هدر سایت
تبلیغات

fanfiction pyramids spirit ep 6

سلام بچه ها ^-^ روح اهرام اوردم …

ممنون از سارا جان بابت پوستر قشنگش …

Baekhyun pov

– چ…چی ؟ … ش … شما کیَستین ؟

پسری که موهای نقره ای و لباس سفید داشت 7 قدم جلو اومد و دقیقا رو به روی ما ایستاد ….

– ما کیَستیم ؟ کسی که شما بهش نیاز دارید …

پسر قد کوتاه لرزید و زیر لب به پسر کنارش چیزی گفت …

لبخند زیبا و دلنشینی زد و گفت :

– ما نگهبانیم … نگهبان اهرام …. هر هرم یک یا دو نگهبان داره … ولی ما رئیس نگهبانای هر هرمیم … معمولا توی صحرا میشه پیدامون کرد …ولی … این بار ما اینجاییم تا به شما کمک کنیم …

– کای : شما چه کمکی میتونید به ما بکنید ؟

پسر مو نقره ای نفسشو با حرص بیرون داد و تو صورت کای خم شد

– خوب گوش بده چون من حرفمو دوبار تکرار نمیکنم …. ما باید به شما کمک کنیم تا اون استخونا رو پیدا کنید … هرچه زودتر … شخصی که شما دنبالشید کسیه که ما بهش نیاز داریم … رئیس اسمون هفتم متوجه اشتباهی که 2000 سال پیش موقع تایین مجازات شاهزاده جوان  رخ داده شده …. اون میتونه برگرده …. ما همه باید به هم کمک کنیم …

– لوهان : آه … فک کنم سهون همه چیزو خیلی سریع و یهویی بهتون گفت … خب با اینکه یکم تند رفت ولی حقیقت اینه …

ما باید باهم متحد باشیم تا شاهزاده رو ببینیم …. و …. یکی مون واقعا بیش از حد به این ملاقات نیاز داره ….

– چانیول به چشمای لوهان خیره شد : شاید واقعا همینطوره …. بهرحال… فک کنم باید تمام تلاش مون رو بکنیم …

کمی مکث کرد و لبخند ملایمی زد : من چانیولم …

– سهون : ما همه تون رو میشناسیم … اما … ظاهرا ما باید خودمونو معرفی کنیم …

لوهان قهقهه ای زد و انعکاس صداش توی هرم پیچید ….

این پسر دیوونست ؟ فک نکنم چیزی خنده داری بوده باشه که اینطور قهقهه زد …

– سهون : من اوه سهونم … زاده ی طبقه ششم اسمان … تو طبقه ای که من هستم اکثرا همه نگهبان هرمن … اما من برای رئیس نگهبانای اهرام بودن انتخاب شدم … مادرم فرشته ی سرما و پدرم فرشته ی نور بود … قدرت منم ارتباط با اجنه و ارواحه… اونا تحت فرمان منن … این قدرت برای مقام بالام بهم داده شد … قدرت اصلی من فقط ارتباط با ارواح بود…

– کای : وواه … سهون !!! این عالیهههههه … منم میتونم تو این ماموریت قدرت داشته باشم ؟؟

– سهون : حد خودتو رعایت کن کیم . جونگ . این …من هرگز به تو قدرتی نخواهم داد … این کارم حماقته حماقت ! ما برای استفاده از قدرتامون دوره دیدیم !! اون وقت من به یه پسر 23 ساله مثلا قدرت اتشو بدم !! مارو به کشتن نمیدی ؟؟

– کای : یااااااااااااا خودت چن سالته مگه ؟!

سهون چشماشو بست و سرشو به شونه تاسف تکون داد …

– سهون : سن خودت × 88 – 3 = سن من

کای زیر لب فحشی به سهون داد و مشغول حساب کردن شد …

لوهان : خب نوبت منه …

من لو هانم … تو طبقه اخر اسمان یعنی طبقه هفتم بدنیا اومدم … مردم اونجا دو قدرت دارن .. قدرتای من پیش بینی اینده و طبیعته … راجع به قدرت اولم باید بگم من نمیتونم از اینده چیزی به کسی بگم وگرنه برای همیشه باید یه انسان عادی باشم …. پدر و مادرم هم فرشته ن… فرشته مرگ … و … فرشته زندگی … پدرم فرشته مرگه و مادرم فرشته زندگی … دوتا از قدرتمند ترین موجودات هفت اسمان …

با فریاد کای همه به سمتش برگشتیم …

– کای : به اینا بگو منو بذارن زمییییییییییییییییییین … سهوووووون

لوهان سعی کرد ارامش خودشو حفظ کنه و اروم باشه ….

سمت سهون رفت و دستشو رو شونه ی سهون گذاشت …

– سهونا … ما کارای مهم تری داریم … یادت که نرفته ؟!

با این حرف لوهان سهون به اجبار به دوتا جنی که کایو گرفته بودن اشاره کرد که بذارنش زمین …

– خب … چیکار باید بکنیم ؟

– لوهان : از استخونای سر شروع میکنیم … همه شون باید تو یه مکان باشن …

– چانیول : اما … کجا ؟؟؟

سهون تکیه شو از دیوار گرفت و از روی پله هایی که ایستاده بود پایین پرید :

– یونان .

– یه کشور دیگه ؟ باید از مصر خارج شیم ؟؟؟؟

– لوهان : هر سه تایید کردن ؟

– سهون : اره … هرسه گفتن تو معبد آفرودیته وسط جنگل سیاه در یونانه….. و همینطور آرمنته ، تلما و دنیرا تاییدش کردن …

– اممممممممم اینا کیَن ؟

 لوهان ابروشو بالا انداخت و با لحن متعجبی پرسید :

– شما اونا رو نمیشناسید ؟؟؟؟

– چانیول پشت گردنشو خاروند :

– من حتی اسم شونم نشنیدم …

– سهون : اونا فرشته های مُردن …

– فــــ …. فرشته های مُرده ؟ مگه فرشته ها میمیرن ؟؟؟

لوهان لبخند محوی زد و دستشو روی گرد و خاک دیوار کشید …

– اونا فرشته های قدرتمندی بودن … ولی خطای بزرگی رو مرتکب شدن …

اونا از طبقه چهارم اسمون بودن … و … عاشق پسری شدن که قدرت کنترل ارواح رو داشت …

همه به سهون خیره شدن ….

اونا مرتکب گناه نا بخشودنی هفت اسمان یعنی خودکشی شدن …

به خاطر همون پسر … بعد از خودکشی هرسه دختر قدرتمند تحت فرمان سهون ، ارباب ارواح و اجنه بودن ….

اونا تمام حرفای سهونو اطاعت میکنن و براش از جون شون مایه میذارن…

تلما ، آرمنته و دنیرا تنها کسایی هستن که تو ماموریت ما میتونن بهمون کمکی کنن ….

– سهون : آهـــــــــــه وقت رفتنه …

به محض اینکه آخرین کلمه از بین ل.ب.ای سهون خارج شد همه به سمت در هرم راهی شدن ….

Kai pov

تقریبا 5 کیلومتر از هرم دور شده بودیم و پیاده توی صحرا حرکت می کردیم …. همه مون خسته شده بودیم و تقریبا خودمونو روی شنا می کشیدیم …

سهون که جلوتر از همه حرکت میکرد ایستاد … رو به روی سهون گودال عمیقی بود که دور تا دورشو شن گرفته بود …

سهون چشماشو روی گودال چرخوند و با لحنی که خالی از احساس بود ازمون خواست پایین بریم …

چانیول برای اولین نفر بودن داوطلب شد ….

سمت گودال رفت و ل.ب.ه ی اون نشست …چشماشو بست و با یه حرکت خودشو سمت پایین سر داد ….

نفر بعدی لوهان بود …. لوهان ل.به ی گودال ایستاد … نفسشو بیرون داد… هردو دستش رو باز کرد و با یه پرش خودشو ته گودال پرت کرد …

بهت زده به بکهیون که به گودال خیره شده بود نگاه کردم ….

اب دهنمو فرو دادم و جلو رفتم … یه قدم … دو قدم … سه قدم … چهار قدم … پنج قدم … شش قدم … هفت قدم … هشت قدم … نه قدم … و اخرین و دهمین قدم … حالا من لبه ی گودال ایستاده بودم … نسیم خنکی گرمای هوای صحرا رو شکافت و از تمام اجزای صورتم عبور کرد …

روی شن های صحرا به صورت طاق باز خوابیدم و پاهامو از لبه ی گودال اویزون کردم …

پاهامو کمی صاف کردم تا راحت تر سمت پایین سر بخورم …

1

2

3

شـــــــــــــــــروعـــــــــــــــــ

درحال طی این فاصله 4 متری تا زمین بارها به شن های دیواره ی گودال چنگ زدم … ولی بالاخره اون جهنم 4 متری تموم شد …

حالا میفهمم لوهان چرا پرشو انتخاب کرد … واقعا باهوشه ….

سرمو چرخوندم و با لوهان و چانیول مواجه شدم که با لبخند نگاهم میکردن … لباسامو تکوندم و سمت شون رفتم …

نفرات بعدی بکهیون و سهون بودن که پایین پریدن …

– سهون : همگی وسط گودال بشینین ….

هرکس هرجا که ایستاده بود سمت وسط گودال حرکت کرد و همونجا نشست …

سهون دقیقا بالای سر مون ایستاده بود ….

دستشو روی گردنبند 7 رنگی که گردنش بود و درخشش خاصی داشت کشید …

شدیدا مضطرب و ترسیده بود و این از این پا و اون پا کردنش معلوم بود…

دستاشو باز کرد و با تمام سرعت دور ما چرخید …

Sehun pov

با تمام توان و قدرتم سعی می کردم دور بچه ها بچرخم ….

خدایا … لطفا … کمکم کن … میدونم بیدار کردن 21 روح و از توی قبر به اینجا کشوندن شون کار خوبی نیست و باعث عصبانیت شون میشه … اما … من مجبورم … برای حفاظت از شاهزاده … برای حفاظت از کسایی که تازه به ما پیوستن … و …ما  مسئول سلامتی شونیم …

تو دلم از خدا کمک میخواستم و هرچه به چرخش بیست و یکم نزدیک تر می شدم انرژیم کم تر می شد ، سرم گیج می رفت و چشمام رو به سیاهی …

نفس عمیقی کشیدم و آخرین چرخشو انجام دادم ….

Baekhyun pov

بعد از اخرین چرخشی که از سهون دیدیم هاله ای از مه غلیظ دورِمونو گرفت ….

میتونم بگم حداقل 15 دقیقه توی مه سر گردون بوندیم ….

ولی بعد از این مدت زمان نسبتا طولانی ، توی جنگل زیبا و سر سبزی کنار ابشاری عظیم که رز های سفید پایینش روییده بود و گوشه و کنارشو پر کرده بود  ظاهر شدیم و اولین چیزی که به چشم مون خورد بدن بی جون سهون روی زمین میون گل های سرخ وحشی بود ….

 

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 20 نظر 22 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kylie
مهمان

ااااغا من میرررم همه پارتا رو بخونم بعد نظر بدم … فایتینگ

Matilda
مهمان
narsis69
مهمان

وای خیلی باحاله!!من چرا تا الان اینو نخونده بودم؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Byun Marsar
مهمان

عالیییییییییی بوووووووووووود…
من برم قسمت بعدی…
خسته نباشی عشقم…

Monti
مهمان

حرفی ندارم
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
قوه تخیل بیست…

sepid
مهمان

وای خیدا چقد مهییییج ..کاش منم از این قدرتا داشتم میرفتم کره کله یه نفرو میکندم برمیگشتم/: حالا بماند کی…
عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

sahelam
مهمان
Nika
مهمان

مرسیییییی ی دنیا..
عالی بود..

empty mind
مهمان

fekr krdm ep jadide k….mintazeram edame ro bkhunm…:*:*:*:*

wpDiscuz