سلااااام این شما و این قسمت جدید

روح اهررررراااااام …

برای این قسمت اهنگ اوردمممم 

حتما دانلودش کنید و موقع خوندن بگوشید

ohsehun40-42 (2)

——————————————————-

Baekhyun pov

لوهان با چشمای گرد شده سمت گلای سرخ دوید و سر سهونو تو آغوشش گرفت…

با بغض بیشتر سهونو به خودش فشار داد : لطفا سهون … لطفا چشماتو باز کن … مـــ…من متــــ متاسفم که نمیتونم کمکی کنم … واقعا متاسفم …

و قطره اشکی به درخشانی ستاره از چشمش سر خورد و روی گونه سهون لغزید ….

کای سمت ابشار رفت و رز سفیدی رو برداشت و سمت گل های سرخ برگشت…

با چشمایی که غم توش موج میزد کنار سهون زانو زد و رز سفیدو توی دستای سردش گذاشت …

جلو رفتم و سرمو رو سینش گذاشتم … هیچ صدایی نمیاد … هیچی …

چانیول مثل کای سمت گلهای سفید رفت و یکی چید ، سمت سهون برگشت و گلو روی سینش خوابوند …

.

.

دستمو روی قلب سهون کشیدم اشکهامو ازاد کردم …

خورشید بالای سرمون میدرخشید و نورشو به همه مون میتابوند …

دو گلی که در دست و روی بدن سهون بود درخشید …

برای بار دوم این حرکت تکرار شد و این بار توجه همه به گلها جلب شد …

زمانی که سومین درخشش رو حس کردیم مژه های سهون تکونِ ارومی خورد…

با بهت بهش خیره شده بودیم …

چشماشو باز کرد و لبخند بی حالی زد … همزمان با چشم گشودن سهون ابرای تیره جلوی خورشیدو گرفت و بارون نم نم شروع به بارش کرد و گلبرگ های گل های سفید در دست و روی بدن سهون از گل جداشدن ….

لوهان با برق خاصی تو چشماش و لبخند مهربونی به لب به بکهیون متعجب نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد : پرتو سفید ….

*****

اروم به سهون کمک کردم از جاش بلندشه و به درخت تکیه بده ….

لوهان موهای صورتیشو کنار زد و بغل  سهون ایستاد و به اسمون نگاه کرد …

نورهای رنگارنگی تو اسمون درخشید و به سمت ما اومد ….

بعد از چند دقیقه تلما ، آرمنته و دنیرا کنار ابشار ظاهر شدن و به سرعت خودشونو به سهون رسوندن ….

کای دندون قروچه ای کرد و سمت چانیول برگشت …

– کای : از این دخترا خوشم نمیاد …

چان ابروهاشو بالا داد و بهشون نگاه کرد … 

سهون بی توجه به دخترا رو به ما کرد : راه نمیوفتیم ؟؟

لوهان با تکون اروم سرش تایید کرد …

تلما جلو افتاد و بقیه هم به دنبالش به سمت معبد آفرودیته راه افتادیم …

****

معبد درست وسط جنگل تو فضای خالی بین درختا درست شده بود …

چانیول با دیدن معبد عظیم سوت بلندی زد …

– تلما : اینجاست …

اینو گفت و عقب عقب به سمت دنیرا و آرمنته رفت … هرسه با لبخند شادی از اونجا دور شدن …

.

از4 پله سنگی و کرم ورودی معبد بالا رفتیم و به داخلش سرک کشیدیم …

– کای : اینجا … چرا هیچ کس نیست ؟؟؟

– لوهان : خواب 24 ساعته … یه جور طلسمه که اگه انجامش بدی باعث میشه شخص مورد نظر 24 ساعت بخوابه  …

سهون که هنوزم حال و روز خوبی نداشت اهسته رو زمین نشست و به مجسمه خفاشی که رنگ نقره ای داشت تکیه داد …

چشماشو بست و اب دهنشو قورت داد … دستشو بالا برد و زیر لب چیزی زمزمه کرد …

همزمان با پایین افتادن دست سهون 10 مرد که ظاهر عجیب غریبی داشتن ظاهر شدن … اوففففففففففففففففف مهم نیست … به قدر کافی چیزای عجیب تو این مدت دیدم …. دستمو لای موهای مشکیم کشیدم و به سمت سهون رفتم و دقیقا جلوش ایستادم : سهون … حالت خوبه ؟؟؟

سهون فقط به حرکت اروم سرش اکتفا کرد …

– اینا کین ؟؟ واسه چی احضار شون کردی ؟؟؟

– سهون : جن نگهبان … ازتون مراقبت میکنن …

– کای : ازتون ؟؟ پس تو …؟؟

– سهون : شما برید … من اینجا میمونم …

لوهان با وحشت سمت سهون دوید : نـــــــــــــــ..نه !! تو نباید اینجا بمونی !!

صداشو بالا تر برد : نبااااااااااااااااااااااااااااااااااااید

سهون چشماشو باز کرد و نیم نگاهی به لوهان انداخت ….

– برو لو هان …. التماست میکنم ….

– نمیشه … نمیتونم …

– کای … چان .. لطفا لوهانو ببرید … لطفا …. باید هرچه زود تر استخوانای سر شاهزاده رو پیدا کنیم ….

کای و چانیول سرشونو تکون دادن و سمت لوهان رفتن … زیر بغلای لوهانو گرفتن و بلندش کردن … کای دستشو پشت کمر لوهان میکشید و سعی میکرد آرومش کنه ….

منم باهاشون همراه شدم و 4 نفری وارد راهرو های معبد شدیم …

Sehun pov

به محض رفتن بچه ها دوباره همون صداها گوشا و مغزمو پر کرد …

دستامو دو طرف سرم گذاشتم و چشمامو بستم … سرمو تند تند به چپ و راست میچرخوندم تا صدا ها کم شه ولی برعکس هرچی میگذشت صدا ها بیشتر و بیشتر میشدن … از جام بلند شدم و به  سمت وسط معبد دویدم ….

بکشش سهون …. اون برادرتو کشته  … باید انتقامتو بگیری …. یادت رفته ؟؟

بکشششششششششش میخوای کمک کنی ؟؟؟؟؟؟ هه به خودت کمک کن … به خوده بیچارت که حتی نمیتونستی از برادر مظلومت دفاع کنی … یادت بیاد … یادت بیاد صحنه ای که برادرت غرق خون بود ….

فلش بک …

لباسامو صاف کردم و وارد قصر شدم … دلم براش تنگ شده … یه سالی هست ندیدمش ؟؟

با خودم اینارو تکرار میکردم و از بین مشعل های توی راهرو رد می شدم …

به چهار چوب رسیدم و ازش رد شدم ….

میزی بزرگ که پارچه ی سفیدی روش انداخته شده بود و لیوان های شراب روش قرار داشت وسط سالن بود … نزدیک تر رفتم …. قطرات قرمزی روی رومیزی خودنمایی میکرد … زانو زدم و با دقت به رومیزی نگاه کردم …. خون!!

با نگرانی سرمو چرخوندم و به سمت هزار تو ها دویدم …

اونجا اصلا گرم نبود ولی من میتونستم قطرات عرق رو روی پیشونی و کمرم حس کنم …

خون !! جلوی پام قطرات شو دیدم … دنبالش کردم …. قطرات خون منو به اتاق همسر شاهزاده میبرد … تمام اتاقو گشتم … به رو تختی چنگ زدم و رو زمین پرتش کردم … لیوان شرابی که روی میز چوبی کنار تخت بودو برداشتم و زمین زدم … هزار تکه شد …. رد شراب روی زمین امتداد پیدا کرد و تا گوشه ی تاریکی از اتاق رفت …. رد شرابو گرفتم …… نه !! 

امکان نداره …. زانو زدم و پسری رو از تاریکی گوشه ی اتاق که نور مشعل روشن نکرده بود بیرون کشیدم …. برادرم …. موهای بلوندش که حالا با رنگ قرمز خون قاطی شده بود رو از تو صورتش کنار زدم و به خودم فشارش دادم … هق هقم توی گردنش خفه میشد …. چ..چرا خدایا … چرا تنها کسی که داشتمو …. سرمو رو سینش گذاشتم …. نمیزد … قلب برادرم برای همیشه از کار افتاده بود… خداااااااااااا

سوم شخص :

همون زمان پسر دیگری پشت دیوار نشسته بود …

میشینید …. صدای ضجه های سهون برای تنها برادرشو میشینید …

بیشتر تو خودش مچاله شد و بی صدا اشک ریخت ….

دستشو زمین گذاشت و به سمت جلو ، جوری که بتونه اتاقو ببینه خم شد …

تیکه های لیوان شیشه ای روی زمین ریخته بود و رو تختی بنفش پایین تخت افتاده بود …

شراب انگور روی کف سنگی اتاق امتداد داده شده بود و به سهون و برادر بی جونش میرسید ….

قسم خورد …. همون لحظه قسم خورد انتقام بهترین دوستشو بگیره … از هرکسی که باعثش بود ….

    (( تا زمانی که انتقام خون ریخته شده گرفته نشه هیچ کس در ارامش نیست ))

پایان فلش بک …

قلبش با به یاد اوردن این صحنه ها درد گرفت …

درد قلبش خیلی زیاد بود … ولی هیچ وقت درد صحنه ی پیدا کردن بدن بی جون و خونی برادرش با حالا قابل مقایسه نبود ….

قطرات اشک توی چشماش جمع شدن … مثل شیشه … یا … قلب سهون ….

قلبی که تیکه هاش بعد از 2000 سال بالاخره ترمیم شده بود دیگه نشکست ….

فقط ترک برداشت …. یه ترک کوچیک …. خیلی کوچیک …

Sehun pov

از معبد بیرون رفتم و نفس عمیقی کشیدم …

سمت ابشار داخل جنگل رفتم …

پامو اروم و با احتیاط روی اب داخل دریاچه گذاشتم … سرمای اب به کل بدنم نفوذ کرد …

به ابشار عظیم رو به روم نگاه کردم و بهش نزدیک شدم …

دقیقا روی اب جلوی ابشار زانو زدم ، چشمامو بستم و دستامو بالا بردم و بهم چسبوندم ….

زیر لب چیزی زمزمه کردم … فقط یه خواهش … نیازی به قدرت نیست …

لطفا …. پروردگار ….

***

وقتی چشمامو باز کردم همونجا بودم … همونجایی که همیشه باعث ارامشمه …

ممنونم …. ممنونم … و بازم ممنونم ….

به ابرای صورتی و ابی دور و اطراف و زیر پام نگاهی کردم و لبخند زدم …

خورشید که حالا نارنجی شده بود و پرتوهای طلایی از خودش ساطع میکرد در حال طلوع بود ….

سمت سنگ نقره ای رنگی رفتم که روی ابرا کاملا معلوم بود ….

 سرمو رو سطح سردش گذاشتم و شروع به حرف زدن با کسی کردم که معلوم نبود اصلا صدای منو میشنوه یا نه ….

– داداشی … خوبی ؟؟

به زندگی جدید رفتی یا نه ؟؟

اومممممممممم ممکنه من الان عمو شده باشم ؟؟

با این حرف زد زیر خنده و همزمان اشکاش از چشماش پایین اومدن و زیر نور خورشید درخشیدن …

دوست دارم …. نمیگم بیشتر از هرکسی چون خواسته یا ناخواسته من تنهام …

اگر تو زندگیت دانشجو یا دانش اموزی سعی کن بهترین تو 7 اسمون باشی …

اگر ازدواج کردی سعی کن بهترین همسر 7 اسمون باشی …

اگر پدر شدی سعی کن بهترین پدر 7 اسمون باشی …

اگر پدر بزرگ شدی هم باز سعی کن بهترین پدربزرگ 7 اسمون باشی …

بوسه ی کوچیک و ارومی رو سنگ قبر سرد گذاشتم ….

وبرای اخرین بار قبل از رفتن نوشته های روی سنگ قبرو مرور کردم …

اسم : سوهو

زندگی : دورگه ی اسمان و زمین ….

تولد : سال 15

وفات : سال 33

خورشید کاملا بالا اومده بود … لبخند بی جونی زدم و پریدم ….

—————————————————

خب اینم قسمت جدید روح اهرام ….

تیزر فیک جدید و فوق العاده عاشقانه star tear 

به زودی گذاشته میشه 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)