fanfiction pyramids spirit part 12

سلامممم . اینم قسمت 12 روح اهرام …

مهم ترین قسمت تا اینجا … هویت شاهزاده برملا شد …

هاهاهاهاهاهاهاها … 

بعله اینم مهم ترین پارت …  این قسمت میفهمین شاهزاده کیه و چیزی هم تا تشکیل زوجا نمونده ….

بچه ها … لطفا نظر بدین دیگه -_- 

تابستون شده و امتحانای بیشتریام تموم شده … منم از این به بعد تند تند و با نهایت سرعت قصد آپ دارم ….

اها … اون تصویرارو ییادتونه ؟؟ تو معبد … این بار یا صحبتای رئیس تو اخر این پارت جمع بندی شون کنین و بهم بگین چی ازش فهمیدین …این دوتا خیلی بهم ربطای مهمی دارنــــــــا ^_^

Prince pov

ساعت 12 ظهر بود …

تاپو میدیدم که توی راهروی سرد و سنگی اونجا نزدیک من میاد …

به در سلول من رسید ، نیشخندی زد و از بین کلیدهای زیادی که به کمربندش آویزون بود کلید بزرگ و طلایی رنگی رو برداشت و باهاش درو باز کرد …

به محض باز شدن در همزمان با قیژ قیژش روی زمین حسی آمیخته از و اصطراب به دلم چنگ زد …

بعد از اینهمه سال هنوزم به شکنجه هاشون عادت نکردم …

تاپ محکم دست راستمو گرفت و همین باعث شد ناخوناش توی دستم فرو بره…

هینی کشیدم و نفسمو حبس کردم ….

بعد از عبور از کلی راهروی پیچ در پیچ بالاخره به محوطه شکنجه رسیدیم .

آب دهنمو به سختی قورت دادم و از روی خاک های زمین رد شدم تا به تک صندلی ای که وسط محوطه قرار داشت برسم … هوا به شدت دم داشت و برای همینم قطرات درشت عرق از پشت کمرم و پیشونیم سر می خورد و باعث اضافه شدن به ترس و وحشتم میشد .

با نزدیک شدن دوتا نگهبانی که لباس قرمز پوشیده بودن دهنم خشک شد و تونستم هوایی که حس مرگو بهم القا میکرد کاملا حس کنم …

نگهبانا بالای سرم ایستادن و مثل همیشه با طناب های سخت و زبرشون دستامو پشت صندلی بستن و چوب های کلفت و بلند شونو لای دوتا پام گذاشتن… نفس عمیقی کشیدم و چشمامو محکم بهم فشار دادم .

1

2

3

با شماره 3 ای که از دهن تاپ خارج شد دونگهبان چوب های بلندشونو خلاف جهت جایی که ایستادن فشار دادن . چشمامو بیشتر روی هم فشار دادم و از شدت درد فریاد بلندی سر دادم .

درحالی که نفس نفس میزدم سرمو به سمت آسمون بردم و بلند تر فریاد زدم

هربار بلند تر از دفعه پیش … بلند تر ، بلندتر و بلندتر … کم کم اشکام هم تونستن جای خودشونو پیدا کنن و از چشمام بیرون بیان … زمان زیادی به همین منوال گذشت … مدام سرمو تکون میدادم و فکر میکردم با این کار دردم کمتر میشه … میتونستم گرمایه خون تازه ای که از بینیم جاری شده بودو حس کنم …

خون گرم به محض طی کردن فاصله کمی از بینیم تا لبم وارد دهنم شد و تونستم مزش که مثل آهن بودو زیر زبونم حس کنم …

رفته رفته فریادام تبدیل به هق هق های خفیفی شد که فقط باعث لرزش بدنم میشد …

تاپ دستشو بالا آورد . این حرکت به معنی تموم شدن شکنجه ست … لبخد بی جون و خفیفی زدم و سعی کردم چشمای نیمه بازمو کامل باز کنم …

نگهبانا دستامو بازکردن و طنابو اون طرف محوطه انداختن … تاپ جلو تر از ما به سمت زندان برگشت .

دوتا نگهبان زیربغلمو گرفتن و با سختی سمت زندان کشیدنم …

هیچ جونی تو پاهام نمونده بود و فقط روی زمین کشیده می شد و باعث به وجود اومدن خراش های بیشتری روی پاهای برهنم می شد .

توی راهرو ها حرکت میکردیم و به سلول من نزدیک تر می شدیم … درست جایی که نگهبانا باید به سمت راست میپیچیدن مسیرو اشتباه رفتن و مستقیم به راه خودشون ادامه دادن .

میخواستم ازشون بپرسم داریم کجا میریم ولی حتی توان باز کردن ل.ب هام از همو هم نداشتم …

بعد از طیمدت زمان کوتاهی نگهبانا جلوی اتاقی با دیوار های آهنی ایستادن…

نه !! این امکان نداره !!!

با استرس و چشمایی که از ترس میلرزید و گشاد شده بود به تابلوی زنگ زده روی در اتاق نگاهی انداختم …

اتاق شلاق …

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

Baekhyun pov

با تعجب و ترسی که کم کم داشت خودشو نشون میداد به رئیس اداره باستان شناسی که تازه معلوم شده بود دستی هم توی قضایای شاهزاده داره خیره شدم و به سختی اب دهنمو قورت دادم …

یعنی انقدر اون شکنجه ها شدید و وحشتنتاکن که شاهزاده اینطور فریاد میزنه؟؟

با شوک گردنمو چرخوندم و به بقه که اونام حال و روزشون مثل من بود خیره شدم .

سهون که وضعش نسبتا از بقیه بهتر بود به حرف اومد …

– انقدر شدیده ؟؟

رئیس ابرویی بالا انداخت و با حالت عجیبی به سهون خیره شد .

– چی انقدر شدیده ؟؟

سهون هوفی کرد و حرفشو با جزئیات بیشتری تکرار کرد …

– شکنجه هاتون انقدر شدیده که ما میتونیم از اینجا صدای ناله های شاهزاده رو بشنویم ؟؟

رئیس که تازه متوجه منظور سهون شده بود نفس عمیقی کشید و با درموندگی جواب داد …

– شکنجه … این کلمه براش خیلی خیلی کمه …

بالاخره حرف خودشو زد و مارو با شوکی که بهمون وارد شده بود تنها گذاشت…

Kai pov

اوفــــــــــــــــــــ … دیگه نمیتونم تحمل کنم !!

حتی حرفای این یارو هم دیگه برام هیچ اهمیتی نداره !!

خم شدم و تو گوش لوهان که کنارم نشسته بود زمزمه کردم …

– لوهان … مــــ … من واقعا باید برم دستشویی !!

دیگه نمیتونم اینجا بمونم …

لوهان ابروهاشو بالا انداخت و به رئیس که رو به پنجره و پشت به ما ایستاده بود نگاه کرد …

– طبقه ی پایین ته راهرو … زود برگرد !! 

سرمو تکون دادم و آروم از اتاق رئیس خارج شدم …

 با روی دست عرق پیشنویمو پاک کردم … خدای من !! هوای اینجا فوق العاده گرم و شرجیه …

فک کنم باید بهشون بگم تو راهرو هام کولر بذارن … فقط که رئیس خودشون آدم نیست …

دستامو توی جیبم فرو کردم و همزمان با پایین رفتن از پله های سنگی و سفید راهرو سرمو به اطراف میچرخوندم و همه چیزو زیر نظر داشتم …

بعد از پشت سر گذاشتن 37 تا پله به طبقه اول رسیدم …

مسیرمو مستقیم رفتم و از کنار گلهای زیادی توی گلدون های شیشه ای عبور کردم …

انتهای راهرو به دوتا در مشکی رنگ رسیدم … روی در سمت راست علامت دستشویی بانوان و روی در سمت چپ علامت دستشویی اقایان وجود داشت …

دستمو روی دستگیره در سمت چپ گذاشتم و پایین کشیدمش … در باز شد و من تونستم وارد شم …

به محض ورود گرمای بیشتری رو اطراف خودم حس کردم … نفس عمیقی کشیدم و اولین دری که به چشمم خورد رو باز کردم …

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

سیفونو کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم … سمت روشویی سفید و براق روبروی در رفتم و مایع رو توی دستم ریختم و دستامو بهم مالیدم …

بعد از دو سه دقیقه آب سردو باز کردم و دستمو زیرش گرفتم … زود آبشون کشیدم و سمت در مشکی دستشویی راه افتادم … همزمان با پایین کشیدن دستگیره درد ریز و بدی رو توی گردنم حس کردم … با گیجی خودمو کنار کشیدم … تمام دستشویی داشت دور سرم میچرخید … دستمو به دیوار گرفتم و سعی کردم کنترلش کنم … ولی زمانی که به خودم اومدم دیگه چیزی جز سیاهی حس نمیشد …

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

Baekhyun pov

کای در گوش لوهان چیزی زمزمه کرد و بعدم سرعت از اتاق بیرون رفت …

به لوهان نگاه کردم و امیدوار بودم اونم منو نگاه کنه تا بتونم بپرسم کای کجا رفته …

آهی که رئیس کشید باعث شد باعث شد همه توجه ها سمت اون جلب شه …

همونطور که به بیرون از پنچره چشم دوخته بود شروع به حرف زدن کرد …

– شاهزاده … اون عاشق برف بود … ما میدیدیم که چطور درد همه ی شکنجه ها براش بی ارزش میشه وقتی که برف میباره …

محوطه شکنجه توی هوای آزاده … و اون زمان تنها موقعی که میتونست از زندان بیرون بیاد زمان شکنجه بود …

موقع شکنجه میخندید … اون وقتا شکنجه ها خیلی شدید تر از الان بود … خون زیادی ازش میرفت و همه ش به لایه های شیشه ای برف نفوذ میکرد … سفیدیش میتونست قرمزی ای که بی هیچ دلیل از یه بیگناه میرفتو بپوشونه… التماس میکرد … التماس میکرد که با وجود جراحت های زیادی که داشت بذاریم توی فضای آزاد بمونه … لای یه عالمه برف …

شکنجه ای که ترکیبی از برف ، خنده و گریه بود … موقع شکنجه های اون تمام نگهبانا و الهه ها به اینجا میومدن تا نگاه کنن … قوی بودنشو یا شایدم… ضجر بی دلیلشو ؟؟

اون واقعا پاک بود … ارتباطش با برف … مقدس ترین چیز توی هفت اسمان و جهان زیرین میتونست اینو ثابت کنه …

ولی … با دیدن شادی روحش فهمیدن که شکنجه های جسمی کافی نیست …

1000 سال با برف سر کرد … همدم همه ی روز هاش برف بود …

ولی بعد از تصمیم شون برای گرفتن آخرین دلخوشیش اینجا یه جهنم واقعی شد…

هوای گرم و سوزان اینجا تونست قلب و روح شاهزاده رو بسوزونه …

تنها عکس العمل اون بعد از شکنجه بیهوشیه … بیهوشی …

چون دیگه چیزی نداره که خوشحال باشه … تنها ترینه …. همیشه ….

خدای من … نمیتونم باورش کنم …

دستمو روی صورتم کشیدم تا بتونم قطرات اشکی که از چشمم بیرون میومدو کنترل کنم … ولی … نمیشد …

بغضی بزرگ تر توی گلوم نشسته بود و منتظر حرف بعدی بود تا بشکنه و آزاد شه …

سکوت سنگین و مرگ بار اتاق با صدای لرزون سوهو شکسته شد …

– اون شاهزاده … کی بود ؟؟

رئیس تلخ ترین لبخندی که به عمرم دیده بودمو تحویل داد و با صدایی که از بغض دورگه شده بود زمزمه کرد …

– بیون بکهیون … شاهزاده ای که به ظاهر گناهکار ترین انسان جهان بود … ولی … اون پاک ترین و مقدس ترین شاهزاده 7 اسمون بود … شاهزاده برف…

Print Friendly

41 Responses

  1. عررررررررر بک شاهزاده اس واااای بکی این صدا ها ماله بک بود خو اون بی صاحابه رییسه داره چیکا میکنه الان میبرنش اتاقه شلاق ک بکککککهییونم واای خددا جیییغ اصا نمیتونم فکرشم کنم مرسی

  2. حدس میزدم همزاد باشن! gdhhh خداااااااااااااااااا این از شاهزاده اینم از بک که معلوم نیست چه مرضی داره! بمییییییییییییییرم! 154fs232528 :cry: far aaaar againagain

  3. من فهمیده بودم شاهزاده بکهیونه ها ^^
    چون تو پوسترت که مال اوایل فیکه دوتا بکهیون هست :دی
    البته در حده حدس بود ._____.
    کایه من چش شدههه؟؟؟
    تو همش یه بلایی سر سکای بیار -_____- یا سهون خون و مالی میکنی یا کای حامله شده غش و ضعف میکنه .______.
    جووووون کایه حامله ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
    میخای چن تا روش شکنجه ی خوب بهت یاد بدم قشنگ ملموس شه فیکت ؟:دی
    تا دلت بخاد بلدم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
    خیلی خوب بود هد هد ^^

  4. به قول مینیونا:ها؟؟؟
    یعنی بکهیون شاهزادست؟؟؟وااااااات؟؟؟
    الهیییییییییییی…
    نوتلای من…
    عررررر…
    سربازان گرامی بیایین جلو خودم همتونو شتک میکنم…
    نفهما…
    به نوتلای ملت چیکار دارین؟؟؟
    خسته نباشی عشقم…
    بوس بوس…

  5. الان باید بین این همه اشک بخندم یا خود زنی کنم!؟
    من میدونستم بکهیونه, اما بدرک مهم نیست کی شاهزاده است…الان من چیکار کنم !؟!؟ واایی خداااا چقد بکهیون بدبخته اخه…چرا انقدر این بچه بیچاره است !؟!
    خیلی بد بود..جمله هاش عین اعلامیه ترحیم بود
    وااای خدااا
    مرسی…خیلی خوووب بود. ولی من مردم..
    زود زود بذار
    ایهی ایهی
    فایتینگ

  6. بخدا بجون خودم،من از همون اول شک داشتم که بک همون شاهزاده اس.البته همزاد شاهزاده اس.چون اول داستان بک در مورد همزاد داشتن حرف زد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
    خیلی خوب بود.ولی یعنی الان دوتا بکهیون وجود داره؟؟؟مگه دنبال استخوانای شاهزاده نمیگردن؟؟پس چطور الان شاهزاده داره شکنجه میشه؟؟نکنه یه شاهزاده ی دیگه هم هست؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    آخی اون تعریفایی که مرده درمورد شاهزاده گفت خیلی غم انگیز بود.اگه همه میدونن شاهزاده بیگناهه چرا هی شکنجه اش میکنن؟؟چقد ظالمانه!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
    کای چی شد؟؟؟چشه؟خیلی کنجکاوم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
    عالی بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    فایتینگ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  7. من از همون اول مطمئن بودم بک شاهزاده ست یهت><راسی بالاخره کاپل سهون کیه؟؟؟کایه عایا؟؟
    (از اونجایی که قهر بودم باهات-_-میخواستم نظر ندم،ولی دلم نیومد دیگه:|)

    .

  8. پس بکهیونی که الان هست کیه؟
    الان بچه من داره اون پایین عذاب می کشه یعنی؟ پس شاید دلیل این افسردگی ای که الانم داره همین باشه برگشت به زندگی بد از این همه عذاب!
    خیلی خوب بود ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    • همزادن … بکهیونی که الان هست و اون بکهیونی که شاهزادست همزادن smile
      و دلیل افسردگی دقیقا این نیست ولی یه ربطایی داره smile

  9. بکهیون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چجوری؟؟
    اصلا چرا وقتی بیگناه بود گرفتنش؟؟ اون موقع لوهانم بود واینده ی بکهیونو بهش گفته بود.الان هردوشون زندن هم بکهیون هم لوهان .لوهان که فراموشی گرفت.شاهزاده هم زندانیه پس این بکهیون چی میگه؟؟؟چرا دوتاان.میگیم چون در طی زوانه اینطورین یعنی دوتا ان ولی چرا لوهان یکیه یعنی لوهانم باید الان دو تا باشه!!!!!!!!! ولی همین یکیه؟؟
    ……………………………
    اصلا ولش قسمت بعدی میاد میگیریم چی شد.
    مرسییییی عالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

    • خب سر قضیه بیگناهیش جلوتر معلوم میشه ، یه جوری هدف بزرگ تری پشتشه که میخواستن خود اینا آزادش کنن در اصل شرط قرارداده اینارو جلوتر همه رو میگم smile
      و اینکه این جناب شاهزاده همزاد بکهیونیه که تو زمان حاله smile
      اینارو فعلا داشته باش درحد رفع هاجت تااااا جلوتر که معلوم میشه همه چیزش smile

  10. یعنی دوتا بکهیون داریم؟؟؟؟توی پوسترم دوتا بکه؟؟
    بک که با چان زوجه !!! گمونم
    عروس شاهزاده که توی داستان معلوم شد سوهو بوده
    سوهو برادر سهون هم هست
    یعنی بک با سوهو؟؟؟؟؟ @_____@
    کای هم که هی حالش بد میشه
    هووووف

    • شاهزاده عاشق سوهو بوده ولی این به این معنی نیست که باهاش ازدواج کرده باشه.
      در اصل بک و شاهزاده همزادن و لی این به معنای این نیست که عشقاشونم یکی باشه و هردو یه نفرو دوست داشته باشن ، حتی احساسات شونم جلوتر میفهمین که از همه نظر باهم فرق داره . اونا فقط از نظر قیافه شبیه بهمنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif

  11. من که نمی تونم درک کنم این داستان رو
    احساسات و فکرهای شخصیت ها پنهانه و توضیحات زیادی کم هست
    حتی جاهایی که باید شخصیت ها دیده بشن انگار اصلا توی داستان نیستن
    امیدوارم با تموم شدن امتحان ها تمرکزت روی داستان بیشتر بشه تا ما بهتر با شخصیت ها احساس نزدیکی کنیم….فقط داره پشت هم اتفاقات روی میده و هر کسی یه فکری میکنه خیلی گنگه….اینها رو گفتم که کمکی کرده باشم باور کن اصلا وقت ندارم خیلی سرم شلوغه ….کنکور دارم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif..امیدوارم بقیه بچه ها خوب برات نظر بذارن….ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • از نظر توضیحات من واقعا نمیتونم چیزی بگم . چون روال فیک جوریه که از قسمت اول تا همین قسمت همه ی جمله ها بهم مربوط بوده و فقط با کنار هم گذاشتن همه چیز شون میتونی متوجه خود داستان بشی . احساسات شخصیتا رو من نفهمیدم منظورت چیه *خجالت کشیدن* ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

      • من اصلا وقت توضیح زیاد ندارم ببخشید
        فقط میتونم اینو بگم یعنی وقتی یه حرفی پیش میاد واکنش شخصیت ها دیده بشه
        همیشه یه اتفاقی می افته فقط یک یا دو نفر بینشون حرف میزنه و واکنش نشون میده و اصلا حرفی از بقیه نیست انگار که از اول هم وجود نداشتن…به من که همچین حسی میده….
        نمی دونم میتونم منظورمو برسونم یا نه….لازم نیست شخصیت ها بیان اصل داستان رو بگن…وقتی میگم کم حرف میزنن یا گنگ هست برای این هست که اصلا بیشترشون هیچی نمیگن -____-فقط هم بکی و کای نگرانن انگار….یه جوریه…حس خوبی بهم نمیده… واقعا نمی دونم وقتی در مورد چیزهای ساده حرف نمیزنن چطوری قراره کاپلها تشکیل بشن…شاید قراره جلوتر روند داستان دچار تغییر خاصی بشه…نمیدونم…به هر حال تو میتونی بهتر از این بنویسی….من نمیگم بده میگم بهتتتتترررر میتونی بنویسی…یه طوری که آدمو بیشتتتر جذب کنه…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *