هدر سایت
تبلیغات

fanfiction pyramids spirit ep 16

سلااااام من برگشتم با قسمت 16 

… روح اهرام …

پوستررررر قشنگم از الینا سالواتوره ^^

جمله روشو بخونید خیلی به فیک میاد :)

***

حدود ده دقیقه از زمانی که چان و یی شینگ رفته بودن می گذشت …

پوف ارومی کردم و با چشمای ریز شده به کریس و سوهو که روی زمین نشسته و همزمان با حرف زدن راجع به چیزایی که باعث میشد صدای خنده هاشون بلند شه به خورشید درحال غروب نگاه می کردن خیره شدم …

کی انقدر صمیمی شدن ؟؟

سعی کردم بی خیال این موضوع بشم … سمت تخته سنگ بزرگی که چند متر اونطرف تر بود رفتم و زیرش نشستم و تکیه مو بهش دادم …

زانوی راستمو بالا اوردم و دستمو روش گذاشتم …

به ابرای صورتی و زردی که نزدیک خورشید بود نگاه کردم … واقعا راه زیادیه که یی شینگ اینهمه دیر کرده ؟؟

نمیتونم انکار کنم که حوصلم سر رفته بود …

سهون مدام راه میرفت و ل.باشو میجوید و همین باعث میشد لوهان هرچند دقیقه یه بار سرش غر بزنه …

چند دقیقه دیگه ام همینطوری گذشت .. ولی با دیدن یی شینگ که بهمون نزدیک میشد از جام پریدم و بعد از پاک کردن خاک شلوارم سمتش دویدم …

.

بعد از ایستادنش روی زمین به بالهاش تکون آرومی داد و لبخند خجالت زده ای روی ل.بهاش نقش بست ..

– متاسفم که انقدر دیر کردم .. خب .. نفر بعدی کیه ؟؟

بی هیچ اراده ای جلو رفتم و وقتی به خودم اومدم که محکم یی شینگ رو بغل کرده بودم و برای کریس ، سوهو ، لوهان و سهون دست تکون میدادم …

با ورودمون به منطقه ابری جلو رومون هین بلندی کشیدم …

خدای من اینجا عالیه … ابرهای نارنجی ، زرد و صورتی از جلوی خورشید رد میشدن و به طرف قصر بزرگ و 7 رنگی در سمت دیگه ی آسمون میرفتن …

رنگ هایی که توی ابرا و همینطور قصر وجود داشت باهمدیگه میدرخشیدن …

ظاهرا رنگ های قصر از ابرها قدرت میگرفتن و میتونستن بدرخشن و خودشونو متفاوت نشون بدن  …

با صدای مهربون یی شینگ که ازم میخواست لباسشو ول کنم تا بتونه منو روی تکه ابر بزرگی بذاره به خودم اومدم . اما بعد از نگاه کردن به زیر پام کل بدنم لرزید و لباسشو بیشتر تو مشتم فشار دادم …

یی شینگ به آرومی دستشو پشتم حرکت میداد و میخواست که اروم باشم …

چشمامو محکم بهم فشار دادم و لباس یی شینگ رو از بین دستام آزاد کردم …

به محض فرود اومدنم روی اون ابر نارنجی که دوروبرشو ابرای زرد احاطه کرده بود نشستم و زانوهامو توی خودم جمع کردم …

یی شینگ با صدای نگرانی زمزمه کرد

– لطفا همینجا بمون تا من بقیه رو بیارم …

اروم سرمو تکون دادم …

یی شینگ در جوابم لبخندی زد و به سرعت از من دور شد …

دستامو دور پاهام پیچیدم و سرمو روشون گذاشتم …

بعد از گذشتن چند دقیقه دستایی رو روی کمرم حس کردم .. به سمت شخصی که حدس میزدم یی شینگ باشه چرخیدم ولی با صورت خندون چانیول مواجه شدم ..

– هی چان ! تو کجا بودی ؟؟

چانیول شونه هاشو بالا انداخت و کنارم نشست …

– همیشه که نمیشه همچین جاهایی اومد .. رفتم یه گشتی بزنم اما مثل اینکه تو انقدر ترسیده بودی حتی متوجه نشدی من اینجا نیستم ! 

لبخند بی حالی زدم و دوباره چشمامو بستم …

– دلت برای کره تنگ شده بکهیون ؟؟

همونطور که چشمم بسته بود آه ارومی کشیدم و سرمو تکون دادم …

صدای چانیول اروم شد …

– اینجا همه چی خیلی عجیبه .. شاهزاده ی زندانی ولی بیگناه که همزاد توئه .. ملکه ی ابرا .. دو رگه اسمون زمین و محافظایی که حالا جزو دوستامونن مــ .. من میخوام برگردم پش دوستا و خانواده ی خودمون  .. مــ .. ما کایو از دست دادیم .. حتی نمیدونیم الان کجاست !!

اروم چشمامو باز کردم و به صورت غمگین چان خیره شدم …

دستمو لای موهاش کشیدم ..

– ما برمیگردیم …ولی الان .. فقط سعی کن روی کمک به شاهزاده تمرکز کنی .. بهرحال .. اونم حقش نبود دو هزار سال عذاب بکشه …

***

یی شینگ آخرین نفر که سهون بود رو کنارمون گذاشت و خودشم بالاخره دست از پرواز کشید ..

یی شینگ به قصر هفت رنگ که فقط چند ابر باهامون فاصله داشت اشاره کرد .

– اونجاست . راهی نیست میتونیم از روی ابرا حرکت کنیم ..

همه سرشونو تکون دادن ولی .. من واقعا نمیتونم !

آب دهنمو قورت دادم و با صدای آرومی یی شینگ که جلوتر از بود رو صدا زدم ..

یی شینگ سرشو عقب برگردوند و به من که با رنگ پریده عقب تر از خودش ایستاده بودم نگاه کرد ..

ظاهرا فهمید چرا حرکت نمیکنم چون لبخند گرم و مهربونی بهم زد و سمتم اومد …

با دست راستش مچ دست چپم رو گرفت و با اونیکی دست موهامو بهم ریخت ..

– شاهزاده ام همیشه از اینجا میترسید .. واقعا شبیهید !

بعد از تموم کردن جملش همونطور که مچ دستمو گرفته بود حرکت کرد .

***

با ترس رو به روی قصر بزرگی که با جلو رفتن فهمیده بودیم از جنس شیشه ست ایستاده بودیم و به تضاد رنگ های روشن و تیره که با مهارت انتخاب شده بودن خیره بودیم .

دست سهون مدام با نگرانی روی گردنش حرکت میکرد و باعث تحریک شدن حس کنجکاویم میشد ..

چشمم به یی شینگ افتاد که انگار توجهش به جای قصر به دست سهون بود ..

سرفه ساختگی ای کردم تا توجه یی شینگو به خودم جلب کنم اما درست همون موقع دستمو آزاد کرد و به سمت سهون رفت .

دستشو روی شونه ی سهون گذاشت و به چشماش خیره شد .. بعد از گذشت چند ثانیه یی شینگ دستشو سمت انگشتایی برد که روی گردن سهون حرکت می کرد و سعی داشت چیزی رو بپوشونه ..

انگشتای بلند و ظریف یی شینگ دست سفید سهونو کنار زد و بعد از اون من و بقیه تونستیم متوجه تابش نور عجیبی از سمت جسمی دور گردن سهون بشیم ..

سهون با حالتی عصبی خودشو کنار کشید و عقب رفت …

یی شینگ چند بار پشت سر هم پلک زد و بعد به پشت سرش ینی دقیقا جایی که سوهو سردرگم ایستاده بود نگاه کرد …

یی شینگ سرشو کج کرد و ل.بهاشو که ناخوداگاه از هم فاصله گرفته بودن بست …

آب دهنشو قورت داد و نگاهشو به چهره ی سهون دوخت .

– گردنبند هفت رنگ دست توئه سهون ؟؟؟

یی شینگ ابروهاشو درهم کشید و ادامه داد ..

– و تو … سوهو .. شما برادرید و این با گردنبند هفت رنگ فقط یه معنی میده .

پسرای ملکه سورا !

دستمو روی دهنم گذاشتم و به سوهو که ابروهاش بالا رفته و چشماش گرد شده بود و سهونی که سرشو پایین انداخته بود نگاه کردم ..

خب .. قطعا این موضوع آنچنان برای من و چانیول که فقط دوتا … (با گفتن عدد دو دوباره یاد کای افتادم … دو درست نیست !! باید سه تا باشیم) … باستان شناسیم مهم نبود .. پس بعد از نگاه کوتاهی که بهم کردیم چند قدم عقب رفتیم تا کریس ، لوهان ، سهون ، یی شینگ و سوهوی سردرگم راحت باشن .

لوهان سمت سهون رفت و انگشتاشو زیر چونش گذاشت .. چونشو به سمت بالا هل داد تا سر پایین افتاده ی سهون بالا بیاد …

– سهون … این بود چیزی که گفتی اگر فهمیدم سعی کنم ببخشمت ؟

سهون زیر لب اوهومی گفت ..

لوهان لبخند کمرنگی زد و دستشو از زیر چونه ی سهون برداشت ..

– درکت میکنم و چون درکت میکنم میتونم ببخشمت ..

یی شینگ چشماشو بهم فشار داد و موهاشو از روی پیشونیش کنار زد ..

سوهو دست از جویدن ل.ب پایینش برداشت و زمزمه کرد …

– مـ .. میشه به منم توضیح بدین ؟؟

کریس دستشو لای موهاش فرو برد ..

– سوهویا .. تو و سهون .. پسرای ملکه سورا هستید و این ینی شاهزاده ی ابرها ..

سوهو چشماش که پر اشک شده بود رو بست و اجازه داد اون قطره هایی که اینجا کنار قصر ، هفت رنگ جلوه میکرد روی گونش جاری شه ..

– مادرم .. بالاخره میتونم ببینمش ..

***

بعد از تموم شدن تقریبی ماجرا بالاخره در های قصر برای ورود ما باز شد !

اما این بار جدا از خواستن استخوان های شاهزاده هدف دیگه ایم داشتیم .. ملاقات سهون و سوهو با مادرشون ..

بر خلاف ظاهر بیرونی قصر که چند رنگ بود توی قصر فقط از رنگ آبی استفاده شده بود …

زمین قصر کاملا از شیشه تشکیل شده بود ولی فرش بزرگی که روش پهن شده بود ابرهای زیر قصرو میپوشوند ..

سمت راه پله ی بزرگ انتهای سالن راه افتادیم و قبل از بالا رفتن از پله های یخی رنگ ، ملکه سورا با لباسی همرنگ داخل قصرش از سمت راست و از بین پرده های حریر بیرون اومد …

با ورودش به سالن سوز خفیفی رو حس کردم ..

سوهو به آرومی دست سهونو تو دستاش گرفت و منتظر اومدن ملکه به سمت شون شد …

ملکه نزدیک اومد و با لبخند خوش امد گفت ..

– به قصر من خوش اومدین پسرا …

به ترتیب و درحالی که لبخنشو حفظ کرده بود چهره هامونو برانداز کرد ..

نوبت سوهو و سهون شد که آخر از همه ایستاده بودن …

لبخند گرم ملکه با دیدن صورت شون محو شد و اون حس سوز ملایم از بین رفت …

لوهان با مهربونی دستشو روی شونه ی سهون کشید …

کریس صداشو صاف کرد ..

– ملکه سورا .. بابت اینکه اینجاییم متاسفیم و میدونیم شما از محافظ های اهرام خوشتون نمیاد ولی خب مجبور بودیم .. اول برای اینکه استخوان های دنده ی شاهزاده بکهیون رو لازم داریم و دوم اینکه .. سوهو و سهون اینجان .. پسراتون …

ملکه سورا چشم هاشو بهم فشار داد ..

– میدونید چرا ؟

یی شینگ اب دهشو قورت داد …

– چی چرا ملکه ؟؟

ملکه به آرومی سرشو تکون داد ..

– با من به سالن اصلی قصر بیاید .. فکر میکنم بالاخره همه چی باید تموم شه …

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 20 نظر 13 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kylie
مهمان

جیییییییییییییییییییغ سوهویی و سهووونی مامانشونوووو دیددددن جییییییییییییییییییغ ولی چرا ملکه ناراحت بودش انگاری؟؟؟؟؟ وااای چیو میخواد بگه؟
مرررسی مثله همیشه پرفکت بودش وووو منبرم پارته بعدی

Elena Salvatore
نویسنده

عالی بود فرزندم! مثل همیشه^^ زود زود بزار خوشحال بشم! :heartme: هنوز تو کف ییشنگ فرشته ام. بابا یکم عجله کنین شاهزاده هلاک شد! :gerye:
ملکه سورا چی رو میخواد تموم کنه؟؟؟ :charkhesh: :charkhesh: :huh:

shabnam1986
مهمان

ممنونم
بنظر نمیومد سورا از دیدن پسراش خوشحال شده باشه

Setayesh
مهمان

😱😱😱😱😱😱😱😍😍😍😍😍😍😍😍😍شاهزاده ی ابرها 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 عالییییی

B.S12
مهمان

قشنگ بود … خسته نباشین ….ممنون :heartme: :myheart: :rose:

lulu
مهمان

سلام لوهان فقط محضه خندست نخیر عشقه منه :yeees: ممنون جیگر

حورا
مهمان

وایییییی عالیییییییییی بود :heartme: :kissme:

narsis69
مهمان

خیلی خوب بووود. مررررسی.
توصیفات معرکه بوووود.
خسته نباشی فرزندم.
منتظر ادامش هستیم.
فایتینگ :heartme:

Namira
مهمان
S_yoona
مهمان

میسییییییی .خواهشن زود زود اپ کن پلیییز

nina
مهمان

مرسییییییییییی :myheart: :heartme:
ولی زد زود بیااااا :aaar: دلم تنگ میشه :gerye:

nina
مهمان

مرسییییییییییی :myheart: :heartme:
ولی زد زود بیااااا :aaar: دلم تنگ میشه

Alice
مهمان

مرسی :heartme: خیلی وقت بود که منتظرش بودم ، تقریبا دیگه از گذاشتنش ناامید شده بودم :gerye: دستت درد نکنه :myheart:

wpDiscuz