سلام . فیک پیانو قسمت 15

به نویسندگی s.s

ohsehun40-42 (2)

سلام.خوبید پیانیست های مامان؟اول یه معذرت خواهی بابت اپ دیر.دیروز کلاس داشتم ساعت 7شب رسیدم خونه خوابیدم صبح بیدار شدم😐بله…
این اولین نکته و دومین نکته:خب این اخرین چپتره حاضریه پیانوئه.بقیش رو هنوز ننوشتم.خواستم بگم اگه نظرات این چپتر خوب باشه ادامش میدم.ولی اگه خوب نباشه اپش رو کنسل میکنم و فیک روپاک میکنم تا سال اینده ادامش بدم.اونم اگه حوصله داشتم.این تهدید نیست فقط خودم میخوام بسنجم تا امار دستم بیاد.
بفرمایید ادامه^^
____
معنی نوشته روی پوستر:من به پری ها و حوری ها و پری دریایی ها باور نداشتم تا زمانی که اون رو دیدم…اون یک پری دریایی بود.
i never believed in fairies,sirens or mermaids till i saw her…she was a mermaid
____

 

کیونگسو وارد اتاق تمرین شد.اتاقی که دورتادورش اینه تعبیه شده بود و از هر زاویه ای جسم کیونگسو رو محصور کرده بود.کیف تمرینش رو زمین انداخت و باعث شد برخورد کیف با زمین صدای اکو مانندی تو سالن تمرین ایجاد بکنه.به خودش تو اینه نگاه کرد و سعی کرد کمی نرمش کنه.خودش خندش گرفته بود.چطور میخواست برقصه؟بابت حرکات عجیب غریب خودش سری تکون داد و با خودش خندید.هنوز مدت زیادی از حضورش تو سالن نمیگذشت که در محکم باز شد و جونگین درحالی که میدویید وارد شد.روبه روی کیونگسو ایستاد و رو زانوهاش خم شد تا نفسی تازه کنه.
-هی…دو کیونگسو…خیلی وقته اومدی؟
-نه!
-پس خیلی دیر نکردم!
-نه.منم تازه رسیدم.
-دو دقیقه دیگه تمرین رو شروع میکنیم!
____
بکهیون با یه شلوار جین که زانوهاش پاره بود به همراه حجم زیادی خط چشم رو به روی چانیول ایستاد.چانیول ناخوداگاه شونه هاش رو بالا انداخت و همین باعث شد دو-سه تا دونه ی پاپ کرن به زمین بیفتن.
-مامان!
با دقت بیشتری به بکهیون چشم دوخت.
-این چه ریختیه؟
بکهیون خنده ای کرد و خودشو رو مبل کنار چانیول انداخت و دستش رو تو پاکت پاپ کرن کرد.با لپای پر ادامه داد:همیشه دوست داشتم یه بار مثل آیدل ها لباس بپوشم!تا شیش سالگی دوس داشتم آیدل بشم ولی از هفت سالگی به بعد دوست داشتم بزرگترین پیانیست دنیا بشم!
چانیول گلوش رو صاف کرد و به مسخره دستش رو جلوی دهن بکهیون گرفت انگار که توش میکروفون نگه داشته:اقای بیون دلیل تغییر ناگهانی ارزوتون چی بوده؟
-اممم…خودمم نمیدونم…مگه دوست داشتن چیزی یا کسی دلیلی داره؟من فقط علاقم تغییر کرد…اولین بار وقتی تو یه سالن بزرگ پیانو زدن ادمای غریبه رو دیدم،انقدر با حسش احساس اشنایی کردم که مجذوبش شدم…مجذوب کلیدایی که اون دستگاه بزرگ و مجلل رو به صدا درمیاورد و داستان زندگی خودش رو تعریف میکرد.کلیدهای سیاه و سفید…مثل یه ترکیب عالی باهم ادغام میشدن و چیزی رو مینواختن که شادی رو تو غم تداعی میکرد…اینو شنیدی که میگن زندگی مثل کلیدهای پیانو میمونه؟چطور یه پیانو بدون کلیدهای سیاه و سفید نمیتونه یه ملودی قشنگ رو به وجود بیاره زندگی هم نمیتونه بدون فراز و نشیب لذتی رو ایجاد کنه.دنیای ما اینه.کنار سختی ارامش هست؛کنار زشتی زیبایی هست و کنار خوبی بدی هست.در واقع دنیا واقعی خیلی زشته و اونجوری که به وجود اومده قابل تحمل نیست. بخاطر همین ما به زیبایی ها نیاز داریم و به زندگی جاوید محتاجیم…چیزی که دیوانگی باشه ولی متعلق به این دنیا نباشه…بی اشتهایی تو زندگی بدترین درده به خصوص اگه فردی سیر متولد بشه…قبل از اینکه گرسنت بشه شکمت رو پر میکنن،قبل از اینکه درخواست محبت کنی بوسه ای به گونت میزنن،قبل از اینکه پول دربیاری خرج میکنی…
-ولی زندگی ما اینجور نیس…ما مبارزه میکنیم…زندگی زیباست چون بالاتر از حد امکانات ماست…
چانیول بعد گفتن حرفش به بکهیون نگاه کرد.درحالی که بکهیون با چشمهای بهت زدش به اون خیره شده بود.
-میدونم میخوای چی بگی بکهیون…ارزوهات قشنگن…
-ارزو داشتن تو زندگی نعمته.به زندگی هدف میده…معجزه ی زندگی ارزو و باور به چیزاییه که دیگران بابتش دیوونه صدات میکنن!ولی که چی؟اره من اونقدر دیوونه بودم که هر شب خواب این رو ببینم که دارم تو سالن بزرگی که زندگی رو بهم یاد داد پیانو میزنم و حالا…
-و حالا فقط دو ساختمون باهاش فاصله داری!
بکهیون بابت اینکه چانیول حرفش رو به خوبی تکمیل کرد خنده ی ارومی کرد و سرش رو تکون داد:اره…
به چانیول نگاه کرد و با خودش تکرار کرد:”ولی حالا یه ارزوی دیگه دارم…”
بکهیون نفس عمیقی کشید و بلند شد:به نظر هوا خوب میاد.دوست دارم کمی قدم بزنم.
-منم باهات میام…
-نه میخوام تنها باشم.
چانیول با چشمای متعجب به بکهیون زل زد و لبخندی تحویلش داد:باشه هرجور راحتی!
____
جونگین روی زمین نشست.
-کافیه کیونگسو!
-نه این حرکت خیلی باحاله!بذار بازم انجامش بدم!
-کی بود غر میزد؟
-اهه…ساکت!داری تمرکزم رو بهم میزنی!
جونگین حولش رو سمت کیونگسو پرت کرد:داری غلط میری!
-کجاشو؟
جونگین بلند شد و سمت کیونگسو رفت.ارنجش رو صاف کرد و زانوی راستش رو خم:وقتی دستت رو اوردی بالا پای راستت رو جلوی پای چپت خم میکنی و وقتی دستت رو اوردی پایین پاهات رو عوض میکنی…
کیونگسو سعی کرد دوباره انجام بده.
-الان درسته.
کیونگسو لبخند پیروزمندانه ای زد.
جونگین دوباره نشست و ایندفعه کیونگسو هم دنبالش کرد.بطری اب رو برداشت و کمی ازش نوشید.
-فکر نمیکردم رقصیدن انقد باحال باشه!تو چند وقته میرقصی؟
-از وقتی یادم میاد!تو چی؟از کی بازیگری دوست داشتی؟
-از وقتی مامانم حرف نزد…
کیونگسو لبخند زد:بهتره برگردیم…فردا صبح باید زود بیدار بشیم.
____
جونگین پشت کیونگسو ایستاد:اه…بارونه!
کیونگسو دستش رو عقب کشید:اولین بارون پاییزی امسال!
-من بارون رو دوس ندارم!
کیونگسو لبخندی زد و داخل ساختمون رفت.جونگین همونجا وایساده بود و با اکراه به بارون نگاه میکرد:حالا چطور برگردیم خواب…
هنوز حرفش تموم نشده بود که کسی هلش داد.جونگین بی اختیار به جلو حرکت کرد و زیر بارون قرار گرفت.صدای خنده های کیونگسو صورت مبهوت جونگین رو به صورت شیطون تبدیل کرد : اوه با بد کسی در افتادی!
جونگین به سمت کیونگسو رفت و علی‌رغم تلاشهای بی نتیجه کیونگسو موفق شد اون رو هم زیر بارون بیاره.کیونگسو میخندید و سعی میکرد از دست جونگین فرار کنه.جونگین دنبال اون دوید و محکم از پشت گرفتش و همون موقع فریادهای شاد کیونگسو بلند شد:باشه…من تسلیمم تو بردی جونگین!تو بردی!
و دوباره به خندیدنش ادامه داد.جونگین که بخاطر دویدن و خندیدن همزمان نفس نفس میزد کیونگسو رو ول کرد و دور خودش چرخید:اره من بردم!هورا!
کیونگسو بین خنده هاش سرش رو تکون داد و درحالی که از شدت خنده پهلوش رو گرفته بود ادامه داد:تو خیلی بچه ای کیم جونگین!
جونگین به شوخی دستاش رو دو طرف صورتش گذاشت و مسخره بازی دراورد و باعث شد کیونگسو ابی که تو چاله بود رو با لگد رو جونگین بپاشه.همه جاشون خیس شده بود ولی بازم زیر بارون راه میرفتن و بلند بلند میخندیدن.کیونگسو رو زمین دراز کشید و چشماش رو بست.
-پاشو سرما میخوری!
-نه خیلی خوش میگذره!
-تو خلی!
-هرچی!کی اهمیتی میده؟!
کیونگسو رو آرنجاش به صورت نصفه بلند شد تا صورت جونگین رو ببینه.
-تو هم بیا…فقط یه بار بهت اجازه میدم انقدر باهام صمیمی باشی!
جونگین صورتش رو درهم کشید:تو خیلی وقته قربانی طلسم من هستی.
-چه طلسمی؟
-طلسم جذابیت.
کیونگسو درحالی که ادای بلند شدن رو درمیاورد ادامه داد:فک کنم باید یه بار دیگه بزنم…
-نه!باشه!شوخی کردم!
با واکنش جونگین کیونگسو خندید و قطره ی بارونی که رو صورتش بود از کنار چشمش پایین افتاد.جونگین به چشمای کیونگسو نگاه کرد.حس کرد چشماش خیلی آشنان حتی زمانی که تو سالن نمایش قدیمی گرفته بودش و کیونگسو با ترس بهش نگاه میکرد،زمانی که کیونگسو بخاطر دوری از مادرش چشماش پر شده بود و حالا که صورتش خیس بود.جونگین کمی چشماش رو تنگ کرد و با دقت بیشتری به کیونگسو چشم دوخت…کیونگسو قبلا هم با جونگین زیر بارون بود…جونگین نزدیک کیونگسو شد و دستش رو اروم رو صورت اون گذاشت.کیونگسو کمی عقب کشید:هی…چت شد؟
-پیدات کردم…
-چی رو پیدا کردی؟!
جونگین به ارومی کیونگسو رو بغل کرد و به ارومی کمرش رو نوازش کرد.کیونگسو تو آغوش اون خشکش زده بود ولی حتی تلاشی نکرد از اون جدا بشه.
-چطور نفهمیدم…چطور نفهمیدم…
جونگین مدام این جمله رو تکرار میکرد و کیونگسو بیشتر کنجکاو میشد ولی هیچ سوالی از جونگین نپرسید و گذاشت همونطور بمونن.
____
“روزها میگذره و تموم میشه.این تاریخها همیشه درحال تکرارن ولی هیچوقت از لحظه های مشابهی تشکیل نمیشن.امروز،تو این زمان داری میخندی و شاید سال بعد تو همین لحظه،تو همین تاریخ درحال اشک ریختنی.زندگی غیرقابل پیش بینی تر از هرچیزیه.زندگی منم یه شروعی برای خودش داشت و یه پایانی رو به همراه داره ولی اون چیزی که الان داره اتفاق میفته…دوستش دارم.شاید همینه…اگه میخوام تو هرلحظه ای بخندم باید هرچیزی که واقعیه رو دوست داشته باشم…شاید چون واقعیت رو دوست دارم الان میتونم بخندم!اینکه هر روز با این واقعیت چشم باز کنم که میرائه رو ببینم،صداش رو بشنوم و تو راه مدرسه دستش رو بگیرم.برام اهمیتی نداره کی رو دوست داره.بزرگ میشیم و احساسمون تغییر میکنه و تا اونموقع امیدوارم بهش همه چیز رو گفته باشم…شاید تا اونموقع میرائه خوشبین و خوش قلب دو مین جون سرد و خشک رو عاشق خودش کرده باشه…و بازهم شک دارم که تا اونموقع کوچکترین تغییری کرده باشم و دوباره من میمونم با تمام خاطراتی که از میرائه نوشتم و تمام صورتهایی که ازش کشیدم و باز منم که تو خواب و بیداری تنهای تنها به دنبال اون دختر کوچیکی میرم که کودکیم رو از من دزدید و من رو به شهر ادم بزرگا تبعید کرد…ای کاش هیچوقت،هیچوقت و هیچوقت بزرگ نمیشدیم.”
پاییز1973
زنگ مدرسه به صدا دراومد.طولی نکشید که همهمه ی خنده ی بچه ها سالن ناهار خوری رو پر کرد.من و میرائه غذامون رو کشیده بودیم و میرفتیم تا جای همیشگیمون بشینیم.شنیده بودیم دانش اموز انتقالی از سئول داریم و اینکه اون یه پسره.همین باعث میشد دلم بخواد ببینمش.راجع به سئول کلی سوال جورواجور داشتم.بزرگتر شده؟پیشرفته تر شده؟لباسای مردم چه شکلی شده؟ذهن کوچیکم رو با تمامی این سوالات پر کرده بودم که صدای مهیبی باعث پاره شدن رشته ی افکارم شد.باز این پسر چاق دردسرساز!از قلدرای مدرسه متنفر بودم.دختر بیچاره روی زمین افتاده بود و گریه میکرد.همه بهش زل زده بودن.صداش بلند شد:
-بچه زر زرو!تو که زورت به من نمیرسه بیخودی جلو من وایستادی!بهت که گفتم همه ی میزای اینجا مال منه!
یکی از پادوهاش خم شد و پاکت ابمیوه سیبی که از سینی دختر افتاده بود برداشت.گوشه ی پاکت رو پاره کرد و به پسر چاق جلوش داد.پسر ابمیوه رو کج کرد و اونو رو سر دختر ریخت.دیگه کافی بود!واقعا عصبانی شده بودم میخواستم یه درس درست و حسابی بهش بدم ولی قبل از اینکه حتی بتونم از جام جم بخورم میرائه به سمت دختر رفت و کمکش کرد بلند بشه.کتش رو دراورد و رو شونه های دختر بیچاره انداخت.اون رو عقب کشید و جلوی پسر چاق ایستاد.دستاش رو مشت کرده بود و مشخص بود تمام شجاعتش رو جمع کرده.بلند داد زد:من میخوام اونجا بشینم!
-مگه نگفتم اینا مال منن!
-من با این دختر همون جا میشینم!
پسر چاق نزدیکتر شد:فک کنم چون موهات فرفریه جلو گوشاتو گرفته!درست نمیشنوی؟اینا مال منن مو فرفری!
با گفتن کلمه ی “مو فرفری”همه زدن زیر خنده.مسخرش میکردن…میرائه زیبا رو مسخره میکردن!چشماش پر شده بود.
با بغض داد زد:من با این دختر همونجا میشینم!
خنده ی پسر قطع شد:مثل اینکه حالیت نمیشه!باید به حسابت برسم!
با شنیدن این جمله سریع جلو رفتم.خواستم کمکش کنم ولی بچه هایی که دور و برش بودن گرفتنم.میخواستم برم ولی زورم به سه نفر که دوبرابر من بودن نمیرسید!پسر چاق هلش داد.میرائه زمین افتاد.اشکاش جاری میشد ولی بازهم داد زد:من با این دختر همونجا میشینم!
پسر چاق کفری شده بود.از یقش گرفت و بلندش کرد.دستش رو مشت کرد و اماده بود به صورت میرائه بزنه.چشمام رو محکم بستم.ولی صدایی که اومد متفاوت تر از صدای میرائه بود!اروم چشمام رو باز کردم و دیدم یه پسر نسبتا قد بلند با موهای مشکی صاف دست پسر چاق رو گرفته و داره میپیچونه.
-همین الان از این دوتا دختر معذرت خواهی کن.
-آی…تو چطور جرئت میکنی…میدونی من کیم؟
پسر محکمتر دستش رو پیچوند و باعث شد پسر چاق بلندتر داد بزنه:آی آی…
-تا گوشت رو هم نپیچوندم ازشون عذرخواهی کن!
-باشه…باشه…معذرت میخوام خانم ها…میتونید هرجا که میخواید بشینید…
دستش رو ول کرد و کتش رو تکوند:حالا هم گورت رو گم کن.
پسر چاق اشاره ای به دوستاش کرد و منم موفق شدم از دستشون فرار کنم.میرائه اروم به سمت پسر رفت:ازتون…ممنونم…
به سمت میرائه رفتم:هی…حالت خوبه…چیزیت نشده؟
سریع به پسر تعظیم کوتاهی کردم:ازت ممنونم که به دوستم کمک کردی!
جوابم رو نداد و درعوض به میرائه چشم دوخت:دفعه بعد اگه خواستی به کسی کمک کنی اول به این توجه کن که خودت دردسر درست نکنی.
با دهن باز بهش زل زدم.الان بهش کمک کرده بود و میتونست میرائه رو بابت شجاعتش تحسین کنه!جلو رفتم و با صدای محکمی اون رو مخاطب خودم قرار دادم:مگه نشنیدی!ازت تشکر کردیم!
بهم نگاه سردی کرد و بدون اینکه حرفی بزنه از اونجا رفت.تنها کاری که تونستم بکنم این بود که اسمش رو که با سنجاق به کتش وصل شده بود بخونم “دو مین جون”…
____
صدای آب فضای اتاق رو پر کرده بود.جونگین از فرصتی که کیونگسو نبود استفاده کرد و به سمت میز تحریرش رفت.عکسی که رو میز بود رو برداشت.پشتش رو خوند:لی میرائه،دو مین جون،پارک…”
با خوندن اسم لی میرائه چشماش لرزید.انقدر عکس رو محکم تو دستش نگه داشته بود که گوشه عکس تا خورد.برای چندمین بار اون اسم رو خوند.عکس رو سرجاش گذاشت و دستاش رو تو موهاش کشید.با روشن شدن واقعیت برای جونگین پیچیدگی همه چیز براش بیشتر شد…اینکه لی میرائه مادر کیونگسو بود و اینکه لی میرائه چندسال پیش مرده بود.
____
کیونگسو درحالی که با حوله ی روی سرش موهاش رو خشک میکرد به سمت یخچال رفت تا یه لیوان اب بخوره.پارچ رو تو دستش گرفت و لیوان رو پر کرد ولی قبل از اینکه بتونه برگرده تا پارچ رو تو یخچال بذاره کسی از پشت محکم بغلش کرد.کیونگسو کمی تعجب کرد و سرش رو برگردوند تا بتونه چهره ی جونگین رو ببینه.نور کم بود و از طرفی جونگین سرش رو جوری نگه داشته بود که چشماش دیده نمیشد.کیونگسو لبخندی زد و با صدای اروم ادامه داد:چی شده پسر جذاب دانشگاه!
جونگین دستاش رو محکمتر دور کمر کیونگسو فشار داد.”باورم نمیشه قبل از اینکه بتونم حتی بهت بگم چقدر دوست دارم مجبورم کاری رو بکنم که ترکم کنی…فقط یه امشب بذار شجاع باشم،حریص باشم،بد باشم و بعد از تاریکی امشب من برای اولین بار از طلوع خورشید تو زندگیم ناامید میشم و برمیگردم به همون جایی که بهش تعلق دارم…”
دستاش شل شد و کیونگسو رو رها کرد.کیونگسو با لبخند به سمتش برگشت.هنوزم نمیتونست چشمای جونگین رو ببینه ولی متوجه قطره های اشکی شد که صورت جونگین رو پوشونده بودن.اروم با دستاش اونارو پاک کرد:چی انقدر…
هنوز حرفش تموم نشده بود که جونگین اونو به سمت خودش کشید و شروع به بوسیدن لباش کرد.دستای جونگین صورت کیونگسو رو گرفته بودن و کیونگسو دستای جونگین رو گرفته بود.با وجود فاصله ی کمشون بازهم جونگین حس میکرد کیونگسو ازش خیلی دوره.یکی از دستهاش رو دور کمر کیونگسو گذاشت و اونو بیشتر به خودش فشرد.کیونگسو معنی این رو نمیفهمید ولی توانایی این روهم نداشت که جونگین رو از خودش جدا کنه.نمیخواست این لحظه تموم بشه و هرلحظه که میگذشت بیشتر و بیشتر میخواست لبای جونگین رو روی لبای خودش حس کنه.با تردید دستهاش رو دور گردن جونگین انداخت و سر اون رو بیشتر به سمت خودش کشید.
“دوست دارم جونگین…اهمیتی نمیدم این برات چه معنی ای میده ولی برای من باارزشه…خواهش میکنم همونجایی که هستی بمون چون من نمیدونم با نزدیکتر شدنت چه اسیبی میتونم بهت بزنم.پس فقط امشب…همین امشب و بعد تو باید برگردی به همونجایی که بهش تعلق داری…”
____
باد پاییزی که موهای بکهیون رو کنار میزد و پوستش رو از سرمای خفیفی که به همراه داشت میسوزوند هر لحظه سردتر میشد.این هوا باعث میشد بکهیون به سرش بزنه و کارایی رو بکنه که دلش میخواست انجام بده.نمیتونست تو وجود خودش ترسی رو حس کنه.کاغذی رو برداشت و شروع به نوشتن چیزی کرد.با تموم شدن نوشتش قطره ی بارون روی کاغذ افتاد.بکهیون سرش رو بالا اورد و به قطره های کوچیک بارون که هرلحظه بیشتر میشدن چشم دوخت.کاغذ رو تو جیبش گذاشت و چشماش رو محکم بست.دستاش رو زیر بارون گرفت و نفس عمیقی کشید.لبخند کوچیکی به لبهاش نشست.خدا همیشه میدونست چطور خوشحالش کنه!
بعد چند دقیقه بلند شد و به سمت خوابگاه دوید.
____
چانیول به هوای بیرون چشم دوخت.بارونی خودش رو به همراه سوشرت بکهیون برداشت تا بیرون بره.اما تا قبل از اینکه در رو باز کنه در باز شد و بکهیون به داخل دوید.تی شرت سفیدش خیس شده بود و تن کوچیکش زیر اون به تندی نفس میکشید.چانیول خنده ی بریده بریده ای کرد:نگاش کن!این پسر هیچ مرزی نداره!
از دستای بکهیون گرفت و به سمت مبل بردش.بکهیون خنده ای کرد درحالی که از سرما میلرزید:میدونم میدونم این دیوونگیه محضه!
چانیول سریع پتویی رو شونه های بکهیون انداخت.وقتی حس کرد بکهیون کمی گرم شده ادامه داد:داشتی چیکار میکردی؟
-ارزوهام رو مینوشتم!
-اوه…پس ارزوهای جدیدی داری!
-اره!
-اونا چین؟خیلی کنجکاوم بدونم!
بکهیون لبخند کوچیکی زد و به چشمای چانیول نگاه کرد:اینکه پارک چانیول دوستم داشته باشه.
____

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)