سلام . قسمت 6 فیک پیانو 

به نویسندگی : s.s

Kkkسلام دوستان.حالتون چطوره؟اومدم اومدم با چپتر جدید!قبل از اینکه ادامه بدم
تعدادی از ابهامات رو میخوام توضیح بدم.کاپلای اصلی فیک کایسو و چانبک
هستن.سهون برادر کوچیک بکهیون و سوهو (همون جونمیون)برادر بزرگتر کای هست و از
پشت این تریبون اعلام میکنم سوهو و سهون هیچ هیچ هیچ کاپلی ندارند! (زیر
ندارند یه خط قرمز بکشید…مدرسه ها داره شروع میشه فاز خط کشیدن
برداشتم😑).بخدا نمیدونین چقد میخوام جواب کامنت هاتون رو بدم.ولی نمیشه پس با
اجازه در مقدمه جوابتون رو میدم فقط ممکنه تعدادی از دوستان معذب بشن پس فقط
جواب کامنتایی رو بخونین که اسم خودتون اولشه و اینکه…اپ شدن فیک ادامه پیدا
میکنه (الان دارم هدیه رو تصور میکنم داره چشماشو میچرخونه و نفس عمیق
میکشه😂میخواستم ازت تشکر کنم و شرمندتم که اینهمه زحمت میکشی عاشقتم
هدیه💓💓)خب چون دانلود بالای ده تا بود منم ادامش میدم.تعداد دانلودها خوب
بود.البته یکیش خودمم😐خودمم دانلود کردم😑میخواستم ببینم نوشتم به شکل پی دی
اف چطوره 😂درکم کنید…و اینکه اگه اندازه خود چپتر مقدمه مینویسم واسه اینه
که باهم حرف بزنیم و بدونین میتونین بامن صمیمی باشین.نظرتون رو میخوام اینکه
خوبه قبل فیک اینهمه فک میزنم یا نه؟اگر دوست ندارید انتقاد خود را در کامنت
به اشتراک بگذارید.خب بریم سراغ جواب کامنتای شما عشقولیا و بعد از اون بریم
سراغ پیانو.
اهم اهم به نام خدا:
تینا:💓💓💓 (خب چه کنم…مرسی که فیک رو میخونی😭)
اوه سهون:مرسی.خیلی حال میکنم میاین با اسم اعضای اکسو کامنت میذارین.یه
خواننده داشتم با اسم D.O میومد…D.O برگرد😭😭😭 (ببخشید دی او لاورم از
خودم بیخود شدم😑)
elna salvatore:اون جوی رو باید خودت انتخاب کنی…ابش رو نمیشه از جای دیگه
ای پیدا کرد باید انقدر زمین رو بکنی تا به عمقی برسی که حس کنی از شنیدن صدای
اب لذت میبری و عمقش برات کافیه والا من جوی درست حسابی ندارم فعلا این دور و
بر خشکسالیه😂
helium:تووووووت فررررررنگی مامان!قربونش بشم.بوش میاد!میبینم کامنت گذاشته.خب
به دور از لوس بازی…نه اینکه تو مارو با پیمان شکن خفه نکردی😑رسما از هیجان
تا مرز خون دماغی میرفتم چپترای اخر هم که هیچی.فقط من هنوزم با بخشیدن دی او
مشکل دارم😐
narsis69:حالا اولشه…یه جاهایی هست سوپر دی/وث میشه.
کلا شخصیتش رو دوست دارم😂😂😂یه چیزی شبیه خودمه😐بکی هم باورش میشه.چانی هم
دوای دردش بکهیونه اون که بیاد افسردگیش خوب  میشه.اصلاااا نگرانش نباش😉😂
aida: نه تورو خدا…توروخدا…جان من…انقد از تعداد دانلود ها ناامید
بودی…ایدی میخواستی بدی 😢😢😢نه جان من…
شوخی کردم شوخی کردم (اگه بی مزه بود ببخشید😑)فک کنم خیلی کای رو دوس
داشتی😂😂😂
rosha:اونی بره زیر تریلی (خدا نکنه😑خودم از دعا خودم ترسیدم😂)اگه نتونستی
بخونیش کامنت بذار به ایمیلت بفرستم یا که ایدی بده.خواننده به این میگن
نخونده کامنت میذاره.دل گرمی من شما خواننده های پایه این دیگه💓💓
alice:نه بابا ناراحت نیستم.گذاشتم واسه دانلود ببینم بیشتر از ده تا میشه
یانه😊و اینکه نچ سوهو کاپل نداره.ولی نقشش در اینده یه کوووووچولو مهم خواهد
شد😄
raharis:من اصلا در نظر نگرفتم که تعدادی از دوستان سخت میتونن به سایت
بیان…معذرت!من خودمم کم انلاین میشم.روزهای اپ فقط دوشنبه هاس و اینکه ادامش
رو میذارم.خوشحالم که کایسوش رو دوس داشتی😊
____
معنی نوشته روی پوستر:من فقط میخوام زندگی رو بگذرونم که منتظرش بودم.
i just want to live the life which I waited for
____
(ep 6)
در اتاق رو باز کرد.دستش رو سمت کلید برد و چراغ رو،روشن کرد.با ساکش جلوی در
اتاق ایستاد.نسبت به خونه ای که توش بزرگ شده بود خیلی کوچیکتر بود ولی اینجا
جایی برای شروع دوباره بود.چانیول گذشتش رو پشت سر گذاشته بود و حالا به
استقبال آیندش میرفت.سه سال طول کشیده بود تا دوباره تیکه های شکسته وجودش
روکنار هم بچینه.تیکه هایی از اون گمشده بودن،لب پر شده بود،خرد شده بود و با
هیچ چیز بند انداخته نمیشد.خلا و نقص رو تو وجودش حس میکرد ولی شاید یه زمانی
یه جایی همه چیز بهتر از اول کنار هم قرار میگرفت…شاید اون یه خرده شیشه
نبود…شاید اون یه سفال درحال شکل گرفتن بود…به هرحال اون اماده پذیرش
هرچیزی تو زندگیش بود.
____
بکهیون یه ضرب خودکارش رو به دفتر رو به روش میزد.
-چی میتونم بنویسم…آه هیچی به ذهنم نمیرسه.
به صندلیش تکیه داد و دفتر رو بست.چشماشو رو هم گذاشت و سعی کرد ذهنش رو خالی
کنه.نور چراغ روی سقف به چشماش میخورد و باعث میشد زیر پلکای بستش هاله ی
ناواضحی از نور بیفته.انگار که به یه خورشید تار نگاه کنه.اروم چشماشو باز کرد
و به لامپ بالا سرش زل زد.
-تو بخشی از خورشیدی؟
با حرفش خندش گرفت.
-خیلی بدشانسی کوچولو…تو میتونستی بخشی از خورشید باشی!
سرش رو به خاطر حرف خنده دارش تکون داد.درحال بازی با خودکار تو دستش بود که
از دستش افتاد.خم شد
تا خودکار رو برداره ولی چیزی توجهش رو جلب کرد.دستش رو
زیر تخت دراز کرد و کتابی رو برداشت.کتاب خاک خورده بود و معلوم بود مدتی
اونجاست.بکهیون جلد کتاب رو خوند”نامه به کودکی که هرگز زاده نشد”
کتاب رو باز کرد و ورق زد.معمولا اخرین صفحه کتابها سفید بود و بکهیون عادت
داشت اخر هرکتابی که میخونه خاطره اش رو بنویسه.اخرین صفحه کتاب رو باز کرد و
به دست خط خودش زل زد.
-3 نوامبر2012-
تاریخ اتمام این کتاب…نمیدونم چرا ولی امروز حس عجیبی داشتم.به سوالایی پاسخ
دادم که انتظار شنیدنشون رو نداشتم و کسی رو دیدم که حس مبهمی بهم داد.اون یه
مرد میانسال بود.قیافش…معمولی بود مثل همه ی ادما ولی چیزایی که گفت…خیلی
از جوابامو به سوال تبدیل کرد.واقعا تا الان من زندگی رو چطور میدیدم؟من از
اون چی میفهمم…گاهی وقتا میترسم…میترسم اونقد محو پیدا کردن راه زندگی
باشم که خودش رو گم کنم!دوست دارم قانونا رو بشکنم…دوست دارم یه بار شیرینی
چیزی رو حس کنم که ارزش ریسک کردن داشته باشه…اون چیز تو زندگی من
چیه؟نمیدونم…فقط امیدوارم زودتر به سراغم بیاد چون آماده ام تا دریافتش کنم.
دستشو رو نوشتش کشید:واقعا آماده ای بکهیون؟
____
خودشو رو تخت پرت کرد و سعی کرد استراحت کنه.روز سختی بود و جونگین واقعا خسته
شده بود.با کشیدن دستش رو لباسش متوجه صدای خش خش پاکتی شد که تو جیبشه.دستش
رو تو جیب شلوار جینش برد و پاکتی رو دراورد.پاکت مچاله شده بود.
-آه…لعنتی
اون پاکت نتیجه دانشگاهش بود.سریع پاکت رو باز کرد و کاغذی رو که توش بود خوند.
-خب…خب…خب…اینو میدونم!”قبول”
به کاغذ زل زد.
-من…قبول…قبول…من قبول شدم…مامان!من قبول شدم!
جونگین از رو تختش بلند شد و سریع از پله ها پایین اومد و سمت اشپزخونه
رفت:مامان…این…تو..این تو نوشته من قبول شدم!
مادرش سمت جونگین رفت و کاغذ رو خوند:واو!این معرکس!من بهت افتخار میکنم.
مادر جونگین اون رو بغل کرد و از خوشحالی گریش گرفت.جونگین نمیدونست چرا ولی
اونم داشت اشک میریخت.صورت مادرش رو نگاه کرد:چرا گریه میکنی؟
-بخاطر پیازه…
-دروغ نگو اینجا که پیاز نیست…اشک شوقه که من دارم میرم.
مادرش به صورت جونگین نگاه کرد و دوباره اونو به اغوش کشید:دیوونه شدی…اشک
شوق مال قبولیته…پسر کوچولو من بزرگ شده…دیگه باید مسخره بازیاتو بذاری
کنار!
جونگین بین اشکاش لبخندی زد و مادرش رو تو اغوشش فشرد.
____
بعد از چندبار بوق زدن کسی
تلفن رو جواب داد:بله؟
-سلام اجوما.کیونگسو ام!
-اوه کیونگسو…خوبی؟راحت رسیدی؟جات خوبه؟ببینم چیزی خوردی؟
-اوه اجوما کمی مهلت بده!به سوالات دونه دونه جواب میدم.
-اوه متاسفم…نگرانت بودم.
-نگران نباشید!من اینجام و خوب و سالمم.غذا خوردم و اتاقمم خوبه.فعلا هم اتاقی
هم ندارم درنتیجه جام بزرگ و راحته.مادر چطوره؟
-آه…حالش خوبه…خوابیده.
-اوهوم.به اجوشی سلام برسونید.مواظب خودتون باشید.من باید برم.
-باشه کیونگسو…
-خدافظ
-کیونگسو!
-بله؟
-اگ..اگه اونجا سخت بود…برگرد اینجا…حتما تماس بگیر…باشه؟
کیونگسو لبخندی زد:البته اجوما!شما هم مثل مادرم هستید.چرا باید چیزی رو ازتون
مخفی کنم؟مراقب خودتون باشید.شب بخیر.
-ش..ب بخیر.
کیونگسو گوشی رو قطع کرد و پشت میز نشست.دوباره به عکس زل زد.شبیه پدرش بود
ولی چشماش…چشماش به مادرش رفته بود.با دیدن عکس حس عجیبی بهش دست داد.اینکه
بتونه پدرش رو دوباره ببینه…اینکه همه دوباره باهم باشن…همه ی احساساتش
ناگهان هجوم اوردن…اون میترسید،خوشحال بود،امیدوار بود و از طرفی دوست داشت
انتقام بگیره.هیچی از پدرش به یاد نمیاورد.اون نمیدونست پدرش برای چی اونا رو
ول کرده…میترسید اگه دلیلش رو بفهمه ازش متنفر بشه.امیدوار بود دلیل قانع
کننده ای باشه.اون مادرش رو جوری دیده بود که واقعا دردناک و زجر اور بود ولی
تنها راه درمان اون رو تو پیدا کردن پدرش میدید برای همین هم با اون صلح کرده
بود.
____
-بفرمایید.
چانیول اروم در رو باز کرد و وارد اتاق شد.مرد میانسالی عینکش رو تا نوک دماغش
پایین کشید و به چانیول نگاه کرد.
-بله؟
-آم…من پارک چانیول هستم…برادر زاده استاد پارک که سه سال پیش فوت کردن…
مدیر از صندلیش بلند شد:اوه…متاسفم که نشناختمت.
-اوه مهم نیست.
-گرچه دیره ولی به خاطر عموت متاسفم.
-آه اون قضیه مال سه سال پیشه دیگه بهش عادت کردم.
-راحت باش…چانیول
-راستش اومدم چیزی بهتون بدم.
چانیول پاکت تو دستشو رو میز مدیر گذاشت.
-این پاکت…امضای عمو زیرش بود.فکر کنم این شخص قبلا قبول شده ولی نتیجش به
دستش نرسیده…چون باتوجه به تاریخ همون شب عمو…
-متوجهم
مدیر پاکت رو باز کرد.دست خط اشنا بود و کاغذ همراه با مهر دانشکده هنر
بود.”بیون بکهیون”
-به نظر میرسه قبول شده.
-بله…بابت همین صلاح دیدم پاکت رو به شما بدم.
-کارت خوب بود چانیول.باهاش تماس میگیریم احتمالا مجبور بشه بازم امتحان
بده.به هرحال ممنون
بابت دقتت.
-خواهش میکنم.
____
بکهیون زودتر از روزهای معمولی از خواب بیدار شد.لباسای مرتبی رو انتخاب
کرد.درواقع این اولین قدمی بود که برای اینده ی مبهمش برمیداشت.به خودش تو
اینه نگاه کرد و نفس عمیقی کشید:بیون بکهیون…فایتینگ!
____

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)