سلام قسمت دوازدهم از فیک “بازگشت” به قلم پریسا

از دید بکهیون:

خیلی خسته بودم.رفتارای امروز چانیول حسابی گیجم کرده بود.نه به اون بداخلاقیاش نه به اون رفتارای عاشقانش..هوف این بشر همه چیزش عجیبه..نفس عمیقی کشیدم و سرمو به شیشه اتوبوس تکیه دادم.اتوبوس خیلی اروم میرفت و من با این اوصاف تا فردا صبحم به خونه نمیرسیدم. اونقدر با عجله دوییدم که وقتی سوار اتوبوس شدم پاهام کاملا بی حس بود.ساعت طرفای هشت بود و من اصلا نمیدونستم کجا هستم.توی کل این هیجده سال روزی رو به یاد ندارم که تا این ساعت اونم تنهایی بیرون از خونه مونده باشم.گوشیم بازم شروع کرد به زنگ خوردن.با ترس به صفحه گوشیم نگاه کردم.مامانم بود.برای بار هزارم زنگ زده بود و من میترسیدم جواب بدم.چون برای سوالای پی در پیش جوابی نداشتم که بدم.چشمامو بستم تا دیگه به هیچی فکر نکنم.

 

…….. 

 

صدای یه نفرو شنیدم.اروم چشمامو باز کردم.اوه لعنتی…خوابم برده بود.و الان که بیدار شده بودم اصلا هیچ چیز از جایی که هستمو نمیدونستم.سر گیجه شدید داشتم.به سختی از جام بلند شدم و دستمو به میله اتوبوس تکیه دادم و سرمو چندبار تکون دادم بلکه از شر این سر گیجه لعنتی خلاص بشم.یه مرد مسن سمتم اومد و دستمو گرفت و بهم لبخند زد.

_نمیخوای پیاده بشی!؟

نگاهی به ساعت کردم ولی چشمام اصلا درست نمیدید.

_اجوشی….میتونم بپرسم ساعت چنده!؟!

_یه ربع به نه.

سرمو تکون دادم و چندبار پلک زدم تا بتونم صورت پیرمرد رو به رومو درست ببینم.اههه لعنتی این سرگیجه مسخره چیه که اومده سراغم!؟!

_اوووو……من الان نمیدونم کجام.

_توی اتوبوس خوابت برده بود.

سرفه شدیدی کردم که باعث شد پیرمرد حرفشو متوقف کنه.با دلسوزی و لبخند بهم نگاه کرد.

_فکر کنم سرما خوردی.

_اوممم..اره…

_کمکی از دست من بر میاد پسرم!؟!

_ممنونم اجوشی….خودم یه کاریش میکنم.

_مراقب خودت باش پسر.

لبخند بی جونی زدم و از اتوبوس پیاده شدم.هوا بیش از حد سرد شده بود.اونقدر با عجله اومدم که حتی یادم رفت کاپشنمو از اتاق چانی بردارم.بدنم از سرما میلرزید و حالا سرفه هم بهش اضافه شده بود…اههه لعنتی…همینو کم داشتم…سرما خوردم..حسابی گشنم شده بود.دستمو به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم..اون اطرافو میشناختم..به لطف چانی..دستامو روی بازوهام کشیدم و خودمو جمع کردم و با سرعت بیشتری حرکت کردم.حداقل جای شکرش باقی بود که بابام برای یه سری قرارداد رفته بود چین.و از این جهت خیالم یکم راحت بود.با کلی بدبختی خودمو به خونه رسوندم.سرمو بالا گرفتم و به خونه بلند رو به روم نگاه کردم.نفسمو با لرزش بیرون دادم و وارد شدم.با بدبختی در خونرو به طور نامحسوس باز کردم و رفتم تو.هنوز یه قدمم برنداشته بودم که خدمتکار با دیدن من چنان جیغی کشید که خونه لرزید.

_خانم….خانم…..عاقای بکهیون اومدن.

برگشتم و چنان نگاهی بهش کردم که بدبخت سرشو پایین انداخت و معذرت خواهی کرد و دویید سمت اشپزخونه.مامانم و سورا با سرعت از پله ها پایین اومدن.

_بکهیون….پسرم…کجا بودی تا الان…مردم از نگرانی.

سورا دویبد سمتم و به سر تا پام نگاه کرد.

_خوبی داداشی!؟

لبخند کوچیکی بهش زدم

_نترس…خوبم.

مامان_ بکهیون….چرا صورتت اینجوری شده!؟! چرا صدات گرفته!؟کجا بودی تو تا الان!؟

اونقدر سرم درد میکرد که نتونستم تشخیص بدم کجام و دارم چجوری حرف میزنم.

_یه گورستونی بودم دیگه…بزارین برسم بعد بازجویی رو شروع کنید.

مامان_این چه طرز حرف زدنه. جلوی خواهرت اینطور صحبت نکن.

_به من چه خوب!؟ گوشاشو بگیره نشنوه.. مگه من مسئول گوشای اینم هستم!؟!

_بکهیون مودب باش.

_ولم کنید بابا.

چشمای مامانم و سورا از تعجب گرد شده بود.اولین بار بود توی خونه اینطوری حرف میزد.حالم اصلا خوب نبود و خودم کاملا میتونستم درک کنم که دارم چرت و پرت میگم.اون پسر سر به زیر حالا داشت با جسارت جلوی مادرش حرف میزد..دلیل تعجبشون این بود و منم خوب اینو میدونستم.میدونستم با ادامه دادن به این بحث اتفاقای خوشایندی نمیفته پس بدون اینکه حرف اضافه ای بزنم سرمو پایین انداختم و بی هیچ حرفی به سمت پله ها رفتم تا هر چه زودتر خودمو به اتاقم برسونم.درست روی دوتا پله اخری بودم که مثل سنگ سرجام خشکم زد..صدایی که از پشت سرم شنیدم باعث شد سر جام باقی بمونم بدون اینکه حتی برگردم.

_این رفتار اون چیزی نیست که من ازت انتظار دارم.

صدای بابام بود….اره مطمئنم صدای خودش بود….مگه…مگه نرفته بود چین!؟؟ یعنی کی برگشته بود!؟!چشمامو بستم و روی هم فشار دادم و لبمو گزیدم. بی هیچ حرفی برگشتم و به صورتش نگاه کردم.

_تو بیون بکهیونی…پسر من…باید متشخص باشی.رفتارت باید درست باشه.چطور به خودت اجازه دادی که با مادرت اینطور صحبت کنی!؟

حالم اصلا خوب نبود.تمام توانمو جمع کرد.مهم نبود حالم بد بود و امکان داشت بدون اینکه متوجه بشم حرفی بزنم که اصلا مناسب اون شرایط نباشه.اما باید چیزی میگفتم…باید خودمو خالی میکردم..این زندگی مسخره داشت دیوونم میکرد..هیجده سالم بود ولی هنوزم مثل بچه ها باهام رفتار میکردن.

_نه نیستم…..من اون چیزی که شما میخواید نیستم.

_باید باشی. هیجده سال منتظر بزرگ شدنت بودم تا اون چیزی که میخوام بشی.

مامانم با استرس اومد سمت بابام.

مامان_ بیون خواهشا تمومش کن..مهم نیست.بکهیون سرما خورده بزار بره توی اتاقش استراحت کنه.

با پوزخند به مامانم نگاه کردم..از این حس ترحم لعنتی متنفر بودم..از اینکه باهام مثل بچه ها رفتار میشد متنفر بودم.داد بلندی زدم.

_خانم بیون…لازم نیست نسبت به من ترحم داشته باشید…این احمقانست چون نه شما مادر من هستید نه ایشون پدر من.

خانم بیون_ساکت باش بکهیون…الان سورا میشنوه.

_خب بشنوه….بذارید بشنوه…بالاخره که باید بدونه برادرش یه بچه سر راهیه.

خانم بیون_بکهیون تمومش کن.توی این هیجده سال چی برات کم گذاشتم!؟ چرا یجور رفتار میکنی که انگار خدمتکار این خونه ای!؟!تو پسر مایی..تو همه چیز مایی.

اقای بیون_ تو پسر ی هستی که من بزرگش کردم.پسری که وارث همه چیزمه.

_هیجده سال با همین حرفا بزرگم کردید.هیجده سال اینطور عذاب دادید..وارث چی!؟؟ ها!؟ چه فایده وقتی پسر واقعیتون نیستم.

اشک توی چشمای مادرم حلقه زد و با التماس بهم نگاه کرد.

_بکهیون لطفا تمومش کن پسرم..تو تموم زندگیه مایی.لطفا بکهیون.

پاهام بی حس شده بودن زمین و زمان برام تار شده  بود سرم خیلی درد میکرد بلند تر از همیشه داد زدم.

_من از این زندگی متنفرم.از همتون متنفرم.

تعادلمو از دست دادم و افتادم روی پله ها..دیگه هیچی نفهمیدم جز صدای جیغ مامانم.و خدمتکارایی که سمتم میومدن.

 

……………

 

از دید لوهان:

با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم.ساعت نزدیکای ۶ بود.خمیازه کشیدم و به بدنم کش و قوس دادم.به سهون که روی کاناپه خوابیده بود نگاه کردم..چقد بامزه شده بود..شبیه بچه گربه های ملوس شده بود.مثل بچه ها پاهاشو جمع کرده بود تا دماغ رفته بود زیر پتو.اولین شبش توی این خونه افتضاح بود.نتونستم به خاطر عذاب وجدان بذارم کنارم بخوابه(خاک بر سر خودشم منحرفه بدبختی). اونقدر به خاطر کای ناراحت بودم که حتی نمیتونستم بهش اجازه بدم کنارم بخوابه.حداقل تا زمانی که این شرایط بیخود درست بشه.روی تخت نشستم و بهش نگاه کردم…اوممم سهون بهترین اتفاق زندگی من بود.عمر رابطمون خیلی کوتاهه اما توی این مدت زمان کوتاه سهون در هر صورت پشتم بوده و منو درک کرده.هر کسی بود همین اول کاری دلزده میشد.اما سهون فرق داشت.با اینکه توی چشماش شیطنت موج میزد.اما اروم تر از اونی بود که بخواد به شرایط اعتراض کنه.بی هیچ پرسشی و بدون اینکه از اتفاقات اطرافش خبر داشته باشه باهاشون کنار میومد.لبخندی زدم و از تخت پایین اومدم.بو./ ه کوتاهی به پیشونی سهون زدم و خیلی اروم از اتاق خارج شدم.دستمو به چشمام کشیدم و با دقت دور تا دور خونرو انالیز کردم.در کمال تعجب چانیولو دیدم که روی مبل نشسته و سرشو بین دستاش گرفته……یعنی چی شده!؟؟….در جواب سوال خودم شونمو بالا انداختم و به سمت چانیول رفتم.

_چاناااا  چقدر زود بیدار شدی تو.

با ترس سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.با دیدن صورتش جا خوردم و خنده از لبام محو شد..چانی لبخند کج و کوله ای زد و سرشو تکون داد.با دستپاچگی حرف زدم.

_چانی حالت خوبه!؟! چت شده تو!؟ چرا صورتت داغونه!؟!,هعییی تو دیشب نخوابیدی’؟؟!.

به من نگاه کرد و بلافاصله از روی مبل بلند شد و خمیازه مصنوعی کشید.

_نگران نباش…حالم خوبه خوبه..دیشبم خیلی خوب خوابیدم.

_هیییی….سعی نکن منو دست بندازی..از اون صورت داغونت معلومه دیشب خوابیدی یا نه.

_اینقد ضایست.

_افتضاح…خوب بگو ببینم.

_چیو!؟؟

دندونامو از حرص روی هم فشار دادم.

_چته تو پسر!!؟! چرا اینجوری شدی امروز!؟؟

نفس عمیقی کشید و سرشو پایین انداخت..تونستم چشمای پر از اشکشو ببینم.. بهت زده بهش نگاه کردم.

_یااا چته تو!؟؟ دارم میمیرم از استرس…چی شده!؟؟

با تردید و نگرانی حرف زدم.

_ب……بکی  خوبه!؟؟ اتفاقی که براش نیفتاده!؟

_خوب…خوب…..نمیدونم لوهان هیونگ..خودمم دارم میمیرم..دیشب خیلی با عجله رفت بیرون…مادرش  خیلی بهش زنگ زده بود.وقتی موبایلشو دید فقط با سرعت دویید…نذاشت همراهش برم…هر کاری کردم نذاشت.

_یعنی چی!؟؟

_وقتی داشت میرفت بهم گفت رسید خونه بهم زنگ میزنه…ولی نزد…تا الان منتظرم..اما زنگ نزد.

با اینکه قلبم داشت از نگرانی تند میزد اما برای اروم کردن چانی مجبور بودم شرایطو عادی جلوه بدم چون اگه منم میخواستم نگرانیمو بروز بدم.چانی داغون تر از الان میشد.

_اوووو پسر نگران نباش….حتما یادش رفته..میشناسیش که سر به هواست.

_لوهان هیونگ….از دیشب تا حالا هزار بار بهش زنگ زدم…جواب نمیده.

نفسمو حبس کردم..یعنی این پسره کجا بود.

_چانی…نگران نباش لابد خوابه…خیلی خسته بود.بچه که نیست.

_خود خاک بر سرمم تا دیشب همین فکرو نیکردم..چرا باهاش نرفتم…چرا!؟؟؟؟

_چون اون پسری که من دیدم قوی  تر از اونیه که بخواد بلایی سرش بیاد.

_نه هیونگ….بکهیون خیلی سادست.اینجوری بقیه ازش سواستفاده میکنن..باید مراقبش باشم.

_اوه مای گاد…..خوش به حال بکی.

_چی!؟!؟؟ چرا!؟!؟

_چون غول غولک ما خیلی دوسش داره.

_من دوسش ندارم هیونگ من دیوونشم.

_اه اه حالم بهم خورد..بسه کم قربون صدقش برو.

_اوممم فکر کنم نظر سهونم راجب تو همین باشه.

سرخ شدم از خجالت سرمو پایین انداختم و لبخند زدم.

_بسه دیگه پاشو برو یه آبی به صورتت بزن تا منم بقیرو بیدار کنم.

چانیول خندید  و از جاش بلند شد..نگران بود…خیلی زیاد….

 

………..

 

سوم شخص:

خیلی اروم از پله ها بالا رفت.به دیوار تکیه داد و به موبایلش نگاه کرد.یه پسر نسبتا قد بلند با موهای طلایی و صورت زیبا اومد و کنارش وایساد.

_اووو…چطوری کایااا.!؟؟

بدون اینکه به پسر نگاه کنه جواب داد.

_خوبم.

_بی فرهنگ..یه نگاهی بنداز به ادم خوب.

_ته مین اعصابم داغونه اینقد رو مخم نرو.

_ای بابا پس تو کی اعصابت درسته!؟؟.امشب میای!؟؟

_نمیدونم.

_عنتر برقی.

_چی گفتی!؟؟

_هیچی…….با جونگ هیون بودم.چیزه من رفتم هر وقت تصمیمتو گرفتی خبر بده.

بعدم با سرعت برق از کای دور شد.با شنیدن صدای لوهان نگاهشو از توی گوشیش گرفت و با همون نگاه خشک و سرد رفت به سمت کلاس..لوهان نفس عمیقی کشید و سرشو پایین انداخت..سوهو دستشو روی شونه لوهان گذاشت و لبخند کوچیکی زد.

_هییی لو…..اشکال نداره.بهش حق بده.

_هیونگ من بهش حق میدم..اما اون حتی حاضر نیست بهم نگاه کنه تا ازش عذر خواهی کنم.

_هعیییی چی بگم لوهان.!؟! من مطمئنم زمان که بگذره همه چی درست میشه.

_امیدوارم هیونگ.

سهون و چانی باهم اومدن و کنارشون وایسادن شیومین و لی و چنم  بلافاصله پشت سر اون دوتا.سوهو به قیافه توهم رفته چانی نگاه کرد.

_چانی….خوبی داداش؟؟!

لبخند تلخی زد و سرشو به نشونه مثبت تکون داد و  بی هیچ حرفی رفت  توی راهرو.

سوهو_ این چشه!؟!

شیو_ چش نیست گوشه.

سوهو_ خفه.

شیو_خیلی ممنون.

_خواهش میکنم..خوب نگفتین!؟؟

لو_اوممم به خاطر بکهیونه.

سوهو_مگه بک چی شده!!

_نمیدونم…هیچی نمیدونم..از صبح تا حالا خودمم نگرانم ولی از ترس اینکه چانیول وضعیتش داغون تر از این نشه دارم خوذمو بی تفاوت جلوه میدم.

_میشه بگی چی شده!؟؟ مردم از نگرانی.

_بکهیون…..از دیشب تا حالا نه زنگ زده نه گوشیشو جواب داده.هوففف…..با استرس از خونه زده بیرون عجله داشته..امروز صبح هزار بار بهش زنگ زدم..فک کردم شاید از چانی ناراحته و جوابشو نمیده..اما هر چی زنگ زدم جواب نداد..اصلا معلوم نیست کجاست.

_نکنه براش اتفاقی افتاده؟!!

_نمیدونم سوهو فقط دعا میکنم چیزیش نشده باشه…فکر  کردن به حال چانیولم داره دیوونم میکنه.

_هعیییی بهتره بریم سر کلاس.

اولین چیزی که توجه همشونو جلب کرد جای خالی بکهیون بود.لوهان لباشو گزید و به چانیول که سر جاش خشکش زده بود نگاه کرد.رنگش درست مثل گچ شده بودنگرانی توی چشماش بود..چشماشو روی هم فشار داد و دستاشو مشت کرد.لوهان نگاهشو از چانی گرفت.

_هعیییی بچه ها….بیون بکهیون کجاست!؟؟

دختره قد بلندی که روی میز اول نشسته بود.خیلی اروم جواب داد.

_اوممم من ندیدمش…هنوز نیومده فکر کنم.

هیون وو اومد سمت لوهان و لبخند کوچیکی زد.

_گمون کنم امروز نیاد.

_تو از کجا میدونی هیون؟!!

_ آااااا….خوب وقتی رفته بودم تو دفتر یه چیزایی از حرفای مدیر شنیدم.

سوهو_ هیون…تو دست پرورده منی..مگه بهت نگفتم فوضولی نکن…

_ببخشید هیونگ باور کن از قصد نبود فقط به گوشم خورد..

_خوب!؟؟

_اقای مدسر داشت با پدر بکهیون حرف میزد.

لو_نفهمیدی واسه چی نیومده.

_خیلی سعی کردم بفهمما..اما خانم کیم اومد بیرونم کرد.

سوهو_ذز دست تو پسر..مرسی تا همینجاشم کار بزرگی کردی.

_اوووو ممنونم هیونگ.

بعدم از سوهو دور شد و بازم به سمت تخته رفت و مشغول طراحی کردن رو تخته شد.

چانیول بی هیچ حرفی رفت و سر جاش نشست…به جای خالی بکهیون نگاه کرد..به جای خالی عشقش..حداقل خیالش از این بابت راحت بود که اون  پیش خانوادشه.جاش امن بود…اما نگران بود.نمیدونست چه اتفاقی افتاده.هیچی نمیدونست..ترجیه داد سرشو بزاره روی میز و بخوابه…..

.

………

 

به دیوار کلاس تکیه داده بود و با دقت داشت تک تک اجزای صورت سوهو رو بررسی میکرد.سرش توی کتاب بود و داشت با تمرکز تمام میخوندش.

خیلی اروم به سمتش رفت و بالای سرش وایساد.سوهو وقتی کتاب میخوند هیچ چیز نمیتونست توجهشو از کتاب مقابلش بگیره..اما صدای ضربان قلب عشقش با هر چیز دیگه ای فرق میکرد صدایی که اونو از خود بیخود میکرد.دوتا دستاشو روز میز سوهو گذاشت و سرشو خم کرد.

_سرتو بگیر بالا ببینم.

_اومممم.اگه نگیرم چی میشه!؟!

_گوشاتو میبرم.

_اوووو…تهدید مسخره ای بود.

_خوب زبونتو میبرم که دیگه اینقد زبون درازی نکنی.

_آااااخ  …..ترسیدم.!!

_هر چی میگم بگو چشم…الانم به من نگاه کن.

خنده ارومی کرد و سرشو بالا گرفت و به کریس که تو فاصله کمی ازش قرار داشت نگاه کرد.

_چشم…..خوب شد حالا!؟!

_اوووو البته.

متقابلا خندید و به چشماش زل زد.نگاهش از روی چشماش به روی ل./اش سر خوردن.

_میدونستی ل./ات از عسلم شیرین تره!!!؟

از خجالت سرخ شد و سرشو پایین انداخت.

_کیم جون میون.

_بله!!؟

_تو مال منی…هیچکس حق نداره تو رو ازم بگیره.

_اهم…..یکم ارومتر.

_میخوای یه کاری کنم همه بفهمن تو الان دیگه مال کی هستی!؟؟

_چیی!؟؟ نه نه لازم نیست کریس.

_چرا لازمه.

سریع حرفشو زد و اون فاصله کوتاهو از بین برد و اروم ل/. اشو بوسید.اما صدای خرد شدن شیشه باعث شد خودشو جدا کنه.همه به سمت صدا برگشتن. همه با دیدن پسری که مقابلش در کلاس وایساده بود تعجب کردن اما شرایط برای سوهو و کریس متفاوت بود.تیکه های خرد شده گلدون روی زمین افتاده بود.گل بی جونی که زیر پای چند تا از بچه های کلاس له شد و امیدی که تو دل اون پسر قد بلند نابود شد.با چشمای پر از اشک بهشون نگاه کرد.چونش از شدت بغض میلرزید و دستاش  بی جون شده بودن.خیلی سعی کرد جلوی اشکاشو بگیره اما نتونست.دستاشو روی چشماش گذاشت و با سرعت از کلاس دویید بیرون.

کریس_ هیییی تاعو صبر کن…..تاعوووو.

کریس با سرعت دویید تا بره دنبالش.سوهو فقط با بهت به  جای قدمای کریس زل زد.مغزش قفل کرده بود…هیچ چیزی توی ذهنش نبود خالیه خالی. فقط عذاب وجدان بود..عذابی که هر لحظه از قبل بیشتر میشد.ذهن خالیش نسبت به این موضوع واکنش نشون داد. نه….نه نمیدونست….نمیدونست باید به حرف قلبش گوش کنه یا مغزش!؟؟  باید صبر میکرد یا از همه چیز میگذشت’!؟؟ کدوم راه درست بود…کدومش!؟ عشق یا عذاب وجدان!؟؟ موندن یا رفتن!؟؟……….

 

 

(بچه ها هیون وو یکی از بازیگرای کی دراماست…لی هیون وو…توی سریال مدرسه موریم که خیلیاتون دیدینش بازی کرده..ته مینم که احتیاج به معرفی نداره همتون میشناسینش…عضو گروه شاینی و همینطور جونگ هیون…خوب اینم از قسمت دوازدهم منتظر نظراتتون هستم.)

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)