هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction return ep13

سلام قسمت سیزدهم از فیک “بازگشت” به نویسندگی پریسا

چشماشو باز کرد و به دور تا دور اتاقش نگاه کرد. چشمش روی سرمی که کنار تخت بود متوقف شد.با چشماش سیم سرمو دنبال کرد و در نهایت به دستش رسید…تازه فهمید به دستش سرم وصل کردن و درد حاصل از سوزن توی دستش پیچید.روی میز کنار تختش یه سری دارو که احتمال میرفت برای سرما خوردگی باشه قرار گرفته بود. بعد از انالیز کردن شرایط و اینکه دیشب چه اتفاقی افتاده بود نفس عمیقی کشید و چشماشو روی هم فشارر داد.

در صدم ثانیه با یاداوری چانی از جاش پرید و باعث شد که سوزن سرم با شدت از دستش بیرون بیاد و موجب خونریزی دستش بشه.بی توجه به مقدار خون زیادی که از دستش میومد.مشغول جست و جو تو کل اتاق شد.تمام جاهایی که بلد بودو زیر و رو کرد اما اثری از موبایلش نبود.

نفس عمیقی کشید و روی تخت نشست و به خونی که از دستش میومد نگاه کرد. گاز استریلی که روی میز کنار داروهاش قرار داشتو برداشت و با وجود سوزشی که توی دستش احساس کرد رد های خون رو از دستش پاک کرد و سعی کرد خونریزی دستشو متوقف کنه.بازم از جاش بلند شدو دنبال موبایلش گشت.

-حتما باید یه جایی همین دور و برا باشه.

-دنبال این میگردی؟؟؟

به سمت صدا برگشت.سورا بود….تنها خواهر بکهیون…البته خواهر واقعیش که نه…بکهیون هیچ چیز نسبت به خانواده واقعیش نمیتونست… تنها چیزی که باعث شد بعد از فهمیدن حقیقت توی اون خونه بمونه و از همه چیز فرار نکنه اطلاع نداشتن راجب گذشته لعنتیش و محبتای یدونه خواهرش بود…. با اینکه توی اون خونه همه باهاش مثل بچه ها رفتار میکردن اما سورا با همه فرق داشت….هر وقت دلش از سختیای روزگار میگرفت سورا تنها کسی بود که همیشه به حرفاش گوش میداد و ارومش میکرد…اون دوتا بدون اجبار دیگران هر طور که میخواستن باهم صحبت میکردن…همدیگرو اذیت میکردن…باهم قهر میکردن اما در نهایت پناهگاه امن همدیگه بودن….سورا برای بکهیون خواهر کوچولوی دوست داشتنیش بود….هرچند هم خون نبودن….. سورا نمیدونست که بکهیون برادر واقعیش نیست….یعنی بکهیون هیچوقت نخواست بفهمه….میترسید…میترسید از ایینکه محبتای سورا رو هم از دست بده….میترسی سورا با فهمیدن این موضوع برای همیشه ازش دور بشه…اما واقعیت چیز دیگه ای بود…بکهیون و سورا یه خواهر برادر جدایی ناپذیر بودن….پشتیبان و تکیه گاه هم…

سورا در حالی که به در تکیه داد بود موبایله بکهیونو توی دستش تکون داد.

سورا- دنبال این میگشتی مگه نه؟؟؟

بکهیون – بدش به من سورا.

-چیو بهت بدم شیطون؟؟

-منحرفه بدبخت. اگه مامان بابا بفهمن چی گفتی با دیوار یکیت میکنن.

– اخ دارم از ترس میلزم.

– ارتش کره از دست زبون تو در امان نیست.

– هه هه هه …….. خب …. اول بگو چرا رمز گوشیتو عوض کردی؟؟؟

-فوضولو بردن جهنم.

سورا- فوضول عمته.

بکهیون- نچ نچ…..بی ادب اگه عمه بفهمه میکشتت.

– جناب بکهیون خان…من دست پروردمه شمام همه اخلاقام به تبعیت از شماست.

– یه متر قدته شصت متر زبونت.

– همینی که هست.

– بدش به من اون گوشیو.

– بازم یه سوال؟؟

– بپرس خبرت.

– بیشعور…..گوشیت از دیشب تاحالا هزار بار زنگ خورد.

بکهیون سرفه شدیدی کرد.

– اهم……واقعا؟؟؟

– اوممم اره…………………”عشقم” کیه اونوخ؟؟؟

بکهیون مثل یخ ذوب شد و سرشو انداخت پایین.

– چیزه……یعنی….چمیدونم….اصن تو فکر کن یه ادم متشخصه.

– اهااا……بعلهههه……. یه ادم متشخص.. حالا اسم این ادم متشخص چی هست؟؟

– به شما ربطی نداره.

– تا اسمشو نگی بهت نمیدم.

– چی نمیدی؟؟؟؟

– الاخ……اونوقت به من میگی منحرف…..خودت که بدتری…..اسمش چیه؟؟؟

– گفتم که به شما ربطی نداره.

– نمیگی دیگه؟؟؟ باوووشه پس من رفتم…فعلن.

– ای الهی تو کچل بشی من بهت بخندم.باشه بابا بهت میگم.

– خب بگو.

– اسمش چانیوله.

– چیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

– چانیول…….چ….الف……نون……ی……واو…..لام.

– این که اسم پسره.

– نعخیرمم….چپانیول اسم دختره.

– داری منو دست میندازی؟؟

بکهیون روی زمین نشست و دو تا دستاشو گذاشت روی سرش و شروع کرد به نق زدن.

– ای خدا….ای فلک…..من روانی شدم از دست این.

– روانی بودی.

– سورا میام میزنم لهت میکنما.

– اوهوع…..بیا هرکوله اعظم.

– اینقد حرصم نده.

– بیا بگیر این گوشیتو تا عشقت نمرده.فقط بدون اگه بابا بفهمه از خشتک حلق اویزت میکنه.

گوشیو پرت کرد روی تخت و بکهیون شیرجه رفت به سمت موبایلش.

سورا جلوی در وایساد.

-ولی چانیول اسم پسره مطمئنم.

اینو گفت و سریع از اتاق دویید بیرون….بکهیون خندید و با دستای لرزونش شماره چانیولو گرفت…با استرس موبایلو کنار گوشش قرار داد.

– دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.

با تردید موبایلو نگاه کرد و نفس عمیقی کشید و خودشو پرت کرد روی تخت.

 

…………….

 

از دید چانیول:

وقتی میخواستم برای پنجاه و یکمین بار به بکی زنگ بزنم شارژ گوشیم تموم شد و سگ در روح خاموش شد. با اخم وحشتناکی به گوشیم نگاه کردم…الکی مثلا این الان میفهمه من عصبانیم. حیف که گرون خریده بودمش وگرنه پرتش میکردم تو دیوار…..یهو یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت….عرررررر…برم؟؟؟ نرم؟؟؟ چیکار کنم؟؟؟؟

ای بابا اسگل شدم رفت.کم مونده بود با خودم حرف بزنم. ای خدا بکهیون کجایی تو اخه؟؟ چرا جوابمو نمیدی؟؟؟ عزیزم کجایی؟؟؟ دقیقا کجایی؟؟ کجایی تو بی من؟؟ تو بی من کجایی؟؟؟  پسره بیشعور…….. حالا خوبه خودت میدونی چقدر دوست دارم… همینجوری روی نیمکت حیاط نشسته بودم که یه سوزش بسیار شدید پشت کمرم احساس کردم و با کله رفتم تو زمین…من فقط اگه بفهمم کی بود منو زد……بلایی به سرش میارم که به خر بگه داداش. از روی زمین بلند شدم و بهش نگاه کردم…بعلهههه خوده کرمولکش بود(دیگ به دیگ میگه روت سیاه.)

جناب اقای تهیونگ خان(وی) با یه قیافه پوکر وایساده بود بالا سرم و سعی داشت خندشو در پوکر بودن محو کنه.دندونامو روی هم فشار دادم.

-مگه مرض داری؟؟؟ دیوانه زنجیری. بزنم لهت کنم؟؟

 

– هخخخخخ خشم پشه….وایی چانی میخاد منو بخوره….واییییی.

بعدم زد زیر خنده.

– من خشم پشم؟؟؟ الان که اینو کردم تو حلقت میفهمی.

-جوووووووووووووونززز چیو میکنی تو حلقم؟؟؟

– کصاقته منحرف نیمکتو میگم.

– همونشم دوست دارم…هر چه از دوست رسد نیکوست.

سعی کردم خودمو کنترل کنم ولی نتونستم و از شدت خنده با مخ رفتم تو زمین.

– اینقد که تو دیوثیاااا….خود دیوث؛دیوث نیست.

– هخخخخ من عاشقتم که چانی.

– زارتتتت اره تو سه بار عاشق منی.

– به جان شیومین من عاشقتم.

دوتایی از خنده پاچیدیم تو دیوار.

-اره….هیشکیم نه…شیو.

– بیخیال بابا…دیگه چه خبرا؟؟

– هیچی بابا بدبختی.

-وات؟؟؟ تو و بدبختی؟؟؟ مگه میشه؟؟؟ مگه داریم؟؟

نفس عمیقی کشیدم و دوباره نشستم روی نیمکت…وی نشست کنارم.

وی- چته بابا چرا اینجوری شدی؟؟؟ :/

– هیچی حوصله ندارم.

وی – اوه اوه فهمیدم….به خاطر همون پسرست که خیلی جیگره.

…….

وی- بابا چانی!!! عزیزم ول کن بکهیونو…اون مشکل رولانی داه…تازه همشم تو قیافست(به مامانت توهین نکن.)

– یاااا درست حرف بزن.

– جانم؟؟؟ مگه چی گفتم؟؟

– راجب بکهیون من درست حرف بزن از این به بعد.

– یا حضرت جیمین.بکهیونه من؟؟؟ چی شده شرک؟؟

– چی چی شده؟؟؟

– نگو که تورش کردی؟؟؟

یه لبخند خیلی بزرگ زدم.سوت کشید و بلند شد شروع کرد به قر دادن….با تعجب نگاش کردم.

-ایوللللل…..بیا وسط…….عروس چقد قشنگه ایشالا مبارکش باد……هوووو…این کمره یا فنره.

-هیسسس …..خل و چل بشین ابرومونو بردی.

– عررررر چانی داره داماد میشه….وایییییی

– اخه چرا شعر میگی عزیز من؟؟؟

– ببینم عروس کجاست؟؟؟ میخوام بهش تبریک بگم.

– نمیدونم.

مثل سنگ سر جاش خشک شد.

– یعنی چی نمیدونم؟؟؟….ای بی غیرت…..تو نباید یدونی زنت کجاست.؟/

– جانم؟؟؟ زنم؟؟؟

– خب حالا دوست دخترت.

– وی !!!!

– دوست پسرت.
– امروز نیومده مدرسه خوو.

– چرااا؟؟؟

– نمیدونم از دیشب تا حالا 50 بار بهش زنگ زدم جواب نمیده.

– وات؟؟؟

– کیلو وات….نمیدونم کجاست….هوفففف.

– خب برو ببین کجاست.

– همین قصدو داشتم ولی خر مگس معرکه اومد نذاشت.

– چانی گوه نخور ضرر داره (ببخشید.یکم بی ادبی شد)

خندید و از روی نیمکت بلند شد.

-پاشو برو ببین کجاست….منم برم تا استاد با دیوار یکیم نکرده…فعلا اقا داماد.

بعدم خندید و رفتوووای خدا از دست این یعنیااا تو داغون ترین شرایطم ادمو میخندونه.

نفس عمیقی کشیدم . خیلی نگرانش بودم…حالم خوب نبود و فقط بکهیون میتونست ارومم کنه.با خنده هاش…با صورت با مزش…با صدای معرکش…با اواز خوندنش.با چشمای زیباش.بیشتر از هر وقت دیگه ای بهش احتیاج داشتم…به اینکه کنارم باشه….بیش از حد بهش وابسته شده بودم و اینو میتونستم کاملا حس کنم. حتی فکر کردن به نبودنش باعث میشد بخوام بمیرم…من بدون بکهیون پوچ بودم…..من بدون عشق دو سالم میمیرم.از روی نیمکت بلند شدم و قدمای اهسته برداشتم….به زندگیم فکر کردم….کاری که میکنم درسته؟؟

 

………….

 

خونه توی سکوت کامل بود که صدای زنگ تلفن توی خونه پیچید. خدمتکار با سرعت تلفونو جواب داد و مشغول حرف زدن شد. مادر بکهیون خیلی اروم از پله ها پایین اومد و به دختر خدمتکار نگاه کرد.

خ بیون- کیه لوسی؟؟؟

– هیچکس خانم…نگهبان بود.گفت یکی از دوستای اقا اومدن میخوان ببیننشون.

-دوست بیون؟؟؟ ولی اونکه الان شرکته.

– نه خانم اقای بکهیون منظورمه…دوست ایشون برای دیدنشون اومدن.

سورا دویید وسط سالن.

سورا- چی؟؟؟؟ دوست؟؟ تا اونجایی که من یادمه بکهیون اصلا دوستی نداره.

خ بیون- سورا اینطور نگو…این خیلی خوبه…خوشحالم که برادرت تغییر کرده و حاضر شده با یه نفر ارتباط برقرار کنه….این واسه روحیش خیلی خوبه.(هر کی قبول داره مامان بکهیون رو مخه تو کامنتا بگه چون رو مخ خودمم هست)

سورا- ای بابا…..چقدر قربون صدقش میرید اخه مادر من؟؟؟ همینه دیگه لوس شده.

خ بیون- سورا راجب برادرت درست صحبت کن.

سورا- چشم.

لوسی- خانم من چی بهشون بگم.؟؟

خ بیون- بپرس اسمش چیه… باید از بکهیون بپرسم میخواد ببینتش یا نه.

لوسی- چانیول خانم….میگه اسمش چانیوله.

 

………………………………………

 

خوب اینم از قسمت سیزدهم…..دوستان ببخشید این قسمت خیلی کم بود درگیر یه سری از کارا بودم نتونستم درست تایپش کنم….کله این قسمت چانبک شد من عذر میخوام……..کایسو شیپرا قسمت بعد حیاطی ترین قسمتیه که خیلی منتظرش بودید…من بدبختم کچل کردید سرش……و هونهان شیپرا…. با عرض معذرت چند قسمتی که فکر کنم مدت زمان طولانی بشه داسی یا هونهان نداره یا هونهانش خیلی کمه……اما مطمئن باشید بعد از این چند قسمت یه هونهان خفن خواهید دید…. و اینکه تهیونگ یا همون وی عضوگروه بی تی اس میباشد همتون میشناسیدش دیگه……بکهیونم که در جریان هستید مامانشه……..خوب دیگه چاکر ماکرم….نوکر موکرم……موچ موچ.

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 27 نظر 11 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
دلارام
مهمان

وایییییی عالی خیلی با فیکت میخندم
مامان بک خیلی رو اعصابه

اوه سهون
مهمان

خیلی خوب بود
بچه ها کیا پایه هستن بریم مامان بکی رو از وسط جر بدیم از بس رو مخه
بله بله از اتاق فرمان اشاره میشه یکم بی تربیتی شد :khande:
موچکرم اجی :kissme:

Soo yung
مهمان

ممنون که موجبات شادی مارا فراهم نمودی😍
ممنون.عالی بود😉

nesi
مهمان

عاااااااااالی بووووووووووووووووووود

mayana
مهمان
Taooooooo
مهمان

ووییسس رفتتتا ایوبلللللل عالیهههه

Sahari
مهمان
narsis69
مهمان

مررررسی. :yehet: خوب بود. :like: :myheart:
خخخخ. وی!! دیوونه!!بامزه بود. :khande: :yehetohorat:
بکی و خواهرش چقد باهم خوبن!! :nish: :like:
وای اونجاش که خواهر بک گیر داده بود که چانیول اسم پسره خیلی بامزه بود. :khande: :khande: :like:
منتظر ادامش هستیم. :hiii:
فایتینگ :byebye: :myheart:

yas
مهمان

وایییی وایییی عالی بود عالی :yehetohorat: :yehetohorat:
مرسییییییی :like: :like: :heartme: :heartme:

fateme
مهمان

عالیییییییییییییییی
مرسیییییییییییییییی

sachankyul
مهمان

تچکرررر عالیییی بود😄😄😍😍😙😙

sama
مهمان

عالی بود :myheart: :myheart: :like:
ممنون مرسی تشکر بابت فیک عالیت :kissme: :kissme: :heartme: :heartme:

T.Q
مهمان

جییییییییییگررررررر منییییییییی تووووووووووووووو :kissme:

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

عالی بود
مرسی
پ.ن : خداییش مامان بکی خیلی رو مخه :yehetohorat:

Setayesh
مهمان

عالی بود عزیزم عروس دومادو ببوس یالا

sahar
مهمان

:khande: :khande: :khande: :khande: :khande:
بکی با خواهرش چه پاین ایول

wpDiscuz