هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Punishment for Love-Ch.07 خاطرات

سلام دوستان پیشاپیش اعلام کنم اول واقعا معذرت میخوام واقعا دیروز یادم رفت اپ کنم :heeey: 

دوم هفته آینده یا اصلا آپ نمیکنم یا فقط یه قسمت چون تعظیلاته نمیرسم احتمالا  :aaar: 

سوما یکی از قانون سایت اینه

“هر فیک در طول یک هفته حداکثر میزان اپ دو قسمت”

یعنی من دیگه بخوامم نمیتونم بیشتر از دو قسمت آپ کنم اوکی؟ من الان دارم تند تند اپ میکنم میتونید از بقیه نویسنده هام بپرسید البته اگر کسی رعایت نمیکنه دیگه گردن خودشه :nish: 

Jong-in POV

وقتی اون کلاس خسته کننده تموم شد، زدم بیرون و دلم میخواست فورا کیونگسو رو پیدا کنم. اعتراف میکنم حالا دیگه دلم میخواد تا جایی که ممکنه بهش نزدیک بشم.

عادت کردم دور و برم باشه، فقط همین!

سالن رو گشتم ولی سهون و چانیول رو اونجایی که همیشه منتظرم بودن پیدا نکردم. اخم کردم و اونطرفا رو دنبالشون گشتم. کم کم داشتم نگران میشدم. نمیدونستم چرا این حسو دارم…

کیونگسو؟

نه ممکن نیست. قبول دارم یه جورایی بانمکه اما خیلی برام مهم نیست. وقتی بالاخره چانیول و سهون رو آخر یکی از سالن ها دیدم نفس راحتی کشیدم اما انگار دنبال کسی میگشتن و کیونگسو باهاشون نبود. سریعتر به طرفشون رفتم و وقتی حیوون خونگی کوچولوم رو با اونها ندیدم با تعجب پلک زدم.

پرسیدم “اون کجاست؟”

سهون جواب داد “نمیدونم بابا…فقط میخواستیم یکم باهاش خوش بگذرونیم اما گمش کردیم.”

قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد! نکنه کیونگسو فرار کرده و براش مهم نیست چه اتفاقی براش میافته؟ این فکر یهو به ذهنم اومد.

“شما دوتا چه غلطی کردین؟ بهتون گفتم مراقبش باشین!”

اینقدر محکم چانیول رو هل دادم که افتاد رو زمین و سهون دوید به طرفش “کای تو چه مرگت شده؟! احتمالا رفته خونه دیگه…از کی تا حالا اینقدر برات مهم شده؟” سهون سرم فریاد زد چون اون دوتا نمیدونستن اگه کیونگسو سعی کنه بدون من بره خونه چه اتفاقی میافته.

“اگه جرات داری یبار دیگه سر به سرش بزار…اون فقط مال منه. دلم نمیخواد کسی دیگه ای بهش دست بزنه.”

سرشون فریاد زدم، دوتا دوست شوکه ام رو تنها گذاشتم و رفتم دنبال کیونگسو. تمام ساختمون رو دنبالش گشتم و از همه پرسیدم اونو دیدن یا نه و بالاخره سر از حیاط درآوردم، نفس نفس میزدم که تو یه گوشه دیدمش.

توی بغل یه نفر بود…

دندونام رو روی هم فشار دادم و بطرفش رفتم. نزدیکتر که شدم، فهمیدم روی شونه های سوهو گریه میکنه. نفس راحتی کشیدم که سوهو اونجا بود و بعد نفسی از ناامیدی بیرون دادم چون مثل همیشه تو آغوش سوهو بود. از این منظره متنفر بودم، از اینکه اینقدر به سوهو اعتماد داشت و از من متنفر بود، بیزار بودم. اما خوب چه انتظاری داشتم؟ من یه هیولا بودم…

وقتی بهشون نزدیکتر شدم سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد. ترس تو چشمای قرمز و پف کرده اش ظاهر شد. متوجه شدم پیرهن سوهو رو محکم تو دستای لرزونش مشت کرده

با صدای آرومی گفت: “ار…ارباب…ببخ…ببخشید…”

قلبم هوری ریخت اگرچه صورت بی حالتم چیزی رو نشون نمیداد. مچشو گرفتم و محکم به طرف خودم کشیدم. از چنگ سوهو کشیدمش بیرون و نگاه خیره ای به برادر ناتنی ام کردم اما متوجه شدم اونم داره خیره نگام میکنه.

با صدای بلند گفتم “میریم خونه” و کیونگسو رو دنبال خودم کشیدم. سوهو هم دنبال ما اومد. همه مون دوباره توی ماشینم نشستیم. بیشتر اوقات از اینکه سوهو دنبال سرم بود متنفر بودم اما چاره ای نداشتم. هر کاری هم که میکردم نمیتونستم برادر ناتنیم رو بکشم حتی اگر ناتنی بودیم بازم برادرم بود. کیونگسو تو ماشین هق هق میکرد منم داد زدم که خفه شه چون دلم نمیخواست صدای گریه اش رو بشنوم. خیلی زود رسیدیم خونه. کیونگسو رو با خودم کشیدم طبقه بالا توی اتاق خوابم و پرتش کردم روی تخت.

سرش فریاد زدم “اینقدر گریه نکن! خیلی رو مخی!” اونم نفسشو حبس کرد تا جلوی هق هق کردنشو بگیره. اینقدر محکم لب پائینشو گاز گرفت که خون افتاد. وقتی اون صحنه رو دیدم، دیوونه شدم.

چرا برام مهم بود؟

با صدای شکسته ای گفت: “ار…ارباب، تورو خدا…بهشون اجازه نده. بهشون اجازه نده بهم دست بزنن…گفتی من فقط مال خودتم…خواهش میکنم نزار این اتفاق برام بیافته. ترجیح میدم بمیرم…”

چند ثانیه نگاش کردم. تو ذهنم با خودم کلنجار رفتم و بالاخره روی تخت نشستم و نشوندمش روی پاهام و اشکاشو پاک کردم. فک کنم اولین بار بود تو این سالها یه نفرو اینطور نگه میداشتم. با اون صورت گریونِ بانمک مثل بچه ها شده بود. وقتی تو بغلم نگهش داشتم، حس متفاوتی داشتم. انگار همه اتفاقایی که برام افتاده بود رو فراموش کردم، فراموش کردم که یه هیولام…یه قاتل بیرحم.

با صورت بی حالت و جدیم گفتم: “نمیزارم دوباره اتفاق بیافته.”

دستاشو دور گردنم انداخت و به سینه ام تکیه داد. همش به خودم میگفتم هیچکدوم از این کارا درست نیست.

اینکه اون تو آغوش من بود و منم اونو بغل کرده بودم…

تو آغوشم خوابش برد و منم تماشاش کردم. تو ذهنم هیچ کشمکشی نبود، فقط نگاش میکردم. آروم دستم رو بسمت قفسه سینه اش حرکت دادم، گذاشتمش روی قلبش و ضربان قلبشو روی کف دستم حس کردم. فکر اینکه ممکنه من دلیل از حرکت ایستادن قلبش باشم ترسوندم و حتی نفهمیدم چرا. خیلی وقت بود دیگه کسی برام مهم نبود.

“جونگین!”

وقتی صدای سوهو رو شنیدم از افکارم بیرون اومدم. سرمو چرخوندمو دیدم پشت سرم وایساده. اخم کردم و کیونگسو رو گذاشتم پائین. من چه مرگم شده بود؟ مثل همیشه نبودم و سوهو هم وقتی ما رو اونطور دید یکم غافلگیر شد.

گفت “شام حاضره” منم بلند شدم و بطرف در رفتم تا از اتاق برم بیرون اما سوهو جلوم رو گرفت.

تو چشمام نگاه کرد و گفت “نباید باهاش اینطوری رفتار کنی. خوب میدونی که اون فرق داره، مثل معشوقه های قبلیت نیست. اون حساس و شکننده است، اگه به سهون و چانیول اجازه بدی مثل اسباب بازی باهاش رفتار کنن، از درون میمیره.”

قبولش سخت بود اما همه حرفاش درست بودن و به دلایلی واقعا برام مهم بودن.

محکم جواب دادم “برام مهم نیست سوهو. خودت خوب میدونی.”

از سر راه زدمش کنار و رفتم به طرف اتاق غذا خوری.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گذاشتم توی اتاقم بخوابه و ما هم شام خوردیم، دلم نمیخواست بیدارش کنم. وقتی غذا تموم شد دوباره برگشتم توی اتاق خوابم. منم خسته شده بودم، لباسام رو عوض کردم و رفتم توی تخت و کنار هیکل کوچولوش دراز کشیدم. آروم و بیصدا خوابیده بود انگار هیچ مشکلی وجود نداشت. صورت آرومش منو تحت تاثیر قرار داد، منو بیاد بچگیای خودم انداخت…زمانی که هیچکدوم از این اتفاقات شروع نشده بود، وقتی یه بچه طبیعی بودم…نه یه هیولا.

“ار…ارباب…”

آروم چشماشو و باز کرد. پلک زد تا خوابالودگی رو از چشماش دور کنه و بهم نگاه کرد. سرمو به طرفش چرخوندم و لحافو کشیدم روی خودم.

با لحن سردی گفتم “اگه گرسنته غذات توی یخچاله. من خوابم میاد، دوباره رو اعصابم راه نرو!”

آروم جواب داد: “گرسنه نیستم”

چند دقیقه بینمون سکوت برقرار شد. وانمود کردم خوابیدم اما یدفعه شروع کرد به حرف زدن.

ازم پرسید “چه بلایی سر پدر و مادرت اومد؟”

با یه اخم غضب آلود برگشتم و بهش نگاه کردم. جواب دادم “بگیر بخواب. به تو ربطی نداره!”

آه کشید و گفت “خواهش میکنم بهم بگو. من که بهرحال بهمین زودیا میمیرم. اینطور حداقل درباره اش با یکی صحبت کردی.”

نمیتونستم باور کنم…پس مطمئن بود که قراره بمیره. یکم مردد موندم و بالاخره نشستم. از بین چشمای باریک شده ام بهش نگاه کردم.

“مادر سوهو پدرمو فریب داد و مجبورش کرد مادرمو ترک کنه، برای همین مامانم مرد. من فقط 13 سالم بود.”

کیونگسو با چشمای گرد شده نگام کرد و غم عجیبی روی صورتش نشست.

ازم پرسید “پس برای همین، اینقدر از سوهو هیونگ متنفری و وقتی عاشقت شد، تنبیه اش کردی؟”

هیچوقت درباره این چیزا با کسی حرف نزده بودم…با هیچکس اما وقتی این سوالات رو ازم پرسید، دلم خواست همه چیو بریزم بیرون.

“آره! نمیدونستم پدرم و خودم چه موجوداتی هستیم. نمیدونستم اگه مادرم رو ترک کنه، اون میمیره. بهم گفت تو یه تصادف کشته شده. نگو در حقیقت ترکش کرده که با معشوقه جدیدش خوش باشه.” دندونام رو از خشم بهم فشار دادم. ادامه دادم  “اون در مقایسه با من هیولای بدتری بود.”

کیونگسو با ترس بهم زل زده بود و با تعجب پلک میزد. پرسید “چطور حقیقت رو فهمیدی؟”

بهش توضیح دادم “وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که خانواده ام طلسم شده ان. اسنادی مربوط به مرگ مادرم پیدا کردم و فهمیدم بخاطر سکته قلبی مرده، نه تصادف!”

گفتن این حقایق دردناک بود. از صحبت کردن درباره شون خیلی متنفر بودم.

“اما هیچکدوم اینا تقصیر سوهو نیست!”

وقتی این حرفو زد کنترلمو از دست دادم. بدون اینکه خودم بفهمم، یکی خوابوندم زیر گوشش! جای انگشتام روی صورت رنگ پریده اش پیدا بود.

“هیچکدوم اینا به تو ربطی نداره. دلم نمیخواد یه کلمه دیگه بشنوم. بگیر بخواب!”

فورا سرشو به علامت تائید تکون داد. اشک تو چشماش حلقه بسته بود، دوباره دراز کشید، لحافو کشید روش و چشماشو بست. میدونم دوباره ترسونده بودمش اما واقعا اینکار لازم بود. منم دوباره دراز کشیدم و آه کشیدم. همه اون خاطرات دوباره به ذهنم هجوم آورد. مادرم که بیشتر از هر چیز دوستش داشتم. از پدرم که بخاطر کاری که کرده بود متنفر بودم اما خوب… اون یه هیولا بود، این بخشی از ذاتش بود… درست مثل من. هیچکس نباید اون یا منو دوست داشته باشه. تازه اونموقع بود که متوجه شدم هیکل کوچیک کیونگسو به سینه ام چسیبده و دستاش محکم جلوی پیرهنم رو چسبیده بود.

با صدای آرومی گفت “ارباب خواهش میکنم به گذشته فکر نکن. فقط چون پدرت اشتباهی ازش سر زده به این معنی نیست که تو هم باید تا ابد زجر بکشی. باید زندگی کنی.”

صورتشو تو خمیدگی گردنم پنهان کرد و فورا گفت “ببخشید، دیگه ح…حرف نمیزنم. شب بخیر.”

به حرفاش فکر کردم… حرفایی که هیچکس تابحال بهم نگفته بود و منم قبلا بهشون فکر نکرده بودم. اما بعد سرمو تکون دادم… نه، منم بهتر از پدرم نبودم. منم درست مثل اون بودم.

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
سارا_معتاد فیک
مهمان

هعیییییی وای خدا جونگینی من داره اون روی مهربون و غمدیدشو رو میکنه
در حالت ذوق جیش دارم بسر میبرم خخخخخ
برم دسشویی بعد بیام ازت رمز قسمت بعدو بگیرم

🌜MoonLike🌛
مهمان

آخجوووون داره عاشقش میشههههه عررررر
ممنون و مثل همیشه عالی بود😘

Nafas
مهمان

سلام
خداییش این کای واقعا تعادل روانی نداره
یه جا خیلی آرومه یه جا همچین دیوونه میشه که هیچکس جلودارش نیست😐😑
امیدوارم یکم حرفای کیونگسو روش تاثیر بزاره بلکه یکمممممم آدم بشه😒
نمیدونم چرا ولی یه جورایی دلم به حال سوهو میسوزه😔
بابت این قسمت خیییییلی ازتون ممنونم😊🌹
خسته نباشید❤

Atzi
مهمان

اخ جووون کایم داره به دی او احساس پیدا میکنه💃💃
دی او رو زد 😐
کایه بد😑
ممنون واس ترجمه❤️

ghazal
مهمان

فک کردم نظر گذاشتم ولی یادم رفته بود عالی بود من دلم واسه سوهو میسوزه:/

FUCKAISOO
مهمان

من قبلا این قسمتو خوندم و نظر هم گذاشتم ولی الان نظرم نیست/: چانیول و سهون-_- اولش خیلی خوب شروع شد *-* اخرش بد تموم شد-_- خا یکم بهش گفت بعد…/: چرا خا: یه هو:/ پووفففف: مرسیییییییییی که براش زحمت میکشیـــــد(030)

Zahra
مهمان

من عاشق فیکت شدم خیلی باحاله 😘😙

M.t
مهمان

Eeee mn chera nazaram niiiis
😐😐😐
Khase nbashi alie in fic eshq mne lamasab *-*

yasamin
مهمان

سلام.من یبار واس این قسمت نظ گذاشته بودم نمیدونم چیشد ولی گفتم که این قسمت چون از دید کای داستانو خوندم خیلی خوب بود باعث شد که کمی از منفی بودن شخصیتش کم بشه واسم و مشتاق تر شم واسه ادامه.ممنون از ترجمه ی خوبت

Maryam Drv
مهمان

عجیبه که من هر بار نظر میذارم اما وقتی برمیگردم نظرام نیست..یعنی مشکل از کجا نشات میگیره؟!؟!؟

ممنووووووووووون بابته ترجمه…خیلی عالی بوووووووووود…دستت طلاااااااااااااا دوستم

88parisa12
مهمان

انقد دارم تند تند میخوندم که خودمم تعجب کردم😂😂خیلی خوبه من واقعا وابسته شدم🙄داستانش متفاوت و همین منو جذب میکنه😘😘

اوه سهون
مهمان

چرا نظرا اینطوری میکردنننننن؟خیلی رو مخ بدن یه لحظه ترسیدم نتونم نظر بزارم رنزا بهم نرسه. کایاااااا اجی من نمیدونم چی بگم؟چرا انقدر تو خوبی!؟چرا انقدر من تو رو دوس دارم؟مرسییییی منتظرم

fatima
مهمان

سلام عالییییییییییییییییییی بو خسته نباشی اونیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
من منتظر ادامه فیک هستم
راستی چرا بهمون نمیگی پانیشی ها سلام ؟

باران
مهمان

کای دیگه از دست رفتتتتتت ؛)

Mahi Exone
مهمان

خب الان خوندم.
اینطور که مشخصه کای هم به کیونگسو حس داره ولی نمیخواد قبول کنه
ممنون بابت ترجمه

Mahi Exone
مهمان

هنوز این قسمتو نخوندم ولی پیشا پیش ممنون

ezma
مهمان

آجی میسی ولی کامنت ای من ثبت نمیشه چرااااا من نظر گذاشته بودم اما الان اسممو پیدا نکردم

VON
مهمان

پس کایم کیونگو دوست داره
همچنان امیدی هست><
ممنون^^

wpDiscuz