سلام ، قسمت ششم فیک بازگشت به نویسندگی پریسا


قسمت ششم:
چقد سخته….چقد سخته کسیو دوست داشته باشی و سال ها مخفیش کنی….چقد سخته وقتی سال ها عاشق یه نفر باشی و به خاطر غرورت از دستش بدی….و چقد سخته وقتی ندونی حس توی دلت چه مفهومی داره….عشقه یا دوستی؟ترسه یا نگرانی؟…یه حس مبهم….یه حس بی مفهوم…..
با قدم های آهسته به سمت چانی رفت.دستاشو بهم قلاب کرد و نفس عمیقی کشید.
-چانی!!!!!
با دیدن کریس سعی کرد حالت چهرشو حفظ کنه.
-سلام کریس…. چی شده؟
-هیچی… یعنی.. چیزه….سوهو حالش چطوره؟خیلی بده؟اتفاق بدی براش افتاده؟
-نه بابا کریس…نترس.یه کمی سرما خورده بود یه کوچولوام تب داشت.خونه موند.
-کسی خونه هست که مراقبش باشه؟تبش که زیاد بالا نبود؟
-کریس به جان عمم خوبه نگران نباش بابا.
شیومین-باز تو خالی بستی؟کریس این عمه نداره..دارد دروغ می گوید من میدانم.
چانی-ببخشید کریس.این فک زیاد میزنه…ماشالا فک نیست که….مطمئن باش حالش خوبه…اها راستی اینو داد بدم بهت.جزوه هندسست..
لبخند زد
-واقعا؟؟؟؟؟؟//اگه حالش خوبه پس چرا جواب تلفونو نمیده؟
-لابد خوابه بالاخره باید استراحت کنه تا بهتر بشه.
سرشو به نشانه تاکید تکون داد.حالا یکم ارومتر بود…لبخدی زد و از چانی دور شد.

………
لوهان توی محوطه دانشگاه مشغول قدم زدن بود و طبق معمول سرش توی کتاب هندسه. :/
– اه اه.لعنت به این درس.اصن لعنت به این مدرسه.یعنیااااا….خااااک بر سرت شیو لوهان….مغز بز خورده بودی؟درسو میخواستی چیکار؟
-یا جد بابام !!!! فکر نمیکردم خلم باشی.با خودت حرف میزنی؟
با شنیدن صداش مثل برق از جاش پرید.
-سلام….
-سلام خل.
-یا باز تو شروع کردی؟
-چیو شروع کردم خل؟
-عرررر بسه سهووون.
-ماشالا…عرعرم که میکنی.دیگه ناموسن فکر نمیکردم عر عر کنی.
-من خستم سهون.
-خوشبختم خسته.منم سهونم..
-من جدی ام ….
– نه تو خسته ای…..
-خیلی مسخره ای..
– نه من سهونم.
-به جان خودم یه کلمه دیگه حرف بزنی چنان میکوبمت به دیوار توام مثل من عرعر کنی.
-خسته کنندست مگه نه؟
-چی؟
-لنگ بابای من……خووو هندسه دیگه…
-اهن…..اره خیلی سخته…کلا درس چیز بیخودیه.
-چه نقطه اشتراکی… منم دقیقا نظرم راجب درس همینه.
لوهان ریز خندید.
-بابت دیروز متآسفم.حواسم نبود.
-خواهش میخورم….ولی بهت که گفتم باید جبران کنی.
– مگه برات جبران نکردم؟
-نچ نکردی؟اصن وایسا کی جبران کردی من ندیدم؟
لوهان سرشو پایین انداخت و لبخند زد.خیلی اروم دستشو سمت گونش برد و با انگشت اشارش ضربه کوچیکی روی گونش زد.
-ولی اونکه از طرف من بود نه تو.
لوهان سرشو بلند کرد و با تعجب به سهون نگاه کرد.
-چی؟؟؟؟؟؟
-پیچ پیچی.
-بدبخت خز…این پیچ پیچی مال سه سال پیشه.
-خز بودن بهتر از خل بودن.توماس ادیسون.
-اها ببخشید اونوخ ادیسون کی همچین حرفی زده؟
-دیروز کنار برج ایفل.
-بیماری اصن.
-بیخیال باووو… حالا بگو ببینم…دوسش داشتی؟
-چیو دوست داشتم.؟
-همونی که باعث شد لپات گل بندازه.
لوهان سرفه کرد و سرشو پایین انداخت بعد از چند ثانیه با اعتماد به سقف کامل به سهون نگاه کرد.
-اره……..
بعد از دیدن صورت سهون و لبخند روی لبش تازه فهمید چی گفته.
-اوااا خاک تو کلم.چرا چرت و پرت دارم میگم من نخیرم دوست نداشتم……یعنی چیزه….اه نمیدونم.
سهون به سرعت برق خم شد وبوسه کوچیک و سریع به گونه اش زد. دوباره همون احساس شیرین.دوباره هون حس ارامش… دوباره تپش های قلب نامنظم و بی اراده.این پسر واقعا عجیب بود…شیطون و جذاب…مهربون و زیبا…و حالا تونسته بود کاملا درک کنه ….حالا دیگه واقعا عاشق بود…واقعا و باید به عشقش اعتراف میکرد.خیلی سریع عکس العمل نشون داد و خودشو عقب کشید…
-یااا اوه سهون اینجا مدرسست.
-خب حالا بگو نظرت چیه؟دوسش داشتی؟
(بگو شیو لوهان…بگو …نترس…اونم دوست داره….)
-جواب ندادی دوسش داشتی یا نه؟
-اره….اره دوسش داشتم.
سهون لبخند زیبایی زد.و حالا بعد از این بیان حس لوهان جرعت اینو پیدا کرده بود تا همه چیزو بیان کنه و الان زمان جبران بود…وقت اون شده بود که بدهیشو به پسر زیبای روبه روش پرداخت کنه.پس خیلی سریع کلماتشو بیان کرد.
-امشب ساعت 9 کنار رودخانه هان منتظرتم..میخام جبران کنم همه چیزو.
بعدم گامای بلند و سریعی برداشت و به سرعت از سهون دور شد.
…………
چانیول یواشکی کنار بکهیون نشست و بهش نگاه کرد.
-چطوری پسر کوچولو؟
-طبق معمول پارک چانیول.ببینم میشه اینقد به من نگی پسر کوچولو.19 سالمه به خدا.
-خب تو بگو دوست داری چی بهت بگم؟
-من چمیدونم بابا.
-عشقم خوبه؟
بکهیون سرفه شدیدی کرد و با تعجب به چانیول نگاه کرد.
-چی؟؟؟؟؟پارک چانیول سالمی؟سرت به جایی نخورده؟
-نه…نخورده عشقم.
-یااا منو اینجوری صدا نکن یجوری میشم.
-میدونستی خیلی خوشگلی؟
-ببین تو امروز یه چیزی زدیا حالت خیلی خرابه…من چی میگم تو چی میگی؟
-بکهییون.
-هن؟
-امشب باهم بریم بیرون.
-چی؟بریم بیرون؟باهم؟اصن فکرشم قشنگ نیست.
-چرااا خب؟اصن من میخوام شام مهمونت کنم بیا بریم دیگه.
-بیا نگفتم یه چی زدی…هر چی بوده دوزشم بالا بوده فک کنم……وایسا یه دییقه…چانیول…. راستشو بگو….علف زدی؟
-بکهیون.
-هشیش؟
-بکهیون
-شیشه؟
-بکهیون…
-بابا اینا اثرات علفه من میدونم.
-یه لحطه لال میشی دوست عزیز؟
-بنال….
-زبون دراز….
-عمته…
-من عمه ندارم.
-به یه ورم…..
-بیشعور……بیا بریم دیگه لوس بازی در نیار…
-عاقا من اصن رژیمم.شب شام نمیخورم.
چانیول با پوزخند به بدن بکهیون نگاه کرد.
-تو همینجوریشم خیلی ظریفی واسه چی رژیم میگیری؟
و بعد چشماشو روی پاهای بکهیون ثابت نگه داشت.بکی مثل جت از جاش بلند شد.
-اعععع چانی!!!باز تو دیشب از این فیلم خاک برسریا دیدی؟
خندید و از روی نیمکت بلند شد.
-امشب ساعت 7 میام دنبالت کنار خونتون منتطر باش.
-هه….اگه نیام چی میشه اونوخ؟
-اگه نیای همینجا جلوی همه یه لقمه چپت میکنم.
– هه هه هه …مگه و جرعت این کارارم داری؟
(خاک بر سرت بکهیون الهی لال بمیری)
چانیول بین بهت بچه های کلاس و صورت پر از ترس بکهیون به سمتش قدم برداشت.اونقدرعقب رفت که دیگه جایی برای فرار نداشت به دیوار برخورد کرد و فقط با بهت به چانیول که بهش نزدیک میشد نگاه کردو درست چند ثانیه بعد صورتشو روبه روی صورت خودش دید.با دیدن چشماش تنش لرزید.اولین بار بعد از این دو سال بود که پاکی و زیبایی رو تو عمق اون چشمای شیطون حس میکرد.اولین بار بود که توش ارامشو میدید..چقد زیبا و عجیب بودن…چقد گیرا بودن…بکهیون محو چشمای چانیول شده بود بدون اینکه درک کنه در حال حاضر تو چه شرایطیه و نگاه متعجب همه روی اون دوتاست.چانیول پوزخند دیگه ای زد یه دستشو توی جیبش کرد و دست دیگشو رو دیوار کنار سر بکهیون قرار داد.
-خب حالا نظرت چیه؟میای یا نه؟من اگه لازم باشه جلوتر از اینم میرم.
-خیلی خب بابا… باشه…میام…قول میدم..
چانیول خندید و سرشو نزدیک تر برد و لبشو به گوش بکهیون چسبوند.دقیقا نقطه ضعفش بود . چشماشو بست و محکم فشار داد.
-امشب میبینمت عشق کوچولوی من.
بعدم بوسه کوچیکی به گوش بکهیون هست و بین تعجب همه بچه ها از کلاس بیرون رفت.
…………
اونقدر گریه کرده بود که حتی نمیتونست چشماشو باز کنه.سرش داشت منفجر میشد.
به موبایلش نگاه کرد..چند تا تماس از کریس داشت.
-ای چانیول احمق حالا خوبه بهت گفتم چیزی بهش نگو.
با صدای در از افکارش اومد بیرون و سریع از سر جاش بلند شد..
لی وارد اشپزخونه شد و یه راست رفت سمت یخچال و بتری ابو یه نفس سر کشید.
-چه عجب بالاخره برگشتی!!!
به سوهو نگاه نیمه ای کرد و سرشو برگردوند.
-تو اینجا چیکار میکنی؟چرا نرفتی مدرسه؟
-به همون دلیل که تو نرفتی.دیشب کجا بودی؟
-آ خ خیلی خستم ناهار چی داریم؟
-سوال منو با سوال جواب نده میگم دیشب کجا بودی؟
-سوهو ول کن سرم خیلی درد میکنه.حوصله ندارم.
-بایدم سرت درد بکنه منم اگه اونقدر مشروب خورده بودم اینجوری میشدم.
…..
-چرا جوابمو نمیدی؟دیشب بهت خوش گذشته مگه نه؟
-بس کن دیگه…سرم درد میکنه… خواهش میکنم تمومش کن.
-چرا؟چرا؟اگه دوستم نداشتی چرا دروغ گفتی؟چرا بهم امید دادی؟بهم بگو.
هیچ حرفی نزد و به سمت اتاقش رفت بدون اینکه حرفی بزنه.کسی چه میفهمید.کسی چه میدونست.همه چیز روی دوش لی بود…همه به چشم یه عوضی بهش نگاه میکردن.به چشم یه ادم بیخود.یه ادم خیانت کار.چرا؟چرا قضاوت بیجا؟مگه کی جای لی بود تا حس اونو درک کنه؟کی جای لی بود تا تنهایی اونو ببینه؟کی میدونه چقدر سخته جلوی بقیه خوار بشی؟کی میدونه چقد سخته چند سال از زندگیتو با دروغ سر کنی؟کی میتونست بی تفاوت بودن بقیه نسبت به خودشو تحمل کنه.بی توجهی. و تقصیر همه چیز که به دوشش میفتاد.هیچوقت نخواست سوهو عذاب ببینه.از همون اولم به همه گفته بود فقط به عنوان یه برادر دوسش داره.ولی کسی نخواست باور کنه و اصرار های بیجایی که باعث شد یه عشق نافرجام بهش تحمیل بشه…عشقی که به خودش بیشتر از سوهو ضربه زد ولی یه کلمه هم به زبون نیاورد.و همش باعث شد روز به روز از زیبایی های زندگی دور بشه.شاید هیچوقت درک نکنی…ولی بی توجهی دیگرات و اینکه براشون بی تفاوت باشی از هر دردی بدتره.
سوهو داد بلندی زد
-همیشه همین بودی.همیشه فرار کردی.یه بار نشد منطقی باشی.چرا هیچ حرفی نمیزنی؟بگو…بگو دوسم نداری تا واسه همیشه از زندگیت برم بیرون.به دیوار تکیه داد اروم اشک ریخت.نفس عمیقی کشید.
-خودت خواستی…خودت خواستی اینجوری بشه.ازت متنفرم…متنفر.
درو محکم کوبید و بی مقصد از خونه بیرون رفت……………………

The following two tabs change content below.

oohsahar