هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Return ep14

سلام ، قسمت چهاردهم از فیک “بازگشت” به قلم پریسا

سورا با با شنیدن اسم چانیول داد بلندی کشید.

– چ…….چیییی؟؟؟؟؟؟؟ اسمش چیه؟؟؟؟

خ بیون- سورا دخترم….چرا امروز اینطوری رفتار میکنی؟؟ (زنیکه)

– هیچی مامان ببخشید….لووسی گفتی اسمش چانیوله؟؟

– بله.

سورا- ببینم دختره یا پسر؟؟

لوسی و خانم بیون با تعجب به سورا نگاه کردن.

خ بیون- سورا تو امروز حالت خوبه؟؟؟ خب معلومه چانیول اسم پسره دیگه.

سورا- وایسا مامان…….اخه اینجوری که نمیشه باید دختر باشه…اگه دختر نباشه صدق نمیکنه…مگه اینکه………یا حضرت بیون.

خ بیون- چی صدق نمیکنه؟؟ چته سورا؟؟

سورا- جیغغغغغغغغغ…..هیچی…من الان بکهیونو صدا میکنم…بگید بفرستنش تو…بکهیون قبلا راجبش با من حرف زده بود.

سورا میون بهت مادرش و لوسی با سرعت از پله ها بالا رفت و خودشوبه اتاق بکهیون رسوند.چنان درو باز کرد که بکهیون از ترس پرید هوا.

بک- یاااا….غزمیت….این چه طرز در باز کردنه؟؟ مگه طویلست؟؟؟

سورا- برو بمیر.

– زبون کلفته گردن دراز.

-یه لحظه شات اپ.

بک- بنال دیگه…..اسگل کردی منو؟؟

– عشقت اومده.

– هار هار هار….شوخی قشنگی بود…کلی خندیدم…کلیم سورپرایز شدم.

-هه….فکر کردی دروغ میگم؟؟

– یعنی میخوای بگی راست میگی؟؟

-بعلهههه….جناب چانیول اومدن زیارت جنابعالی.

بک-یا حضرت بیون….یا خود خدا…..سورا به مامان نگفتی که کیه؟؟

سورا- نخیر….ولی تو چرا به یه پسر میگی عشقم؟؟

بک- چون که زیرا.

سورا- چرا چرت و پرت میگی؟؟؟

– بدبخت شدم.

-بک مث ادم حرف بزن ببینم چی شده.

– چی بگم؟؟

– اینکه چرا به این پسره میگی عشقم؟

بک- هیچی بابا بدبخت کمبود محبت داره…بهش میگم عشقم.تازگیا از دیوونه خونه فرار کرده…اصن عقل نداره.

چان- خیلی ممنون نظر لطفته.

بک- خواهش میکنم.

 سورا با تعجب به بک زل زد.

بک- وایسا ببینم من الان جواب کیو دادم؟؟ سورا تو بودی دیگه؟؟

چان- نه…من بودم.

-یااا سورا چجوری حرف میزنی بدون اینکه دهنت تکون بخوره.

چان- بکهیون….الو منم…

بک- اصن یه دییقه وایسا….چرا اینقد صدات شبیه چانیول شده؟؟؟

سورا- خاک بر سرت ابرومونوبردی…پشنت سرتم نیگا کنی بد  نیست مشنگ خان.

بکهیون برگشت و پشت سرشو نگاه کرد.

– یااااااا جد بابام.یکی منو بگیره.

بکهیون مثل ماست غش کرد روی زمین.

سورا و چانی با سرعت دوییدن بالا سرش…چانی نشست کنار بکهیون.

سورا- جیغغغغغغغغغغغ….وای بکهیون….وای….وای …وای…..چی شدی؟؟ رفتی تو کما؟؟ مردی؟؟

چانی سره بکهیونو تو دستاش گرفت.

سورا- بکهیون هنوز زنده ای؟؟؟ بکی نمردی؟؟؟ نفس میکشی؟؟؟ بکهیون.

چانیول پوکر فیس به سورا نگاه کرد.

چان- میشه الان دقیقا بگی میخای بمیره یا زنده بمونه؟؟

سورا- بمیره؟؟؟ بکی مرده؟؟؟ من میدونم…مرده؟؟…..نمرده؟؟؟

چان- بزنم به تخته بکهیون….حقی که خواهر خودته.

سورا- چی؟؟

چان-چی و  لنگ بابابزرگ من…پاشو برو یه لیوان اب قند بیار تا نمرده.

سورا- کی؟؟؟ من؟؟

چانی-نه…عمه نداشته من تو راهه تا نیم ساعت دیگه میاد ابقندم میاره.

–  داری منو مسخره میکنی؟؟

-چقدر تو باهوشی…از کجا فهمیدی؟؟

– درازه بی قواره  به چه حقی منو مسخره میکنی؟؟

-من غلط کردم…شما برو یه چیزی بیار.این الان یه چیزیش میشه ها.

سورا- اول معذرت خواهی کن.

چان-خوووو من که الان معذرت خواهی کردم.

– واقعا؟؟؟ به هر حال من نشنیدم…دوباره بگو.

چان- بابا من اصن جاخالی خوردم….خوبه؟؟

سورا ابروهاشو بالا انداخت و از اتاق بیرون رفت.

چانیول با نا امیدی به سقف اتاق نگاه کرد.

– خدایا!!! جان من اینو بزار تو اولویت…خیلی بهش احتیاج داره.

– به چی احتیاج داره؟؟

چان با تعجب به بکی نگاه کرد.بکهیون یه لبخند بزرگ روی لباش بود و به چانیول نگاه میکرد.

چان- اعععع…..تو هنوز زنده ای؟؟

بکهیون با نا امیدی به چان خیره شد.

چان- چیز…منظورم اینه که نمردی؟؟؟…..چیزه یعنی…..دارم شعر میگم ببخشید.

بکی هوفی کرد و سعی کرد تا از زمین بلند بشه ولی چان دستشو محکم کشید که تعادل هردوشون بهم خورد و پخش زمین شدن.بکهیون موهاشو از توی صورتش کنار زد و چهار زانو نشست بالا سر چانیول که هنوز دراز کش روی زمین افتاده بود.

بک- من الان چی بگم به تو؟؟ ها؟؟ خودت بگو.

چانی لباشو اویزون کرد و با نهایت مظلومیت به بک زل زد.

بک- بیخودی خودتو لوس نکنا..اخه تو الان اینجا چیکار میکنی؟؟ حالا من پسفردا جواب ننه بابام و این غزمیتو چی بدم؟؟؟

چانیول چهار زانو کنار بک نشست.

– غزمیت خواهرته دیگه؟؟؟

– پ ن پ عمه جون شماست.

– خووو چیکار کنم؟؟؟ تقصیر خودته…میخواستی پاشی بیای مدرسه..اصن تو میدونی به من چی گذشت؟؟؟ مردم از نگرانی.

– چان….فقط واسه همین پاشدی اومدی اینجا؟؟

– فقط؟؟!!! میگی فقط واسه همین؟؟!! من از دیشب تا حالا هزار بار مردم و زنده شدم.اونوقت تو……… واقعا که درکت نمیکنم بکی.

چانیول بدون اینکه به بک نگاه کنه از روی زمین بلند شد و رفت و کنار پنجره وایساد.بکهیون بلافاصله بلند شد و پشت سر چانی ایستاد و دستشو روی شونه چان گذاشت.

– قهر نکن باهام….ببخشید.

چانی لبخند کوتاهی زد اما سریع لبخندشو پنهان کرد و دوباره قیافه جدی به خودش گرفت.

بک سرشو انداخت پایین.

-چانی!!! قهر نکن باهام میگم.

بازم خندید و دستشو زیر چونه بک قرار داد و سرشو بالا اورد.

– لوس نکن خودتو فسقلی من…اخه مگه میشه من با تو قهر کنم؟؟

بک لبخند کوچیکی زد و دوباره سرشواز خجالت پایین انداخت.

چان- فک کنم خواهرت رفت ابقندو بسازه..

بک- اب قند واسه چی؟؟

– واسه اینکه جوجه کوچولوی من خودشو زده بود به غش همرو نگران خودش کرد.

بکهیون سرشو پایین انداخت و از خجالت سرخ شد.

 چان- قیافتو اینجوری نکن. میام میخورمتا.

سکوت برای چند دقیقه تو اتاق برقرار شد.

چان- بکهیونم.؟

– هوم؟؟

– میگم ….میزاری …..اهم….

– میذارم چی؟؟

-میذاری….ب./وسمت؟؟

– چی؟؟؟ اینجا؟؟؟ تو خونه ما؟؟ فکرشم بده اصن.

– خوووو دلم ل./ب  میخواد.

– چانیول سه دقیقه فرصت داری خفه شی.

– حالا واسه چی سه دقیقه؟؟

– چونکه …..نمیدونم…..همینجوری.

– میخام.

………

-میخام.
……..

-میخام.

– کوفت و میخام.

-میخوااااااااااام.

بکهیون با حالت گریه به چانی نگاه کرد.

-عوضی اینقد حرصم نده.پیر شدم از دستت.

– ای من فدات بشم الهی.

– درد.

– نچ نچ…لیاقت ابراز احساسات نداری که.

-ساکت شو..

-ل./ب بده.

– لال شو…

-بده.

– چانیولللل.

– ای بابا….چیکار کنم . اخر میدی یا نه؟؟

همون موقع در باز شد و سورا اومد تو اتاق  وبا شنیدن صدای چانیول دهنش به ارتفاع شیش متر باز شد.

سورا- چی قراره بده؟؟

چان- ها؟؟؟ حالا هر چی.

سورا- نه من برام سوال شده چی میخواد بهت بده؟؟

چان- یه چی میده دیگه.

بکهیون- دوتاتون خفه شین.منحرفایه بدبخت….ببینم غزمیت تو کی میخوای در زدن یاد بگیری؟؟

-اخه تو مرده بودی رفتم برات ابقند بیارم.

بک- باقالی.

سورا- نگفتی چی میخوای بهش بدی.؟

بک- عاقا اصن میخام ب./نمش….خیالت راحت شد…حالا برو بیرون.

– یاااااحضرت بیون اعظم….یا اکثر امامزاده ها….تو میخوای این درازو ب./نی….چجوری میشه؟؟

بکهیون با کمال تعجب به سورا نگاه کرد..

– چیه چرا اینجوری نیگا میکنی؟؟ خوووو نمیشه دیگه.

بکهیون نفسشو با عصبانیت بیرون داد.

– سورا……گمشو…..بیرون….عشقم.

-بکهیون نمیشه ها..

– برو بیرون …نبینمت تا سه روز.

چان با یه لبخند مشغول تماشای این خواهر برادر منگل بود.

سورا زیر لب چند تا فوش نثار بک کرد و در حالی که درو  محکم کوبید از اتاق بیرون رفت….بکهیون دستشو برد لای موهاش و از پنجره بیرنو نگاه کرد.با حلقه شدن دستای چانی دور کمرش هیچ واکنشی نشون نداد.به این ارامش احتیاج داشت. به ارامش بودن کنار چانی.سرشو عقب تر برد و به سینه چانی چسبوند.دستاشو روی پهلوی بک حرکت داد و سرشو پایین تر اورد…از برخورد ل./ای چانیول با گوشش سرشو عقب کشید.اما چانیول یه باره دیگه تقلا کرد و ل./اشو به گوش بک رسوند و بعد از یه ب./سه کوتاه اروم زمزمه کرد.

– عاشقتم بیون بکهیون.

-من بیشتر.

– من بیشتره بیشتر.

خندید و سعی کرد بین دستای چان حرکت کنه….با یه حرکت کوچیک صورتاشون مقابل هم قرار گرفت.چانی پیشونیشو به پیشونی بک چسبوند.

چان- بهم قول بده همیشه کنارم میمونی.

برای یه لحظه بدنش لرزید….توی جواب دادن به این سوال یه جور حس تردید داشت.یه چیزی توی زندگیش که خیلی ازش میترسید.ولی حالا….ترس از دست دادن عشقش….کسی که تمام قلب و وجودشو تسخیر کرده بود….از هر چیزی هراس انگیز تر بود…حتی مرگ……

خندید و دستاشو روی شونه چانی گذاشت.

– تا ابد……تا اخرش کنارت میمونم.

چانیول با این حرف اروم شد…ارامشی که توی تمام این دوسال تو تک تک اجزای صورت این پسر و رفتارای سردش جست و جو میکرد.حرف بک…یه جور محرک بود….یه جور محرک برای یه ب./سه طولانی و عاشقانه بین ل./ای کنجکاوشون.

…………….

 

خیلی منتظر موند اما خبری از کریس نشد.از نگاه کردن به اطراف خسته شد..نفس عمیقی کشید و سرشو پایین انداخت.لوهان دستشو روی شونه سوهو قرار داد.سهون نفس یه بار دیگه به محوطه نگاه کرد.

سهون-هیونگ بهتره بریم. هوا خیلی سرده…سرما میخوریا.

– ممنون که نگرانمی سهونی ..تو و لوهان باهم برین.من یکم دیگه منتظر میمونم.

سهون- ولی اخه هیونگ…..

لوهان پرید وسط حرفش.

– سهون….بذار بمونه…..ما بریم بهتره….سوهو ما میریم.

سهون- زود بیا خونه هیونگ….منتظرتیم.

سرشو به نشونه تاکید تکون داد و در حالی که دستاشو که از سرما هوا حسابی قرمز شده بودن به هم میکشید قدمای سهون و لوهانو با چشماش دنبال کرد.

نا امید روی نیمکت چوبی نشست…نفس عمیقی کشید و چشماشو بست..خیلی منتظر موند…..نا امید تر از همیشه قصد باز کردن چشماشو داشت که همون لحظه با حس کردن گرمای ل/.ب یه نفر روی گونش چشماشو تا بیشترین حد ممکن باز کرد.

– کریس….تو کی اومدی؟؟

کریس دستاشو از توی جیبش در اورد و روی گونه های سوهو قرار داد.

– اوه خدای من….. صورتت داره از سرما یخ میزنه.

دستاشو نزدیک دهنش برد و “هاه “کوتاهی کرد و بار دیگه دستاشو روی گونه های سوهو قرار داد.

– پاشو بریم هوا سرده…با این اوضاع سرما میخوری.

– باعشه.

–  چقدر مطیع.

– میخای مطیع نباشم؟؟

– نععع اونوقت دیگه کنترلم دست خودم نیست…یه بلای کوچولو سرت میارم…

سوهو اب دهنشو قورت داد.

– مثلا؟؟

– مثلا……..میدونی ….

– باشه باشه…لازم به توضیح نیست خودم فهمیدم.

– خوبه که میدونی.

– میگم چیزه…..کریس…چیز..

– چرا اینجوری میحرفی؟؟؟ بریم دیگه بابا دوتامون یخ زدیم.

سوهو سرشو پایین انداخت و اروم پشت سر کریس حرکت کرد.

کریس- نمیخوای بگی چی شده؟؟

– چی؟؟؟

– میگم نمیخوای بگی چی شده؟؟

– خب….چیزه….تاعو چطوره؟؟؟

کریس بدون اینکه برگرده سر جاش متوقف شد و نفس عمیقی کشید.

کریس- چی شده نگران تاعو شدی؟؟

– هیچی….همینجوری پرسیدم.

– اون خوبه….یعنی امیدوارم خوب باشه.

برگشت و رو به روی سوهو قرار گرفت.

کریس- همه چی بین من و اون تموم شد دیگه نمیخوام حرفی راجبش بشنوم.

– ولی…اخه.

– سوهو تمومش کن.

– باشه. ( نمونه یک شوهر زلیل کامل)

– تو به این چیزا فکر نکن.خودم درست میکنم همه چیو….الان دیگه فقط تو عشق منی…نه هیچکس دیگه.

– پس تاعو چی؟؟

– سوهو میشه اینقدر نگران نباشی…اگه واقعا دوستم داری به این چیزا فکر نکن.فقط کنارم باش…هیچوقت ترکم نکن.

دستاشو روی شونه های سوهو قرار داد.

– کیم جون میون.دوباره بهت میگم…..تومال منی.. فکر اینم نکن که حتی یه لحظه ازم جدا بشی.

…………..

 

هیون وو با سرعت دویید توی کلاس.نفس نفس میزد….سوهو و لوهان کنار بک نشسته بودن و با دقت به حرفاش گوش میدادن.کای طبق معمول کنار در به دیوار تکیه داده بود و مشغول ور رفتن با موبایلش بود.چانیول از دور محو تماشای بکهیون شده بود.چن و شیومین و لی درگیر کاغذی بودن….هر کدوم بهش نگاه میکردن و تحلیلش میکردن.هیون وو نفسی تازه کرد و روی سکو کلاس ایستاد .

هیون- بچه ها بچه ها.

با این که صدای ارومی داشت اما جو کلاس طوری نبود که کسی متوجه صدای هیون وو نشه.همه سرشونو برگردوندن و به پسر روی سکو نگاه کردن.

کریس لبخند کوتاهی زد.

-چی شده هیون؟؟

– گمون کنم شاگرد جدید داریم.

همه با تعجب بهش نگاه کردن.

بک- واقعا؟؟

– اره امروز میاد.

لوهان- تو از کجا میدونی؟؟

– توی دفتر بحثش بود.

سوهو- هوف خدا بخیر کنه.

– بچه ها اقای چویی داره میاد بشینین.

همه با سرعت رفتن سمت جاهاشون.

لوهان با تردید خودشو به میز اخر رسوند خواست بشینه که دستی مانع نشستنش شد.

لوهان با چشمای پر از اشک بهش نگاه کرد.

– ک….کای؟؟!!!

کای ابروشو بالا انداخت.

– بهتره یه جای دیگه برای خودت پیدا کنی.

همه در کمال تعجب به کای نگاه کردن…لوهان از بهتش فقط میخندید و اشکاش بی وقفه از چشماش پایین میریختن.

سوهو- کای….چیکار داری میکنی؟؟

کای- مجبور نیستم جواب بدم.

چان- کای تموم کن…چت شده تو..

کای- اتفاق خاصی نیفتاده فقط من دوست ندارم کنار ایشون بشینم.

شیو- کای..

-چیه کای کای راه انداختین؟؟؟ دوست ندارم…در ضمن اگر ایشون سختشون میشه من میتونم جامو عوض کنم.

بعدم کیفشو از روی نیمکت برداشت و به سمت جلو رفت که لوهان جلوشو گرفت…با پشت سعی در پاک کردن اشکاش داشت..اما اشکاش توقف ناپذیر بودن..

لو- کا….کای….لازم نیست…من ….من میرم پیشه هیون وو میشینم…میدونم از میزای جلو خوشت نمیاد.

کای یه بار دیگه ابروشو بالا انداخت و بدون اینکه جواب لوهانو بده نشست روی نیمکت…کل کلاس با بهت بهشون نگاه میکردن…لوهان خیلی اروم کیفشو برداشت و روی صندلی جلویی کنار هیون وونشست.

هیون- هی لو….خوبی؟؟

– اره خوبم پسر…ممنون.

همون لحظه اقای چویی وارد کلاس شد و سکوت مطلق کلاسو فرا گرفت.اقای چویی رفت و روی سکو ایستاد.همون اخم همیشگی توی چهرش بود.

– خب….من امروز اینجام که اعلام کنم این کلاس دانش اموز جدید داره…

نگاه گذرایی به همه انداخت.

– بیا تو..

همه به سمت در خیره شدن.با قدمهای اهسته وارد کلاس شد.با ارامشش تمام رفت و روی سکو کلاس با فاصله از اقای چویی ایستاد.موهای خرماییش توی صورتش ریخته شده بود و جلوه صورتشو بیشتر از قبل میکرد.چشمای درشت مشکی رنگ.ابروهای پر پشت مشکی و لبای قلبی شکل..خجالت توی چشماش موج میزد.همه با دقت بهش نگاه میکردن و اجزای صورتشو بررسی میکردن.

– خودتو معرفی کن.

دستاشو بهم قلاب کرد به زور سرشو بالا گرفت و لبخند ضایعی زد.صورتش از خجالت قرمز شده بود.

-سلام به همه…من کیونگ سو هستم…دوکیونگ سو…از ملاقات با شما خوشبختم.

برای چند دقیقه کلاس توی سکوت کامل غرق شد.شرایط برای کیونگ حسابی سخت شده بود.چانیول یه لبخند بزرگ به پهنای صورت زد.

– به افتخار دو کیونگ سو.

انگار با این حرف چان یخ کلاس باز شد .همه شروع کردن به دست زدن و هورا کشیدن.

لبخند زیبایی زد و به چانیول نگاه کرد.چانیولم متقابلا لبخند زد و چشمکی تحویل کیونگ داد.بی خبر از نگاه های بکهیون روی اون دوتا.

اقای چویی سرفه کوتاهی کرد.

– خیلی خب بسه دیگه..کیونگ سو میتونی بری بشینی.

خیلی اروم قدم برداشت…صندلی های زیادی براش خالی شد.خودش نمیدونست چرا..ولی یه حسی بهش اجازه نمیداد روی هیچکدوم از اون صندلیا بشینه.به پسری که تک و تنها اخر کلاس نشسته بود خیره شد.پسر بیش از اندازه جذاب بود.صورت کشیدش.چشمای زیباش.پوست تیره وشکلاتی رنگش و لبای برجستش.پسر با تمام توجه بهش خیره شده بود…نگاه گیرایی داشت………یه نیروی جاذبه…یا کلمه ای به اسم سرنوشت.اونو به میز اخر کشوند.کنار پسر ایستاد و با یه نگاه گرم بهش چشم دوخت.

– میتونم اینجا بشینم؟؟

نگاه های متعجب و پرسشگرانه تمام کلاس روی اون دو نفر متمرکز بود.کای لبخند کوتاهی زد اما سریع پنهانش کرد.کای بدون هیچ حرفی کنار رفت و اجازه داد تا کیونگ سو کنارش بشینه. لبخندش از دید همه پنهان موند..جز چشمای اشک الود لوهان…احساس خفگی میکرد…بغض گلوشو گرفته بود.کسی که تا چند لحظه پیش اونو از خودش رونده بود حالا داشت با اغوش باز یه نفره دیگرو قبول میکرد..هر چند تفسیر پذیرفتن با اغوش باز از همین الان برای رابطه اون دوتا زیادی از حد بود…اما چه کسی بهتر از لوهان برای شناختن کای… و البته نگاهش……

 

 

( اخیششششش….ناموسن اکسورو زیارت کردم سر تایپ این قسمت…امپول زده بودم نمیتونستم بشینم خوابیده تایپ کردم :/    من کلی بدبختی کشیدم سر این قسمت بچه ها….پس لطفا نظر بدید بذارید خستگی به اضافه درد امپول از تنم بیاد بیرون……جمله اخر چه معنای سنگینی داشتا…خودمم هنگ کردم……..خب دیگه زیاد حرف نزنم…عاشق همتونم….بوس بوس)

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 30 نظر 18 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
bbh
مهمان

سورا و بک عالین مرسی که وقت میذاری اجی

hitsugaya
مهمان

اعضا خیلی بامزه ن تو داستانت

sepid
مهمان

مرسییییییییییییییییییییییییییی :kissme: :kissme: :heartme: :heartme:

sachankyul
مهمان

تچکررررر عالی بود😄😄😍😍😙
ایشالله امامزاده یهت چانبک رو از بلایای طبیعی و غیر طبیعی حفظ کنه و کایسو رو هم پایدار کند و هونهان و کریسهو رو هم خوشبخت و خواهر بک رو هم شفا دهد😐

Sahari
مهمان

مرسی عزیزم مثل همیشه فوق العاده بود، خیلی قشنگ بود ممنون :myheart: :rose: :like:
دستت هم درد نکنه فدات :heartme:

rena
مهمان

vahhahhayyy awliii boood ke bazzzmmmm chanbaekmmmmm :heartme: :heartme: :charkhesh:
kaisoooo is realllll :becharkh: :yehetohorat: :kissme:
miciiiii azizmmmm :rose: :rose:

فرناز
مهمان
Raha
مهمان

عااااالی بود خیلی خندیدم :khande: عمه چانیول :khande: دعوا سورا و بکی خیلی باحاله :khande: ولی یذره دلم برای لوهان سوخت :nanahat: بالاخره دی او هم اومد :nish: ممنون عالی بود :heartme:

Fateeeeemeeeeeh
مهمان
yas
مهمان

خخخخ وایییی عالی بود عالی :yehetohorat: :yehetohorat:
تنکسسسسسسس :heartme: :heartme:

mayana
مهمان

ای جووووونم عالی بود ممنونم

narsis69
مهمان
خیلی خوووووب بود. مررررسی. خسته نباشی.خدا بد نده. مواظب خودت باش فرزندم!! خیلی خنده دار بود. :khande: :khande: وای اونجا که چانی میره تو اتاق بکی،خیلی باحال بود،خیییییییییییییلی. :khande: کای خیلی بیشعوره!!! ببخشید اینو گفتم.ولی خییلی حرصم گرفت!! خودش عرضه نداشت به لوهان زودتر اعتراف کنه!! حالا از دست لو عصبانیه!! تازه به چه حقی جلو همه لوهان و ضایع میکنه،پسره ی پررررروووو!!! ای جووووونم.کیونگی چه خجالتیه!!! خخخخ.بکی حسووووود!!! چانی بیچاره یه لبخند زد فقط!!! :khande: کایسووووو vs چانسووووو!!! فایتینگ
pari.baek
مهمان
Setayesh
مهمان

کیونگسوووووووووووووووووو هوراااااااااااا کای دیگ تنها نیست
عالی

sophie19
مهمان

وای خدا این خواهر بکهیون😂😂😂
روحم شاد شد ممنون
فقط توروخدا چانبکش رو خراب نکن😢😢😢😢😢

nesi
مهمان

اخ جوووووووووون کیونگ هم وارد شد عقشم اومد
عالی بود
ممنون

fatho
مهمان

هووررررررااااا کایسوی ریل ومرررررررسی بابت این قسمت ادامه پلیز :heartme:

wpDiscuz