمیدونم میفهمه یا نه😐

neda
مهمان

اخ جون اولین نظرم😆😆
دیدی Mvرو؟من لحظه رپ بکهیون اتو موی کنارمو کردم تو حلقم از طول😅😅😅ینی وات د….
خیلی احمقانه ودرعین حال باحال بود خخخ چی گفتم اصن؟؟( فک کنم این ویروست انتقال یافته به من چرند میگم)
کیونگسو پسر عموی چانیه فک کنم شایدم چانی اصلا ربطی به این عموئه نداره شایدم برعکس پسرشه یه داداش داره؟؟؟؟؟
نمیدونم عرررر ینی چیه؟؟
اوخی کار مشترک😍😍😍😍میدوستم
پسچانی تومور داره عرررر اجی جان من کسی رو نکش فقط من جر میخورم بکیم خیلی کرمه دفترچرو دیده نمیگه ینی من جا چانی بودم همچی میزدم با درخت کنارش یکی شه والا…
مممنونم اجی جون…❤❤❤

s.s
مهمان

بعد از دیدن hey mama کسی میتونه با زوال عقلی سالم به زندگی ادامه بده؟😐ایا میتونه؟
منم همچین حسی به رپ بک داشتم😂
نه پسر عمو نیستن تضمین میکنم😂
نه نمیمیره چانی تا بقیه رو نکنه تو قبر دست بردار نیس😐
منم همچین کاری میکردم ولی عشق عشقه دیگه.مهم نیت معشوقه😐😐😐😐🔫#مجموعه خزه (خزعه؟) اولات های یک دختر خفن

neda
مهمان

اهان اینم یادم رفت اون تیکه که بک خارجکی خوندا من از خنده به دیوار لگد میزدم😂😂خیلی باحال خوند درکل خیلی باحاله یاد کارتون سه کله پوک افتادم اع پسرعمو نیستن اشکال نداره من اکثرا اشتباه حدس میزنم احتمالاتو حذف میکنم😐😐
نه نمیشه نمیشه ادم روانی میشه از حق نگذریم لی هم کارش خوب بود چانیم که هیچکار نمیکنه فقط ویدئو ریکشن از خودش برا لی ظبط میکنه وبه بکم میگه ساپورتت میکنم خخخ الهی چقدر ریلن اینا…
موهاها چقدر من زر میزنم؟؟😋😋

wpDiscuz