هدر سایت
تبلیغات

fanfiction pyramids spirit ep 11

سلام بچه هاااا

… من اومدم با قسمت 11 روح اهرام …

موقعیت : زندان دنیای زیرین

Prince pov

از جام بلند شدم و با روی دست راستم خونی که از رو لبم میچکیدو پاک کردم…

با مشت به میله های کلفت و آهنی پنچره بالای در زندان کوبیدم و فریاد زدم …

– حرو.مزاده هاااااااااااااااااااااااااااااا …. حداقل بذارین برم حموم … امروز اول ماهه … دقیقا از آخرین باری که رفتم 30 روز میگذره … طبق قوانین ،امروز باید برم حموم …

هنوز درحال فریاد و داد و بیداد بودم … هیچ کس …. هیچ کس نمیاد حتی ازم بپرسه دردت چیه که اینجوری میکنی … هه … انقدر بدبختم که حتی نمیتونم ثابت کنم بیگناهم ؟؟

سمت دیگه ی سلول رفتم …

پارچه سفیدی که از لباس ماه پیشم کنده بودم و کنار دیوار بتنی زندان  گذاشته بودمو برداشتم …

نگاهی بهش انداختم و تلخندی زدم … تقریبا دیگه نمیشد جای سفیدی روش دید و همه ش از خون من قرمز شده بود … با اینحال بازم مثل هرروز تاش کردم و روی بینی م فشارش دادم تا مانع از خونریزی  بیشتر بشه …

رو به روی در سلول نشستم و به دیوار سرد پشتم تکیه دادم … پاهامو دراز کردم و اجازه دادم اشکام سرازیر بشه … شاید این اشکها بتونن مقدار کمی هم شده از خون های خشک شده و تازه ای که روی صورتم درهم آمیخته شده بودن بشوره …

– فرعون کوچولو …

صدای نگهبان تو راهرو پیچید …

چشمامو روی هم فشار دادم و خودمو روی زمین کشیدم و به در زندان رسوندم…

دستمو به دیوار گرفتم و با تمام دردی که داشتم سعی در بلند شدن کردم …

– صد دفعه گفتم منو با اون لقب نحص صدا نکن …

نگاهی بهم انداخت …

– بخوای نخوای این لقب زمانی مال تو بوده …

– هه … مال من بوده ؟؟؟ من هیچ وقت نخواستمش … اگه من مجبور نبودم اون مقامو قبول کنم الان میتونستم …

و قبل از تموم کردن جمله ام قطره اشکی از چشمم چکید …

تاپ هوفی کرد و در سلولو باز کرد …

– گمشو حموم …. خوب خودتو بشور که تا ماه دیگه انقدر بوی خون ندی …

همونطور که به سمت حموم انتهای راهرو میرفتم نگاهی از زیر چشمم بهش انداختم …

– بنظرت میشه ؟؟ شکنجه های وحشتناک … هر روز به تعداد انگشتای یکی از دستام در نوبت های مختلف شکنجه میشم … میتونم بوی خون ندم ؟؟

فرصت دوباره ای برای اینکه تاپ جوابمو بده پیش نیومد … داخل حموم شدم و درو پشت سرم پستم …

خودمو روی سرامیک های سرد حموم کشیدم و زیر اب ایستادم … لباسامو در اوردم و توی لگنی که همیشه سمت چپه دوشه انداختم … آب گرم و سرد رو همزمان باهم باز کردم و بدون اتلاف وقت شامپو رو برداشتم و موهامو شستم…

 من نمیتونم مثل کسایی که ساعت ها زیر آب سرد می ایستن و بعد از فکر کردن به غصه ها و بدبختی هاشون سعی در اروم کردن خودشون میکنن باشم …

من در زمان دیگه ای باید اینکارو انجام بدم …

 زمانی که بین مقدار زیادی خون افتادم و درحال تقلا برای تنفسم …

با صابون زخمامو شستم و گذشتم آب قطرات خونی که با وجود بیگناهیم هرروز از زخمام جاری میشه با خودش ببره …

————————————–

بعد از حمام لباس سفید ، بلند و ساده ای از تاپ گرفتم و با کمک خودش به سلولم برگشتم …

موهای قهوه ای و خیسمو از روی پیشونیم کنار زدم ، زانوهامو بغل کردم و مشغول فکر کردن شدم …

 فکر کردن به زمانی که پیش بقیه دوستام بودم …

ولی … من که میدونستم این اتفاق می افته … هه …

لوهان برای اولین بار نافرمانی کرد و بخشی از آینده سیاهمو بهم نشون داد …

2000 سال پیش توی همچین روزی …

سالگرد دیدن آینده بد شگونوم مبارک …

—————————————————–

Baekhyun pov

کای به دیواره هرم تکیه داد و صداشو صاف کرد …

– از کجا باید این نوع خونو بیاریم ؟؟

سهون اخمی کرد

– اون سه تا الهه رو یادت نیست ؟؟ همونا که راه معبدو نشون مون دادن ؟؟

الان فقط یکی شون فدا میشه … دنیرا

اروم زمزمه کردم …

– ب…باید یه نفرو بکشیم ؟؟

سهون پوزخندی زد و جواب داد

– اون قبلا یه بار مرده … فک نکنم مشکلی براش پیش بیاد …

به لوهان نگاه کردم …

شونه ای بالا انداخت …

 آهی کشیدم و باحالتی درمونده به سهون که عقب و جلو میرفت و چیزی رو زیر لب تکرار میکرد نگاه کردم …

نور های رنگی درخششونو توی آسمون شروع کردن و همون دختر ظاهر شد…

دختری با موهای طلایی و صاف که لباس سبز رنگی به تن داشت …

جلو اومد و با لبخند به سهون تعظیم کرد …

توی همون چند ثانیه ای که دنیرا جلوی سهون خم شده بود لوهان پشت سرش رفت …

 خنجری نقره ای در دست داشت !!

دستشو روی شونه ی دنیرا گذاشت و همزمان با فرو کردن خنجر توی قلب دنیرا کلمه ی “متاسفم” رو فریاد زد …

دختر جیغی زد و درحالی که میلرزید روی زمین افتاد …

کریس دسته ی خنجرو گرفت و بیرون کشیدش … بلافاصله خنجر ناپدید شد …

دنیرا جلوی پای ما جیغ میکشید و فریاد میزد … کم کم اشکاش جاری شدن …

دست خونیشو روی چشماش گذاشت و اشکاشو پاک کرد …

لبمو گاز گرفتم و به بازوی چانیول چسبیدم …

همه جا رو سکوت گرفته بود و فقط صدای التماسای دختر به سهون و صدای باد که توی فضا می پیچید شنیده میشد ….

دنیرا آخرین تقلا های خودشم کرد و درست جلوی پاهای ما با چشمای باز جون داد …

لوهان جلو رفت و با کشیدن دست روی چشمای دنیرا اونا رو بست …

کریس تیغی دست لوهان داد و خودشم با هفت تا لیوان کنار لوهان و جسد رنگ پریده دنیرا نشست …

لوهان دست دختر رو توی دستش گرفت و تیغو با ملایمت روش کشید …

خون سرخی که به سیاهی میزد از رگش جاری شد …

لوهان دست دنیرا رو بالای هر لیوان میگرفت و به محض پر شدن ، کریس اونو به یکی از ما میداد …

هفت لیوان پرشد …

حالا همه مون با لیوان چوبی ای در دست دور دختری حلقه زده بودیم که لیوان مون از خون اون پرشده بود …

سهون نزدیک جسد شد و به رگ دختر که خون ازش جاری بود و صورت رنگ پریدش نگاه کرد …

تلخندی زد …

– امیدوارم توی زندگی بعدیت یه انسان باشی … و … حتی ندونی من کیم …

حرفش که تموم شد اولین نفر لیوان خونو سر کشید…

ترکیبی از باد و نور دورشو گرفت و بعد ناپدید شد …

لوهان با جدیت گفت ..

– لطفا موقع خوردنش نفس نکشید … به طعمشم توجهی نداشته باشید …

اونجا سهون منتظرتونه …

اول … چانیول تو بخور …

دوم … کریس

سوم … کای

چهارم … بکهیون

و در آخرم خودم ….

همه موافقت کردن و به ترتیب لیواناشونو سر کشیدن …

نوبت به من رسید …

لیوانو دم دهنم بردم و نوشیدم … تا اخرین قطره …

مزه گوشت خام میداد …

کم کم سرم شروع به گیج رفتن کرد … احساس سبکی سر تا سر بدنم دوید …

تاریکی …

همه جارو تاریکی فرا گرفته بود …

دستامو بالا بردم و به هوا چنگ زدم … اوه !…

درحال روشن شدنه !! …

اروم اروم همه جا واضح شد و تونستم بقیه رو جلوم و لوهانو پشت سرم ببینم…

اسمون مکانی که توش قرار داشتیم قرمز رنگ بود و درخت هایی بره.نه همه جا وجود داشت … به اسمون خراش های بزرگ و مرتفع نگاه کردم و به خودم لرزیدم … خدای من … اینجا واقعا وحشتناکه …

کریس اطرافشو نگاه کرد و به برجی سیاه رنگ و بلند در اون طرف خیابون اشاره کرد …

– تمام الهه هایی که قراره بهمون حمله کنن اونجان … یه جورایی اونجا ساختمون نظامی محسوب میشه …

انگشت اشاره شو سمت آسمانخراش بغلی گرفت …

– اونجا برج مرکزیه … باید بریم اونجا … تنها جایی که امکان داره بتونه این جنگو متوقف کنه همونجاست …

سهون دستی پشت گردنش کشید …

– خب خداروشکر اینجا اونقدر سنگدل هستن که حاضربشن استخوانای یه نفرو دربیارن ….

کریس سمت مون برگشت …

– وقتی رفتیم تو لطفا همه تون ساکت شین . باشه ؟؟

تایید کردیم و سمت ساختمون راه افتادیم …

—————————————————–

هر هفت نفرمون سمت چپ میز نشسته بودیم و مردی پیر و رنگ پریده با موهای سفید اونطرف میز نشسته بود و دست هاشو توهم گره زده بود …

ب… باورم نمیشه …

به کای و چان که اونام با بهت به مرد خیره شده بودن نگاه کردم …

امکان نداره خودش باشه !! 

مرد لبخندی ترسناک بهمون زد …

– خوش اومدین …

لب.ای خشک شدمو از هم باز کردم ..

– ت… تو رئیس اداره باستان شناسی مصری !

مرد یکی از ابروهاشو بالا برد …

– درسته …

همه با تعجب به من و رئیس خیره شده بودن … حتی کریسم سکوت کرده بود و فقط نگاهمون میکرد …

مرد دست به سینه شد …

– میدونم چرا اینجایید … همینطور خیلی وقته میدونم شاهزاده بیگناهه …

لوهان از عصبانیت سرخ شد …

– پس چرا شکنجه هاشو تموم نکردید ؟؟

مرد جواب داد …

– تا زمانی که شما تمام استخوان ها رو پیدا نکنید من هیچ اجازه ای برای اینکار ندارم …

سهون دندوناشو بهم فشار داد …

– آستریا … استخونای هر دو دست استریا رو میخوایم …

مرد با خونسردی جواب داد

– اینم میدونم …

کریس فریاد زد …

– پس انقدر معطل نکن و بهمون بدش !!

– استخونا امادس … دارن میارن شون … من هیچ وقت حاضر نیستم به خاطر حرص دادن شما لردو عصبانی کنم !

میدونید که … لرد فوق العاده به بیگناها اهمیت میده …

اگر صبر کنید استخونا رو میدم بهتون تا زودتر از اینجا گمشید بیرون و بقیه کارای آزادی اون بچه رو بکنید …

.

همه مون منتظر نشسته بودیم تا استخونا رو بیارن …

هرکس تو افکار خودش غرق بود …

به ساعت دیواری بزرگ پشت سر مرد نگاه کردم …

عقربه ها ساعت 12 ظهرو نشون میداد …

یه دفعه صدای فریادی طولانی و دلخراش بلند شد !!

صدا از داخل ساختمون نبود و از بیرون میومد !!

دقیقا وسط شهر …

سوهو با نگرانی به مرد نگاه کرد …

– صدای چیه ؟؟

مرد دستشو رو سرش گذاشت و آهی کشید ….

– صدای ضجه های شاهزاده …

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 26 نظر 14 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kylie
مهمان

راسی شایدیم ممکنه لی باشه … شاهزاده رو میگم ااای ینی لی هر روز شکنجه میشههه ننننهههه نههههه نههههه

kylie
مهمان

عر ینی کیونگی شاهزاده اس بابا کاپلش با سهوا یکم چیز میشد کک… اهم …خخخخ وااااای من نمیدونم اصا هیچی فقط شاید اون لرده شایدد نمیدونم اصا… اها و تصویر سوم نمایان شدش بعله من رفتم پارته بعدی مررسی

Monti
مهمان

عااالیییی……
تخیلاتت تو حقلمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
عااالی

بدبخت شاهزاده….عرررررر
مرررسییییی

sahar
مهمان

عااااااللللیییییههه محششششررررهههههههههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

mia
مهمان
mia
مهمان

من یه چند روزی نتونستم سر بزنم تازه اومدم وای چقدباحال شد…..
لوهان چی میگی؟؟؟؟
قبلش چی بود؟؟؟؟؟؟
شاهزاده چی شد؟؟
چرا به این روز افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gif

فرناز
مهمان
Byun Marsar
مهمان

منم میگم شاهزاده دی اوعه… عخیییییی…
عالیییییی بووووود…

parisa.d.b
مهمان

انگار فقط من نیستم که فکر میکنم شاهزاده کیونگسوعه!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

parisa.d.b
مهمان

شاهزاده؟!
بیچاره… این قسمت بیشتر از همیشه باهاش هم حسی داشتم! این که از زبون خود شخصیت حالش رو بشنوی خیلی روت اثر میکنه!
بیچاره! چرا همش این کلمه میاد دهنم؟ دلم براش سوخت…حتی رئیس اداره ی باستان شناسی مصر(در ظاهر البته باطنا کیه خدا میدونه) هم داره کمکش میکنه!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
اون تابلوهایی که چند چپتر پیش دیدن…اونا کی قراره رسما به کارشون بیاد؟
این چپتر وقتی داشت راجع به چکیدن خون رو صورتش حرف میزد یاد یکی از تابلوها افتادم.همون که از گل خون میچکید…
برام معما شده!

sahari
مهمان

خیلی ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifعالییی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifوای صدای ضجه های شاهزاده??
دستت درد نکنه عزیزم،خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

roza
مهمان

چرا حس میکنم شاهزاده کیونگی خودمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تینا
مهمان
Byun Marsar
مهمان
nina
مهمان

مرسییییییییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
طفلک شاهزادهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

wpDiscuz