هدر سایت
تبلیغات

fanfiction pyramids spirit ep 15

دلاممممممم بچه ها =)

هدی اومده روحی اورده :/ بپرید ادامه دارم چرت میگم :\

***

موقع خروج از سلول لبخندی بهش زدم و خیلی اروم درو بستم …

با برگشت به پشت سر کریسو دیدم که به دیوار تکیه داده و دست به سینه نگام میکرد … چشماش … خیلی برام عجیب و اشناست …

با فکر کردن به این موضوع سرم به طرز شدیدی درد گرفت … پلکهامو بهم فشار دادم و سرمو هم به چپ و راست خم کردم …

سعی کردم فکرمو از چشماش منحر.ف کنم …

– شاهزاده … حالش چطور بود ؟؟

با شنیدن صداش که توی راهرو پیچید سردردم به همون سرعت عجیب شروعش تموم شد …

– فک نکنم بشه اسمشو خوب گذاشت .

کریس آه ارومی کشید …

– نجاتش میدیم .

***

تمام راهی که برای رسیدن به سلول شاهزاده رفته بودیم رو برگشتیم …

به محض خارج شدنم از اون منبع بزرگ سیاهی و برگشت زیر نور خورشید سهون به سمتم دوید … هردو دستشو روی شونه هام گذاشت و تکون شون داد ..

– سوهو … لطفا … حالش خوب بود ؟؟ اون تو … چطوری بود ؟؟

نمیدونستم بهش چی بگم ! بگم یکی از بهترین دوستات توی یه جای سرد و تاریک روی زمین افتاده بود ؟؟

 به چشمای سهون که توی فاصله 10 سانتیم بود و کم کم لایه های اشک توش اشکار می شد نگاه کردم . اه خدای من … چـ..چی باید بهش بگم ؟؟ باید به برادرم درغ بگم و بذارم خیالش راحت باشه ؟ قطعا امکان نداره … ما صدای ضجه هاشو شنیدیم … باور نمیکنه …

قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد …

ل.بام ناخوداگاه به لرزش افتاده بود …

به صورتش نگاه کردم …

اب دهنمو قورت دادم و اروم اسمشو زمزمه کردم …

– سهونا …

دستاش شل شد و از روی شونم سر خورد …

کاملا مشخص بود داره سعی میکنه جلوی گریه شو بگیره …

سرشو پایین انداخت و چشماشو برای چند لحظه بست …

همون موقع با صدای سرفه ی رئیس به خودمون اومدیم …

– استخونای استریا الان توی هرم پیش استخون سر و پای شاهزادست …

Baekhyun pov

لوهان سرشو بالا گرفت و به رئیس خیره شد …

– الان… باید کجا بریم ؟؟

رئیس ابرویی بالا انداخت و با بیخیالی به ساعتش نگاه کرد …

– منطقه ی ملکه سورا . فک میکنم از همون 2000 سال پیش استخونارو پیش خودش نگه میداره .

چانیول سرشو کج کرد

– منطقه ی ملکه چی ؟؟ میشه توضیح بدین ؟؟

لوهان دستشو توی موهاش برد .

– چانی لطفا یه لحظه صب کن …

اینو گفت و دوباره سمت رئیس برگشت.

– ما نمیتونیم بریم اونجا . یادت رفته ؟؟ به نظر اون ملکه ی از خود راضی ما فقط موجودات نحس و بد شگونی هستیم که باعث خراب شدن دنیا میشیم .

رئیس با جدیت بی سابقه ای به لوهان نگاه کرد .

– الان حتی اگر بخوادم نمیتونه راه تون نده . مث اینکه خودت یادت رفته زندگی شاهزاده محبوبش توی دستای شماست .

اینبار کریس سمت رئیس برگشت …

– قبوله … به خاطر شاهزاده میذاره بریم توی قصرش … اما ما چطوری باید بریم اسمون منطقه برمودا ؟؟ اونجا تنها جاییه که نیروی ما روش اثر نداره !

رئیس نفس عمیقی کشید .

– دقیقا برای همینه که یکی از فرشته هاش برای کمک اومده !

سهون با بهت به اسمون اشاره کرد .

– مــ..مطمئنی ؟؟ خودش فرستاده ؟؟

رئیس سرشو تکون داد …

– بهتره انقدر وقتو با سوالای بیخودتون هدر ندید .. اون الان کنار اقیانوس اطلس منتظرتونه .

رئیس پیر بعد از گفتن حرفش پوفی کرد و با تابش نوری شدید از سمتش غیب شد …

چانیول دست به سینه و با اخمی غلیظ به صورت لوهان خیره شد .

– بهتر نیست خودت همین الان توضیح بدی چی شده ؟؟

لوهان دستشو روی صورتش کشید

– هووووووف … ببینید سورا ملکه ی ابرهاست و قصرش دقیقا روی ابرهاییه که بالای مثلث برمودا قرار گرفته .. منطقه برمودام تنها منطقه ایه که نیروی ما روش اثر نداره !!

خانوم ملکه از محافظای اهرام به شدت بدش میاد و هیچ کس از اونا رو توی منطقش راه نمیده !

الانم نمیدونم چرا یکیو فرستاده که مارو پیشش ببره .. درصورتی که میتونست خیلی راحت استخونای دنده ی شاهزاده رو برامون بفرسته و انقدرم خودش و مارو اذیت نکنه !!

تنها چیزی که بعد از شنیدن حرفای لوهان تونستم بگم کلمه ی “اوه” بود !!

سهون عرق گوشه ی پیشونیشو پاک کرد و سمت تخته سنگی که یه کم اون ور تر از دیوارای زندان بود راه افتاد .

– بکهیون .. سوهو … بیاید اینجا .

نگاهی به سوهو انداختم ..

خیلی اروم به سمت سهون حرکت کردیم …

سهون به دستامون اشاره کرد ..

– دست همو بگیرید و بعد بذارید شون روی سنگ ..

دستای گرمه سوهو رو گرفتم و طبق خواسته سهون روی سنگ گذاشتیم شون …

لبخند کوچیکی زد و عقب رفت …

نفس عمیقی کشید و روی خاک دقیقا مقابل ما زانو زد …

موهای لختمو کنار زدم و با چشمای گرد شده به حرکاتش نگاه کردم …

 دستای سفید و کشیدش رو توی خاک فرو کرد و مشت کوچیکی خاک برداشت … خاک رو روی نوک انگشتش مالید و بعد دوباره سمت سنگ برگشت …

اول دست سوهو رو گرفت و با همون انگشت خاکیش روی مچش حرف

 رو نوشت …  L.B.K

بعد از دست سوهو نوبت دست من بود …

دست منو توی دستش گرفت و مثل سوهو روی مچ دستم چیزی نوشت .. اما … نوشته ی من با نوشته ی سوهو فرق داشت !!

نگاه دیگه ای به مچ دستم که روش حروف

خودنمایی می کرد انداختم …   S.P.C

سهون دوباره دستای من و سوهو رو توی هم گذاشت و چشماشو بست …

***

با حس خوردن نسیم خنکی به صورتم چشمامو باز کردم …

اولین چیزی که تونستم ببینم اقیانوس بزرگ و مواج جلوی روم بود …

با بیاد اوردن بقیه کنارمو نگاه کردم …

همه به اقیانوس خیره بودن و لبخند به لب داشتن …

با راحت شدن خیالم از بابت بچه ها منم سرمو برگردوندم و به اقیانوس چشم دوختم …

انعاکس نور طلایی و درخشان خورشید توی آب شفاف و آّبی رنگ اقیانوس اطلس منظره خیلی قشنگی رو درست کرده بود و عبور نسیم خنک از بین موهام حس خوبی بهم القا می کرد … احساس میکنم بعد از 12 سالگیم امروز اولین روزیه که واقعا حالم خوبه و دارم زندگی میکنم …

چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم که باعث شد مشامم از بوی دریا پر بشه …

بعد از باز کردن دوباره ی چشمام متوجه پسری با بال های سفید و بزرگ و موهای قهوه ای روشن که کنار دریا دقیقا پشت به ما ایستاده بود شدم …

سرمو کج کردم و با تعجب بهش خیره شدم … این مدت انقدر چیزای عجیب دیده بودیم که داشتن بال چیز خاصی به حساب نمیومد …

انگار زمانی که من توی افکارم غوطه ور بودم چانیول به خودش اومده بود … میدیدمش که با قدم های کوتاه و لرزون به پسر نزدیک می شد …

برای منی که چند ساله میشناسمش لرزیدن قدم هاش عجیبه … اون خیلی قویه … تنها و بهترین دوستی که یه نفر میتونه توی سختی ها داشته باشه و بهش تکیه کنه …

لوهان نفس بلندی کشید … جوری که تونستم صداشو بشنوم …

– اینجا واقعا قشنگه … باورش برام سخته مثلث برمودا توی این دریا باشه …

سهون پوزخندی زد و دست به سینه شد

– همش به خاطر خودخواهی های اون ملکه ست که منطقه ای به مسخرگی برمودا ساخت و چه ما و چه انسان هارو به خطر انداخت … خیلیا اینجا کشته شدن …

سوهو هنوزم محو دریا بود …

کریس ضربه آرومی به شونش زد

– سوهو ؟؟ میدونم خیلی قشنگه ولی الان دقیقا 10 دقیقه ست که بهش خیره شدی !!

سوهو لبخند نیمه ای زد و سرشو تکون داد …

سهون به چانیول و پسر بالدار که بهمون نزدیک میشدن اشاره کرد …

– فک کنم یکی زودتر از ما پیداش کرده …

چانیول و پسر بهمون رسیدن … پسر تکون خفیفی به بال هاش داد و شروع به صحبت کرد …

– سلام بچه ها … من از طرف ملکه سورا اومدم و اسمم …

– یی شینگ !!

لوهان با لحن شادی اسمی رو صدا زد که فک می کنم اسم اون پسر بود !!

چشمای پسر برقی زد و به صورت زیبای لوهان خیره شد …

– لوهان ؟؟ … فک نمی کردم هنوز منو یادت باشه !!

پسر بعد از اتمام جمله ش لبخندی زد که باعث شد دوتا چال عمیق روی صورتش معلوم بشه !!

الان که دقت می کنم این پسر خیلی بامزه و خوشگله …

بال های بزرگ و سفید با موهای قهوه ای روشن که با تابش نور خورشید روشون طلایی دیده می شد … همینطور چشم هایی خوش حالت و مشکی که خوابالودگیش به وضوح مشخص بود …

لباساش خیلی ساده بود … تقریبا شبیه به لباسای سهون ولی به طرز عجیبی توی اون لباسا نورانی جلوه می کرد ….

کریس دستشو توی موهاش فرو کرد …

– لوهان ؟؟ تو میشناسیش ؟؟؟

لوهان لبخند فوق العاده ای زد و دستاشو دور یی شینگ حلقه کرد …

– معلومه که میشناسمش !! امکان نداره بهترین دوستم از بچگی تا دبیرستانو یادم بره !

یی شینگم متقابلا دستاشو دور لوهان حلقه کرد و چشمکی به ماهایی که با بهت بهشون خیره بودیم زد …

بعد از چند دقیقه لوهان بالاخره از یی شینگ جدا شد .

– ملکه سورا به من دستور دادن که شماهارو به قصرشون ببرم … ولی خب … مطمئنا انقدری قوی نیستم که بتونم همه رو باهم ببرم . پس فقط میمونه یه راه … باید دونه دونه ببرمتون …

اولین نفر کی حاضره ؟؟

چانیول نگاه کوچیکی به ابرهایی که داشت به خاطر غروب تغییر رنگ میداد و به سمت نارنجی و زرد می رفت انداخت …

نفس عمیقی کشید و یه قدم جلو اومد .

– یی شینگ … من اولین نفرم …

یی شینگ به سمت کریس ، سهون و لوهان برگشت ولی وقتی مخالفتی از طرف اونا ندید خودشو به چانیول نزدیک کرد …

بدن اینکه لبخند چال دارشو از رو ل.ب هاش کنار بزنه با مهربونی زمزمه کرد .

– نترس و ازش لذت ببر …

 یکی از دستاشو زیر پاهای چانیول و اونیکی دستشم پشت کمرش گذاشت و بغلش کرد تا اونو به اسمون ببره ….

منظره خیلی جالبی بود !! با اینکه قد چانیول از یی شینگ حدود 10 یا 9 سانت بلند تر بود ولی تونست به راحتی بلندش کنه …

مشخص بود خود چانیولم بهت زده شده و این از لبخند کج و کوله روی ل.بش معلوم بود …

یی شینگ بال های بزرگ و سفید رنگش که پوشیده از پر بود رو بهم زد …

کم کم درحال بلند شدن از زمین و رفتن به سمت ابرهای پنبه ای زرد و نارنجی بودن … هرچی از زمین بیشتر فاصله می گرفتن نسیم خنک هوا بیشتر شدت میگرفت و تبدیل به یه باد قوی می شد … موهای به پرواز درومده چان و یی شینگ درحال فریاد زدن این موضوع بودن !!

چان که تا الان ترسیده و خودشو تو بغل یی شینگ جمع کرده بود آروم تر شد و با همون خنده های همیشگیش که توی کره میدیدیم برامون دست تکون داد …

همونطور که دستشو تکون میداد و میخندید شاهد پنهان شدنشون توی ابرها بودیم …

قطعا امروز یکی از بهترین روزای عمرمه …

 کاش کایم اینجا بود …

دلم براش تنگ شده …

***

اهم … اینم از قسمت 15 …

بعدش جون خونه ننه بزرگ بکهیون که تو شوتایم لی میخواس بره بیاید تو چنل =/

pyramidsspirit@

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 37 نظر 29 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kylie
مهمان

عرررررررررررررر من باززم خیلی خوشحالم اصا قلمت بیسته مرسی عاااالیه عاااااااااالی ممنونتممم جییییییییییغ خییلی خوووووووبه

حورا
مهمان

سلام من خواننده جدیدم ببخشید ک تو قسمتای قبل نظر ندادم :nanahat:
فیکت فوق العاده س من ک عاشقشم :heartme: :heartme:
:rose: :rose:
:kissme:

Vivian
مهمان

وای خدای من..این فیک عااالیههههه…
کایاااااا عشقممممم کجاییییی؟؟؟؟
پیداش کن توروبخداااا

Elena
مهمان

دگر بار باز آمده ام پرسشی مطرح بنومایم: چرا فصل بعد نمی آید! ؟ چشمانمان سفید گشت به خدا. جانی برایم نمانده! تو که می دانی من بسی نازک دلم! بگذار فصل بعد را بلکه شاد شوم!

Elena
مهمان

آیا من با دیوار حرف می زدندی؟ به این دل من بنگر!!! پلاسید!

پ.ن: زیاد حرفامو جدی نگیر من مخم مشکل داره چرت و پرت می بافم! لاو! :heartme:
فصل بعد رو زود زود بذار! :kissme:

Elena
مهمان

اصلا همینه دو روز نباشم اینطوری میشه! زود نظر بدین! زود! :qorqor: :qorqor:

Elena
مهمان
Namira
مهمان
Elena
مهمان
Setayesh
مهمان

مرسی عزیزم خیلی خوب بود😍😍😍😍😘😘😘

sara
مهمان

ممنون.وای تروخدا سکای نباشه.من کریسهون یا هونهان می خوام.سکای باحال نیست ولی کریسهون خیلی باحاله.لطفا؟

sahelam
مهمان

کایو چیکار کردی چی شدش
اصلا لی همیشه ی فرشتست
مرسی عالی بود :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

Soo yung
مهمان

ییشینگ بدجوری ایز مای استایل
مرررررسی

Elena
مهمان

مرسی! ییشنگ فرشته ایز مای استایل! :kissme:

sahar
مهمان

سلاااااام :hiii: :hiii: :hiii: :hiii: :hiii: :hiii:
چه داستان جالبیه ورویایی :heartme: :heartme: :heartme:
تشبیهاتش ادمو میبره تو رویا :rose: :rose: :rose:
خیییلی خوببببببببه :like: :like: :like: :like: :like:
راستی کای چه بلایی سرش اومد :huh: :huh: :huh: :huh:

shabnam1986
مهمان
wpDiscuz