هدر سایت
تبلیغات

fanfiction piano ep 4

سلام فیک پیانو قسمت 4

به نویسندگی : s.s

سلام نوتلاهای من!(مثلا خواستم متفاوت عمل کنم😅)خب.چپتر4!هورراااا!😐الان میدونم پوکر نشستین…هیچی…خب!خواستم بگم اکثرا سن من رو درست حدس زدین من دقیقا نمیدونم 17سالمه یا16!😐(روشا جان راحت باش دیگه اونی نگو😂)متولد 78ایران و 1999میلادیم!یک سال جهشی خوندم چون نیمه دومم (احتمال میدم 16 سالمه😕)بالاخره میرم 17یا 18…حالا بگذریم…خب اکثرا خواننده هاهم تو رنج سنی منن و این باعث میشه احساس راحتی کنم.نارسیس جان قبلا از اسمت حدس زدم سنت نسبت به ماها بیشتر باشه (بابت اون 69که جلو اسمت مینویسی) ولی اصلاااااااا اهمیتی نداره.اتفاقا خوشحال میشم که نوشتم تونسته جذبت کنه.من خودم طرز تفکرم خیلی عتیقس😐تست های روانشناسی زیاد دادم (علاقه دارم)سن عقلیم 39 سال بود!شخصیتمم INTJ هست! (تست MBTIبدید درمیاد شخصیتتون باحاله)
موضوع دوم اینکه من چنل ندارم هیچی ندارم فقط همون تلگرامه اینم ایدی بنده:@smgp8
خواستید میتونیم حرف بزنیم ولی بازهم مشکلاتی هست از قبیل اینکه من اینترنت در دسترس ندارم.هفته ای فقط دو دقیقه اونقدر که بتونم به هدیه فیک رو بفرستم اونم با بسته والدین با هزارتا التماس میام (غرورم خدشه دار میشه😢قدر نت رو بدونید)و اینکه مثلا من کنکوریم!اونم تجربی!به به!نور علی نوره اصن!اندازه چ.س(پوزش میطلبم)هم درس نخوندم مشاورمم باهام قهره😂خدا!نمیدونم باآیندم دارم چه میکنم😐
خب حالا…اها!درباره قد چپترا میدونم کوتاهن بعد قراره اونقدر دراز بشن که حوصلتون نکشه بخونین😂من این چپترا رو نزدیک یه سال پیش نوشتم بابت همین اینجور قسمت بندی کردم از قبل.یه خبر خوب دارم!دیگه دپرزاسیون تموم شد! (دپرزاسیون:دپرس کردن دیگران…لغات من دراوردی بنده)الان رسیدیم به جاهای خوب فیک.امیدوارم ازش لذت ببرید.😊پس میریم ایداما!بفرمایید😆
____

تابستون 2015
خورشید قشنگتر از هرروز دیگه ای میتابید.هوا گرم بود و پرنده های مهاجر به شهر برگشته بودن.صدای قطار…کسایی که تو تعطیلات تابستونی برای دیدن خانوادشون اومده بودن…همه چی قشنگ و امیدوار کننده بود.ولی نه برای کیونگسو.بازم لباشو مثل بچه های کوچولو اویزون کرد و رو به خانم پیری کرد که کنارش وایساده بود:اجوما!امسالم نیومد…پدر دروغ گفت.امروز من به دانشکده میرم!اگه وقتی من اینجا نیستم بیاد چی؟فکر نمیکردم انقد دروغگو باشه!
پیرزن خنده ای کرد و سر کیونگسو رو نوازش کرد:اون میاد!نگران نباش!بهتره زودتر برگردی و اماده شی.باید با مامانتم خدافظی کنی.
کیونگسو سرش رو تکون داد و با بی میلی به سمت خونه رفت.تقریبا سه سال میشد که به خاطر بیماری مادرش با اقا و خانم کانگ زندگی میکردن.خونه ی اونا بیرون شهر،نزدیک یه ایستگاه قطار بود.یه مکان اروم که حتی زمستوناشم گرم و لذت بخش بود.
____
دستاشو از زیر سرش دراورد و به سمت مادرش برگشت:آه باور نمیکنم…امسالم نیومد!مامان ناراحت نباش…اصلا خودم تو سئول دنبالش میگردم.میدونم اگه برگرده تو هم حالت خوب میشه و بازم لبخند میزنی.میدونی چند وقته صدای خنده هاتو نشنیدم!
لبخندی زد و سر مادرش رو به آغوش کشید:قول میدم خوب بشی.دوست دارم.
____
-کیونگسو!
کیونگسو شیرینی تو دهنش رو دراورد و به سمت اجوما برگشت:بله!
-چرا انقد عجله میکنی؟همسرم داره میاد!مراعات مارو بکن ما پیریم!نمیخوای باهاش خدافظی کنی؟
-اجوما چرا جوری حرف میزنی انگار اجوشی چیزیشه.خودت که میدونی اون از همه ی ما سالم تره!
-هرچی باشه بالاخره باید ببینیش!
-کیونگسوووووو!
کیونگسو سرش رو برگردوند.پیرمردی با تمام توان به سمت اون میدویید.کیونگسو خنده ای کرد.به سمت پیرمرد دویید و اونو به آغوش کشید:اجوشی…نباید این همه راهو میدوییدی!من که نمیرم اونجا بمونم!بهتون سر میزنم.
پیرمرد گوش کیونگسو رو گرفت و کشید:هنوزم مغز تو کلت نیس!نصف عمر شدم!فک کردم رفتی!
-اااا…باشه اجوشی ببخشید!متاسفم!
-ولش کن!بچه گوشش کنده شد!
گوش کیونگسو رها شد و دستشو رو گوش قرمز شدش گذاشت و لبخند قلبی شکلش رو تحویل پیرمرد عبوس رو به روش داد:گفتم که متاسفم اجوشی!
بازم پیرمرد رو به اغوش کشید.صدای سوت قطار بلند شد:اه دیرم شد!
قطار داشت حرکت میکرد.کیونگسو تا قبل از زیاد شدن سرعت قطار دوید و موفق شد خودش رو به قطار برسونه.از میله کنار در قطار گرفت و سرش رو بیرون اورد:اجوما!اجوشی!حتما به دیدنتون میام!مراقب مامان باشید!
____
کش و قوسی به بدنش داد.یاد کاغذی افتاد که از کت عموش پیداش کرده بود”بیون بکهیون-سال تولد…-ادرس منزل…-شماره تلفن”
بازم بهش زل زد.
-یه هفته قبل-
-اینارم به خیریه میدم.
-باشه چان.امروز باید بری بنگاه و کلید خونه رو تحویل بدی.نمیدونم چرا خونه به این خوبی رو فروختی!
-اینجا به اندازه کافی بزرگ نیس…
-خوابگاه دانشکده بزرگه؟
-آه دکتر جانگ غر نزن!بهتره کمکم کنی.
-من این کت رو میخوام!
-میتونین داشته باشینش!
-مرسی چان!
دکتر جانگ کت رو از چانیول گرفت.کاغذی از جیب کت افتاد.
دکتر جانگ برش داشت و چشماشو ریز کرد تا بخونتش:بیون بکهیون؟
چانیول به سمت دکتر جانگ برگشت.کاغذ رو نگاه کرد.
“بیون بکهیون
متولد…
ادرس…
تلفن…
…قبول…”
-به نظر میاد از دانشجوهای عمومه ولی تاحالا اسمشو جایی ندیدم…
تلفن رو برداشت و زنگ زد:منزل بیون بفرمایید.
-با بکهیون کار داشتم…بیون بکهیون.
-خونه نیس میتونم پیغامتون رو بهش برسونم.
-شما؟
-برادرش!اصلا شما؟!
-ممنون.بهش بگید بااین شماره تماس بگیره.
-ولی…
سهون به گوشی تو دستش نگاه کرد:هاه!این چی بود دیگه!ادما دارن عجیب غریب میشن!
شونه هاشو بالا انداخت و به اتاقش رفت.
____
چانیول بازهم به کاغذ نگاه کرد.خبری از بکهیون نشده بود.بازم تلفن کرد.
-الو؟
-سلام.
-سلام
-گوشی رو بده داداشت!
-وایسا…تو همون مرد بی ادبی!
-قرار بود برادرت زنگ بزنه.
-اه…یادم رفت بهش بگم.
-از صدات مشخصه قابل اعتماد نیستی!
-هی…
-سهون باز باکی کل کل میکنی؟
-هیونگ بهتره تو انتخاب دوستات تجدید نظر کنی.باتو کار دارن!
بکهیون با تعجب گوشی رو از دست برادرش گرفت:بله؟
-بکهیون؟
-خودمم
-شما سال 2012 برای ورود به دانشکده هنر مصاحبه داشتین؟
-بله…خب؟
-شما قبول شدین.
بکهیون خنده ای کرد:اقای بامزه بهتره بامن شوخی نکنی!من سه سال پیش رد شدم.
-نه تو قبول شدی.
صدای پشت تلفن خیلی جدی بود.بکهیون قلبش تند زد:وا…واقعا؟
-بله.
-شوخی کنی میکشمت!
-چیزی برای از دست دادن ندارم…میتونی دست به کار بشی!
-تو داری راس میگی…واو…این…این عالیه!
بکهیون دیوانه وار اشکاش جاری میشد و ناخوداگاه پشت گوشی تعظیم میکرد.
-ممنونم…ممنونم.
-خدانگهدار
بکهیون با قطع شدن تلفن صداش بلند شد:مامان…مامان من میرم دانشکده هنر…من قبول شدم!
____
چانیول دستشو رو سینش گذاشت.دوباره به سال تولد بکهیون نگاه کرد.اونا همسن بودن ولی چقد تفاوت بین اونا وجود داشت…اون خیلی شاد به نظر میرسید.چانیول احساس کرد چیزی درونش به حرکت دراومده.اون صدا…اون واکنش…نشانه ی یه ادم زنده بود…چقد صدای یه ادم زنده دلنشینه!

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 11 نظر 15 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Hana
مهمان
neda
مهمان

اولین فیکی هست که چان رو اینقدر داغونم میبینم طفلی خیلی گوناه داله :aaar:
چانبک وارد میشود دارادادانگ :yeees: :yeees:
مرررسی اونی :heartme: :heartme:
جان تو فک میکردم کوچیک تری اشتب میکردم هی :nish: :nish:

raharis
مهمان

aaaar chanbaek^__^ aqa alan qesmataye qabl male 3 sal pish bood???

narsis69
مهمان

سلام. خخخخخ. من اومدم. باز خوبه تو فهمیدی ۶۹ مال سال تولدمه!
یه عده ی منحرف بودن، که فکر میکردن این ۶۹، اون ۶۹ئه! البته من انگلیسی مینویسمش، ولی تو سایت فارسی میشه. :nish:
مرررررسی. خییییلییی خوووب بوووود.
عخخخخی، دلم واسه چان سوخت. الهی! :mazlum:
صدای آدم زنده؟ دلنشین؟ چقد جاااااالب! چانبک از پشت تلفن، ندیده و نشناخته، شروع میشود! :charkhesh: :bunny:
واااای. کیونگ خیلی باحال بوووود.
مرررررسی. خسته نباشی. :myheart:
منتظر ادامش هستیم.
فایتینگ :heartme:

rosha
مهمان
هخخخخمن بازم میگم اونی چون شوما 17 سالته و 16 :khande: من متولد 27/6/1379 ام بعد اینکه ناموسن این تسته چی بود ؟!!!! عاغا ی ساعت داشتم جوابشون میدادم بعدم زیاد درس نبود خوب عاغا در هر صورتت ژآن ژآن ژآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآنننننننننننننن آی لاو چانببببببببببببک اونی خسته نباشی ممنون امیدوارم تو این کنکور لعنتی هم قبول شی فایتییییییینگ
تینا
مهمان

خوبه چانی برگه رو پیدا کرد :heartme: :heartme:

aida
مهمان

عررررررررر :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
پیانو اومد😀😀😀
مرسی که آیدیت رو گذاشتیییییی😍
راستی من 16 سالمه دیروزم تفلدم بود دیشب😐🎉🎊🎂
راستی تو کنکورتم موفق باشی 😘😘😘😘😘
و اوللللللین نظر💃💃

aida
مهمان

ولی جانه من چپتر را رو طولانی کن😔

wpDiscuz