هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Return EP11

سلام ، قسمت یازدهم فیک “بازگشت” به نویسندگی پریسا

چانیول خودشو پرت کرد روی مبل و به تلویزیون خیره شد.

شیو-پس بک کجاست؟؟؟

چان-رفت.

چن-کجا؟؟؟

چان-سر قبر عمه من… خب رفت خونشون دیگه.

لو-ای کاش باهاش میرفتی..هوا تاریکه.

چان-هر چی بهش گفتم قبول نکرد گفت خودم میخوام برم.

لی-بکهیون درست مثل خودت لجباز و یه دندست.

شیو-نه بابا خله.

چان- خفه بمیر.

با اینکه سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده اما نگران بود.وقتی بک متوجه شد که موبایلش بیشتر از ده بار زنگ خورده اونقد دست و پاشو گم کرد که نزدیک بود گریش بگیره.فقط سریع کولشو برداشت و با سرعت از خونه رفت بیرون.چان خیلی سعی کرد  جلوشو بگیره و خواست که باهاش بره اما بک نگران تر از این حرفا بود که به حرف چان اهمیت بده و فقط بو./ه کوچیکی روی گونه چان زد و با سرعت تمام از اونجا دور شد.مطمئنا با این وضعیت ممکن بود بلایی سرش بیاد و این چانو بیشتر از قبل نگران میکرد.نفس عمیقی کشید و نگاهشو از تلویزیون گرفت.

چان-کای چی شد؟؟

چن-هیچی .اصن از اتاق بیرون نیومده.

شیو-من موندم دستشوییش نگرفته از اونموقع تا حالا.نکنه تو همون اتاق کارشو کرده؟؟؟

چن- اهه کصافته حال بهم زن. لال بمیری الهی.

چانیول یه چشم غره به شیو رفت و ادامه داد.

چان-خب چرا شماها نمیرین تو اتاق ببینینش؟؟؟

شیو-کسی جرئت نداره از پنجاه متری اون اتاق رد بشه اونوقت تو میگی بریم تو اتاق؟

لوهان نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شده.

-دیگه نمیتونم  صبر کنم میرم تو اتاق ببینمش.

چن-نه لوهان نرو یه موقع……

لو-نترس چن.من کایو خوب میشناسم.خیلی بهتر از خودش.

خیلی اروم قدم برداشت و خودشو به در اتاق رسوند.با حسرت به در اتاق نگاه کرد و دستشو روی دستگیره گذاشت و بازش کرد.کای روی تختش دراز کشیده بود و داشت با موبایلش ور میرفت.

لو- س….سلام.

حتی به لوهان نگاهم نکرد.چهرش هیچ چیزو نشون نمیداد.نه عصبانیت نه ناراحتی…هیچ چیزو نمیشد از توی چشماش خوند.ته چشماش تاریکی بود.تاریکی مطلق.لوهان روی تخت نشست و به کای نگاه کرد..

لو- خوبی؟؟؟

بازم سکوت….یه سکوت تلخ…سکوتی که توش خیلی حرف بود.سکوتی که از جنس شکستن بود. شکستن دل یه پسر.

لو-نمیخوای باهام حرف بزنی؟؟

………..

لو-کای لطفا.

………….

-هیچوقت…..هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر بی منطق باشی.کای خودت میدونی که چقدر برام ارزش داری پس با این سکوت مسخره و بی معنیت عذابم نده.توبیخم کن. بهم فوش بده.از دستم عصبانی باش ولی سکوت نکن.ساکت نباش کای.

نمیدونست  چرا…ولی کای حاظر نبود جوابشو بده…تلاشش بی فایده بود.خودش میدونست که کای اونقدری لجباز هست که وقتی نخواد کاری رو انجام بده هیچکس حق تحمیل کردن اون کارو بهش نداره. با نا امیدی از جاش بلند شد و یه بار دیگه به کای نگاه کرد .اینبارزنگ خونه به صدا در اومد.نگاهشو از کای گرفت و به سمت در اتاق رفت.

-کایااا.بااور کن هیچوقت نخواستم و نمیخوام که ناراحتت کنتم.اگه ناخواسته دلتو شیکوندم منو ببخش.

بعدم بی هیچ حرف اضافه ای از اتاق بیرون رفت.بعد  از رفتن لوهان نفس عمیقی کشید و نگاهشو از گوشیش برداشت و به جای خالی لوهان روی تخت کناریش نگاه کرد.هنوزم عاشقش بود .مثل قبل.هنوزم با تمام وجود میخواستش مثل قبل.هیچ چیز تغییر نکرده بود.هیچ چیز از احساسش کم نشده بود.هنوزم وجود اون پسرو میخواست . تو تک تک ثانیه های زندگیش.کشوی کنار تختشو باز کرد و دفترچه زرشکی رنگیو از توش دراورد.به هر ورق نگاه گذارا انداخت.خودکارشو برداشت و روی صفحه سفید کاغذ یه جمله نوشت.

“عاشقتم شیو لوهان……تا ابد….”

 

……………..

 

 

لوهان سعی کرد اشکاشو پاک کنه.با دیدن سهون ناخوداگاه لبخندی روی لباش نقش بست.سهون چمدونشو روی زمین گذاشت.

سهون-نمیخواین بیاین از هم خونه ایه  جدیدتون استقبال کنین؟؟

شیو-توام عجب حس  و حالی داریا.

لو-یاا شیومین!!! با سهون من درست صحبت کن.

چن-عقق….سهون من…جمع کن بابا حالم بهم خورد.

سهون خندید.

-چیه چن؟؟ نکنه حسودیت میشه؟؟؟

-به چی باید حسودیم بشه اونوخ؟؟

-به لوهان.

-برا چی باید بهش حسودی کنم.

-چون یه پسر خوشگل و جذاب مث منو تور کرده.

لو-هوییی من تورو تور کردم یا تو منو؟؟؟

شیو-چه خودپسند.

سهون و لوهان باهم-تو دهنتو ببند.

شیو-بیااا….هی بهتون میگم جلو غریبه ازین  حرفا به من نزنید واسه همین روزا بود..همین مونده بود هوسون به من بگه دهنتو ببند.

سهون-اسمم سهونه فک کنم.

-همون.مهم اصل مطلب بود که اداش کردم.

لی-ببخشید سهون اینا کلا بویی از شعور نبردن.

چن-تو بردی؟؟

شیو-اصن به توچه.

لی –دوتاتون لال شین.

سهون-بچه ها بچه ها….پلیز به خاطر من دعوا نکنین.

شیو-بیااا….اونوقت که میگم خودپسنده بگین دهنتو ببند.

سهون خندید.

سهون-شماها خیلی با مزه این.

چن-الان این تعریف بود یا تیکه؟؟

شیو-تیکه؟؟؟؟؟ کو؟؟؟ کجاست؟؟؟ بدین من بخورمش.

لو-خدایا اینو از رو  زمین نگیر یکم بهش بخندیم.

شیو-بیشعوره باخالی.مگه من دلقکم؟؟؟

چانیول با یه قیافه دپرس از اتاقش اومد بیرون.

-سلام.

شیو-سلام به روی ماهت.

چان- کسی با تو نبود با سهون بودم.

سهون و چانیول باهم دست دادن.

چن-عشقت رسید خونه؟؟؟

چان-نمیدونم.

لی-اههه باورم نمیشه.چانیول چقد نگرانشه.

چان-خفه دوست عزیز.

لو-خب شاسکول خان یه زنگ بهش بزن ببین یه وقت نمرده باشه.

چان-زنگ زدم جواب نداد.بچه که نیست.

لو-حالا مطمئن شدم تو واقعا نگرانشی.

چانیول شونه هاشو بالا انداخت و هیچ حرفی نزد.

سهون-کای اومد خونه؟؟؟

لوهان- اوهوم اومد.

سهون-نفهمیدین کجا رفته بود؟؟؟

لی- نه با هیچکس حرف نمیزنه.

سهون- میخواین من برم باهاش حرف بزنم؟؟؟

همه باهم – نههههههه!!!!!

سهون- باشه ….. حالا چرا میزنین؟؟؟

دوباره صدای زنگ اومد.

شیو-یعنی کی میتونه باشه؟؟

چانی-لابد این موقع شب……

شیومین سرشو تکون داد و خندید.

چن-کسی مهمون دعوت کرده؟؟

همه باهم- نههه.

چن-خب پس یعنی کیه؟؟؟

سهون خندید.

-میگم میخوای اون درو بارز کن فک کنم به جواب سوالت برسی.

چن-هار هار هار خندیدیم.

شیو- اصن شاید دزد باشه.

سهون- اهم….دزد که در نمیزنه.

شیو- مثلا الان میخوای بگی خیلی بیشتر از ما میدونی؟؟؟

سهون- چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟؟

شیو- میام میزنم لهت میکنما.

چانیول- بسه دعوا نکنین.بریم درو باز کنیم ببینیم کیه.

چن-من که نمیرم.

شیو-منم نمیرم.

چان-ای همتون بمیرین ایشالا.انگار میخوان شاخ غول بشکنن. خودم میرم.

چانیول به سمت در راه افتاد و همه پشت سرش رفتن.

 

……………..

 

از دید کریس:

نگاهی به سر تا پای چانی انداختم.بقیشونم مثل بچه های دوساله پشت چانی قایم شده بودن و با تعجب به من نگاه میکردن.(اینا چرا مث بز به من نیگا میکنن؟؟) لبخند ضایعی زدم که چانی متقابلا با همون لبخند ضایع جوابمو داد.

– سلام

چان- سلا….سلام. خوبی؟؟؟

-ممنون خوبم.تو چطوری؟؟؟

چان-منم خوبم….چیزه….اهم…میگم اینجا چیکار میکنی؟؟؟

-هیچی….راستش اومدم اگه اشکالی نداشته باشه سوهو رو ببینم.

چان-سوهو؟؟؟
-اره.میشه بیام تو؟؟

چان-چرا نمیشه….بیا تو.

از جلوی در کنار رفت و پشت سرش بقیه هم کنار رفتن.همچنان پشت سر چانی قایم شده بودن و به من نگاه میکردن.(انگار جن دیدن) بین در ورودی و سالن اصلی تقریبا یه راهروی بزرگ بود.چانیول جلوتر از من قدم برداشت و من پشت سرش حرکت کردم.قلبم خیلی داشت تند میزد.وقتی وارد سالن اصلی شدم چشمم به لوهان خورد.ناخوداگاه لبخندی روی لبام نقش بست حداقل غیر از چانی کس دیگه ایم بود که باهاش صمیمی بااشم.لوهان لبخندی زد و اومد سمتم.سلام احوالپرسی کوتاهی باهم کردیم و باهم دست دادیم.چانیول دستشو گذاشت روی شونم.

چان- بشین کریس.

روی مبل راحتی کرم رنگ نشستم.خونه قشنگی بود. نه خیلی کوچیک نه خیلی بزرگ.دسته گل رزی که خریده بودمو روی میز گذاشتم.انصافا خیلی قشنگ بود.لوهان خندید.

لو- واییییی اینا برای سوهوعه؟؟؟؟

سرفه کوتاهی کردم و سرمو به نشونه تاکید تکون دادم.

چان- چیزه ….میگم من الان میام.

چانیول رفت سمت دیگه خونه که گمون کنم اشپزخونه بود و همه به جز لوهان پشت سرش رفتن.لوهان خنده کوتاهی کرد و سرشو تکون داد و کنارم روی مبل نشست.

لو-خب.چه خبرا؟؟؟

– هر روز مثل دیروز..هیچ چیز جدیدی نیست.

لو- چیزای جدیدو باید پیدا کرد. اینطور نیست؟؟

سرمو پایین انداختم.نمیدونستم.جواب این سوالو نمیدونستم.من باید چیز جدیدی پیدا کنم.ولی اون چیه؟؟ همه چیز برام مبهم بود. اینکه سوهو بین اونا نبود و این موضوع هر لحظه منو نگران میکرد.با پشت دستم عرق روی پیشونیمو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم. لوهان دستشو روی شونم گذاشت.

لو- نگران نباش حالش خوبه.

با تعجب بهش نگاه کردم.لبخند کج و کوله ای زد و سرشو پایین انداخت و ادامه داد.

لو- یعنی بهتره…….این چند روز خیلی براش سخت بوده.

-اتفاقی براش افتاده؟؟تو میدونی چی شده لو؟؟ خودش که چیزی بهم نمیگه.

لو- خب….چی بگم کریس .ماجرا یکم پیچیدست.سوهو پسر تو داریه.ترجیح میده خودش سختی بکشه ولی دل بقیرو نشکونه.

-الان کجاست؟؟

لو- تو اتاقشه برو ببینش.

با دست به اتاقش اشاره کرد.به زور اب دهنمو قورت دادم و از جام بلند شدم و اروم به سمت اتاقش قدم برداشتم.لوهان دوباره صدام زد.دسته گلو از روی میز برداشت و گرفت روبه روم.

لو- اینو بهش بده.مطمئنم خیلی خوشحال میشه.

دسته گلو با دستای لرزون ازش گرفتم و به سمت اتاق رفتم.دستمو رو دستگیره گذاشتم و به در بسته نگاه کردم.نفس عمیقی کشیدم و اروم بازش کردم.

جلوی ایینه نشسته بود و داشت با موهاش ور میرفت.اونقدر غرق در افکارش بود که حتی متوجه این نشد که من اومدم توی اتاق.خیلی اروم درو بستم و بدون اینکه قدمی بردارم بهش خیره شدم.با شونه موهاشو کج و کوله میکرد و هربار بلند میخندید.اونموقع دلم نمیخواست به هیچ چیز توجه کنم.فقط دلم میخواست بهش نگاه کنم.وقتی صداشو میشنیدم دلم اروم میشد.صدای خنده هاش برام شیرین ترین حس بود.خنده هایی که زیبایی صورتشو چند برابر میکرد.توی ایینه به خودش نگاه کرد.

-خدایا این شادیارو از ما نگیر.

و دوباره زد زیر خنده.با این حرفش ناخوداگاه خندم گرفت.دوسش داشتم..خیلی…صورت سفید و بامزش..صدای دلنشینش ….مهربونیاش…همه چیزشو دوست داشتم.قلبم داشت از توی سینم میزد بیرون.صدایی که توی گوشم پیچیده شد…من عاشق شدم..

از جاش بلند شد و با دیدن من توی اتاقش شکه شد.موهاش رو هوا بود.با دیدن موهاش خندم گرفت.سرفه کرد و با دست موهاشو صاف کرد.

سوهو- س….سلام…تو کی اومدی؟؟

-اوممم….سلام…یه ربعی میشه که اومدم.

با دیدن گلای توی دستم لبخند شیرینی زد.جلوتر رفتم و رو به روش وایسادم.

-راستش نمیدونستم چی بخرم.فکر کردم شاید اینارو دوست داشته باشی.

با ذوق گلارو از دستم گرفت و بو کرد.

سوهو-چرا بو نداره؟؟؟

-اخه گل رز که بو نداره.

ل./اشو اویزون کرد و به گلا نگاه کرد.

-آیگووووو….نکن قیافتو اونجوری.

سریع ل/.اشو به حالت قبل برگردوند و بازم با شوق به گلای توی دستش نگاه کرد.

سوهو- خیلی قشنگه…دوسشون دارم.

روی تخت نشستم و بهش نگاه کردم.

سوهو- چرا اینجوری نگام میکنی؟؟

-نمیخوای بگی چی شده؟؟؟

سوهو- چی چی شده؟؟؟

– چی شده که دو روزه مدرسه نمیای.؟

خنده از روی ل./ای سوهو محو شد.سرشو پایین انداخت.

-اتفاق خاصی نیوفتاده.فقط یکم حالم خوب نبود.

-شاید اگه کس دیگه ای بود باور میکرد ولی من باور نمیکنم.

بالاخره نگاهشو از اون گلا گرفت و روی میز گذاشتشون.

-گفتم که چیز زیاد مهمی نیست.لازم نیست نگران بشی.

-بیا بشین سوهو.

با تعجب بهم نگاه کرد.خیلی اروم اومد و کنارم روی تخت نشست.به سختی اب دهنشو قورت داد.تونستم به وضوح چشماشو ببینم که از اشک پر شده بود.اما سرشو پایین انداخت تا من اشکاشو نبینم .

-راحت باش گریه کن..

بی هیچ حرفی شروع کرد به اشک ریختن. شرایط عجیبی بود.نمیدونستم باید چیکار کنم.چرا بهم نمیگفت چه اتفاقی افتاده.خودمو بهش نزدیکتر کردم و دستمو روی کمرش قرار دادم.سرشو گذاشت روی شونم و بازم مثل قبل بی صدا گریه کرد.با تردید دستمو گذاشتم روی موهاش و به سختی موهاشو نوازش کردم.از چیزی که داشت اتفاق میوفتاد میترسیدم.انگار با انالیز کردن شرایط اونم از همین موضوع ترسید و به سرعت خودشو ازم جدا کرد.

-ببخشید حواسم نبود.

-اشکال نداره.

به چشماش نگاه کردم.متقابلا نگاهم کرد بدون هیچ حرفی.دستمو سمت صورتش بردم و گونشو از اشک پاک کردم.نمیتونستم صدایی بشنوم.مغزم انگار واکنش نشون نمیداد.همش شده بود احساسم.چشماشو بست و نفس عمیقی کشید.نتونستم جلوی خودمو بگیرم.جلوتر رفتم.خیلی نزدیک بودم.خیلی… بدون اینکه بتونم شرایطو درک کنم.ل/.مو رو ل./ش قرار دادم.

 

……………….

 

چشماشو بست بلکه توی اون شرایطه عجیب و غریب کاری نکنه که بعدا پشیمون بشه.خودشم میدونست با نگاه کردن به چشمای کریس نمیتونه خودشو کنترل کنه و ممکنه اشتباه بزرگی انجام بده.دلش میخواست دستای کریسو بگیره ولی هربار مقاومت میکرد.خودشو سرکوب میکرد. اما عشقشو نمیتونست سرکوب کنه.درست رو به روی صورتش گرمای دلنشینیو حس کرد.چشماش بسته بود و نمیدونست داره چه اتفاقی میفته.میخواست چشماشو باز کنه اما حس کردن ل./ای یه نفر روی ل./اش مثل سنگ سرجاش خشک شد.حتی جرعت اینو نداشت تا چشماشو باز کنه و اتفاقی که داره میفته رو بررسی کنه.چیزی نمیشد حس کرد.یه بوسه ساده.یه لمس کوچیک بود.هیچ عمقی در کار نبود.هیچ مکیدنی در کار نبود.فقط یه لمس ساده بود.اما همون لمس ساده برای بالا بردن ضربان قلب هردوشون کافی بود.کریس با خجالت سرشو عقب کشید و به سوهو که هنوزم چشماشو بسته بود نگاه کرد.میتونست قرمزی روی گونه هاشو که از روی خجالت بود به راحتی ببینه.

-سوهو……

هیچ جوابی نشنید.

-سوهو….چشماتو باز کن.

چشماشو به سختی باز کرد اما ترسید از اینکه مستقیما تو چشمای کریس زل بزنه.اب دهنشو به زور قورت داد و از خجالت سرشو پایین انداخت.با ترس به صورت سرخ سوهو نگاه کرد.

-ب……ببخشید…من….من فقط میخواستم….میخواستم بگم…………بهتره من برم.

با سرعت از روی تخت بلند شد  و به سمت در رفت.سوهو بلافاصله پشت سرش بلند شد و استین کتشو گرفت.کریس برگشت و با تعجب بهش نگاه کرد. بازم سرشو پایین انداخت.

-چی……اهم….چی میخواستی بگی؟؟؟

-مگه برات مهمه؟؟؟

-اگه مهم نبود ازت نمیپرسیدم.

-من نمیتونم اینجوری حرفمو بزنم بهم نگاه کن تا بگم.

دستشو زیر چونه سوهو قرار داد و سعی کرد سرشو بلند کنه.با کلی تردید و خجالت بالاخره به چشمای کریس نگاه کرد.در عرض چند ثانیه.دستای حلقه شده کریس دور کمرشو حس کرد و با یه فشار کوچیک سرشو رو سینه کریس قرارداد.سرشو خم کرد و ل./شو به گوشاش رسوند.

-میخواستم بگم…..

خیلی اروم ل./شو روی گوش سوهو کشید و نفسشو بیرون داد که باعث شد سوهو یکم خودشو جمع کنه.

-عاشقتم.

با این اعتراف شرایط سخت تر شد. سخت تر از قبل. سرشو خم تر کرد و بو./ه کوتاهی روی گردنش زد.یخش کم کم اب شد.دستاشو بالا اورد و روی کمر کریس قرار داد. اروم زمزمه کرد.

-منم عاشقتم.

سرشو بالا اورد و به چشمای براق روبه روش زل زد.نگاهشو روی تک تک اجزای اون صورت با نمک چرخوند و نگاهشو روی ل./ای قرمز و برجستش که همین چند دقیقه چیش لمسشون کرده بود متوقف کرد.سوهو خیلی خوب میتونست بفهمه که هر دوشون به چی احتیاج دارن.قدش در مقایسه با کریس خیلی کوتاه تر بود.دستاشو از کمر کریس جدا کرد و اونارو دور گردنش حلقه کرد.روی پنجه پاهاش بلند شد و به سختی تعادلشو حفظ کرد و سرشو جلو برد. کریس خوب میدونست که اگه سوهو با وجود قد کوتاهش بخواد جلوتر بره ممکنه خیلی اذیت بشه.پس اونم خودشو خم کرد و نزدیکتر رفت و در کمال ارامش یه باره دیگه ل./اشو لمس کرد.مکیدن های اروم و پشت سر همش ضربان قلب سوهو رو بیش از حد بالا برده بود.با باز شدن دهنش زبونشو وارد کرد ومشغول بازی با زبون کنجکاو سوهو شد و اونو توی دهن خودش کشید .مکش های خیلی کوتاه واقعا حس خوبی بهش میداد.شیرین و ملایم.همونطور که همیشه انتظارشو داشت.با دستش موهای کریسو چنگ زد و سعی کرد متقابلا بو./شو جواب بده هرچند کریس خیلی ملایم بود و اجازه لمس ل./ای خودشو به سوهو داده بود.حتی دلش نمیخواست برای یک ثانیه از چشیدن طعم شیرینش دست بکشه اما نیاز شدید هر دوشون به اکسیژن باعث شد از هم جدا بشن.به چشماش که دوباره پر از اشک شده بود نگاه کرد. اغوش گرمشو برای طرف مقابلش باز کرد و اونو به گرمی توش جا داد.سرشو روی سینه کریس چسبوند و بازم اشک ریخت.اینبار با جدیت اونو از خودش جدا کرد و با چشمای اروم بهش نگاه کرد.

-هیشششش…….دیگه حق نداری گریه کنی.

دستشو روی صورت سوهو قرار داد و با انگشت شستش اشکاشو پاک کرد.

-این اشکا برای من با ارزشه.چون صاحب این اشکا عشقه منه.دیگه نمیذارم حتی یه قطره اشک از چشمات بیاد.

-این اشکا واسه خوشحالیه….خوشحالی برای به دست اوردن کسی که یه دنیا برات ارزش داره.

-وقتی ادم خوشحاله گریه نمیکنه.پس دیگه گریه نکن.

-باشه.

و دوباره خودشو توی اغوشش جا داد.

-خوابم میاد کریس.

-بو./ه کوتاهی به موهای سوهو زد .خم شد و زانو ها و کمر سوهو رو گرفت.سوهو اول شوکه شد .و برای جلوگیری از افتادنش دستاشو دور گردن کریس حلقه کرد..

-یاااااااا چیکار میکنی.؟؟؟

خیلی اروم قدم برداشت و سوهو رو  روی تخت خواب گذاشت و پتورو کشید روش.

-مگه نگفتی خوابم میاد؟؟؟ پس بخواب.

-یااا مگه من دخترم.؟خودم میتونستم تا تخت خوابم بیام.

-شکایت بسه….بخواب.

خیلی ریز خندید و چشماشو بست.کریس کنارش نشست و بهش نگاه کرد.دلش میخواست اونم به کریس نگاه کنه.تا صبح به اون چشمای مردونه و زیبا نگاه کنه اما خسته تر از اونی بود که بخواد افکارشو عملی کنه.پس اروم اروم با گرفتن نگاهش از پسر رو به روش وارد دنیای خواب شد……یه خواب با ارامش بعد از این همه سال سختی کشیدن………………

 

 

(خب بچه ها ببخشید.اگه کم و کسری داشت…همونطورکه بهتون گفتم این فیک علاوه بر طنز بودن غمگینم هست و کم کم داریم به قسمتای غمگینش نزدیک میشیم.تا اونجایی که بتونم سعی میکنم قسمتای طنز به کار ببرم.ولی اگه کم بود به بزرگی خودتون ببخشید..روال کاریه داستا دیگه میدونید که……

راستس ایدی تلگرامم…اگه کاری داشتین در خدمتتون هستم.)

@Baeklu

 

 

 

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 36 نظر 16 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
bbh
مهمان
sahar
مهمان

خب دیگه حالا همه رییییل شدن فقط مونده کایسووووو اینم دست نویسنده رو می بوسه :heartme: :heartme: :heartme:
ولییی واقعا تیکه های طنزش خیلی قشنگه وخلاقانه هست :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak:
خیلییییی عالییییی بود :like: :like: :like:

Soo yung
مهمان

من تحمل یه کریسهوی نابود شده ی دیگه ندارما….در جریانی که!!!نزنی منفجرشون کنی؟؟؟
در باز کردنشون باحال بود.خوشمان آمد.هیی پارت غمگین.ای خدا….عالی بود مرسی

nafas
مهمان

وااااییییی عالییییی بود کریسهو خیلیییی با احساس بود aaaar هونهانش یکم بیش تر باشههه پلیییییززز مرسییییی boooch heart

yas
مهمان

وایییی کریسهو far far ایول
تنکسسسس heart heart
عالی بود ;-) ;-)

fatho
مهمان

مچکرم کریسهو عالی وهمچنان شیوچن دلقکانه به پیش میرن عالیه ادامه فایتینگ :heart:

Setayesh
مهمان

😍😍😍😍😍😍😍 مرسی عزیزم خیلی خوب بود

rena
مهمان

vaaay awlii bood ke dl bara kai sokht ba in ke hunhan shipperm vaaay krishooooo dastet dard nakone :rose: boooch

ریحانه
مهمان

منتظره کایسو هستمممممممممممم far far far far far heart heart heart heart heart heart

nesi
مهمان

عالی بود ممنون
بچم کای طفلک تهناس هق هق
کریسهو خیلی باحال بود

فاطمه
مهمان

ممنون عالی بود
من کایلو هم خیلی دوست دارم aaaar

Joongin❤️
مهمان

عرررررر کریسهو من خیلی میلاومشون
خیلی خوب بود
منتظر کایسو ی داستان هستیم

sachankyul
مهمان

تچکررررررر عالی بود😄😄😊😊😍😙😍

مریم
مهمان

موافقم منم الآن واقعا کایسو داستان نیاز داره bunny bunny bunny bunny bunny ای جونم کیونگی رو بیارید کایسو داستانو قشنگ میکنه

wpDiscuz