fanfiction pyramids spirit ep 7

سلااااام این شما و این قسمت جدید

روح اهررررراااااام …

برای این قسمت اهنگ اوردمممم 

حتما دانلودش کنید و موقع خوندن بگوشید

ohsehun40-42 (2)

——————————————————-

Baekhyun pov

لوهان با چشمای گرد شده سمت گلای سرخ دوید و سر سهونو تو آغوشش گرفت…

با بغض بیشتر سهونو به خودش فشار داد : لطفا سهون … لطفا چشماتو باز کن … مـــ…من متــــ متاسفم که نمیتونم کمکی کنم … واقعا متاسفم …

و قطره اشکی به درخشانی ستاره از چشمش سر خورد و روی گونه سهون لغزید ….

کای سمت ابشار رفت و رز سفیدی رو برداشت و سمت گل های سرخ برگشت…

با چشمایی که غم توش موج میزد کنار سهون زانو زد و رز سفیدو توی دستای سردش گذاشت …

جلو رفتم و سرمو رو سینش گذاشتم … هیچ صدایی نمیاد … هیچی …

چانیول مثل کای سمت گلهای سفید رفت و یکی چید ، سمت سهون برگشت و گلو روی سینش خوابوند …

.

.

دستمو روی قلب سهون کشیدم اشکهامو ازاد کردم …

خورشید بالای سرمون میدرخشید و نورشو به همه مون میتابوند …

دو گلی که در دست و روی بدن سهون بود درخشید …

برای بار دوم این حرکت تکرار شد و این بار توجه همه به گلها جلب شد …

زمانی که سومین درخشش رو حس کردیم مژه های سهون تکونِ ارومی خورد…

با بهت بهش خیره شده بودیم …

چشماشو باز کرد و لبخند بی حالی زد … همزمان با چشم گشودن سهون ابرای تیره جلوی خورشیدو گرفت و بارون نم نم شروع به بارش کرد و گلبرگ های گل های سفید در دست و روی بدن سهون از گل جداشدن ….

لوهان با برق خاصی تو چشماش و لبخند مهربونی به لب به بکهیون متعجب نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد : پرتو سفید ….

*****

اروم به سهون کمک کردم از جاش بلندشه و به درخت تکیه بده ….

لوهان موهای صورتیشو کنار زد و بغل  سهون ایستاد و به اسمون نگاه کرد …

نورهای رنگارنگی تو اسمون درخشید و به سمت ما اومد ….

بعد از چند دقیقه تلما ، آرمنته و دنیرا کنار ابشار ظاهر شدن و به سرعت خودشونو به سهون رسوندن ….

کای دندون قروچه ای کرد و سمت چانیول برگشت …

– کای : از این دخترا خوشم نمیاد …

چان ابروهاشو بالا داد و بهشون نگاه کرد … 

سهون بی توجه به دخترا رو به ما کرد : راه نمیوفتیم ؟؟

لوهان با تکون اروم سرش تایید کرد …

تلما جلو افتاد و بقیه هم به دنبالش به سمت معبد آفرودیته راه افتادیم …

****

معبد درست وسط جنگل تو فضای خالی بین درختا درست شده بود …

چانیول با دیدن معبد عظیم سوت بلندی زد …

– تلما : اینجاست …

اینو گفت و عقب عقب به سمت دنیرا و آرمنته رفت … هرسه با لبخند شادی از اونجا دور شدن …

.

از4 پله سنگی و کرم ورودی معبد بالا رفتیم و به داخلش سرک کشیدیم …

– کای : اینجا … چرا هیچ کس نیست ؟؟؟

– لوهان : خواب 24 ساعته … یه جور طلسمه که اگه انجامش بدی باعث میشه شخص مورد نظر 24 ساعت بخوابه  …

سهون که هنوزم حال و روز خوبی نداشت اهسته رو زمین نشست و به مجسمه خفاشی که رنگ نقره ای داشت تکیه داد …

چشماشو بست و اب دهنشو قورت داد … دستشو بالا برد و زیر لب چیزی زمزمه کرد …

همزمان با پایین افتادن دست سهون 10 مرد که ظاهر عجیب غریبی داشتن ظاهر شدن … اوففففففففففففففففف مهم نیست … به قدر کافی چیزای عجیب تو این مدت دیدم …. دستمو لای موهای مشکیم کشیدم و به سمت سهون رفتم و دقیقا جلوش ایستادم : سهون … حالت خوبه ؟؟؟

سهون فقط به حرکت اروم سرش اکتفا کرد …

– اینا کین ؟؟ واسه چی احضار شون کردی ؟؟؟

– سهون : جن نگهبان … ازتون مراقبت میکنن …

– کای : ازتون ؟؟ پس تو …؟؟

– سهون : شما برید … من اینجا میمونم …

لوهان با وحشت سمت سهون دوید : نـــــــــــــــ..نه !! تو نباید اینجا بمونی !!

صداشو بالا تر برد : نبااااااااااااااااااااااااااااااااااااید

سهون چشماشو باز کرد و نیم نگاهی به لوهان انداخت ….

– برو لو هان …. التماست میکنم ….

– نمیشه … نمیتونم …

– کای … چان .. لطفا لوهانو ببرید … لطفا …. باید هرچه زود تر استخوانای سر شاهزاده رو پیدا کنیم ….

کای و چانیول سرشونو تکون دادن و سمت لوهان رفتن … زیر بغلای لوهانو گرفتن و بلندش کردن … کای دستشو پشت کمر لوهان میکشید و سعی میکرد آرومش کنه ….

منم باهاشون همراه شدم و 4 نفری وارد راهرو های معبد شدیم …

Sehun pov

به محض رفتن بچه ها دوباره همون صداها گوشا و مغزمو پر کرد …

دستامو دو طرف سرم گذاشتم و چشمامو بستم … سرمو تند تند به چپ و راست میچرخوندم تا صدا ها کم شه ولی برعکس هرچی میگذشت صدا ها بیشتر و بیشتر میشدن … از جام بلند شدم و به  سمت وسط معبد دویدم ….

بکشش سهون …. اون برادرتو کشته  … باید انتقامتو بگیری …. یادت رفته ؟؟

بکشششششششششش میخوای کمک کنی ؟؟؟؟؟؟ هه به خودت کمک کن … به خوده بیچارت که حتی نمیتونستی از برادر مظلومت دفاع کنی … یادت بیاد … یادت بیاد صحنه ای که برادرت غرق خون بود ….

فلش بک …

لباسامو صاف کردم و وارد قصر شدم … دلم براش تنگ شده … یه سالی هست ندیدمش ؟؟

با خودم اینارو تکرار میکردم و از بین مشعل های توی راهرو رد می شدم …

به چهار چوب رسیدم و ازش رد شدم ….

میزی بزرگ که پارچه ی سفیدی روش انداخته شده بود و لیوان های شراب روش قرار داشت وسط سالن بود … نزدیک تر رفتم …. قطرات قرمزی روی رومیزی خودنمایی میکرد … زانو زدم و با دقت به رومیزی نگاه کردم …. خون!!

با نگرانی سرمو چرخوندم و به سمت هزار تو ها دویدم …

اونجا اصلا گرم نبود ولی من میتونستم قطرات عرق رو روی پیشونی و کمرم حس کنم …

خون !! جلوی پام قطرات شو دیدم … دنبالش کردم …. قطرات خون منو به اتاق همسر شاهزاده میبرد … تمام اتاقو گشتم … به رو تختی چنگ زدم و رو زمین پرتش کردم … لیوان شرابی که روی میز چوبی کنار تخت بودو برداشتم و زمین زدم … هزار تکه شد …. رد شراب روی زمین امتداد پیدا کرد و تا گوشه ی تاریکی از اتاق رفت …. رد شرابو گرفتم …… نه !! 

امکان نداره …. زانو زدم و پسری رو از تاریکی گوشه ی اتاق که نور مشعل روشن نکرده بود بیرون کشیدم …. برادرم …. موهای بلوندش که حالا با رنگ قرمز خون قاطی شده بود رو از تو صورتش کنار زدم و به خودم فشارش دادم … هق هقم توی گردنش خفه میشد …. چ..چرا خدایا … چرا تنها کسی که داشتمو …. سرمو رو سینش گذاشتم …. نمیزد … قلب برادرم برای همیشه از کار افتاده بود… خداااااااااااا

سوم شخص :

همون زمان پسر دیگری پشت دیوار نشسته بود …

میشینید …. صدای ضجه های سهون برای تنها برادرشو میشینید …

بیشتر تو خودش مچاله شد و بی صدا اشک ریخت ….

دستشو زمین گذاشت و به سمت جلو ، جوری که بتونه اتاقو ببینه خم شد …

تیکه های لیوان شیشه ای روی زمین ریخته بود و رو تختی بنفش پایین تخت افتاده بود …

شراب انگور روی کف سنگی اتاق امتداد داده شده بود و به سهون و برادر بی جونش میرسید ….

قسم خورد …. همون لحظه قسم خورد انتقام بهترین دوستشو بگیره … از هرکسی که باعثش بود ….

    (( تا زمانی که انتقام خون ریخته شده گرفته نشه هیچ کس در ارامش نیست ))

پایان فلش بک …

قلبش با به یاد اوردن این صحنه ها درد گرفت …

درد قلبش خیلی زیاد بود … ولی هیچ وقت درد صحنه ی پیدا کردن بدن بی جون و خونی برادرش با حالا قابل مقایسه نبود ….

قطرات اشک توی چشماش جمع شدن … مثل شیشه … یا … قلب سهون ….

قلبی که تیکه هاش بعد از 2000 سال بالاخره ترمیم شده بود دیگه نشکست ….

فقط ترک برداشت …. یه ترک کوچیک …. خیلی کوچیک …

Sehun pov

از معبد بیرون رفتم و نفس عمیقی کشیدم …

سمت ابشار داخل جنگل رفتم …

پامو اروم و با احتیاط روی اب داخل دریاچه گذاشتم … سرمای اب به کل بدنم نفوذ کرد …

به ابشار عظیم رو به روم نگاه کردم و بهش نزدیک شدم …

دقیقا روی اب جلوی ابشار زانو زدم ، چشمامو بستم و دستامو بالا بردم و بهم چسبوندم ….

زیر لب چیزی زمزمه کردم … فقط یه خواهش … نیازی به قدرت نیست …

لطفا …. پروردگار ….

***

وقتی چشمامو باز کردم همونجا بودم … همونجایی که همیشه باعث ارامشمه …

ممنونم …. ممنونم … و بازم ممنونم ….

به ابرای صورتی و ابی دور و اطراف و زیر پام نگاهی کردم و لبخند زدم …

خورشید که حالا نارنجی شده بود و پرتوهای طلایی از خودش ساطع میکرد در حال طلوع بود ….

سمت سنگ نقره ای رنگی رفتم که روی ابرا کاملا معلوم بود ….

 سرمو رو سطح سردش گذاشتم و شروع به حرف زدن با کسی کردم که معلوم نبود اصلا صدای منو میشنوه یا نه ….

– داداشی … خوبی ؟؟

به زندگی جدید رفتی یا نه ؟؟

اومممممممممم ممکنه من الان عمو شده باشم ؟؟

با این حرف زد زیر خنده و همزمان اشکاش از چشماش پایین اومدن و زیر نور خورشید درخشیدن …

دوست دارم …. نمیگم بیشتر از هرکسی چون خواسته یا ناخواسته من تنهام …

اگر تو زندگیت دانشجو یا دانش اموزی سعی کن بهترین تو 7 اسمون باشی …

اگر ازدواج کردی سعی کن بهترین همسر 7 اسمون باشی …

اگر پدر شدی سعی کن بهترین پدر 7 اسمون باشی …

اگر پدر بزرگ شدی هم باز سعی کن بهترین پدربزرگ 7 اسمون باشی …

بوسه ی کوچیک و ارومی رو سنگ قبر سرد گذاشتم ….

وبرای اخرین بار قبل از رفتن نوشته های روی سنگ قبرو مرور کردم …

اسم : سوهو

زندگی : دورگه ی اسمان و زمین ….

تولد : سال 15

وفات : سال 33

خورشید کاملا بالا اومده بود … لبخند بی جونی زدم و پریدم ….

—————————————————

خب اینم قسمت جدید روح اهرام ….

تیزر فیک جدید و فوق العاده عاشقانه star tear 

به زودی گذاشته میشه 

Print Friendly

57 Responses

  1. خواستم دیگه نیام تا اخر بخونم ولی نشد عرررررررررررر سهونننیم قلبم ایستاد اولش خدایی اهنگه خیلی خوب بود خییییلللی اشک درار بود الان ک رسیدم ب اخرش فکرشو میکردم سوهو باشه ولیییی اخه چراااااا عرررر سوهوییم چرااااااااا …حالا خوبه جونمیون هستش واااای ینی بعدا سهون میبینش واااای اصا گیج شدم برم پارته بعد فیلا

  2. I precisely needed to thank you so much once again. I do not know the things I could possibly have taken care of without the actual strategies shown by you regarding such a topic. It seemed to be a real frightening matter in my circumstances, nevertheless discovering the expert way you dealt with that took me to jump for fulfillment. Now i am happy for your help and even sincerely hope you recognize what a great job your are getting into teaching some other people through a blog. More than likely you haven’t encountered all of us.

  3. وایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif
    الان چی شد؟؟؟
    سوهو؟؟بردار سهون؟؟؟ و سهون نمیدونه برادرش راهنمای این 3تا باستان شناسه؟؟؟لوهان و سهون که همش تو بیابونن،چطور وقتی سوهو این 3تا رو میاره،ندیدنش؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif
    فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  4. مرسی عزیزم عالی بود. سوهو برادر سهونه ک مرده و تو زندگی بعدیش همون سوهو راهنمای چانیول،کای وبکه؟؟؟؟؟؟ اگ اینطوره پس چیزی یادش نیس؟؟!!!و اونی ک پشت دیوار بود دوست سوهو همون شاهزاده ی مرده اس ک میخوان برش گردونن؟؟؟؟؟؟

  5. وااااااااای عزیزم…..سهونی…..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    وای چقدر خوب بود, اصلا اونجاش که سهون افتاده بودا…….
    حس کردم منم از پا افتادم……. راستی قضیه پرتو سفید چی بود که لوهان گفت؟؟؟؟
    وای وقتی کای گل رو تو دست سهون گذاشت…..
    عزیزمممممممممم, سوهو ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif سهونی, داداشت خیلی خیلی بهت نزدیکه, خیلی ……..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    چقدر عرررررررررررر بود این قسمت, درست مثل قسمتای قبلی…… عااااااااااااااااالی بود, یعنی حرف نداشت……….وای اصلا فضا سازی و داستان و همه و همه عاااااااااااالی بود
    مررررررررررررررررسی دوستم ♡♥♡♥♡♥♡♥

    • موهاهاها فضا یکم عره ولی چن قسمت صب کنید فضا کلا عوض میشه ●~●
      اهم … پرتو سفیدو حدس بزنید smile
      اگرم حال نداری فعلا بصبر &_&
      سوهووووووووووو حالا حالا ها باید دسته جمعی سر سوهووووووووووو عر بزنیممممم

      • نمیدونم, میدونی الان که دوباره خوندم, کل اون فضای مرگ و دوباره زنده شدن سهون منو یاد چندتا صحنه مختلف انداخت……. گلهایی که پرپر شدن و اشکی که رو گونش چکید….خب یه جورایی یاد Tangled افتادم…..اونجایی که افتاب بود و یهو بارون گرفت……خب راستش یاد shrek افتادم, یعتی وقتی روحشون باهم گره میخورد و یکی میشد این اتفاق افتاد…..
        فک کنم پرتو های سفید یه پیوند بین روح سهون و عشقش(که چون فیک سکایه, کای میشه) باشه…….وای به مخم زیاد فشار اومد, بیشتر بگم چرت میشه بیخیال….خخخخخخخخخخخخ
        مهم اینه همه جوره عااااااااالیهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  6. جییییغغغغغغغ با این که کنکور دارم سخته نخونم داستانتو ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    عالیهههه الهییی سهون چقدر اذیت میشهههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    بکهیون واقعا مریضیش چه بود چه میشود یعنی0____0
    کای چه آورمه اولش با سهون یکم دعوا داشت
    واییییی سوهو رو کشتنننننن؟؟؟؟؟همسر شاهزاده؟؟؟؟جیییغغ دوست دارممممم…..امیدوارم حدسیات درون ذهنم درست باشنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifممنونممم بابت قسمت جدید
    فکر کنم اونهایی که نظر میذارن هنوز وب رو درست بلد نیستن که گم شدن:|
    در هر صورت داستان عالیه اگه توضیح در مورد شخصیت ها و احساساتشون بیشتر باشه بهتر میشه درکش کرد….مثلا سهون قشنگ از داداشیش صحبت کرد^^ یعنی الان این سوهو که زنده اس با سوهو برادر سهونی که کشته شده یکی میباشه دوباره حیات یافته یا همزادشه یا شبیهشه یا ….ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif

    • عررررررررررر بلی بلی سوهو همسر شاهزادس ^^
      حدسیاتت بسی باحالهههههه و بسی حال کردمممممممم باهاشون smile
      افسردگی داشت … ولی نه از نوع معمولی … اسراااااار آمیز *_*

  7. من یه سوالی دارم مگه اولش بکی یه مریضی ای چیزی نداشت؟ پس چرا الان اینقدر خوبه و هیچ مشکلی نداره؟
    اون کلای سفید رو برای چی گذاشتن رو سینه سهون؟
    خیلی خوب بود ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    • بکهیون افسردگی داشت ، الان یکم به رفتارش دقت کن … واقعا هیچ وقت شاد نیست … به زودی قضیه گلارو میفهمید ??
      موهاهاهاهاهاها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *