هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Punishment for Love-Ch.04 تنفر

دوستان های… دیگه کیلر هم نیستین! چی صداتون کنم؟ فعلا دوستان…. میگمااااا قسمت قبلا خداییییی کم بود نه؟ ولی نظراتتونم…. افت داشتاااا

به جبران اون کمبود این هفته یه روز زودتر امدم این قسمت 2برابره و خیلی خوشکله با کامنتاتون کاری کنین بازم از این کارا بکنم

*kyungsoo POV*

روی تخت دراز کشیده بودم، سرم رو بطرف درِ بزرگِ شیشه ای خم کرده و بیرون رو نگاه میکردم. آسمون منظره زیبایی داشت. داشتم دودو تا چهارتا میکردم، همه چیزایی که تو چند هفته اخیر برام اتفاق افتاده بود رو تو ذهنم بازسازی کردم، مخصوصا این دو هفته اخیر. نمیخواستم اینجا باشم. دیگه جونگین رو نمیخواستم، ازش متنفر بودم. اون بهم تجاوز کرده بود، توی خونه حبسم کرده بود و از همه مهم تر یه هیولا بود! هرچقدرم که مسخره بنظر میرسید، مثل توی فیلما اون یه هیولا بود! اون بیرحمه، بطور غیرمعمولی قویه و چشمای لعنتیش قرمز و بنفشه. آه کشیدم و سعی کردم همه راه های احتمالی برای خروج از اینجا رو درنظر بگیرم. اگر میتونستم یه جوری با خانواده ام یا بکهیون تماس بگیرم… اما نه، ممکنه زندگیشون رو بخطر بندازه. باید هر طور شده راهی برای از بین بردن نفرین پیدا کنم. هرکاری هم که بکنم نمیتونم از جونگین دور بشم. باید راهی باشه.

تو افکارم غرق شده بودم که یه نفر داخل اتاق شد. یه دختر جوون با صورتی بانمک و موهای بلوند، فکر میکنم یکی از خدمتکارای جونگین باشه. لبخند کمرنگی بهم زد “ارباب جونگین بهم گفت شما رو ببرم طبقه پائین”

نه، اصلا دلم نمیخواد با اون حرومزاده لعنتی شام بخورم. ازش متنفرم… بینهایت ازش متنفرم. سرمو به علامت منفی تکون دادم و با اخم جواب دادم “من با اون حرومزاده شام نمیخورم”

دخترک آهی کشید و نزدیکتر اومد چون نمیخواست کسی صداش رو بشنوه، زمزمه کرد” این راهِ درستِ رفتار کردن با ارباب جونگین نیست” با سر بهم اشاره کرد ” باهوش باش! اگر همینطور رفتار کنی، فقط درد بیشتری نصیب خودت میکنی”

جسیکـــــــــــــــــــــا!” صدای فریاد از طبقه پایین می امد، این صدای جونگین بود. بدون معطلی دخترک از اتاق بیرون دوید.

پس اسمش جسیکا است! چندباری پلک زدم و به حرفاش فکر کردم. حق با اون بود. جونگین میتونه کاری که باهام کرد رو بارها و بارها تکرار کنه، مخالفت کردنِ من چیزی رو عوض نمیکنه، اما خوب، پس راه درستِ رفتار کردن با ارباب جونگین چیه؟ از سمت راهرو صدای پا شنیدم و اینبار خودِ جونگین بود، با خشم بهم نگاه کرد، نفسم رو حبس کردم و آب دهنم رو قورت دادم. بخاطر اتفاقی که تو اتاق تنبیه برام افتاده بود، کوچکترین حرکت بدنم مساوی با درد زیاد بود، با این وجود آروم آروم نشستم.

بهم گفت “فکر میکنم فرستادم دنبالت که بیای به سالن غذاخوریِ کوفتی!”

اوه لعنت! دوباره عصبانیش کردم، باید قبل از اینکه دوباره بلایی سرم بیاره یا بهم تجاوز کنه درستش میکردم.

با صدای لرزون گفتم “می…می…میخواستم ب…بیام اما نمی…نمیتونم ت…تکون بخورم چون…چ…چون پشتم درد میکنه”

بله! حالا دیگه ازش میترسیدم، چند ثانیه ای همینطور بهم زل زده بود و بعد اومد به طرفم، دستش رو برد بالا، چشمام رو محکم بستم و منتظر سیلی ای بودم که به احتمال زیاد از نظر جونگین سزاوارش بودم اما بجاش حس کردم از تخت جدا شدم، آروم آروم چشمام رو باز کردم و فهمیدم که تو بغل جونگینم.

وقتی بدنش رو نزدیک به بدنم حس کردم، حس کردم همه احساساتم بهش داره به قلبم برمیگرده. چقدر دوستش داشتم و چقدر میخواستمش، انگار جای من بین اون دستها بود.

فورا کاراشو به خودم یاد اوری کردم؛ این احساس دیوونگیه کیونگسو، فقط یادت باشه چه کاری باهات کرد… دوباره حس تنفر به سینه ام برگشت.

میز ناهار خوری تو سال غذاخوری احتمالا بزرگترین میزی بود که تابحال دید بودم. جونگین بالای میز بود و منم کنارش و سوهو انتهای دیگه میز نشسته بود. وقتی نگاه کردم دیدم انواع و اقسام غذاها روی میزه و همه شون خوشمزه بنظر میرسیدن. واقعا با جونگین مثل یه شاهزاده واقعی رفتار میکردن…فقط یه تاج کم داشت!

هردو شروع به خوردن کردن. سوهو با لبخند دوستانه ای گفت “بخور کیونگسو، حتما گرسنته.” مطمئن نبودم میتونم باهاش حرف بزنم یا نه، واقعا دلم نمیخواست دوباره تنبیه بشم و اصلا گرسنه نبودم، وقتی حرکتی نکردم جونگین دوباره با خشم بهم نگاه کرد. اون نگاه واقعا رعشه به تنم مینداخت. لبِ پائینم رو گاز گرفتم و پائین رو نگاه کردم. میخواستم بگم که گرسنه نیستم اما جونگین اول حرف زد

“بخور!” خیلی ساده دستور داد و یکم غذا توی بشقابم ریخت، سرمو به علامت موافقت تکون دادم و چنگال رو تو دستم گرفتم. با خودم گفتم یکم میخورم. جونگین هنوز داشت نگاه میکرد انگار چیزی رو فراموش کرده باشم.

یادم افتاد چی رو فراموش کردم فورا جواب دادم “چشم ارباب” چرا اینقدر غذا خوردنِ من براش مهم بود؟ شاید خوشش نمیومد حیوون دست آموزش لاغر مردنی باشه. حالا دیگه توجهش به غذای خودش بود و منم شروع کردم به خوردن. اینقدر خوشمزه بود که تازه فهمیدم چقدر گرسنه ام. چند دقیقه بعد با لپایِ پر از غذا مشغول خوردن بودم. سوهو یه لبخندِ دیگه بهم زد اما جونگین حتی نگاهم هم نمیکرد. انگاراصلا وجود ندارم…

بعد از خوردنِ غذام، سرم رو به طرف سوهو خم کردم و بهش نگاه کردم. کلی سوال تو سرم میچرخید. به محض اینکه دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم، جونگین دوباره با خشم بهم نگاه کرد که باعث شد ساکت بمونم. دوباره چه کار اشتباهی ازم سر زده بود؟ آخ… یادم اومد.

“ار…ارباب، می…میتونم با سوهو حر…حرف بزنم؟”

جونگین سرش رو به علامت تائید تکون داد و جواب داد “بله. سوهو جزو کسانیه که میتونی باهاشون حرف بزنی”.

دوباره به سوهو نگاه کردم و آروم پلک زدم، پرسیدم “چرا چشمای شما بنفش نیست؟” باهم برادرن دیگه. نه؟

سوهو با اشاره سرش جواب داد “من برادر ناتنی اش هستم”

اوه! پس برای همین اینقدر باهم فرق داشتن دوباره پرسیدم: “پدر و مادرتون چطور؟ اونها کجان؟”

جونگین چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت “اینقدر سوال نپرس! داری میری رو اعصابم” سرم رو انداختم پائین و لبهام رو جمع کردم و دیگه چیزی نگفتم.

بعد از اینکه شام تموم شد، جونگین بهم گفت دنبالش برم طبقه بالا و منم اطاعت کردم، با بی تفاوتی گفت “فردا برمیگردی خوابگاهت، وسایلت رو برمیداری. از این به بعد تو اتاق من میمونی”

جواب دادم “بله ارباب” هربار از که از کلمه ارباب استفاده میکردم، بیشتر و بیشتر احساس راحتی میکردم. جونگین تیکه چرمی که قبلا دیده بودم رو برداشت و آوردش به سمتم. نشست کنارم روی تخت و با دقت بستش دورِ گردنم. تکون نخوردم و گذاشتم هرکاری میخواد بکنه. منتظر بودم هر لحظه بیشتر و بیشتر بخاطر اون قلاده ازش متنفر بشم… اما نشدم!

حس عجیبی دور گردنم داشت. آروم قلاده رو لمس کردم و به جونگین نگاه کردم و لبم رو گاز گرفتم. واقعا حس میکردم متعلق به جونگین ام. حتما بخاطره این نفرینه لعنتیه. نفرین باعث میشه این احساسو داشته باشم.

بعد از اینکه پیژامه پوشیدم، جونگین هم اومد توی تخت قبل از اینکه کنارم دراز بکشه گفت “شانس آوردی امشب حال و حوصله عشق و حال کردن رو ندارم وگرنه چند روز آینده رو درد بیشتری میکشیدی!”

لامپ کنارش رو خاموش کرد، چشماش رو بست و دستش رو دورم انداخت. آهی کشیدم…بسختی میتونستم تو این تاریکی صورتش رو ببینم.بعد از همه این اتفاقا، هنوزم وقتی بغلم میکرد یه حس خاصی داشتم.

تو ذهنم گفتم “حتما باید بخاطر نفرین باشه که نمیتونم جلوی احساساتم بهت رو بگیرم. واقعیت اینه که ازت متنفرم. منو گول زدی و بهم آسیب زدی. از دستت فرار میکنم. هرجور شده یه راهی پیدا میکنم”.

~~~~~~~~~~~~~~~

اگه بگم دیشب بخاطر بدن دردم خوب نخوابیدم… دروغ گفتم. تو بغلِ جونگین خیلی راحت خوابیدم؛ انگار کاملا یادم رفته بود که یه هیولاس. چشمای خواب آلودم رو مالیدم و اطرافم رو نگاه کردم جونگین بیصدا کنارم خواب بود.

هیچوقت نمیبخشمت…

طرفِ دیگه ام یه ساعت بود که ساعت 5 رو نشون میداد، یعنی خیلی زود بیدار شدم. یکبار تو ذهنم قوانین جونگین رو مرور کردم و یادم نمیومد چیزی درباره نگشتنِ خونه بدون اجازه گفته باشه. پس زمان خوبی بود نگاهی به اطراف بندازم و بیشتر از همه چیز سر دربیارم. هنوز کلی سوال تو سرم بود. آروم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. دور و برم رو نگاه کردم. تویِ راهرو، چند تا در بود.

یکیشون رو باز کردم که شبیه اتاق خواب بود. با خودم گفتم باید اتاق سوهو باشه. بستمش و بسمت درِ دیگه رفتم. وقتی رفتم داخل فهمیدم که کتابخونه است. دور تا دور اون اتاقِ بزرگ، پر از قفسه بود. ابروهام رو از تعجب بالا بردم.

“واو…کی اینهمه کتاب رو میخونه؟”

اما بیشتر درباره طبقه پائین کنجکاو بودم؛ جایی که اتاق پذیرایی و سالن غذا خوری بود. نرده های راه پله رو گرفتم و آروم آروم به طبقه پائین رفتم. سوهو رو دیدم که عینک به چشم روی مبل نشسته و مشغول خوندن یه چیزی بود.

خیلی خوش قیافه بود… سرشو بالا آورد و منو دید که دارم تماشاش میکنم. سریع سرمو انداختم پائین و از خجالت سرخ شدم.

بهم لبخند زد. “صبح بخیر کیونگسو”. اومد نزدیکتر و روی مبل کنارم نشست. کتابی که تو دستش بود رو کنار گذاشت. لبخندش واقعا آدمو آروم میکرد.

ازم پرسید:”خوب خوابیدی؟”

شونه هام رو بالا انداختم و جواب دادم “از چیزی که انتظارشو داشتم بهتر بود. فکر کردم درد خیلی زیادی داشته باشم، اما نسبتا خوب بودم. انگار مسکن مصرف کرده باشم. عجیب بود.”

سوهو بیشتر لبخند زد، لبخندی از روی رضایت! یکم اخم کردم. مسکن هایی که سوهو توی اتاق خواب بهم داد رو نخوردم.

دوباره ازش پرسیدم “شما…بهم مسکن دادین؟”

روش رو برگردوند و توضیح داد “من سرِ شام…یکم ریختم توی نوشیدنیت. کله شق بازی درآورده بودی و قرص هایی که بهت دادم رو نمیخوردی برای همین اینکار رو کردم.”

چه اهمیتی براش داره؟

دهنم از تعجب باز مونده بود و به حرفاش گوش میکردم. جواب دادم “اوه…ممنون”

خیلی خوب کیونگسو، این مسخره بازیا رو تموم کن و اطلاعات مفید بیرون بکش!

با حالت کنجکاوی پرسیدم “سوهو، گفتی هیچ راهی برای باطل کردن نفرین نیست. درسته؟ پس چه اتفاقی برای حیوون های خونگی قبلیِ جونگ…یعنی ارباب افتاده؟ تا جایی که من فهمیدم، من اولین نفر نیستم. پس یعنی همه شون مردن چون ارباب فرستاده شون رفتن؟”

سوهو دوباره بهم نگاه کرد و آه کشید و بعد لبهاش رو محکم بهم فشار داد. نگاه ناامیدانه ای بهم انداخت. با تعجب بهش نگاه کردم و لبهام رو از هم باز کردم آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم “اونا…مر…مردن؟”

جونگین از چیزی که فکر میکردم بدتر بود. بعلاوه، حالا میدونستم که زندگیم زودتر از چیزی که فکرشو میکردم قراره به اتمام برسه مگر اینکه راهی برای فرار پیدا میکردم…

داد زدم “چطور میتونی با همچین کسی زندگی کنی؟ با یه… قاتل! اینطور که شما هم تفاوتی با اون هیولا نداری!”

سوهو لبشو گاز گرفت، دوباره آه کشید و گفت: “کیونگسو، کاری از دست من برنمیاد. منم…نمیتونم برم، درست مثل تو!” درست مثل من…؟ یعنی سوهو هم یه زمانی عاشق کای بوده؟

با تعجب بهش نگاه میکردم که شروع به توضیح دادن کرد “درسته! هرچیزی که داری بهش فکر میکنی درسته! وقتی پدرش با مادرم آشنا شد و تصمیم گرفتن ازدواج کنن، هر دو 15 ساله بودیم اونموقع عاشقش شدم.”

“الان…چی…هنو…هنوزم-“

دو کیونگسو!”

صدای بلندی شنیدم و از جام پریدم و جونگین رو دیدم که داشت از پله ها پائین می اومد. بهم گفت “تا 10 دقیقه دیگه آماده باش. داره برای رفتن به کالج دیر میشه”

 

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست

 

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
🌜MoonLike🌛
مهمان

وااااااهاااااهااااای چقد خوووووبههههه😰😰😰

Atzi
مهمان

سوهو ام😳 ای بابا کای چه کردی تو با یه ملت😂 عالی مثل همیشه 👍

Admin ♛ Sumi
ادمین

نههههههههههههههههههههههههههههه
چرااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا تنها چیزی که میتونم بگم چراعهههههههههههههه
ای خدااااااااااااااااااااااااااا
ی چیزی دوست دارم بهت بگم ک اینجا جاش نیست
وعده ما پی وی

Nahal
مهمان

واقعا سوهو هم عاشقش شده بود چه جالب مرسی

Cutie
مهمان

وای سوهو دیه چرااااا 😯😭
خسه نباشی (∩_∩)

niloo
مهمان

شخصیت جونگین انقدر وحشتناک و سنگدل که ادم نمیتونه تصور کنه قلبی داشته باشه تا با اون عاشق کیونگی بشه…
اووووف عالیه این فیک
خسته نباشید:)

lenalily
مهمان

یکم عجیبه که کیونگسو هنوزم دوسش داره!و البته سوهو!!توقع اینو نداشتم۰_۰
منتظرم ببینم بعدش چی میشه،باید در ادامه جالب تر بشه!شاید مسخره باشه اما نقاط مشترک زیادی با داستان دیو و دلبر داره!اینطور نیست؟

Shirin
مهمان

.دی.او😞قلاده=تخریب شخصیت😒😒😒
یکم قسمت قلاده انداختن زیاده روی نبود😟😟😟😟😟خوشم نیومد😶😶😶😶

Mahboobe
مهمان

همچنان نگران و کنجکاو😐👐
ممنون😘🍃🌸

mahtab(tabis)
مهمان

خخخخخخخخخخخخخخخخخب بالاخره وقت کردم بخونمش
شرمنده بابتش
فکر کنم همون بهش محبت بشه کم کم کنار بیاد با قضیه اروم بشه کای…همین جوریشم یه نمه حساسیتی رو دیو داره…عجیبن در غریبااااااا
سوهو هم که بعله…یعنی اونم کای کاری کرده که قلبش تو دسترس کایه منظورم اینه که سوهو هم مثل دیو به کای اعتراف کرده و اونم قلبشو مثل دیو اسیر کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم داره جالب میشه
خسته نباشید

ولگرد مجازی
مهمان

مرسی عزیزم عالی بود
خسته نباشی

maryam
مهمان

mn in fic ro ghbln khoondm kheili dstne ghshngiye benzrm kheili ghshg trjomr krdi

FaFa
مهمان

سوهو ام عاشق کای بوده!! بیچاره حتما یه چیزی این بین هست که نمیتونه ترکش کنه. رفتار جونگین با دی او یکم عجیبه!ممنون بابت ترجمه

Mobin
مهمان

وای من تازه فیکتو دارم میخونم فوق العادس واقعا^_^
کایسو*_*
وای این کای باعث میشه ادم دیوونه بشه-_-جونمیون هم که کلا بیخیالش

mr kaia
مهمان

واییییی چه عالی بود خببببببب مخصوصن اون تیکه که کیونگ کیوتیییییییی تو بغله کایاااااااااام آروم گرفت
خداییش چقدر خوبه که عشقت اینجوری کوچولو باشه تو بغلی باشه
کای داره کم کم اون روی خوب و تکیه گاه بودنشو نشون میده
ممنون عزیزم
کایسو عشققققققققققققق مرسی که کایسو میزاری

zoza/exol
مهمان

WTF
سوهو هم …!!!!
مث اینکه پیچیدگیای داستان شروع شد دری درین

wpDiscuz