Fanfiction – Puppy In My Home ep 3

سلـــــام elahexol هستم ? اینم قسمت جدید فیک ترجمه ای “poppy in my home” 

از الان میگم عاشق خواهر جونگین میشید ? 

این قسمت فوق‌العاده اس از دستش ندید ??

برید ادامه جیــــــغ ?

_______________________
فکر کنم همون احتمال یک درصدی که گفته بود باعث شد کلاسم باهاش یکی نباشه
بعد از معرفی کردن خودم رفتم ردیف آخر رو یه نیمکت دو نفره کنار پنجره نشستم
فقط یه دانش آموز جدید معمولیم
اینجوری نگاه کردن به منو تمومش کنین

امروز بر خلاف تصورم خیلی زود گذشته بود
سه زنگ اولو گذروندیم و تقریبا 15 دقیقه از شروع کلاس جدید میگذشت که در کلاس زده شد

جونگین

حالتش برعکس صبح بود
صبح پر انرژی بود ولی الان اون انرژی به کل ته کشیده بود
این یه جونگین خسته بود که یهو ظاهر شد و داشت به طرفم میومد

_ الانه که کارت تموم شه
یکی از بچه های ردیف بغلی گفت و خندید

یعنی الان باید میترسیدم؟
نزار قلبت از دهنت بپره بیرون لوهان
انگار زمان ایستاده بود و اون هنوز داشت به طرف من میومد

یکی از دخترای کلاس با گفتن “سال پیش یکی از پسرا جای اون نشست و دیگه هیشکی ندیدش” به ترسم اضافه کرد
منتظر بودم یقمو بگیره و بلندم کنه یا هم مثل دیروز تو بغلم بشینه و ضایعم کنه جلو بقیه
اما…
هیچ کدوم از اینکارا رو نکرد فقط اومد کنارم نشست و سرشو روی پاهام گذاشت
باز همون حس فلجی

+ از اینکه گم نشدی و تونستی مدرسه رو پیدا کنی خوشحالم

یه ساعت زودتر از من از خونه رفته بود بیرون ولی دو ساعت دیرتر رسیده بود مدرسه
فکر کنم هیچ وقت نمیتونم بشناسمت کیم جونگین
استاد بعد از اینکه نگاه های وحشتناکشو مثل چاقو سمتم پرتاب کرد راضی شد ادامه درسو بده و سمت تخته برگشت
کم کم داشتم به اینکه چرا صبح باهام اونجوری رفتار کرد پی میبردم
بخاطر تو منم دانش آموز شری شناخته شدم جونگین
بعد از جمعو جور کردن افکار و پاهای فلجم به صورتی که رو پاهام بود خیره شدم
فکر کنم تا ابد میتونسم به این صورت نگاه کنم
با حس سنگینی نگاه بقیه رو خودم فهمیدم باید به معلم نگاه کنم و به گوش دادن درس مشغول شم
وقتی میخواستم شروع کنم به جزوه نوشتن جونگین دستشو رو دستم گذاشت و نذاشت اینکارو کنم

دست راستمو گرفت و پایین کشید

+ جزوه نوشتنت اذیتم میکنه

دستمو محکمتر گرفت و انگشتامو بین انگشتای خودش قفل کردو به طرف سینش برد
اولین بارم بود که یه پسر دستمو میگرفت
از ترس اینکه صدای قلبمو هم کلاسیام بشنون نمیتوسنم نفس بکشم
میخواستم جلوی حرکت گرمایی رو که به دستام وارد شده بود و داشت به طرف صورتم میرفت بگیرم ولی نمیدونم چقدر تو این کار موفق بودم
تنها چیزی که میدونم اینه که این لحظات یکی از بهترین لحظات عمرمه

+ دستشویی نداری؟

با گذشت 17 دقیقه از زنگ تفریح بالاخره از جونگینی که کل روز مثل مرده ها خوابیده بود نشانه های حیات دیده شد

_ نوچ فقط کونـ//*ـمو حس نمیکنم

بالاخره سرشو از روی پاهام برداشت و اون تپش قلبی که زنگ قبل تونستم مهارش کنم برگشت

+ بهت گفته بودم از این شوخیا با من نکن

لپمو نیشگونی گرفتو بلند شد ایستاد
کیفشو از روی صندلی برداشت و پشتش انداخت

_ راستی ، کجا بودی تو؟

این سوالو درحالی که داشتم وسایلمو جمع میکردم پرسیدم … میخواستم بهش بفهمونم زیادم برام مهم نیس! ولی حیف که مثل دیوونه ها کنجکاو بودم

+ کنجکاو شدی ؟ هروقت مطمئن شدم میگم بهت

_ وقتی از چی مطمعن شدی؟

+ از اینکه جاسوس بابامی یا نه

و با خنده نصف کلاسو طی رد

_ برو بابا

هنوز کامل وسایلمو جمع نکرده بودم که صداشو شنیدم

+ وقتی این اطراف تاریک میشه نمیشه امنیتشو تضمین کرد بهتره از کنارم جم نخوری شاگرد جدید

وسایلمو پرت کردم تو کیفمو پشت سرش راه افتادم
وقتی از مدرسه بیرون اومدیم بهش حق دادم کوچه ای که مدرسمون توش قرار داشت خیلی تاریک و ساکت بود

+ لازم نیست اینقد بترسی باهات شوخی کردم

_ عو*ی -_-

وقتی داشتیم پیاده مسافت بین خونه و مدرسه رو با هم طی میکردیم خیلی خوشحال بودم
نمیدونستم هوای خوبم این حسمو بیشتر کرده یا نه ولی از وجود جونگین و تاثیرش مطمئن بودم

نه! من عاشقش نشده بودم
هرچقدر که ازش خوشم اومده باشه ولی عاشق شدن نمیتونه به این راحتیا باشه
فقط از اینکه کسی هست تا باهاش وقتمو بگذرونم و تنها نباشم خوشحال شده بودم

+ به چی فکر میکنی؟

جمله ی جونگین رشته افکارمو پاره کرد

_ هیچی ، بهار اومده

و یه نفس عمیق کشیدم

صدای زنگ تلفن جونیگن سکوت بینمونو شکست
بعد از اینکه چند دفعه “باشه بابا” ، “باشه” تکرار کرد با صورتی افتاده به طرفم برگشت

+ بابام مارو به خونمون دعوت کرد

سرمو به معنی اینکه فهمیدم چند بار تکون دادم
_ میریم دیگه مگه نه؟

+ آره مجبوریم

و با حسرت به ادامه راه نگاه کرد

_ رابطت با پدرت خوب نیست؟

+ نه ، ینی … بد نیست

_ صدات مثل کسایی بود که دارن شکایت میکنن

+ همیشه از دسته باباها شکایت میشه .. اگه تو هم پدر داشتی درک میکردی چی میگم
حرف جونگین همزمان با شکستن قلبم باعث خشک شدنم سرجام کرد

_ من پدر دارم ، یعنی … داشتم
صدای غمگین و عصبیم باعث شد بیشتر ناراحت بشم

گریه کردن واسه پدرمو مدت ها پیش کنار گذاشته بودم
همه چیز رو به راه بود یعنی باید میشد

دستام بخاطر فشار دادن ناخونام درد گرفتن ولی این تنها راهی بود که میتونستم درد قلبمو باهاش ساکت کنم

جونگین دست و پاشو گم کرد و شروع کرد به حرف زدن

+ معذرت میخوام

میتونستم از چهرش ناراحت شدنشو ببینم ولی نمیتونست به اندازه من ناراحت باشه

+ نمیخواستم اونجوری بگم … منظورم این بود که پدری مث ماله من …

_ کشش نده لطفا

و اجازه دادم قطره های اشکی که پلکامو خیس کرده بود رو گونه هام بریزن

به راهم ادامه دادم … اگه میموندم یا جونگینو میکشتم یا همونجا هق هق میکردم

پس راهی رو که داشتیم میرفتیم پیش گرفتم و جونیگنو پشت سرم گذاشتم

+ واقعا متاسفم

اومد جلوم ایستاد و با گرفتن شونه هام نگهم داشت

_ میشه ولم کنی؟

ناخودآگاه صدام بلند شد

+ لطفا …

میتونستم پشیمونی رو از رو صورتش تشخیص بدم و این باعث شد دوباره جادو بشم

ناراحت ، شکسته و … عاشق بودم

_ مهم نیست

نگاهش به طرز عجیبی باعث شد آرامش بگیرم
ناخواسته دستمو به طرف چشمام بردمو لکه های اشکامو پاک کردم
حس کردم صورتم با پارچه ی نخی پوشیده شده و این باعث شد حالم عوض بشه
بابا جونم دارم میام پیشت؟
دستای گرم جونگینو روی کمرم حس کردم
نفسم به کتش میخورد … اونو بیشتر به خودم فشار دادم و سفت بغـ//ـــلش کردم

این غم مال گذشته ی من بود
دو هفته پیش وقتی بابام مرد باید این گریه رو میکردم ولی نکردم
هیچکس نبود که منو بغل کنه و باهام همدردی کنه
وقتی به خاطر مامانم هم زجر کشیدم باز کسی نبود آرومم کنه
کسی نبود که بغلم کنه
برای همین تمام عقده هامو با گریه کردن تو بغل جونگین خالی کردم
جونگین تکون خورد و روی زمین نشست و منم همراهش اینکارو کردم
حسی که با نشستن روی زمین گرفتم کمک کرد تا بیشتر گریه کنم و سرمو روی سینــ/ـش فشار بدم
لباس مدرسش بخاطر فشار دستام چروک شده بود ولی اون لحظه هیچی نمیتونست جلومو از حل شدن توی بغلش بگیره
و اون فقط بغلم کرد
حرفی نمیزد و جز دستش که داشت موهامو نوازش میکرد کار دیگه ای انجام نمیداد
انگار که میدونست!
میدونست که به این حمایت نیاز دارم و من دقیقه ها توی حصار دستاش گریه کردم!
وقتی نفسم به حالت قبلی برگشت و از فشار دستای مشت شدم به لباسش کمتر شد فهمیدم خسته و اروم تر شدم
اونم اینو فهمید و آروم آروم منو از خودش جدا کرد
از خواهش کردن برای بیشتر تو بغلش موندن منصرف شدم
این برای یکی مثل من زیادی بود

+ بهتره تا دیر نشده بریم ، راهمون خیلی طولانیه

پلکامو یبار باز و بسته کردمو از جام بلند شدم
اونم از جاش بلند شد و لباسشو مرتب کرد

+ باید بریم سر خیابون و یه تاکسی بگیریم

سرمو به نشونه ی موافقت تکون دادم و باهم راه افتادیم

___________________________
وقتی من درحال محاسبه بزرگی خونه پدر جونگین بودم اون نیم ساعتی میشد که تو اتاق پدرش داشتن باهم حرف میزدن
پدرش برای اینکه با من آشنا بشن دعوتمون کرده بود ولی من تا الان حتی قیافشو هم ندیده بودم
تجزیه تحلیل کردن سالنو وقتی تموم کردم که متوجه شدم کم کم داره حوصلم سر میره

_ اوووه خدای من! تو لوهانی؟

با شنیدن صدای جیغی که از ته سالن اومد با ترس به در نگاه کردم

_ چقدر بزرگ و کیوت تر شدی

یه زن میانسال بود که با دستای باز از اون سمت سالن به طرفم میومد و وقتی بهم رسید منو با هدف خورد کردن استخونام بغل کرد

_ چقدر دلم برات تنگ شده بود

ازم جدا شدو لپامو کشید و با دقت بهم خیره شد
با وجود دردی که تو صورتم حس میکردم تونستم لبخند بزنمو با سرم بهش سلام کنم

_ ما همدیگه رو میشناسیم؟ خیلی متاسفم ولی یادم نمیاد

با یه حالت ناراحت پرسیدم

_ آره ، اما اون موقع تو خیلی کوچولو بودی ، ما برای مسافرت به چین اومده بودیم برای همین به یاد نیاوردنت طبیعیه

_ که اینطور…

خانمه دستامو طوری گرفته بود که هر لحظه دوباره بغل کردنش احساس میشد … با تکون دادن سرش به اطراف گفت :

_ جونگین کجاست؟

_ دارن با آقای کیم حرف میزنن

_ آقای کیم؟ اینطوری نگو عزیزم ما دیگه خانواده ی تو هستیم میتونی صمیمی تر صداش کنی

با خجالت سرمو تکون دادم : باشه

لبخند زدم و با ورود جونیگن و پدرش به سالن این لبخند روی لبام ثابت موند
تو چشمای جونگین یه چیز عجیبی بود
تا حالا اینجوری نگام نکرده بود
تو اون چشماش یه غم خاصی موج میزد
لبخندم محو شد و میخواستم بیشتر بهش نگاه کنم ولی صدای بم پدرش منو از این کار منع کرد :

_ خدایا باورم نمیشه .. درست شبیه جوونیای پدرشه

و درست مثل زنش دستاشو از هم باز کرد و منو سفت تو بغـ//ـــل فشار داد
فکر کنم اینا خانوادگی بغل کردنو خیلی دوس دارن

_ راجب چی حرف میزدین؟

زن یه دستشو دور بازوی شوهرش پیچید و به طرف میز ناهارخوری حرکت کردن

_ به جونگین گفتم خیلی مراقب لوهان باشه

به من نگاه کرد و بعد روی صندلیش نشست
بعد از مدتها این بهترین غذایی بود که خوردم و با حس سنگینی و خوشحالیه خاصی به صندلی تکیه دادم
تو مدتی که داشتیم غذا میخوردیم درحال دیدن یه خانواده سه نفره و خیلی صمیمی بودم
با هم کل کل میکردن و صد البته بعضی وقتا منو هم قاطی خودشون و خنده هاشون میکردن
توی دلم یه آرامش خاصی بود
آرامشو حس میکردم چون همه چیز داشت رو روال عادی پیش میرفت
پدر جونگین با احترام از پشت میز بلند شد :

_ خیلی خستم ، بهتره به اتاقم برمو یکم استراحت کنم .. شرمندم لوهان ، روز پر مشغله ای داشتم

_ مشکلی نیس .. شما راحت باشین

_ بچه ها شما امشبو اینجا بمونین .. الان میگم اتاق مهمونو برات حاضر کنن لوهان .. شبتون بخیر

مادر جونگین هم بعد از پدرش از جاش بلند شد و رفت
بعد از جمع شدن میز توسط خدمتکارا فقط ما دوتا تو اتاق مونده بودیم
بجز دلیل تپش قلبم نمیدوستم چرا این همه استرس دارم
با خانواده جونگین آشنا شدم ، باهاشون غذا خوردم ، امشبم قرار بود خونه ی اونا بمونم
تو اینا چیزه عجیب غریبی نبود
لازم به هیجانی شدن هم نبود
لعنتی رسما داشتم تو دنیای خیال بافی زندگی میکردم … باید رمان خوندنو ول کنم

+ قراره کل شبو اینجا بشینی؟

جونگین با ثابت نگه داشتن چشماش رو صورتم باعث ایجاد ترس و دلهره تو دلم شد
منتظر بود چیکار کنم مگه؟

_ اونی که مهمونه منم .. تو باید منو راهنمایی کنی

+ فکر کنم راست میگی

یه چند لحظه تو حالتی که انگار داره به چیزی فکر میکنه فرو رفت

+ دوست داری به دنیای قصه ها ببرمت؟

_ چی؟

+ دنبالم بیا

دستم که روی میز بودو گرفت و منو دنبال خودش کشوند
از پله ها بالا رفتیم و رو به روی دری که برخلاف بقیه درهای قهوه ای رنگ ، صورتی بود ایستاد و بعد از یه بار تقه زدن داخل شد

+ پرنسس؟

_ اوپاااااا

دختر کوچولویی با یه کتاب داستان تو دستش رو تخت نشسته بود
با خوشحالی جیغی کشید و خودشو توی بغــ//ــل جونگین انداخت
نمیدونسم خواهر داره
چرا واسه شام نیومد پایین؟
جونگین دستمو ول کرد و بعد به طرف تخت رفتو منو با دنیای خودم تنها گذاشت
دیوارهای اتاق با پوستر شخصیتای کارتونی پوشیده شده بود
اتاق پر از عروسک ، کتاب و نقاشی بود
جلو این کوچولوی کیوت بزرگترین لبخندی که میتونستم بزنمو روی لبام جا دادم
مثل جونگین نزدیک تخت شدم

_ این کیه داداشی؟

+ دوستم لولو

_ لولو؟

دختر بچه با خنده روی تختش جابه جا شد

_ چقده اسمت خنده داره ^_^

پایین گوشه ی تخت ایستاده بودم که بهم نزدیک شد و بازوهای نازک و کوچیکشو از هم باز کرد و منو توی بغلش گرفت
مطمئنا تمام اعضای خانواده کیم همینطوری بودن
درست مثل اون که منو بغل کرده بود تو آغوشم گرفتمش
حتی بخاطر اینکه خیلی بامزه و شیرین بود محکم تر بغلش کردم

_ دوسته داداشیم خیلی بانمکه

_ نه ، تو از من خیلی با نمک تری کوچولو

و موهاش که مثل موهای جونگین قهوهای تیره بودو نوازش کردم

_ به دخترا نمیگن بانمک باید بگی خوشگلم

_ عه؟ پس چیکار کنیم؟ تو هم بانمکی و هم خیلی خوشگل

درحالی که تو بغلـ/ــم گرفته بودمش گوشه تخت نشستم

_ داداشی دوستت بیاد با من زندگی کنه .. مثل عروسکام خیلی نازه

_ به پسرا نباید بگی ناز خانوم کوچولو

_ تو پسر بودی مگه؟ برای پسر بودن خیلی خوشگلی لولو

دختر بچه انگشتشو تو گونه م فرو برد و قیافه متفکری به خودش گرفت

_ با من بمون خواهش میکنم

+ اگه با تو بمونه داداشیت تنها میشه .. اون باید با من بمونه

جونگین با خنده بهمون نگاه میکرد

_ دوستای تو خیلی زیادن ولی من هیچ دوستی ندارم

+ تو یه عالمه عروسکای ناز و خوشگل داری ولی من همچین عروسکی ندارم

جونگین شروع به بحث با خواهرش کرده بود

_ عروسکامو بهت بدم؟

خواهرش عروسک خرسی کنار بالشو بغل کرد و به طرف جونگین درازش کرد

+ لولو رو ترجیح میدم

_ عروسکای دیگمو هم بدم؟

+ نع ، لولو از همشون خوشگلتره

نه لوهان … نذار لپات قرمز بشن
_ اما دوستای تو زیادن

+ اما صاحب کسی مثل لوهان نیستم

نمیخواستم این مکالمه رو بشنوم
دوباره بد برداشت میکردمو این باعث میشد نتونم احساساتمو کنترل کنم

_ اما اونو من میخوام

+ اما من اول دیدمش

_ خسیس

خواهرش خرسی که چند لحظه پیش به جونگین داده بود رو پس گرفت و بغلش کرد
پشتشو به ما کرد و با این کارش اعلام قهر بودن کرد

_ نگران نباش! بعضی وقتا میام پیشت .. برادرت خیلی کسل کنندس

اینا رو با خم شدن تو گوش خواهرش گفتم
وقتی خنده شو دیدم جونیگن با یه صورت برفکی بهم خیره شد

لوهان : ازش متنفرم خیلی خنگه

_ باهات موافقم

و با خواهرش دستامونو بهم زدیمو خندیدیم

+ هی! حضور منو اینجا یادتون نره

هیچ وقت یادم نمیره جونگین
با نگاه کردن به خواهرش و نوازش موهاش گفتم : چرا نیومدی پایین؟

_ داشتم یه کتاب باحال میخوندم خیلی هیجان انگیز بود برا همین نتونستم ولش کنم

_ مگه چی میخوندی؟

همون کتابی که وقتی ما وارد اتاق شدیم کنار بالشتش گذاشته بودو توی دستم گرفتم
وقتی دیدمش فهمیدم این یه کتاب مانگاعه (ژاپنی ها به کتاب های داستانی مصور میگن مانگا حالا میتونه دختر پسری باشه میتونه گ* یا ل* باشه)
من عاشق مانگا بودم و با دیدنش چشام برق زد

+ منم میخوام ببینم

جونگین برای اینکه بتونه کتابو بهتر ببینه بهم نزدیک شد
با نگاه کردن و نزدیک شدن بهم فشار خونی که تو رگام جریان داشتو بیشتر کرد و اینو میتونستم از حالت انگشتایی که داشتن صفحه رو ورق میزدن بفهمم

+ ای … این که …

بقیه حرفشو نگفت

_ یائوی!!!!

دختر بچه با ذوق و خوشحالی رو تختش بالا پایین میپرید و دستاشو بهم میزد

_ تو این داستان یه پسر هست که درست مث داداشیم خیلی خوشتیپه و یه پسر بچه خوشگل دیگه مثل لولو … و این دو تا با هم تو یه خونه زندگی میکنن و آخر سر عاشق هم میشن

با نگاه کردن به حرکاتش فهمیدم که این وروجک از خیلی وقت پیش ما رو با هم زوج کرده

_ شما دوتا میتونین یه زوووج خیلی خوب بشین

قبل از اینکه قوه ی تخیل دخترک به منم منتقل بشه کتابو بستم و انداختم کنارم

+ عزیزم خوب نیس همچین کتابایی بخونی

جونگین با این حرف توجه خواهرشو به خودش جلب کرد

_ اما همه تو کلاس دارن میخونن

+ خوندن همه دلیل درست بودن این کار نمیشه

جونگین با لحن جدی داشت خواهرشو آگاه میکرد
اما این حرفا بیشتر از اینکه روی خواهرش تاثیر بزاره رو من اثر کرده بود
ینی جونگین غیرهمج/نس/گرا بود؟
یا شایدم این چیزا رو بد میدونست؟
قلبم داشت با شدت میتپید و به قفسه سیـ//ـــنم فشار میاورد
نمیتونست اینقدر زجرآور باشه
چرا دردی که تو سینــ//ـم حس میکردم باعث خشک شدن گلوم و خیس شدن چشمام شده بود؟

_ خوبی لولو؟

خواهرش با چشمای بزرگ و کنجکاو بهم نگاه کرد

_ فکر کنم یه ذره خستم

و خودمو از این مخمصه راحت کردم

+ خب زودتر میگفتی … پرنسس ما دیگه بریم یکم استراحت کنیم اجازه هست؟

جونگین از روی تخت بلند شدو خواهرشو بغـ/ــ/ـل کرد
روی تخت گذاشتش و پتو رو روش کشید

+ تو هم بخواب باشه؟

_ باشه

با معصومیت خنده ای کرد و برادرشو بغــ//ـل کرد
بعد از اون دستاشو به طرف من باز کرد و خواست بهش نزدیک بشم تا بغلــ//ـــم کنه
بعد از گفتن شب به خیر به طرف در حرکت کردیم

_داداشی؟

سمتش برگشتیم

_ نمیشه شما دوتا با هم بخوابین؟

و با چشمایی که ازشون التماس میبارید بهمون نگاه کرد

+ مطمئن نیستم فکر خوبی باشه عزیزم .. مخصوصا برای اوپا لوهانت

این الان چی گفت؟ وضعیت من به تو چه آخه .. لازم نکرده نگران من باشی … انگار که خبر داری
و تو ذهنم داشتم با عصبانیت با جونگین دعوا میکردم
تمام طول سالن جونگینو دنبال میکردم
با ایستادن ناگهانی و برگشتنش به طرفم خوردم به سینش

+ یکم دیگه به دنبال کردنم ادامه بدی واقعا فکر میکنم دلت میخواد با من یه جا بخوابی

و بی تفاوت به صورتم نگاه کرد

_ سلام جونگین … نمیخوام دوباره تکرار کنم ولی اینجا خونه ی من نیست و من نمیدونم باید کجا برم بخوابم

اینو با لحن عصبی بهش گفتم

+ فقط شوخی کردم لوهان

_ دوتامون از شوخی هیچی حالیمون نیست .. بنظرت بهتر نیس بیخیالش شیم؟

+ اتفاقا من خیلی بهم خوش میگذره

و گونه هامو درست عین مادرش محکم گرفتو برگشت به راهش ادامه داد
یه طبقه دیگه بالا رفتیم و بعد از کمی طی کردن طول سالن رو به روی در قهوه ای رنگ دیگه ای ایستاد

+ میتونی اینجا بمونی … اتاق رو به رو هم اتاق منه … صبح باید زود بیدار شیم یادت نره .. راهمون طولانیه

_ باشه … شبت بخیر

و با لبخندی رو لبم دستگیره در رو گرفتم

_ جونگین؟

+ بله؟

_ برای امروز ممنونم

 

جمله رو تموم کرده نکرده خودمو انداختم تو اتاق
کل وجودم داشت در مقابل جونگین عکس العمل نشون میداد
انگار تمام رگام زیر یه فولاد سنگین بودن برای همین خودمو روی تخت خیلی نرمی که وسط اتاق بود پرت کردم
یکی از نرمترین تخت هایی بود که روش دراز کشیده بودم برای همین خیلی راحت خودمو رها کردم و چشمامو بستم
حس آرامش و راحتی خاصی تمام وجودمو گرفت
البته تا قبل از اینکه صبح با احساس یچیز سنگین رو خودم بلند بشم

+ لولو لولو لولو لولو لولو زوود باش بلند شو … لولو لولو لولو لولو لولووووو

وقتی آروم چشمامو باز کردم خواهر جونگینو روی شکمم دیدم که با عروسک خرسیش بالا پایین میپرید

_ داداشی ببین بیدار نمیشه

_ نـــه بیدار شدم

خواستم از رو تخت بلند بشم ولی خواهر جونگین این اجازه رو بهم نداد

_ جنگه بالـِـــــش

و با هل دادنم به پشت شروع کرد به زدن من با عروسکش

_ اولا اونی که تو دستته یه خرسه

+ بالش اینجاااااست

جونگینم روی تخت نشست و با برداشتن بالش راه خواهرشو ادامه داد

_ یـــــاااااا

حتی با فریاد من صدای خنده هاشون خفه نشد
دستام که سپر خودم کرده بودمشون توسط جونگین محکم گرفته شده بودن و این باعث میشد خواهرش بتونه بهتر منو مورد حمله قرار بده
خواهر و برادر رسمن وحشین

_ بچه ها نمیخوام بازیتونو قطع کنم ولی اگه یکم دیگه مشغول باشین دیرتون میشه

از رو شونه جونگین به فرشته ی نجاتم ینی مادرش یه نگاه متشکرانه کردم

_ اما هنوز لولو رو نکشتیم که

دختر کوچولو لباشو آویزون کرد

+ نگران نباش من میدونم باهاش تو خونه چیکار کنم

جونیگن با خنده چشمکی زد و از رو تخت بلند شد

_ الان ما بریم تا لولو بتونه لباساشو عوض کنه

_ میخوام وقتی لباس عوض میکنه اونو نگاه کنم

_ دخترم خیلی زشته زودی بیا اینجا…

با گرفتن دست دخترش اونو از اتاق خارج کرد
وقتی اتاق خالی شد یه نفس عمیق کشیدمو به خودم اومدم
با شکنجه هم که بیدار شده باشم بازم خیلی خوشحالم

برای همه چیز ازت ممنونم بابا….

___________________

 

بالاخره این قسمتو تونستم ویرایش کنم بزارم

واقعا طلسم شده بود

3 بار ویرایش کردم پرید دیگه تصور کنید چقدر خونم جوش اومده بود ?

قبلا گفتم هفته ای 2 بار آپ میکنم اما این هفته بخاطر مسافرت یهویی من فقط 1 قسمت آپ کردم ?

اما از هفته بعد روزهای 2 و 5 شنبه درخدمتتون هستیم ?

میدونم عاشق این قسمت شدید ??

خواهر جونگین خیلی کیوته نه ؟

عجب خواهر خوبیه میخواست لولو رو بندازه به جونگین ?

احساستونو راجب این قسمت بگید ببینم ?

امیدوارم لذت برده باشید

مترجم : romilu

ویرایشگر : elahexol

Print Friendly

59 Responses

  1. اخی گی بودن از نظرشون چقدر بده حالا نکه اینجا خیلی موضوع عادیه خخخخ
    خواهرش اگه ما هم یکی از این خواهرا داشتیم الان در حال بچه داری بودیم خخخ😁😂
    این قسمت خیلی قشنگ بود مرسی

  2. Vaiiiiiii mn chera in ghesmatoo nakhonde boodam ja gozashtamesh Alan k dashtam nazar hamo screen migereftam motevaje shodam 2 ghesmato ja endakhatmo nakhondammmmmmmm khaheresh ensafan cheghaddd shabihe mastt hamaro couple mikone taze mikhast ba ham hm bekhabann
    Akhee khoda mn chetor in ghesmate b in cuty ro nadidamm
    Koram asan korr
    Daram miram gerye konam baadam on yeki ghesmato
    K ja andakhtam bekhonamm

  3. خواهر کای ??? وااای عالی بود،میگه میخوام‌ببینم ???? گ*ی‌میخونه ???? مثه داداشش منحرفه ???? عرررررر چقده خوبه،الی به نظرم ویرایشه این قسمت از دو قسمت قبل خیلی بهتر شده

  4. عاااااحح قلبمممم،،، تو بغلش ک گریه کرد ای جانممم…
    خاهر جونگینم ک اصلن عاشقشممم من خوشم میاد میدونه که زوج خوبی میشن از کای عاقل تره خخخ ?

  5. ?????
    عاااااللللییییی
    خیلی قشنگ بود ??
    عزیزم ,لوهان, اونجا که تو بغل جونگین گریه کرد و تو ذهنش گف وقتی پدر و مادرش فوت شدن کسی نبوده که تو بغلش گریه کنه و حالا این فرصتو بدست اورده ?تحت تاثیر قرار گرفتم ?✋
    خانوادتا بغل دوس دارن اینا???
    مامانش چه خوبه, شخصیتش به دلم نشست ?
    جوووووون ?خواهرشووووووو ??
    تا اینارو له هم نندازه ول کن نیستااا ?✋??
    دوسش دارم. نمیدونم منظورم با چیه, فقط میدونم داستانتو دوس ?✋
    ادامه بده که تا اااخرش پایتیم ✋
    تنکس فور یو

    • من از دوشنبه صبح منتظرممممممممممممممممممممم
      فردا پنج شنبس
      می خوام یه پیشنهاد پرفکتتتتت بهت بدم
      gamer4

      یهو دو قسمت اپ کن dance curtsey bravo

  6. دارم میمیرم بدونم چرا شکلات تلخ من بعد از حرف زدن با باباش ناراحت شد shout wacko
    نکنه لوهان برادرشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ shock shock shock shock shock shock shock shock

  7. سلاااااااااام…….
    بدون کوچک ترین اغراقی باید اعتراف کنم فیک خیلیییییییی شیرینی رو شروع کردم……واقعاااااااا دوست داشتنی بود……..
    هوووورا یعنی فردا پست جدیدو میذاری دیگه؟؟؟
    من عااااشق خواهر جونگ اینم….واااای جمله ی اما هنوز لولو رو نکشتیم عااااااالی بود
    خوشحالم که محض رضای خدا برای یکبار کای نقشش وحشی و بی احساس نیستsmile)))))))
    تفاوت رو از همین 3 تا اپیزد میشد فهمید….
    با تمام وجودم منتظر قسمت های بعد هستم……
    و بازم میگم خیلییی خوبه که متفاوته….حداقل نقش کای …..

  8. سلام خیلییییی مرسی واسه انتخاب همچین فیک باحال و خنده داری واسه ترجمه واقعا اخرشه حرف نداره من که نیشم جمع نشد جز قسمت گریه لوهان واس باباش.بحث جونگین و خواهرش خ باحال بود عزیزززم من لولو رو ترجیح میدم خخخ کم بود همونجا واسه شون خطبه عقد بخونه.میگم این تیزرو میگی خیلی مهمه حتما بخونید من خوندمش فقط وقتی اینجوری تاکید میکنی به خودم شک میکنم فک میکنم چیزای مستتر داره من نمی بینم متوجه نمیشم تا الان چندبار خوندمش.

  9. اخیییییییییییییییییییی
    خاهر کااااااااااااااااااااااای ای جونممممممممممممممممممممممممممممممم

    مرسیییییییییییییییییییییییییییییی

    میام ی ویت بقیشو میگم

  10. اقا نمیشه از اول تا اخر خواهره کای پیششون باشه؟اگه اینجوری باشه صد در صد تا یه نصف روزه دیگه تو کلیسا دارن خطبه عقد میخونن laugh1

  11. یعنی این خواهره آخرشههه خیلیی باحاله قشنگ یه ورژن کوچولو از همه ی ماهاست rofl یائویی که میخونه از قبلم که زوجشون کرده بود درخواستم داشت که باهم ب.خ.و.ا.بن عجببب!! خیلیی خندیدم خانوادگی هم که حساابی به ب.غ.ل کردن علاقه دارن! ولی معلومه کرم درون خوده جونگین حساابی میلوله. خسته نباشی عزییزم

  12. برای سلامتی خواهر جونگین صلوات!
    این دیگه چه موجودیه؟ ?
    ولی برای جور کردن این دوتا، همین خواهره کافیه
    خانواده کیم منو کشتن با این بغ.ل کردنشون!?
    فقط امیدوارم لوهان تا آخر فیک این وسط پرس نشه ?
    مرسی گلم ♥

  13. لوهان نامرد از باباش ممنونه خخخ
    ای دووون چه ابجیه کایلو شیپر خوفی داره??
    عاشقشم…کلی بهش امید دارم.
    کایم که مشکوک میزنه عرررر..عاشقش شو سریع تر تورو خداااا
    ممنون عزیزم

  14. عالییییییییییییی بود heart heart heart ..خواهرش واقعا تکه curtsey curtsey خداازاین خواهرانصیب کنه…
    یه سوال داشتم…فیک توپدرمن نیستی ودیگه نمیزاری؟؟؟؟؟ boredom

  15. جیییییییییییغ
    فوق العاده بود من که عاشق خواهرش شدم خیلی کیوته
    بی صبرانه منتظر 2 شنبه ام
    خسته نباشی عزیزم . کارت عالیه
    good victory

  16. مرررررسی. خسته نباشی فرزندم. خیلی بامززززه بود. ??
    خخخخ. خواهر جونگین، عجب موجودیه! وروجک! ? هنوز هیچی نشده داره کایلو شیپ میکنه. خخخ
    الهی، بچم لولو چقد عرررررر زد. ??
    چقد باحالن خونواده ی جونگین. بغل محکم! استخونای لوهان شکست. ???
    منتظر ادامه اش هستم.
    فایتینگ

  17. الهه صورتیت این قصمت زیاد بود منم که قاط زدم ولی در کل دوست داشتم و خوب شد حرص خوردی دلم خنک شد و اینکه اون اکسو نمیدونم چی چیا چی بود اون وسط ادیت میزدی حداقل خواهر

    همین میخواستم تخریب شخصیتتم بکنم ولی نشد حالش نی

  18. وااای…خواهر جونگین خله قربونش برم…کتابام گ هم میخونه…به به..فک کنم قسمت بعد مجبورشون کنه کیس داشتهدباشن..
    جونگین چرا ناراحت بود؟باباش چی گفته بود…من وحشتناک منتظرم قسمت بعد رو اپ کنی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *