ببخشید دیگه گفتم جمعه اگر کامنتا خوب باشه ولی نت نداشتم دیروز (درباره گرفتن رمز اخر همین قسمت نوشتم)

کای به دیوار تکیه داده بود. یه دستش توی جیبش و توی دست دیگه اش سیگاری بود که داشت دود میکرد. پسر بلند قدی سمتش امد، تعظیم نود درجه‌ای کرد و بعد نگاهش رو به زمین دوخت

به آرومی پرسید: “قربان، منو خبر کردین؟”

کای دودِ سیگار رو بیرون داد و گفت: “ته مین رو بفرست بره، ازش خسته شدم. یه حیوون دست آموز دیگه پیدا کردم”. کوله پشتیش رو بلند کرد و به طرف کیونگسو رفت. یه خنده شیطنت آمیز روی صورتش نقش بست و براه افتاد.

~~~~~~~~~~~~~~~~

*کیونگسو*

دمِ در منتظر کای بودم. بهم گفت جلویِ درِ ورودی منتظرش باشم تا بیاد سراغم. میخواستم برای اولین بار برم خونه اش. بالاخره! هم هیجان زده بودم و هم عصبی. هیچوقت بهش نگفتم که باکره ام، اما مطمئنم میدونه اولین س.ک.س چه مفهومی برام داره. بعد از چند دقیقه، یه ماشین آشنا دیدم که جلوی پام وایساد. نیشخند زدم و پریدم روی صندلی جلو.

“سلام” با یه صدای خجالتی اما شاد سلام کردم و در ماشین رو بستم.

کای قبل از اینکه جوابم رو بده راه افتاد.

“سلام کیونگسو” بالاخره جوابم رو داد اما بهم نگاه نکرد. چشماش به مسیر روبرو دوخته شده بود و بسرعت رانندگی میکرد. مطمئنم بودم یه مشکلی پیش اومده. سرم رو به یه طرف خم کردم و با حالت شوکه شده ای پرسیدم: “حالت خوبه؟”

نگاه ترسناکی بهم انداخت و جواب داد: “خیلی خوبم! حالا دیگه حرف نزن، اصلا حال و حوصله ندارم!”

فورا لبهام رو جمع کردم. اون چش شده بود؟ هیچوقت اینطوری ندیده بودمش. میخواستم اعتراض کنم اما تصمیم گرفتم فعلا ساکت بمونم.

خیلی زود ماشین جلوی یه خونه بزرگ پارک شد. خونه خیلی قدیمی اما مجللی بود. جلوش یه باغچه خیلی زیبا بود. نگهبانِ جلویِ در قبل از باز کردن در، تعظیمی به کای کرد و کای ماشین رو برد داخل. مگه اون کیه، شاهزاده؟ با این وجود ساکت موندم. نگاه خیلی ترسناکی روی صورت کای بود که حسابی منو میترسوند. شاید الان موقع مناسبی برای اومدن به خونه اش نبود. از ماشین پیاده شد، اومد کنارم و انگشت هاش رو تو انگشت هام قفل کرد. منو با خودش کشید داخل و منم با تردید دنبالش میرفتم. داخلِ خونه خیلی شیک بود. با حیرت به اطراف نگاه میکردم تا اینکه یه پسر اومد به طرفمون و تعظیم کرد

“قربان، به خونه خوش آمدین. غذای شما و حیوون دست آموزتون آماده است” کای سرش رو به نشونه تائید تکون داد و اون رفت. همون موقع بود که دیگه بدجور ترسیدم. سعی کردم دستم رو از دستش بیرون بکشم اما نتونستم. خیلی محکم دستم رو گرفته بود و منو بطرف پله ها میکشوند.

“ک…کای چه خبره؟ اینجا کجاست؟” داشتم فریاد میزدم اما وانمود کرد که اصلا صدای منو نشنیده. منو بطرف یکی از اتاق های طبقه بالا کشوند و هلم داد به داخلِ اتاق.

کای: “اینجا اتاق منه” به اطرافم نگاه کردم و واقعا اتاق بزرگی بود…خیلی بزرگ. یه تخت بزرگ و یه کمد، یه کشوی لباس و دو تا درِ دیگه داخل اتاق بودن. یکیشون به بالکن راه داشت و شیشه ای بود. اتاق، دکورِ سنتی ای داشت.

“تو کی هستی؟ شاهزاده؟ چطور پول همه اینا رو دادی؟” با تعجب سوال کردم

“از حالا به بعد ارباب تو هستم” اینقدر جدی جوابم رو داد که نزدیک بود باورم بشه. خنده نخودی ای کردم.

“چی؟ کای مست کردی؟! فکر میکنم بهتره برم. بهتره یه روز دیگه خونه ات رو نشونم بدی.” اینو گفتم و بسمت در رفتم اما قبل از اینکه بهش برسم، در رو بهم کوبید.

“باید با بله ارباب جوابم رو بدی” با اون چشمای سیاه و اون نگاه ترسناک بهم نگاه میکرد. قلبم داشت بسرعت میتپید.

“اینها قوانینی هستن که باید ازشون اطاعت کنی. اولیش رو بهت گفتم. منو ارباب صدا میکنی. دوم، هرگز بدون اجازه من اینجا رو ترک نمیکنی. سوم، بجز من و کسایی که بهت اجازه میدم، با کسی حرف نمیزنی!”

بهش نگاه میکردم و اون توضیح میداد. لبهام رو از هم باز کردم. واقعا دیوونه بازیه! دیوونگی واقعی وقتی بود که کای یه تیکه چرم از کشو بیرون آورد.

“همیشه این قلاده رو میبندی”. قلاده؟ چ…چی؟ تیکه چرم رو گذاشت کنار و چند لحظه ای تو آینه به خودش نگاه کرد و بعد یه کاری با چشمهاش کرد. چشمهام رو باریک تر کردم تا بهتر ببینم. داشت لنز هاش رو بیرون می آورد. دوباره برگشت و بهم نگاه کرد و من آب دهنم رو قورت دادم. به سمتم قدم برداشت و دستام شروع کردن به لرزیدن

“کیونگسو، از حالا به بعد مال منی. نمیتونی فرار کنی. پس با نافرمانی از دستوراتم، همه چیز رو برای خودت سخت تر نکن”

تا همینجا کافی بود! قبل از اینکه بفهمم دارم چکار میکنم، در رو باز کردم و دویدم…تا جایی که پاهام یاری میکردن. رفتم طبقه پائین، بسمت درِ جلویی. اون درِ بزرگ رو باز کردم و بسمت بیرون دویدم. حتما خوابه…مطمئنم خواب بود. وقتی به بیرون درِ ورودی خونه رسیدم، نفس نفس میزدم. پاهام شل شدن. یکدفعه نفس کشیدن برام سخت شد، افتادم و ناله بلندی کردم. قلبم داشت ضعیف میزد انگار داشت از تپیدن می ایستاد و چشمام تار شد. نمیدونستم چه اتفاقی داره برام می افته…ولی خستگی نمیذاشت بیشتر از این، از اون خونه دور بشم. خیلی زود همه جا تاریک شد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~

چندبار پلک زدم و آروم چشمام رو باز کردم. تار میدیدم اما میدونستم که توی اتاقم نیستم. بعد از چند دقیقه بالاخره تونستم اطرافم رو ببینم. طبیعی نفس میکشیدم و قلبم هم مرتب میزد. سمت راستم، چهره آشنایی دیدم، سوهو بود که اونجا ایستاده بود و تماشام میکرد. بلند شدم و با ترس پرسیدم: “چه اتفاقی داره برای من میافته؟”

همه چیز رو خیلی خوب یادمه. خواب نبود. سوهو روی لبه تخت، کنارم نشست. چهره اش چیزی رو نشون نمیداد.

“تو نفرین شدی، کیونگسو. حالا دیگه مال جونگین هستی.” طوری توضیح میداد انگار طبیعی ترین اتفاقِ دنیا بود.

ازش پرسیدم: “جونگین دیگه کدوم خریه؟”

جواب داد: “اسمش جونگینه، کیم جونگین. اون برادر منه. حالا دیگه قلبت مال اونه. اگه فرار کنی، اگه ازش دور بشی، قلبت از کار میافته.”

اینقدر چشمام از تعجب گشاد شده بود که هرلحظه ممکن بود از حدقه بیرون بزنه. من با خودم چکار کردم؟

“این دیوونگیه. میخوام برم….باید برم. باید برگردم پیش خانواده ام تو بوسان و…و…”

هنوز اون حرفها رو باور نکرده بودم، اما حقیقت داشتن. احساس کردم قلبم داره ضعیف و ضعیف تر میشه.

با چشمای گریون پرسیدم: “چرا این اتفاق برای من افتاد؟”

“چون عاشقش شدی” اینا آخرین کلمات سوهو قبل از اومدن کای یا بهتر بگم جونگین بودن.

با عصبانیت به سوهو نگاه کرد و سوهو بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد. بلند شدم و با اخم به جونگین نگاه کردم.

در حالی که اشکام رو گونه هام میریخت فریاد زدم: “تو بهم دروغ گفتی…”

جونگین اومد نزدیکتر ولی من ازش نمیترسیدم، البته هنوز! یهو گلوم رو گرفت و منو چسبوند به دیوار.

با صدای ترسناکی گفت: “همه قوانین منو زیرپا گذاشتی، کیونگسو”. رنگ چشماش از بنفش به قرمز تغییر کرد و چشمام از تعجب گرد شد.

از بین دندونای بهم فشرده اش گفت: “واقعا از دستت عصبانی ام حیوون خونگی من! فکر میکنم باید یه درس حسابی بهت بدم”.

—————————————————————————-

هیولا توی متن اصلی Beast بوده خیلی لغات رو فکر کردیم از دیو بگیرررر تا X و Y ولی اخر به این رسیدیم

 

و اما درباره رمز که قسمت بعد بهش نیاز دارید ببینید بچه ها برای این فیک زحمت مضاعفی کشیده شده یکبار نوشته شده و حالا ترجمه شده پس نمیتونم رمزش رو عمومی کنم مگر تعداد خواننده ها خیلی بالا باشه و چون ابدا قصدی برای فایلی گذاشتن فیک ندارم تنها نشونه میزان خواننده تعداد کامنته حالا اینا رو ول کنید

 

خوب دقت کنید چون بعدا پاسخگو نمیشم از دستم دلخور نیشید نرید بگید آیلا به ما رمز نداد دوستان مورد اول اینکه رمز رو از 2شنبه صبح میتونید درخواست بدین زودترم نیاید سراغم لطفا و مطمئن باشید اگر کامنت گذاشته باشید تا 3 شنبه عصر رمز بهتون میرسه مورد دوم فقط خواهش میکنم اونایی که روی دو قسمت اول کامنت گذاشتن بیان برای رمز، نیام سرچ بزنم ببینم کامنت نذاشتید درخواست دادینا…. من نمیتونم و سایت برام جواب نداد و اینام لطفا نکنین یا حتی توی پی وی نظر میدم فقط و فقط اونایی از من رمز میگیرن که اسمشون بین کامنتای قسمت 1و 2 باشه و بگم فیک رمزی کم نداره خواننده های قدیمیم منو میشناسن اگر از شما فیدبک بگیرم رمز رو عمومی میکنم ولی قسمتای اول نمیشه

 

نحوه رمز گرفتن

دوستانی که تلگرام دارن و از طریق تلگرام میخوان رمز بگیرن بیان پی وی من به آیدی @Aylaxee یه اسکرین شات از کامنتشون توی قسمت 1 و دو بهم بدن و حتما مشخص کنن کدوم کامنتشونه و تا قسمت اخرم باهمون اسم کامنت بدن لطفا و من همونموقع بهشون رمز میدم

 

بچه های اینستایی هم به همین روش از طریق دایرکت @Ayila_mj

 

پس متوجه شدید که رمز توی چنل یا پیجم عمومی گذاشته نمیشه

میمونن یه درصدی که این دو روش نمیتونن رمز بگیرن این دوستان لطف کنن ایمیل فعالشون رو برای کامنت گذاشتن استفاده کنن و توی نظرات این قسمت حتما تاکید کنن از طریق ایمیل رمز میخوان تا من میلشونو سیو کنم اونام 3 شنبه عصر رمز میگیرن

 

و لطفا رمز رو هم به کسی ندید، دوستمه و عشقمه و کاپمه و وایییییییی اونیمه و اینام نکنید خودش لطف کنه بیاد بگیره

 

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست

 

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟