سلام . فیک پیانو قسمت 8 

به نویسندگی : s.s

سلام بر و بچ.حال و احوال؟خوبین؟مدرسه خوش میگذره؟(مزخرفترین سوالی که همه جوابش رو میدونن)خب بگذریم.اقاااااا من از شما دوستان بسی سوالات داشته بیدم…یعنی چه؟اقا ما اومدیم ببینیم بعد چپتر 6که کامنتا ترکوند چپتر 7 چندتا کامنت میگیره…خوشان خوشان بعد از اپ چپتر 7 واسه خودم میخوندم میرقصیدم که اینترنت به دستم رسید.در حالی که بادی به قب قب(غب غب؟)داده بودم تا بیام کامنت بخونم و پیش خودم خنده های شیطانی کنم…گوشی از دستم افتاد و نکته اینجاست درحالی که جیغ میزدم،موهامم میکشیدم(واقعا همچین کاری نکردم…ولی از درون تو همین مایه ها بودم)”ب.د.و.ن.ن.ظ.ر”…”بدون نظر”…”بدووووون نظرررررر”…هیچی دیگه رفتم ته تنور نشستم زانوهامم بغل کردم عقب جلو رفتم تا یه مدت که نور خورشید به ته تنور میتابید جیغ میزدم…حالا واقعا ازتون سوال دارم.بیاین باهم صادق باشیم.اونجور که من دستگیرم شد مثل اینکه مشکل داشت و نمیتونستین کامنت بذارین (با توجه به جمله ی خواننده ی عزیزم اوه سهون کبیر(خود سهونه تحقیق کردم) که فرمودند”هورااااا درست شد مرسی”تعداد الف ها کافی نبود به بزرگی خودت ببخش سهون جان)حالا من فرضیات خوش بینانه خودم رو گذاشتم رو مشکل داشتن سایت یا اشکالات فنی.ولی خب اگرم که کامنت گرفتنی نبوده هیچ دیگه.مشکل نداریم که،داریم؟به قول اون معلم بزرگواری که میگفت:حله؟(هلیم میدونی کی دیگه…عشقمون خخخ)ولی جا داره نهایت تشکر رو داشته باشم از دوست عزیزمون “شی جونگ”.من معمولا کامنتای چپترای قبل رو چک نمیکنم ولی وقتی چپتر 5 که واسه دانلود بود رو نگاه کردم انرژی گرفتم در حد چی بگم!واقعا بابت کامنتی که گذاشتی ممنونم و خوشحالم که طرز تفکرت رو بیان کردی.بعد از دوستم هلیم اولین نفری بودی که احساس کردم خالصانه از نوشتم خوشش اومده و واقعا بهم انرژی دادی.من فقط میخوام از پیانو لذت ببرین و واقعا شاید دوست دارم نوشته ای باشه که یه فرد بتونه باهاش احساس ارامش کنه.بااینکه ممکنه غمگین باشه ولی مطمئن باشین اخرش خیلی خوبه!
خب بریم سراغ جواب کامنت ها و ادامه پیانو:
اوه سهون:دی او چرا خواست حمله کنه؟جریان چیه؟به منم بگین…سهون…خب بد گفتم؟گفتم با سیبیل بیاد!رفتیم سرخونه زندگیمون هرکار خواس بکنه-_- بگیرینش نذارین بیاد ایران من میام اونجا…اقا چمدونا رو جمع کن بریم sm…تازه مگه من گفتم لطیف نیستی؟شما عشقی♡♡اصلا میای یه چیز کوتاه مینویسی بعد میای دوباره یه کامنت بلند مینویسی یه حالی میده خرذوق میشم!فقط خدایی جوهر نمک؟؟؟ولی اگه دیر اپ کنم به سیبیلای نداشته دی او قسم مستحق غرق شدن در جوهر نمکم…اسمم رو پرسیده بودی…اسم من…دی اوئه!شوخی کردم.اسمم ثمینه تو تیزر هم نوشته بودم.حالا ببینم این سهون خانم نام خودشون رو به زبون میارن یا نه…خخخ (نمیتونم دیگه از اموجی و شکلک استفاده کنم از خخخ استفاده میکنم -_-)اگر امکان پذیر است نام خود را در این چپتر ذکر نمایید.ممنون میشوم.اگر امکان دارد!لتز بی فرررندزززز
هلیم:T_T مرسی…یادم باشه دفعه ی بعد که زدی محکمتر بزنمت!من که اسمم رو گفتم شما اسمت رو مخفی نگه داشتی توت فرنگی!منم از همینجا اعلام میکنم بهترین بهترین دوستم هلیمه.دوست دارم T_T میدونم این اواخر خیلی گ/ه بازی دراوردم ولی دلم خیلی پره…در حالت کلی بیان میکنم.یه بغل طولانی میخوام ولی در مودی قرار گرفتم که “به من دست نزن-_-“کلا نسبت به همه.بازم تو از همه بهتری خخخ…سارانگهه چینگویا♡♡~~/(^_^)\
rijina:اروم اروم!اوکی اوکی!مگر من چه گفتم خواهرم…پوزش میطلبم نازنینم اگر توهینی به نام مبارکتان شد.جدی میگم اتفاقا اسم خیلی قشنگی داری.فقط فک کردم اسم مستعاری چیزیه…درضمن تو در این فیک غرق خواهی شد(خنده های شیطانی)کلا بیس نوشته یکسانه.اخرش مثل اولشه من خودم دوست ندارم قوی شروع کنم و ضعیف تموم کنم.
شی جونگ:تو حرف نزن…دل منو بردی تو اخهT_Tهردفعه شرمنده میکنی منو…بیا بغلم(فینT_T )وایسا…الان چرا باید گریه کنم؟اها اشک شوقه خخخ.عزیزم راحت باش فوش دادن به اکسو از جانب اکسو الها نه تنها حلال است مستحب هم هست صواب داره!اصن گفتی باحالم ها…قند تو دلم اب شد کیلو کیلو…وای خدا بگیر منو.واقعا دوست دارم که فیک رو دوست داری.فقط یه لحظه…چان لاوری؟؟؟خخخ همچین حسی داشتم!(تو چرا دیر اومدی اخهT_T )
____
ترجمه نوشته ی پوستر:حتی اگه تو زمان اشتباه عاشق هم شدیم…بازم به دوست داشتنم ادامه میدی؟
even if we fall in love at the wrong time will you keep on loving me?
____

کیونگسو لبخند مسخره ای زد درحالی که نیشخند جونگین براش جذابیت غیرقابل وصفی داشت.
-شما دوتا دارید چی کار میکنید؟
کیونگسو سریع برگشت و با چانیول روبه رو شد.دستاشو رو سینه ی جونگین فشرد و خودش رو از اغوش اون کشید بیرون.تی ای رو که رو زمین انداخته بود برداشت و به جونگین اشاره کرد درحالی که چانیول رو مخاطب خودش قرار داده بود:اون یه منحرفه به تمام معناس!و با عصبانیت از سن پایین اومد و به قسمت دیگه سالن رفت.
چانیول با تعجب به جونگین نگاه کرد.
-به من چه نمیتونه جلوی جذابیت غیرقابل وصف من مقاومت کنه؟من ادمی نیستم که بذارم یکی با کله جلوم زمین بخوره مدیونی اگه فکر کنی دروغ میگم.
یکی از ابروهای چانیول خود به خود بالا رفت و بابت حرف جونگین خنده ی مسخره ای کرد چون کاملا میدونست اون ادمیه که میذاره یه نفر جلوش زمین بخوره تا بهش بخنده!
____
بکهیون خیلی خسته بود و هنوز جایی برای خودش تو خوابگاه پیدا نکرده بود.مجبور بود بازم باکلی کله گنده ی اخمو روبه رو بشه تا یه اتاق بهش بدن و اونجا استراحت کنه.بکهیون درحالی که کتفش رو میمالید به سمت دفتر ناظم ها رفت.در زد و وارد شد.کسی اونجا نبود.
-اهم…
جوابی نیومد.
بکهیون دوباره سرفه ای کرد:معذرت میخوام کسی اینجا نیس؟
زنی که به نظر هول میومد از زیر میز اومد بیرون و سرش محکم با میز برخورد کرد:اخ!
بکهیون به سمت زن دوید تا کمکش کنه.
-متاسفم خانم.
زن درحالی که لباساشو میتکوند ادامه داد:نه اشکال نداره.
زن دستاشو رو میز میکشید.
-اه عینکم!همه جا رو تار میبینم.
بکهیون متوجه عینکی زیر میز شد.خم شد و عینک رو به زن داد:بفرمایید.
-اوه ممنونم.
زن عینک رو زد و چشمای نیمه بازش رو کامل باز کرد.نگاهی به بکهیون انداخت.
-اوه!تو باید دانشجوی جدید باشی!
بکهیون ابروهاش از شدت تعجب بالا رفت:ب..له…ولی شما…
-از کجا میدونم؟اقای مدیر حسابی سفارشت رو کرده!اسمت چی بود؟
-بیون بکهیون.
-اه درسته بکهیون.زن سریع جلوی خودش پرونده ای گذاشت و ورق زد.
-ببخشید خانم ولی میتونم بپرسم چرا اقای مدیر سفارش من رو کردن؟
-اخه تو از دانشجوهای اقای پارکی!اول میخواستن ازت ازمون بگیرن ولی بعد…ولش کردن!مثل اینکه مدیر اینجا خیلی به اقای پارک اعتماد داشته!
زن نگاهی به دستای بکهیون انداخت:البته از دستات مشخصه خوب پیانو میزنی!
بکهیون به دستاش نگاه کرد:معلومه؟
-اره معلومه!معلما همه ی اینارو میدونن.
بکهیون لبخندی زد.
-میتونم بپرسم الان اقای پارک کجان؟
-ایشون سه سال پیش فوت کردن.
بکهیون لحظه ای خشکش زد.”اون مرده؟”
-آه پیداش کردم.اتاق 240.اونجا فقط پارک چانیول میمونه.
بکهیون سریع صداش بلند شد:پارک چانیول؟!
-اره.اون بچه خیلی کله شقه هیچکس نمیتونه باهاش بمونه.حتی چندتا از هم اتاقی های قبلیش حاضر شدن سه نفری بمونن ولی با اون تو یه اتاق نباشن.
بکهیون لب پایینش رو گزید و چشماشو بست:بهتر از این نمیشه بیون بکهیون…بهتر از این نمیشه!
____
بکهیون اروم ساکش رو دنبال خودش میکشید در حالی که دو چیز ذهنش رو درگیر کرده بودن”پارک چانیول و استاد پارک”
اینکه اون مرد سه سال پیش مرده و اینکه چرا بکهیون سه سال بعد وارد این دانشگاه شده همه چی رو براش روشن کرد.فردی نبوده که بخواد قبولی اون رو اعلام کنه!بکهیون باخودش فکر کرد شاید اخرین نفری باشه که باهاش مصاحبه شده چون اون اخرین نفر باقی مونده توی سالن بود.همه ی رشته ی افکارش با دیدن شماره 240 پاره شد.به در رو به روش زل زد و شماره رو بازم خوند”240″
-همینجاس بکهیون…فعلا داری وارد یه میدون جنگ میشی بعدا درباره اون مرد فکر میکنی.
بکهیون نفس عمیقی کشید و کارت دانشجوییش رو دراورد و با اون در رو باز کرد.اروم سرش رو داخل کرد و اطراف رو نگاه کرد.کسی اونجا نبود.اتاق به طرز عجیبی مرتب بود و همه ی وسایل لازم برای دونفر کاملا توش چیده شده بود.بکهیون اروم وارد اتاق شد و در رو بست.فضای اتاق تاریک بود و فقط گوشه ای نور داشت.چانیول با تی شرت سفیدی اونجا نشسته بود و کتاب میخوند.
بکهیون نفسی کشید و با لبخندی مستطیل شکل سمت چانیول رفت:هی…چان…یول…چطوری رفیق…بازم همو دیدیم.
چانیول کتابو پایین اورد و به بکهیون نگاهی کرد:میدونستم میفرستنت اینجا چون اتاق خالی نیس.
پتوش رو از رو پاش کشید و از تخت بلند شد:بیا تختت رو بهت نشون بدم.
بکهیون نفس عمیقی از رو ارامش کشید و اروم دنبال چانیول راه افتاد.چانیول ایستاد ولی بکهیون بی دقتی کرد و سرش محکم به پشت چانیول خورد.
-اوخ!
-اینجا تختته.
بکهیون سرش رو از کنار بازوی چانیول بیرون اورد و به تختش نگاه کرد:مم..نون…
چانیول برگشت و با بکهیون رو به رو شد:این قسمت اتاق کامل مال توئه.کمک خواستی بهم بگو.از هر وسیله ای میتونی استفاده کنی و…
چانیول دستاشو باز کرد و نفس عمیقی کشید:به اینجا خوش اومدی و دستاشو انداخت.
بکهیون با تعجب به ادم رو به روش زل زد.اون ادم صبح نبود.
-یه سوال…چرا یدفعه انقدر تغییر کردی؟صبح نمیخواستی حتی بهت نزدیک بشم!
-تغییر کردم؟تغییر نکردم…فقط بهت اعتماد کردم…
-اعتماد؟
چانیول لبخندی زد:اوهوم.
-خب…چی باعث شد بهم اعتماد کنی؟
-امم…علاقت به هنر و…چشمات.
-چشمام؟!
-اونا سیاه و براقن.تا حالا تو چشمای کسی خودمو انقدر واضح ندیده بودم.
چانیول دستاشو بهم زد و ادامه داد:به هرحال من و تو الان هم اتاقیم به اندازه ی کافی وقت هست از هم دیگه سر در بیاریم.بهتره فعلا استراحت کنی.
____
کیونگسو رو تخت پرید و چشماشو بست.لبخند گنده ای رو لباش نشست.کمی خودشو رو تخت جابه جا کرد.
با چشمای بسته با خودش حرف زد:آه…این بهترین حس دنیاست…
چند لحظه بعد بدون اینکه خودش بخواد به جونگین فکر کرد”مثل اینکه خیلی دوس داری بغلت کنم”
چشمای کیونگسو سریع باز شد و قلبش به شدت به تپش افتاد.روی تخت نشست و دستشو رو قلبش گذاشت:یعنی چی؟!این مسخرس!چرا اون منحرف جذاب باید تو ذهن من بیاد؟جذاب؟؟هی دو کیونگسو چت شده؟!حواست رو جمع کن!جذاب کیه!اون یه پسر احمق و خودخواهه که برای خنده ی خودش بقیه رو دست میندازه با یه صدای گرم و لبای قشنگ و چشمای کشیده…
صداش ارومتر شد:اون عوضی کامله!ازش متنفرم!
دوباره سرشو رو بالش گذاشت و چشماشو بهم فشرد:نه…نه…ازش متنفرم…متنفرم…متنفرم…
-میشه بپرسم از کی متنفری؟
کیونگسو چشماشو باز کرد و باز روی تخت نشست:حالا دیگه صداشم میشنوم.سرش رو چند بار تکون داد و از تخت بلند شد ولی با برگشتنش جونگین رو دید.
-وای!
جونگین چندبار از تعجب پلک زد.
کیونگسو اروم نزدیکش شد و با انگشت اشارش به بازوی جونگین زد:واقعیه…تو واقعی!
ناخوداگاه سیله ی محکمی به صورت جونگین زد.
-هی دیوونه شدی دو کیونگسو؟!
کیونگسو گوش جونگین رو کشید و سر اونو اورد پایین
-آخ…آ..خ ولم کن روانی!گوشم کنده شد!
-میریم پیش ناظم!تو با چه حقی وارد اتاق من شدی؟
-ولم کن پیرمرد عصبی!
کیونگسو گوش جونگین رو ول کرد و بهش زل زد:من پیرمردم ذغال سر راهی!
-دیگه داری رو اعصابم میری همستر خونگی!
-خیلی پررویی!دزدکی اومدی تو اتاقم طلبکارم هستی!حقت بود جای گوشت یکی میزدم لای پات!
چشمای جونگین گرد شد و لبخندی عصبی زد:چی…دیگه داری کفریم میکنی!
-هه تازه اولشه…
هنوز حرف کیونگسو تو دهنش بود که محکم به دیوار پشت سرش برخورد کرد.جونگین دستاشو کنار سر کیونگسو گذاشته بود.
-ه…ی…چی..کار میکنی؟
جونگین اروم سرش رو بالا اورد و تو چشمای کیونگسو زل زد:این تنها راه ساکت کردنت بود.
بازم همون صدای بم و همون نفسای گرم.کیونگسو چشماش رو بهم فشرد و سعی کرد جونگین رو به عقب هل بده.
-ب..ا…شه…فقط برو عقب.
جونگین با همون نیشخند اروم عقب رفت و دستاشو تو جیبش گذاشت.
کیونگسو سعی کرد خودش رو جمع کنه.دستاش رو بهم قلاب کرد و روی نوک پاهاش ایستاد تا کمی قدش رو به جونگین برسونه.
-خب..توضیح بده…
جونگین نیشخندی زد:لازم نیس اینجور روی نوک پاهات وایستی و تلو تلو بخوری کوچولو.
انگشت اشارشو رو پیشونی کیونگسو گذاشت و اروم سرش رو به عقب هل داد.
کیونگسو درست ایستاد و موهاشو درست کرد:هی…نکن…توضیح بده بگو اینجا چیکار میکنی!
-راستش من رشته اصلیم تو رقصه…ولی چون ساختمون گروه رقص درحال تعمیره گروه رقص رو هم اتاقی گروه بازیگری کردن.
*فلش بک*
جونگین توی دفتر نشسته بود و منتظر بود اتاقش مشخص بشه.
مردی سریع وارد دفتر شد.
-اقای وانگ ساختمون گروه رقص مشکل پیدا کرده.سقفش به کلی اب میده.باید تعمیر بشه.
اقای وانگ یه مرد میانسال نسبتا چاق و کم مو بود.اروم از جاش بلند شد و سمت مرد حرکت کرد:اتاقای گروه بازیگری کوچیکه ولی تک نفره ان.بهتره اون ساختمون رو با بچه های گروه رقص به اشتراک بذاریم چون مورد استفاده قرار دادن ساختمون گروه نوازندگی به صرفه نیس…به علاوه بودجه بندی نمیرسه.
مرد سرش رو تکون داد:باشه.پس به دانشجوها دستور تخلیه میدم.
جونگین با نگاه موذیانه ای به سمت دختر نسبتا جوونی رفت که با کامپیوتر درحال کار بود.تمام نقشش هم اتاق شدن با کیونگسو بود.اون ظهر پرونده اون رو دیده بود و میدونست رشته ی اون چیه.
-سلام خوشگله.
دختر سرش رو بالا اورد و با دیدن چهره ی جونگین لحظه ای نفسش قطع شد.
-س..لام…
-ببینم…شما مسئول تنظیم اتاقای خوابگاهید؟
-من…نه…من فقط ثبتش میکنم…
-اها…
جونگین سرش رو نزدیک اورد:من میخوام با دو کیونگسو هم اتاق بشم…بعدا از خجالتتون درمیام.و چشمکی تحویل دختر داد.
-اوه البته…کاری نداره.
*پایان فلش بک*
-ولی خودمونیم اصلا بازیگری بهت نمیاد!
-به تو هم رقص نمیاد فک کنم موقع رقص شبیه یه کلاغ سیاه بشی که بی هدف پرپر میزنه!
-هی!
-شوخی کردم شوخی کردم!
کیونگسو به سمت جلو حرکت کرد:دنبالم بیا!
____
کلید برق رو روشن کرد و در رو باز کرد:اینجام حموم و دسشوییه.تختت هم اونوره.اون یکی هم مال منه.همه جای اتاق رو بهت نشون دادم.مشکلی نداری؟
-نه
-فقط بذار چندتا چیز رو گوشزد کنم.من با ادمی که اهل دود و دم باشه کنار نمیام پس لطفا اگه مشکلی داری اعم از اعتیاد به هرگونه مواد مخدر،الکل،داروی خاص یا…
-هی من معتاد نیستم!
کیونگسو گلوش رو صاف کرد:به هرحال…
نگاهش رو به چمدون جونگین انداخت:اینم بگم اگه تو اون کیف مجله ی پ.و.ر.ن داری بهتره بندازیش بیرون چون من اصلا…
-هی من منحرف نیستم!
-قیافت که به منحرفا میخوره!
-تو میخوای من رو شکنجه بدی؟
-نه من فقط قوانینم رو گوشزد کردم…اقای کیم جونگین.
-باشه من تسلیمم!ولی بعدا حتما جبران میکنم.
کیونگسو نیشخندی زد:به هرحال خوب بخوابی شکلات چون فردا نمیتونی از دستم قصر در بری!شب بخیر!
____

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)