سلاااام . اینم قسمت 17 ^^

پوستر از سونبه xee *_*

 اون دختره تو پوستر همونه که 2000 سال پیش خودشو انداخت به بک زنش شد :/

***

با ملکه به سالن اصلی رفتیم ..

کف سالن شکل زمین شطرنج بود ولی با این تفاوت که به جای رنگ مشکی از رنگ آبی استفاده شده بود ..

ملکه به محوطه ای اشاره کرد که به شکل مربع بود و دور تا دورش رو پرده های حریر فیروزه ای رنگ زده بودن …

چانیول سمتم خم شد و توی گوشم زمزه کرد ..

– احساس میکنم وجودمون اینجا لازم نیست ! ادم احساس اضافی بودن میکنه ..!!

سرمو تکون دادم و کف دستمو به دستش که بالا اورده بود کوبیدم ..

به دنبال ملکه وارد محوطه شدیم و روی صندلی ها نشستیم ..

ملکه پای راستشو روی پای چپش انداخت و به پشتی صندلی تکیه زد ..

– فک میکنم بیشترتون میدونید که سهون پسر اولم و سوهو پسر دوم منه ..

من  هنوزم هردوشونو عاشقانه دوست دارم ..

ولی خب بعد از اینکه مجبور شدم سوهو رو به دلیل دورگه بودن به زمین بفرستم خیلی تنها شدم ..

یک ماه بعد از رفتن سوهو پادشاه مرد و وقتش بود کار سهون توسط لرد انتخاب بشه ..

قطعا سهون ولیعهد بود و باید پادشاه ابرها میشد ولی لرد به دلایل خودش اونو محافظ اهرام کرد !!

محافظت از اهرام اصلا شغل بدی نیس ولی دلیل تنفر من دقیقا همینه !

انتخاب لرد باعث شد سهون نتونه جانشین پدرش باشه و به این طبقه از اسمون حکومت کنه و خب … من نمیتونم روی دستوری که لرد داده حرفی بزنم …

سوهو آب دهنشو قورت داد و دستشو روی دست سهون که کنارش نشسته بود گذاشت …

کریس روی صندلیش جابه جا شد

– شما از زندگی سوهو توی زمین و شاهزاده بکهیون خبر داشتین !! چرا هیچ کاری براشون نکردین ؟

ملکه با خونسردی ابروشو بالا انداخت و با چشمای براقش به کریس خیره شد ..

– نمیتونستم .. خودت بهتر از من خبر داری جناب وو . وقتی تو که اختیارات محافظت از بکهیونو داشتی کاری نکردی قطعا منم نمیتونم .

لوهان زمزمه کرد : شما زمان ازدواج شاهزاده با اینکه پسر خودتون داشت ضجر میکشید طرف نیث موندین . ازش حمایت کردین و به مادر بکهیون و نیث کمک کردین تا زودتر اون ازدواج سر بگیره !

مگه همون نبود که پسرتونو کشت و باعث شد شاهزاده موردعلاقه تون سال ها ضجر بکشه ؟؟

ملکه مشتشو فشار داد و ل/بهاشو از هم باز کرد : اون بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود …

یه کم خودمو روی صندلیم عقب کشیدم .. اول به چانیول که با نگرانی به این وضعیت خیره شده بود نگاه کردم و بعد به چهره متعجب لوهان و کریس .

درد توی صورت سوهو و سهون مشخص بود .. اما ملکه .. خیلی خونسرد بود !!

احساس میکردم از اینهمه خونسردی ملکه گوشام سرخ شده !

اون واقعا یه مادره ؟؟

و با این فکر به یاد مادر خودم افتادم … زنی که همیشه برای من بهترین بوده .. کسی که حاضره خودش از خوابش بزنه و تا صب از من پرستاری کنه …

اون اصلا قابل مقایسه با این ملکه یخی نیست !!

سوهو چشماشو بست و نفس عمیقی کشید .

– مــ .. مادر ..؟

ملکه چشماشو بهم فشار داد و روشو از سوهو برگردوند …

– شاید چند هزار سال پیش مادرت بوده باشم اما الان … یکی دیگه مادر توئه . همون خانمی که تورو 22 سال پیش به دنیا اورد ..

سوهو سرشو پاین انداخت و زیر لبی حرفشو ادامه داد : ســ..سهون چی ؟؟

سهون عرق گوشه ی ابروشو پاک کرد و ل/ب پاییشنو گاز گرفت …

ملکه از جاش بلند شد …

– من سالهاست دیگه پسری ندارم …

سهون و سوهو خیلی وقته رفتن … دقیقا همون موقعی که اون سورای ضعیف مرد و من به چیزی که الان هستم تبدیل شدم …

قطره اشکی به شکل بلوری ریز و هفت رنگ از گوشه ی چشم سهون سر خورد ..

سوهو دست لرزونشو روی شونه ی برادرش گذاشت ..

کریس با شدت بلند شد و با اخم غلیضی به ملکه زول زد …

– این قضیه رو تموم کردی ملکه ؟؟

ملکه با بی خیالی شونه بالا انداخت و پشتشو به ما کرد ..

– خیلی وقت بود که تموم شده بود و فقط مونده بود بهتون بگم که این بازی خیلی وقته تموم شده …

لوهان نگاهی به ملکه کرد و سرشو تکون داد …

– پس چیزی برای گفتن نمونده ملکه ..

استخونای دنده ی شاهزاده رو بهمون بدین لطفا ..

ملکه موهاشو عقب داد و سمت تابلویی درست توی همون اتاق راه افتاد ..

تابلو … عکس شاهزاده بود همراه سوهو و سهون … توی عکس همه شون لبخند زده بودن بودن و … منظره ی پشت شون یه جایی بود کنار یه ابشار بزرگ …

ملکه تابلو رو بلند کرد و روی زمین گذاشت … یه سوراخ توی دیوار بود و توی اون سوراخ صندوقی شیشه ای قرار داشت که از توی اون استخونا معلوم بود ..

ملکه صندوق رو سمت مون اورد و توی دست بک گذاشت …

اروم به سمت چپ چرخید و سمت سهون و سوهو رفت … دستاشو باز کرد و هردو رو به آغوش کشید …

زمزمه ی کوتاهی کرد

– اینو لطفا به جبرن تمام محبت هایی که باید بهتون میکردم و نکردم بپذیرید و اگر قلب تون اجازه داد .. منو ببخشید …

سهون و سوهو دستاشونو دور ملکه سورا حلقه کردن و به اشکاشون که خیلی وقت بود نگهش شون داشته بودن اجازه ریختن دادن ..

سهون بالاخره حرف زد ..

– من .. خیلی وقته بخشیدمت مادر …

***

توی سالن بزرگ و اصلی قصر کنار در ورودی ایستاده بودیم .. ملکه با دست لباسشو مرتب کرد و موهای سفیدشو کنار زد …

– آخرین استخوان استخوان پای شاهزادس . درست میگم ؟؟

تا اونجایی که خبر دارم بکهیون با نامه توی هرم یکیشو پیدا کرده بود .

لوهان خیلی محکم کلمه ی بله رو گفت ..

ملکه با ملایمت سرشو تکون داد …

– استخوان بعدی توی تابوت یکی از دوستای شاهزادست …

فک میکنم کریس و لوهان و سهون اونو بشناسن ..

با این حرف نگاه های ریزی بین اون سه رد و بدل شد ..

سوهو سرشو به سمت ملکه گرفت ..

– اونم یه شاهزاده بود ؟؟

چشمای آبی ملکه برق عجیبی زد …

– درسته سوهو .. تو اون شاهزاده رو زیاد دیدی .. سعی کن به یاد بیاری …

سوهو چند بار پشت سر هم پلک زد و ظاهرا توی افکار خودش غرق شد …

چند لحظه سکوت توی سالن برقرار شد و توی این مدت کوتاه تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود .. من دوست همزادمو میشناسم ؟؟

کریس جلو رفت و سکوتو شکست ..

– ممنونیم ملکه سورا … بابت همه چیز

ملکه لبخند کمرنگی زد …

کریس تعظیمی به ملکه کرد .. بعد از اون به ترتیب سوهو ، سهون ، لوهان ، یی شینگ و چانیول خم شدن … این صحنه ناخوداگاه باعث شد منم جلوی ملکه سورا تعظیم کنم …

ملکه متقابلا به ما تعظیم کرد … با صاف شدن کمر ملکه در های بزرگ قصر باز شد و دوباره ابرهای بیرون مشخص شدن … ظاهرا زمان زیادی گذشته بود چون خورشید هنوز بیرون نیومده و هوا گرگ و میش بود …

فک می کنم زمان اینجا زودتر میگذره …

نگاه کوتاهی به ابرها انداختم و هوای تازه و خنک صبحو استشمام کردم .. همین کار کوچیک باعث شد لبخند دوباره به طرفم دست دراز کنه …

همه همراه یی شینگ به بیرون از قصر رفتیم اما قبل از بسته شدن اون درها تونستم صدای ملکه رو بشنوم که گفت :

– نگران کای نباشین … به زودی میتونید دوباره ببینیدش … فقط باید وقتش برسه …

***

جلوی هرم بزرگی ایستاده بودیم و به ورودی اون خیره بودیم …

یی شینگ بعد از اوردن مون به زمین ازمون جدا شده بود و دوباره پیش ملکه برگشته بود .. راستش خب .. دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم .. بنظر پسر مهربونی میومد .. بعدا باید راجع بهش از لوهان یه چیزایی بپرسم …

کریس صداشو صاف کرد و یه قدم سمت هرم برداشت …

– بالاخره میتونیم اخرین استخوان رو برداریم و شاهزاده رو نجات بدیم … بعد از اون نوبت به آخرین ماموریت مون میرسه …

اب دهنمو قورت دادم و نیم نگاهی به چانیول انداختم …

اون بالا … خیلی با الانش فرق داشت … اون بالا همون چانیولی بود که سالها توی کره باهاش دوست بودم …

اما الان با قیافه خیلی خونسردی به کریس زل زده بود … تنها چیزی که چانیول نمیتونه باشه !!

لوهان جلو رفت و توی ورودی هرم ایستاد ..

– بیاید بریم … هرچی زودتر بریم تو زودتر اخرین استخوانو بدست میاریم و این

ینی ازادی بکهیون …

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)