هدر سایت
تبلیغات

fanfiction pyramids spirit ep 8

قسمت 8 روح اهرام داغ داغ …

Luhan pov
اون سهون احمق … نمیدونه چقدر نگرانشم … کاش این قدرت مسخره ی دیدن آینده رو نداشتم …کاش منم عادی بودم ….من واقعا تو زندگی قبلیم خوب بودم که الان اینم یا این فقط یه تبعید عذاب آوره ؟؟ آه …
لو هان … اسمی که به مهربونی و خوش برخوردی شناخته شده ….
میخوام به یاد بیارم … چیزی فراتر از 2000 سال پیش … زندگی واقعیم …
فقط 1 بار زندگی کردم اما واقعا میخوام بیاد بیارم …
همون طور که تو راهرو های تاریک معبد جلو میرفتم فکر میکردم … به خیلی چیزا …. اتفاق هایی که بعد از دوباره بدنیا اومدنم تو آسمون هفتم افتاد … ولی قبلش چی ؟؟ همه زندگی دیگه ای داشتن …آره میدونم … اما من چی ؟
تو اعماق تاریک ذهن و قلبم فریاد میزدم ولی راهرویی که توش بودیم ساکت بود و فقط صدای نفس های سه نفر که تو عمق تاریکی میخزیدن و صدای آتیش که تو مشعل میسوخت میومد …. سه نفر که هرکدوم زندگی ای دارن … یا شاید …. داشتن ؟؟
بهرحال … من میتونم آینده رو ببینم ولی باید تا آخر سکوت کنم … میتونم ببینم … سرنوشت چیزی از پیش تعیین شده نیست ؟؟
آدما خودشون باید بخوان …
ولی من میتونم ببینم چون سعی نمیکنن تغییرش بدن … خیلی خنده داره …. نمیدونم چیکار کنم تا یادم بیاد … چرا … چرا مردم و به این زندگی لعنتی وارد شدم ؟؟ من … من میخواستم مثل همه ی انسان هایی که روی زمینن باشم …

هیچ کس به حرف من گوش نمیده … همه فکر میکنن لوهان قویه …. هه …
همه میمیرن و به زندگی بعدی میرن … این چیزیه که برای همه جا افتاده ولی … چرا من نه ؟؟
مثل سوهو …. واقعا دلم میخواست روزی اون اتفاقو ببینم ولی آخر چی ؟؟
همه چیز به خاطر هیچی بهم ریخت و از هم پاشید …
نمیتونم بگم که خودمونو غرق در خوشبختی و شادی کنار رود نیل تصور نکردم … اما خوب میدونم که سرنوشت همه مون بهش گره خورده …. رود نیل همه رو در آخر ماجرا پاک میکنه …. از بدیا … از خاطرات چند هزار ساله ….
باید تلاش کنید …. باااید تلاش کنید تا یادتون نره … واقعا باید تلاش کنید … ما فقط همو داریم … مطمئنم هیچ کس نمیتونه اینو تحمل کنه …دردش همه رو از پا درمیاره …
درحال دویدن تو هزارتو های تاریک مغزم و پیدا کردن خاطرات قدیمی مون نوری روشن دیدم …هاله ای از نور طلایی خورشید …. من فقط آرزو میکنم … کاری جز این ازم برنمیاد …. و این دقیقا بخشی از ماجراست که هزاران ساله خودمو بخاطرش سرزنش میکنم …
– چپ یا راست ؟؟
صدای کای بود که توی گوشم زنگ زد و باعث شد رشته افکارم پاره بشه …
همون موقع بود که متوجه شدم گوشه ی چشمام کمی تر شده …. دستمو روی چشمام کشیدم و به ظاهر خشک شون کردم ….
با صدای خفه ای که انگار از ته چاه در میومد آروم زمزمه کردم …
– راست …
هوای تونل خفه تر شد ولی میتونستم نوری روشن رو از ته راهرو ببینم …
آه … سهون به خاطر سوهو خیلی حالش بد بود و شاید هنوزم باشه …
اما با این تفاوت که دیگه نشون نمیده …
تاریخ تکرار میشه …. باید تلاش کنیم تا تغییرش بدیم … فقط یه انتخاب ….
پنجره ای بزرگ ته راهرو قرار داشت … نزدیکش شدم و دستمو رو میله هاش گذاشتم …. پیچکای سبز و قشنگی که گل های سفید روش روییده بود به میله ها پیچید … عقب رفتم …. با حرکت دستم به راست و چپ میله ها حرکت کرد و از هم باز شد … به عقبم نگاه کردم و اشاره کردم که از پنجره رد بشن ….
Baekhyun pov
از پنجره رد شدیم و وارد سالن عجیب و روشنی شدیم … نسخه ای کوچیک از هرم شاهزاده وسط اتاق قرار داشت ….
چانیول نزدیک شد و درشو باز کرد …. دستش توی هرم کوچیک خزید و استخوان هایی رو که مال سر و گردن بود و توی ظرفی شیشه ای قرار داشت رو بیرون کشید …. ظرف زیر نور خورشید که از پنجره های بزرگی که دورتا دور اتاق قرار داشت و وارد میشد میدرخشید …
کای چرخی دور خودش زد و سمت مجسمه های بزرگی که دور تا دور اتاقو احاطه کرده بود رفت ….. انسان های بزرگ از هر کشور … مثلا مجسمه پادشاه سجونگ از کره سمت چپ اتاق قرار داشت …. همه چی عالی بود …
– بریم … سهون منتظره ….
این صدای لوهان بود که با نگرانی ازمون میخواست بیرون بریم ….
سری تکون دادم و پشت سر لوهان و راه افتادم …
از صدای خش خشی که روی زمین کشیده میشد متوجه شدم چانی و کای پشت سرمن …
کل مسیری که اومده بودیمو برگشتیم … میتونستم سهونو ببینم که جلوی در معبد تو خودش جمع شده و سرشو رو زانوهاش گذاشته …
لوهان قدم هاشو تند تر کرد و سمت سهون رفت ….
با نگرانی دستاشو روی شونه های سهون گذاشت و تکونش داد … سهون کم کم سرشو بالا گرفت و با چشمای نیمه باز لبخندی آروم و ترسناک زد ….
اینجا چه خبره ؟؟؟ چرا ما هیچی نمیفهمیم و فقط به خاطر یه شاهزاده ی فسیل چن هزار ساله این ور اون ور راه افتادیم ؟!
این شاهزاده چی داره که انقدر بهش نیاز داریم ؟!؟!؟!؟!؟!
توی ذهنم اینارو تکرار کردم و مثل همیشه بازم تو بلند گفتن شون شکست خوردم ….
– باید بریم ….
سهون اینو زمزمه کرد و به سرعت بیرون رفت …
لوهان سرشو تکون داد و اشاره کرد راه بیوفتیم ….
مجبور شدم یکم بدوم تا به لوهان برسم ، قدمامو باهاش هماهنگ کردم و شروع کردم به حرف زدن
– این شاهزاده … ما میتونستیم راحت بیخیالش بشیم و به کره برگردیم … اما … نمیدونم چرا الان اینجاییم …
لوهان لبخند سردی زد و نگاهشو به چشمام دوخت
– چون سرنوشت میخواد …. و کسی تلاشی برای تغییرش نمیکنه ، فقط در مسیرش حرکت میکنیم …
– چی ؟؟
– به زودی متوجه میشی …
آخرین حرفشم زد و ازم فاصله گرفت و سمت سهون رفت ….
***
به همون آبشاری که ازش گذشته بودیم رسیدیم …
لوهان دستشو به آب زد و پلی از پیچک های محکم و کلفت درست شد ….
اول خودش جلو رفت ، از پل گذشت و به آبشار رسید … سرشو سمت سهون برگردوند و آروم سرشو بالا و پایین کرد …
یه قدم جلو گذاشت … و بعد قدم بعدی …. با این قدم وارد آبشار شد و از میان آب ها گذشت …
– مام باید بریم … به ترتیب اول چانیول ، کای و بکهیون …من آخر میام ….
– سهون … قضیه چیه ؟؟!؟
– مگه نمیخواید به مصر برگردید ؟؟
– هوممم …
– پس فقط برو جلو …
چانیول به ناچار اولین قدمو برداشت و سمت آبشار رفت …. جلوی آبشار با چشمایی که ترسو فریاد میزد نگاه مون کرد و بعد تو آبشار گم شد ….
حالا نوبت کای بود … چشماشو بست و تا زمان عبور از آبشار باز نکرد ….
حالا نوبت من بود که خودمو ثابت کنم … قدم به قدم جلو میرفتم …. قلبم خودشو به سینم میکوبید و عرق سرد از کمرم سرازیر شده بود … با آهی آروم خودمو جلو کشیدم و از آبشار رد شدم ….
حس خاصی داشت ؟!؟! اوممممم نه !!
به خودم که حتی خیسم نشده بودم نگاهی انداختم و بعد کای و چانو دیدم که به من نگاه میکنن …
– سفر خوب بود ؟؟
– من کجام لوهان ؟؟
سهون درحالی که از آبشار میگذشت با صدای آرومی جواب داد سرزمین مخفی …
– هوم ؟؟؟
-جایی که هرکسی نمیتونه واردش بشه …. الانم … فقط دنبال من و لوهان بیاید و .. هیچی نگید …
چانیول سر تکون داد و ادای بستن زیپ دهنشو درآورد …
لوهان جلو رفت …. سر تا سر اون سالن بزرگ با پرده های طلایی و زرشکی تزئین شده بود .
– اینجا … شما فقط 7 دقیقه وقت دارید تصاویر زیر پرده ها رو ببینید و … هرچیزی که ازشون متوجه بشید به خودتون کمک میکنه ….
بیشتر از این چیزی نمیگم ….
شروع !!
هیچ فرصتی به ما برای فکر کردن داده نشد … پس فک کنم فقط باید نگاه کنیم … سمت راست سالن دویدم …
تصویر یه پسر به موهای سفید و لباس باستانی اونجا بود … روی تختی خوابیده بود و اون تخت در مسیر رود نیل حرکت میکرد …
کنار رود و جلوتر از همه دو پسر با موهای طلایی و نقره ای در آغ/ش هم بودن و اشک میریختن ….
زاویه همه عکس ها از پشت بود و صورت هیچ کدوم معلوم نبود … همه چیز مثل یه خواب بود ….
.
تصویر بعدی پسری با موهای طلایی و لباسی مشکی رو نشون میداد که در جلو ترین نقطه صخره زانو زده و همونطور که بارون میبارید دستاشو بالا برده بود و به صخره رو به رویی که فاصله زیادی ازش داشت و قصر سفیدی روش قرار داشت خیره شده بود ….
.
تصویر سوم دختری رو با خنجری در دست راست و گل سرخی در دست چپ نشون میداد …. خون از گل سرخ جاری شده بود ….و پسری درحال نوشیدن خون گل بود … بلوز و شلوار پسر سفید بود و براق ولی با لکه های قرمز خون آلوده شده بود و ….
– وقت تماااااام .
صدای سهون تو سر تا سر سالن پیچید و پرده ها کشیده شدن ….
– لوهان چشماشو تو سر تا سر سالن گردوند و فقط زیر لب به سهون یه کلمه گفت !!
– وقتشه ….
***
و آنگاه که به رود نیل سپرده شد تا از دروازه ی مرگ عبور کند ….
سفیدی به سیاهی مبدل شد ..و.. در همان ثانیه اولین اتفاق ناممکن ممکن شد ….
کتاب زندگی تغییر کرد و با سرنوشت هم پیمان شد ….
اشتباهات روشن و خون جاری شد ….
خون ریخته شده به سمت دروازه زندگی ابدی برخواهد گشت ؟!
یا برای همیشه دروازه ها بسته و تنها جای برگشت هرمی سر خواهد بود ؟

 


خـــــــــــــب اینم از قسمت 8 … بچه ها این قسمت لطفا تصویرا رو
تحلیل کنید تو کامنتا ^_^ ممنووووووووووون

The following two tabs change content below.

... hedye and exo ...

اون مکان بین خواب و بیداری رو میدونی ؟ اونجایی که میتونی رویاهاتو به یاد بیاری ؟ اونجا همون جاییه که من همیشه دوست دارم و منتظرتم ... پیترپن ...

Latest posts by ... hedye and exo ... (see all)

... hedye and exo ... 42 نظر 9 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kylie
مهمان

واااااااااای خیلی پیچ تو پیچ شدش فک کنم تصویر اول خب تا جایی ک میدونم وقتی بزرگی یا هر کسی میمیره میزارنش روی رود نیل بره و فک کنم اینجا سوهو بودش قربونش برم عزیزززززم و اون دوتا پسرم بنظرم سهونو کریس باشن چون ب نظرم کریسهو اون موقع ریل بوده و الان اون شاهزاده هم نمیدونم کریسه شایددد شاایدم سوهو نمییییدووونم جییییغ گیج شدم…تصویره دومم اممم همون شاهزاده اس ک منتظره ک بتونه جایگاهشو بدست بیاره ……برای تصویره سوم هیچی ب ذهنم نمیرسه من برم پارته بعدددی واااای چی میشه یییهنی

narsis69
مهمان

نمیدونم .چجوری توضیح بدم!!؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
تصویر اول که شاهزاده بود.روی تخت بودنش بنظرم این مفهوم و داره که هنوز قدرت و سلطنت مصر دست اونه.اینکه توی رود نیل بود هم میتونه این باشه که هنوز سلطنتش ادامه داره و اینکه مثل آب پاک و زلاله!!!
تصویر دوم،نمیدونم چرا حس میکنم هونهانن که دارن واسه سرنوشت شاهزاده غصه میخورن!!ولی شک دارم.
تصویرسوم هم که بنظرم یکی از هونهانه.و داره زیربارون غصه میخوره و دعا میکنه.
تصویر چهارم هم نشون میده که همیشه پای یک زن درمیان است!!!
احتمالا همه خرابکاریا زیر سر دختره اس!!!
عالی بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifفایتینگ.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gif

Byun Marsar
مهمان

اوووووووووووووف…
عجب چیزی…
من برم قسمت بعدی…
عالییییییییییی…

سارا
مهمان

خب من چون اومدم دوباره چک کردم دوباره کامنت میزارم…… جواب ندیا یه وقت??

فاطمه
مهمان

خب من واقعا گیج شدم از اون تصویرا هم فقط مرگ شاهزاده رو فهمیدم اخه واقعا نیاز دارم دوباره بخونمش ولی خیلی خیلی ممنون

sepid
مهمان

اون کسی که رو تخت درمسیر رودخونه بود احتمالا شاهزاده بوده دیگه..ولی در مورد بقیشون ایده ای ندارم/:
بسیار پیچیده و اسرارآمیز شد داستانohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifمن عاشق داستانای مرموزمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

empty mind
مهمان

agha mn sekai mikham ….:”(…
vali kh khub bud in ghsmt…:*:*:*ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

sahelam
مهمان

من هنوز درک نمی کنم چرا اینا باید این کارها رو بکنن خیلی پیچیده شده چرا بکی اون تصاویر رو دید چرا هی سر از جاهای مختلف در میارند
زودتر اپ کم خیلی دلم می خواد بدونم واقعا قرار چی بشه
مرسی و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

سارا
مهمان
خب راستش تحلیلشون یکمی سخته, ولی فک.کنم یه چیزایی فهمیدم, نمیدون درسته یا غلط ولی خب حدسه دیگه تصویر اول مرگ شاهزاده رو نشون میده, وقتی که جسدش به رود نیل سپرده شد, تا به هرم اصلی برده شه….. دو پسری که گریه میکنن ……راستش حس میکنم یه ربطی به بکهیون و چانی و کای داشته باشن…… البته هونهانم میتونن باشن, ولی حسی بهم میگه که همه این تصویرا دارن سعی میکنن زندگی قبلی این سه تارو بهشون یاداوری کنن …… تو تصویر دوم حس میکنم خود شاهزاده باشه که بعد از مرگ همسرش که سوهو باشه زیر بارون که… Read more »
JoJo..*...B&CH
مهمان
سلام عزیزم من کنکور دارم با استرس خوندم داستانو فقط الان میتونم بگم داستان هیجان زیاد داشت این قسمت شاید چون من خودم استرس دارم دوبرابر به نظرم میاد خخخ با اینکه وقت تحلیل تصاویر رو ندارم میخوام انتقاد کنم واقعااااا داستانت جالب و عالیه و معلومه توانایی داری خیلی بهتر بنویسی من حس میکنم شخصیت های داستان روح سرگردانن همشون انگار هستن ولی توی داستان کار خاصی ندارن یا حرف و احساسشون خیلی بیش از طبیعی سکرته…نمیگم زیاد بنویس…فقط یکم تلاش کن وجودشون به چشم بیاد اون وقت داستان جذاب تر و قابل درک تر میشه و خواننده ها… Read more »
Namira
مهمان

چیزی نمی تونم بگم چون حدسای مختلفی می زنم…
می شم یکم واضح تر بنویسی؟

Marzi
مهمان

مرسی
تحلیلم نمیاد !!!
تحلیل دونم ته کشید با این فیک!

parisa.d.b
مهمان

میدونی چیه…
حالا که فکرشو میکنم، تصویر اول گذشته و زمان شاهزاده است
دومی تقریبا حال بود…گذشته ی نزدیک….
ولی سومی آینده ی پیش رو شون عه!
برم بازم فکر کنم برگردم!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

parisa.d.b
مهمان

نمیدونم ولی به نظر میاد تصاویر به هم مرتبط ان…
شاید سرگذشت شاهزاده ان … و شاید راهی برای کشف معما…
ولی حسی که دارم اینه که پسری که کنار رود اشک میریزه و مقابل قصر زانو زده یکی ان… ولی فکر نکنم با اونی که خون میخوره تو عکس سوم یکی باشه…شاید اون همون مو نقره ایه است…اون یکی پسری که اشک میریخت…
واقعا نمیدونم!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
جزئیات به نظر کافی میاد… بهتره برم داستان رو از اول بخونم تا شاید نکته ای رو بفهمم!

Setayesh
مهمان

عزیزم عالی بود.ولی یکمم درباره روابطشون بگو.

wpDiscuz