fanfiction pyramids spirit ep 14

سلام بچه ها smile) بالاخره قسمت 14 رو اوردم .

ببخشید اگه دیر شد :/

مخم بسته شده بود تا امروز صبح که درست شدم ^_^

پوستر قشنگمم از مریممممم *_*

قسمت چهاردهم 

سعی کردم لحن صدامو اروم و مودب نشون بدم .

– میشه … بذارید شاهزاده و سوهو همو ببینن ؟؟

بنظر می رسید رئیس تعجب کرده ، به سوهو که با چشمای قرمز و پف کرده نگاه مون می کرد و انگشت اشاره ش رو سمت خودش گرفته بود چشم دوخت.

از بالا و پایین شدن سیب گلوی رئیس میشد فهمید خیلی محکم اب دهنشو قورت داده …

 چشماشو بین سهون و کریس گردوند …

به نظر میرسه از اون دوتا یه کم ترسیده … با فکر اینکه رئیس دنیای زیرین از دوتا محافظ ترسیده خندم گرفت و باعث شد گوشه های ل.بام کمی به سمت بالا کشیده بشه …

رئیس همونطور که لباسشو مرتب می کرد و سمت من میومد شروع به صحبت کرد …

– چرا میخوای همو ببینن ؟؟

نفس عمیقی کشیدم …

– بنظر شما لازم نیست ؟؟ 2000 سال یه بیگناهو شکنجه کردین … حق نداره کسیو که اینهمه مدت دوست داشته ببینه ؟؟

داشتم سعی می کردم اروم باشم تا رگ روی پیشونیم خودشو نشون نده … برای همین مدام نفسای بلند می کشیدم …

– نمیدونم …

لوهان که تا اون موقع فقط نگاهمون می کرد اعتراض کرد …

– میشه مفهوم نمیدونمو توضیح بدین ؟؟ فک میکنم دلیلای بکهیون کاملا قانع کننده بوده باشن …

رئیس اخم کرد و به چشمای براق لوهان خیره شد

– شما متوجه نیستید … نمیدونید من الان باید چه خفتی رو برای اوردن اون استخوان کوفتی به جون بخرم … هیچی نمیدونید .

کریس که تازه اروم شده بود دوباره در استانه عصبانت قرار گرفت .

– مگه تقصیر ماست ؟؟ نه تقصر ماهایی که اینجاییمه نه تقصیر شما . تقصیر اون دختره ی احمقه که الان برای خودش توی اسمون اول راحته .

بهشتی که همیشه میگیم اسمون اوله . ولی فقط برای کسایی که پاک بوده باشن … از اول نباید میذاشتیم پاش به خاک اونجا بخوره .

رئیس سرشو تکون داد و انگشتاشو روی شقیقه هاش گذاشت …

– لوهان … فکر می کنم تو زندانو بلد باشی . همه تون با لوهان برید زندان …

به نگهبانی که مسئول سلول شاهزادست بگید من اجازه ورود به دو نفر دادم .

سوهو برای دیدن شاهزاده و کریس برای محافظت از سوهو . بقیه میتونید بیرون زندان منتظر بمونید . فقط 1 ساعت وقت دارید … بعد از 1 ساعت خودم با استخوان دست استریا میام زندان . فقط لطفا بعدش از اینجا برید . این ماموریت باید هرچه زودتر تموم شه .

***

به قلعه سیاه و قدیمی ای که روبه رو مون بود خیره شدیم .

اصلا از اینجا خوشم نمیاد !! باعث میشه بدنم مورمور شه .

شاهزاده چطوری دو هزار سال اینجا دووم اورده ؟!

سهون نزدیک سوهو رفت … روبرش ایستاد و چیزی رو اروم توی گوشش زمزمه کرد . بعد از حرف سهون که هیچ کس جز خودشون متوجه ش نشد تونستم لبخندو روی ل.ب هردوشون ببینم …

کریس با لحن سردی شروع به صحت با دو نگهبانی که زره ای نقره ای به تن داشتن کرد .

بعد از چند دقیقه نگهبانا سرشون رو تکون دادن و از جلوی در اهنی زنگ زده قلعه کنار رفتن ..

کریس لبخند کجی زد و به سوهو اشاره کرد همراهش بره .

لوهان چشماشو بهم زد و با صدای ارومی جمله “امیدوارم یادش بیاد”رو  زمزمه کرد … جمله ای که شاید اونجا از هرچیزی بهتر و ارامشبخش تر بود ..

Suho pov

با اشاره ی کریس دنبالش رفتم و به راهرو های سرد و تاریک اون قلعه ی قدیمی پا گذاشتم …

کریس جلو می رفت و منم پشت سرش بودم … تنها صدایی که توی اون سکوت قابل شنیدن بود صدای قدم های ما بود که روی کف سنگی قلعه کشیده میشد .

هیچ پنجره ای اونجا نبود و هوا هم به شدت خفه بود .

آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم به شاهزاده فکر کنم …

اخلاقشم … مثل بکهیونه ؟؟

قیافه شون چی ؟؟ آهـــــه … مــ … من اصلا نمیدونم وقتی دیدمش باید چیکار کنم !!

با برخورد به بدن کریس که الان دقیقا جلوم ایستاده بود رشته افکارم پاره شد .

اول نگاهی به کریس که با اخم به رو به روش خیره شده بود کردم و بعد با چرخش سرم تونستم پسری که موهای یخی و پوست تیره ای داشت رو توی فاصله چند سانتیش ببینم …

پسر به محض دیدن من چشماش از حالت عادی بزرگ تر شد و سایه ای از تعجب زدگی روی صورتش افتاد …

کریس که متوجه این حرکتش پسر شده بود پوفی کرد …

– تاپ لطفا با نگاهت نخورش !! با اجازه خود رئیس تون اوردمش که شاهزاده رو ببینه .

پسر که حالا معلوم شده بود اسمش تاپه با لکنت و بهت سعی کی کرد جملشو درست بیان کنه .

– کــ …کریس … اون چــ … چجوری اینجاست ؟؟

احتمال پیدا کردن یه نفر توی زندگی بعدی حدود صفره !!

– پوووووووووووووف … حالا که میبینی شده !! تا عصبی نشدم بذار بریم ت.اپ .

کریس اسم تاپو با تحکم خاصی بیان کرد و همین کار باعث شد پسر بعد از پلک آهسته ای که زد از سر راه مون کنار بره …

فقط چند متر جلو رفته بودیم که صدای تاپو از پشت سرم شنیدم …

– دلم برات تنگ شده بود سوهو … همبازی و برادر قدیمی …

چشمای خیس تاپ و صدای لرزونش تنها چیزی بود که قبل پیچیدن توی راهروی بعدی دیدم و شنیدم …

مـــ … منظورش چی بود ؟؟ برادر ؟ همبازی ؟؟

چرا هیچی یادم نمیاد؟؟؟؟؟؟؟

رو به کریس کردم …

– بــ … ببخشیید … مــ من با تاپ برادر بودم ؟؟

کریس با این حرفم لبخند کمرنگی زد …

– نه … تنها برادر تو سهونه … قضیه تاپ … یه جورایی فرق میکنه … میدونم که الان به خاطر بیاد نیاوردنش داری خودتو سرزنش میکنی … ولی نیازی نیست . طبیعیه … به زودی راجع به تاپم میفهمی …

با حرف کریس ترس و نگرانی ای که داشتم کمتر شد …

شونه ای بالا انداختم و بازم دنبالش رفتم …

زمان گذشت و ما راهرو های زیادی رو رد کردیم …

طبق گفته کریس این راهرو آخرین راهروئه …

به سر پیچ رسیدیم … حالا فقط یه پیچ با شاهزاده فاصله داشتم … کسی که قبلا عاشقش بودم … فقط برای لحظه فکری به سرعت توی ذهنم دوید که باعث شد ابروهام درهم بره … الانم همون اندازه دوسش دارم ؟؟

صدای کریس باعث شد از دست افکارم نجات پیدا کنم …

– از اینجا به بعد تو باید جلو بری …من پشت سرتم … راستی ! تاپ در سلول شاهزاده رو باز کرده …

سری تکون دادم و در عرض چند ثانیه جلوی در آهنی و زنگ زده ای ایستاده بودم …سعی کردم از لای میله های کوچیک پنجره ی بالای در داخل سلول رو نگاه کنم ولی چیزی معلوم نبود …

اب دهنمو به سختی قورت دادم و چشمامو بستم … یکی از دستامو روی دستگیره در و دیگری رو روی قلبم گذاشتم …

من میتونم …

دستگره در رو پایین کشیدم و در رو به سمت جلو هل دادم …

جلوی اتاق و همینطور سمت چپش خالی بود …

به سمت راست برگشتم …

میتونستم لرزش دستامو به وضوح حس کنم !!

نه نه نه ! این چیزی نبود که من انتظارشو داشتم !!

پارچه سفیدی روی زمین پهن بود و پسری که جسه ش اندازه بکهیون بود پشت به من روش دراز کشیده بود …

سعی میکردم نفس های عمیق و بلندی بکشم تا شاید یه کم از لرزش بدنم کم شه …

کنارش زانو زدم …

– شــ..شاهــ…بــکــ…هیون …..

پسر تکون آرومی خورد …

خیلی آهسته بلند شد و سرجاش نشست …

سرش که به سمت پایین بود رو بلند کرد و بالاخره تونستم ببینمش !! …

نگاه وحشت زده مو به چشماش که خسته ، غمگین و بهت زده بود دوختم …

دهنش که  نیمه باز مونده بود رو بست و اونم متقابلا به چشمام خیره شد …

کاملا شبیه بکهیون بود …ولی … شاهزاده به طرز عجیبی لاغر بود …

زخم عمیقی کنار ابروش بود و خون زخم روی صورتش خشک شده بود …

موهای مشکیش بهم ریخته بود … با زخم های زیادی که روی صورت سفیدش قرار داشت و بدنش که توی اون لباس سفید و بلند کاملا مشخص بود خیلی شکنندس هم زیبا بنظر می رسید …

ل/ب هاش که پوسته پوسته شده و خشک بود رو از هم باز کرد …

– ســـ…سوهویا …

قطره اشکی از چشمش چکید و از روی زخم سرخ گونش گذشت …

ناخوداگاه دستای لرزونش که لباسشو توی مشتش جمع کرده بود رو گرفتم …

دستاش فوق العاده سرد بود !…

سعی کردم لبخند کوچیکی بزنم …

– تــ…تو .. آه … نمیدونم چی بگم !!

از لرزش ل/ب پایین ش معلوم بود داره سعی میکنم گریه نکنه … یکی از دستاشو از بین انگشتام ازاد کرد … دستشو بالا اورد و انگشت اشاره شو روی ل/بای من گذاشت …

– خوشحالم که برگشتی … بعد 2000 سال … دوباره میتونم ببینمت …

من … معذرت میخوام سوهویا … مـــ … من نباید با اون ازدواج میکردم … نباید تنهات میذاشتم … مــ … متاسفم …

لبخند کوچیکم بزرگ تر شد … بیشتر ترسم از بین رفته بود … حق با رئیسه … واقعا روح شاهزاده کامل کننده بکهیونه …

شاهزاده خودشو جلوتر کشید و باعث شد توی آغو/شش فرو برم … صورت خونی شو روی موهام گذاشت و با ل/ب های خشکش بوسه ریزی بهشون زد….

– میدونم که توی این 2000 سال منو یادت نبود … ولی … من هر لحظه شو به امید دوباره دیدن تو تحمل کردم … برای این دوری منو میبخشی ؟؟

سرم که روی سی/نش بود رو تکون دادم …

– به زودی از اینجا میای بیرون !! من و دوستامـ …

– میدونم …

تونستم لحن شاد شاهزاده موقع گفتن کلمه “میدونم” رو حس کنم …

– چطوری ؟؟ تو اینجا … چطوری میدنی که قراره آزاد بشی ؟؟

–  هرچقدر که اینجا بد باشه ولی رئیسش بد نیست … همه مثل هم نیستن سوهویا … اون همه چیزو بهم گفت … حتی قضیه همزادم !

بعد از اتمام حرفش خیلی اروم خندید …

با شنیدن صدای خندش تونستم شادی رو که به درون وجودم نفوذ کرد رو حس کنم ! … خنده … چیزیه که هیچ وقت از بکهیون ندیدم …

Print Friendly

30 Responses

  1. عر الان واقعا احساااسه خیلی خوبی دارررم عر اشکم در اومددد خیلی خوب بودش جیییییغ عاشقتم وای سوهو و بکی واااای مررسی مرررسی مرسی

  2. عررررر oooo خیییییییلی خوب بود. oooo سوهوووو!!! far
    شاهزاده خیلی گناه داره. :cry: کاش سوهو زودتر همه چی رو یادش بیاد. oooo :cry:
    کای کجا گم وگور شد؟؟؟ 308519_huhsmileyf3 heeey
    عالی بود.مررررررسی :heart: :rose: B-)
    فایتینگ :good: boooch

  3. نوتلاااااااا…عخییییییییی…
    این رییس وامونده کایو پیدا نمیکنه چرا…وویییییی…
    خدا کنه زودتر نوتلا و شاهزاده خوب شن…
    نمیدونم چرا با اینکه بکی بایسمه…ولی به شاهزاده هیچ حسی ندارم…لامصب…
    خخخ…رییسشون از کریس و سهون میترسه…عرررر…
    عالیییییییییی بوووود…
    خسته نباشی عشقم…بوس بوس…

  4. عررررر عرررررر خیلی گریه داره…از خودم نا امید میشم اینو میخونم اصلا
    هعییییی بکهیونم نمیخنده…عررررررر
    خوشم میاد همه جلو رئیسه در اومدن..افرین..

    مررررسی عزیزم
    عین همیشه عااالی bunny

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *