هدر سایت
تبلیغات

fanfiction piano ep 3

سلام . قسمت 3 فیک پیانو 

به نویسندگی : s.s

سلام دوستان گرامی!ما امده ایم تا با چپتر سه فیک پیانو در خدمتتون باشیم.خب…باید بگم من دیگه نمیتونم به کامنت ها جواب بدم!قبلا هم گفتم بااینکه سخته جواب بدم ولی جواب میدادم. فک کنم سایت مشکلی داره چون من اصلا نمیتونم نظر بذارم!😐خب…معذرت میخوام که مجبورم کمی شخصی حرف بزنم ولی نویسنده فیک سریع و خشن:اهم…اهم…بانو سویانگ!من فیک شما را مطالعه فرمودم و باید بگویم احسنت!خیلی باحال بود!فقط باید از فصل یک بخونم چون:اولا تعداد افراد خیلی زیاده دوما من نمیدونم کی زنه کی مرده😐من فک میکردم هارو مرده!ولی ولیعهده که ازش خواستگاری کرد فهمیدم زنه(اگه اشتباه نکنم😕)به هرحال اطلاعاتت درباره ماشین رو تحسین میکنم.نمیدونم علاقه داری یا نه ولی هرچیه مشخصه روش کار میکنی.براوو👏😌
من کامنتهای همتون رو میخونم و اسمهاتون رو هم میدونم.ممنون که واسه نوشتم ارزش قائل میشید…فقط میخواستم بدونم سن تون چقدره.اگه دوست دارین تو کامنت بذارین…دقت کنید “اگر دوست دارید!”(الان هیچکس نمینویسه😑😂)و اینکه فک میکنید من چند سالمه😐
خب…پس از سخنان گران مایه بنده بفرمایید ادامه!
____
معنی نوشته روی پوستر:من گریه نمیکنم ولی اسمون چرا انقدر ناراحته؟
im not crying but why the sky is so sad?
____
لبهاشو بین دندوناش محصور کرده بود تا صداش بلند نشه.حتی از
نفس کشیدن هم میترسید.خونریزیش هر لحظه بیشتر میشد و تنها کاری که میتونست بکنه اشک ریختن بود.به لباسش چنگ انداخت و گریش شدیدتر شد.فقط ارزو میکرد الان از این کابوس بیدار بشه ولی دردش نشون میداد که اون کاملا هوشیار و بیداره.این وضعیت اونو یاد خیلی چیزا مینداخت.قایم شدن…اون قبلا هم قایم شده بود.از خودش،از دنیای اطرافش،از جامعه.از درون هزاران بار فریاد زد.پسر بچه ای که گوشه ای از اتاق پاهاشو بغل کرده بود و صدای فریاد میشنید.به وضوح گذشتش جلوی چشماش مرور شد.چرا به دنیا اومد؟اگه قرار بود دور انداخته بشه بهتر بود تا قبل از اینکه چیزی بدونه،چیزی بفهمه و چیزی حس کنه تو تاریکی نیستی خلق نشدش نابود میشد ولی شاید اون به زندگی محکوم شده بود…یه زندگی ناخواسته.
___
چانیول اروم از اتاق تاریکش بیرون اومد.چشماش رو از شدت نور ریز کرد تا کمی به روشنایی عادت کنه.صدای جوشیدن اب روی گاز توجهش رو جلب کرد و طولی نکشید تابفهمه دکتر جانگ اونجاس.پشت میز نشست.دکتر جانگ حسابی کلافه بود و متوجه حضورش نشد.با برگشتن و دیدن چانیول قاشق تو دستش زمین افتاد.نمیشد انکار کرد که بااون پیشبند چقد احمق به نظر میرسید.
-آه چان!ترسوندیم.
-صبح بخیر دکتر.
دکتر سریع سمتش رفت و صورتشو نگاه کرد.
-ببین احمق باخودت چیکار کردی؟الان اگه صبحونه نخوری خودم بهت میخورونم!
چانیول سکوت کرد.بشقابی جلوش گذاشته شد.صبحانه مفصلی بود.چنگالش رو تو دستش گرفت و با نیمروی تو بشقابش بازی کرد.به پنجره خیره شد.چشماشو بست.فقط صدای برخورد قطرات بارون با پنجره رو میشنید.میتونست بوی پتریکور (petrichor:بوی زمین موقع بارون)رو حس کنه.شاید منتظر بود.منتظر دستای خسته ای که ملودیهای کلیدای پیانو رو به صدا دربیاره،منتظر لبخندی سرشار از امید،منتظر صدای فندکی بود که سیگاری رو روشن کنه.ولی حس توخالی انتظارش با باز شدن چشماش به کل نابود شد.حالا دیگه همه چی واقعا تموم شده بود.اون زنده بود و خاطراتش رو مرور میکرد ولی حقیقت این بود…اون قبلتر از هرکس دیگه ای مرده بود.
____
-بکهیون!تلفن رو جواب بده.
بکهیون سریع به طبقه پایین رفت.نمیدونست چرا ولی نسبت به این تماس حس خوبی نداشت.سعی کرد افکار سیاهش رو پس بزنه و به تلفن جواب بده.
-بله؟
-منزل اقای بیون؟
-بله.بفرمایید.
-من برای بیان نتیجه ی مصاحبه بکهیون تماس گرفتم.
-آه…خودم هستم.بفرمایید.
-آه…نمیدونم چطور بگم.متاسفم بکهیون…تو قبول نشدی.
بکهیون جاخورد.این درست نبود.اون وجودش رو برای پاسخ به سوالای مرد توی مصاحبه گذاشته بود.
-آه..میتونم درخواست کنم دوباره لیست رو بررسی کنید؟
-متاسفم.اینجا اسمی از شما نیس.امیدوارم سالهای اینده بازهم برای ورود به اینجا تلاشتون رو بکنید.
-ولی…
هنوز کلمات بکهیون از دهنش خارج نشده بود که بوق تلفن اون رو ساکت کرد.نمیدونست باید چه واکنشی داشته باشه.
-کی بود؟
بکهیون تو جاش خشکش زده بود.
-بکهیون!
-آه…
-تلفن کی بود؟
-جواب مصاحبم رو دادن…قبول نشدم.
لبخند محوی تحویل مادرش داد.
مادرش میدونست که این برای اون چه معنی داره.دستاشو رو کمر بکهیون گذاشت و نوازشش کرد:اشکال نداره…من به پسر خودم ایمان دارم.
بکهیون لبخند دیگه ای زد و مادرش رو به آغوش کشید.
____
-من خونه ام!
-بهتره با لباسای خیس طرف هال نیای!
جونگین خیلی درگیر افکار بهم گره خوردش بود.متوجه حرف مادرش نشد
و دقیقا به سمت هال حرکت کرد.
-هی کیم جونگین!با لباسای خیست رو پارکت راه نرو!
-اوه…متاسفم…
مادرش کمی اخم کرد:بارون باریده اب رفته تو کلت؟چی شدی؟
-هیچ…ی
مادرش شونه هاشو بالا انداخت و صدای تلوزیون رو بلندتر کرد.
“ایا فرزند نامشروع شرکت… پرده از چهره ی حقیقی خودش برمیداره؟”
-آه سرتیتر خبرای مهم شده فقط چندتا چیز بی ارزش…شبیه برنامه روانشناسی خانواده میمونه تا اخبار!
دستشو تو پاکت پاپ کرن مادرش کرد که سیله ای به دستش خورده شد.
-سیس حرف نزن جون میون.
جون میون خنده ای کرد:مامان…تو همیشه دنبال دراما میگردی…بهتره سریالای تلوزیون رو نگاه کنی نه اخبار!
چند لحظه سکوت کرد و به جونگین خیره شد.اروم لباشو نزدیک گوش مامانش برد:این چش شده؟
-نمیدونم…از وقتی اومده مثل گوشت منجمد اونجا وایساده…خونه رو به گند کشید!
چندتا از دونه های پاپ کورن رو تو مشتش جا داد و به سمت جونگین پرت کرد:هی کیم جونگین!برو لباساتو عوض کن.
جونگین دستاشو تو جیب سوشرتش کرد و به سمت اتاقش رفت.
خودشو رو تختش پرت کرد و به فکر فرو رفت.تاحالا همچین حسی نداشت.تو اون چشما…فقط اشک نبود،التماس بود…تمنایی برای نجات…بلندترین صدا برای درخواست کمک همون نگاه بود.جونگین چندبار سرش رو تکون داد و سعی کرد همه چی رو فراموش کنه.اینو به حساب یه اتفاق ساده گذاشت و چشماشو بست.
____
چانیول خودشو رو تختش پرت کرد و کتابشو جلو صورتش گرفت.حتی اونو نمیخوند ولی نوشته های مبهم رو کاغذ رو به دنیای واقعی ترجیح میداد.اروم در اتاقش باز شد.سرش رو از کتاب بیرون اورد.
-چانیول میخوام جدی باهات حرف بزنم.
چانیول اروم بلند شد و نشست.به صورت دکترش نگاه کرد.
دکتر جانگ نفس عمیقی کشید و کنار چانیول رو تخت نشست:ببین چان…یه چیزی خیلی من رو گیج کرده…مرگ عموت خیلی ناگهانی بود.اینو قبول دارم ولی…چرا سعی نمیکنی چیزی بگی؟چرا مثل بقیه ی پسرای هیجده ساله داد نمیزنی؟صداتو بلند نمیکنی؟گریه نمیکنی؟
دستشو رو شونه ی چانیول گذاشت.
بدن اون سرد بود.سرمای بدن اون تاریکی اتاق رو ترسناکتر میکرد ولی چرا قلبش میزد؟واقعا چیزی میخواست بگه؟کاری میتونست بکنه؟
دکتر جانگ نفس عمیق دیگه ای کشید:بهتره یکم به خودت فکر کنی…الان وقتش نیست تسلیم بشی.
اروم از رو تخت بلند شد و سمت در رفت:متاسفم…امشب نمیتونم پیشت بمونم.تو بیمارستان سرم شلوغه.فردا صبح بازم بهت سر میزنم.قرصات رو خریدم رو اپنه.حتما بخورشون.فعلا.
باریکه ی نوری که تو اتاق میومد با بسته شدن در محو شد.چانیول از جاش بلند شد و پرده ی اتاقش رو کشید.تصویرش رو شیشه منعکس شد.دستشو رو انعکاس خودش گذاشت.اون پسری که تو شیشه دیده میشد گریه میکرد…نه با اشکای خودش…اون اشکا مال اسمون بودن…اسمون تیره شهر که جسم چانیول رو توی سرما گرفتار کرده بود، برای اون گریه میکرد…
____

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 12 نظر 8 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Hana
مهمان

عااالییییییییههههههههههههههههه دوسش میدارممممممممممم فیکتوووو تنکسسسس😍😍😍😍

shi jung
مهمان

سلام من خواننده جدیدم باحاله فیکتون میخونمش والله من فک کنم شما 20 باشین

rosha
مهمان

عاغا سبکشو میپسندم شدید :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:
خب من 16 سالمه(سوم دبرستان ) :nish: :nish: :nish: :nish:
شوما یا طرفای بیستی یا طرفای سن خودم :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji: ینی تو رده ی 16_22 :becharkh: :becharkh: :becharkh:
در هر صورت خسته نباشی اونی و ممنون :like: :like: :heartme: :heartme: :kissme: :kissme:

narsis69
مهمان
خیلی خوب بود. مرررررسی. خسته نباشی. وای تو کف اینم که اون پسری که جونگین، خونین و مالین دید، کی بووووود؟ چانیول چقد دپرسه بچم. الهییییییی. مامان جونگین، یجوریه! نه؟؟؟ منتظر ادامش هستم. بنظرم تو، هجده تا بیست سالت باید باشه. نمیدونم سنم بگم درسته یا نه! یعنی درموردم چی فکر میکنید؟ حتما فکر میکنید خیلی بیکارم. من بیست و شیش سالمه. :khande, واسه خودم پیرزنی ام… :khande: فایتینگ
تینا
مهمان
sama
مهمان

عالییییییییییییییییییییییییی بود :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

aida
مهمان

خیلی عالی بود😘😙😗😚
خسته نباشی فقط پلیز بیشتر کن قسمتا تو🙏
سنمم تو ایمیلم هس.میشه لینک چنلتو بزاری.آیدی خودتم باشه قبوله☺
تو شروع قسمت بعد بزارش😊😊😊
درمورد سن هم بعدا بهت میگم وقتی که تو تلگرام با هم صحبتیدیم😅😅😅

wpDiscuz