هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Return ep17

سلام قسمت 17 از فیک “بازگشت” به نویسندگی پریسا

نفسشو بیرون داد و به بخاری که از اون توی هوا پراکنده شده بود نگاه کرد.چشماشو به اطراف چرخوند و متوجه دختر قد کوتاهی شد که با خودش مشغول غر غر کردن بود. خنده کوتاهی کرد.

-درست مثل برادرتی.

با قدم های اهسته به سمتش رفت و پشت سرش با فاصله ایستاد و اروم به حرفای دختر خندید.

– بکهیون…..بیشعور…الان من کجا برم؟؟؟ خوووو سوال بود پرسیدم؟؟؟ خونه دیگه…الهی جز جیگر بزنه این راننده….منو پیچوند رفت….اصن اگه خونه برم بکهیونو چه کنم؟؟….نه نه من خواهرشم باید پیشش بمونم…..پ چانیول چیه این وسط؟؟؟؟ اه اصن به من چه؟؟؟؟ خدایاااااااا………..

کای داشت از خنده منفجر میشد سرفه کوتاهی کرد.

– هی……بسه اینقد با خودت حرف نزن ملت فکر میکنن خلی.

سورا پرید بالا و جیغ کوتاهی زد.

– یااااا……سکتم دادی…این چه وضع اومدنه؟؟؟ یه صدایی از خودت درار اول…..

کای- تو کوری به من چه؟؟؟  :/

سورا- نخیر….من کور نیستم .  چانیول با داداشم چیکار داشت؟؟؟

کای- من چمیدونم….من تو مسائل زناشویی دیگران دخالت نمیکنم.

سورا- چه جنتلمن.

کای- تا چشات دراد.

سورا- بیشعور….

– کجا میخوای بری الان؟؟؟

– هیجا…. پیش بکهیون میمونم.

کای- لازم نکرده ….برو خونه.

– اوهع…..چرا اونوخ؟؟؟

کای- چون من میگم. بکهیون تو رو سپرده به من.

– چه غیرتی.

کای-غیرتی چیه؟؟ میخوام تو رو از سر خودم وا کنم.

– بی فرهنگ….چجوری باید برم.؟

کای- دو راه داری…..یا با اتوبوس یا پیاده…

سورا- ته مراقبتت بودا.

– اصن کلا من بچه مراقبیم.

– خوووو حالا عاقای مراقب…چجوری با اتوبوس برم؟؟؟

کای- سوارش شو.

سورا- واییی چه راهنمایی مفیدی….واقعا اگه نمیگفتی فکر میکردم باید دنبالش بدوم.

–  خوب زبون داریا.

– اووووو حالا کجاشو دیدی؟؟؟

کای- هیچی از تو بعید نیست…خواهر بکهیونی دیگه.

– دست پروردشم  :)

کای- بریم .

– کجا؟؟؟

– خونه عمه چانیول.

سورا- اععع….اخ جووون بریم.

کای  :/

کای سرشو تکون داد و جلوتر از سورا حرکت کرد.

-سورا….

– هوم؟؟؟

– هوم چیه بی فرهنگ….بله.

-بله؟؟؟

– تو با رابطه چانیول و بکهیون مشکلی نداری.؟؟؟

– مشکل؟؟؟

کای-خوب اره….منظورم اینه که برات عجیب نیست؟؟؟

– چرا باید عجیب باشه؟؟؟  :/

کای- دوتاشون پسرن.

– خب باشن.

– هییی تو چرا اینقد ریلکسی.؟؟

– کای…عشق دختر و پسر نمیشناسه…ممکنه بین هر کسی باشه.

کای- یعنی میخوای بگی مشکلی نداری؟؟

– چرا باید داشته باشم.؟..من واقعا از ته دل خوشحالم..یکی هست که برادرمو به خاطر خودش میخواد نه چیز دیگه ای…..من واقعا خوشحالم به خاطر اینکه داداشم بعد 18 سال داره با خیال راحت زندگی میکنه و لبخند رو لباشه.کای….رفتار بکهیون فقط با من اینطوری بود…اما الان نیگا کن چقدر تغییر کرده…خنده هایی که از ته دل میکنه رو حتی من و پدر و مادرمم تا حالا ندیدیم…چانیول واقعا براش یه فرشته نجاته.

– نظرخانوادتم همینه؟؟؟

سورا- هییی چی بگم کای؟؟….زندگی ما اون چیزی که همه فکر میکنن نیست.مخصوصا برای بکهیون.پدر مادرم با سختگیری  بزرگش کردن. همیشه گوشه گیر بود.همیشه چهره شاد و خندونشو پشت سرد بودن قایم میکرد. میدونی پدر و مادرم روی بک خیلی حساسن.با اینکه من از اون کوچیکترم اما ازادی بیشتری دارم…هنوزم نمیدونم دلیل اینهمه نگرانی و حساس بودن پدر و مادرم روی بکهیون چیه.

– اینطور نگو سورا…حداقل پدر و مادرت کنارتون هستن.

– درسته کای….اما یه چیزیو واقعا نمیفهمم.پدر و مادرم یه ترسی دارن.نمیدونم چیه اما همش میترسن که بلایی سر بکهیون بیاد.اخه ترسشون دلیلی نداره…کای…تو چی؟؟؟ تو تا حالا نسبت به کسی حس داشتی؟؟

بدون حرف به سورا نگاه کرد.اون عشقشو از دست داده بود. لوهان دیگه برای اون نبود.

– اره داشتم.

-چقدر خوب….کیه؟؟

-مهم نیست….الان دیگه حسی بهش ندارم.

– مطمئنی؟؟؟ صورتت که چیز دیگه ایو نشون میده.

– خوووب….ترجیه داد با یکی دیگه باشه.

– یعنی تو رو پس زد؟؟؟

-نهه…من چیزی بهش نگفتم که بخواد پسم بزنه..

– یعنی بهش اعتراف نکردی ….

سرشو پایین انداخت و حرفی نزد.

سورا- اینو قبول داری که مقصر خودتی؟؟؟

-اره…قبول دارم…راستش اولش خیلی تند رفتم…باهاش بد رفتاری کردم ولی خوب…..

-اشتباه اون نیست که تو بعه خاطر غرورت بهش اعتراف نکردی.

کای- درسته….من واقعا واسه رفتارام نسبت بهش شرمندم..با رفتارام.هم کسی که عاشقش بودمو از دست دادم هم بهترین دوستمو

– اون الان با یکی دیگست.به دست اوردن دوباره عشقت غیر ممکنه. ولی میتونی دوباره بهترین دوستتو برگردونی.

– روم  نمیشه تو چشماش نگاه کنم.

– جسور باش پسر…از هیچی نترس.جلو برو و عذر خواهی کن..مطمئن باش ضرر نمیکنی.

– ممنون سورا…حرفات خیلی کمکم کرد.

– احتیاج به تشکر نیست.و در مورد عشقت و ایندت…شاید سرنوشت تو به زودی تغییر کنه…بستگی به خودت داره که چطور رفتارکنی.الان دیگه تجربه داری و میتونی خوب عمل کنی.ولی اگه بازم شکست خوردی.نشکن.قوی باش و به کارت ادامه بده.

– ممنونم خواهر کوچولو.

سورا به اتوبوسی که در حال نزدیک شدن بود نگاه کرد.

– قابل شمارو نداشت مستر جذاب.

– هخخخ مراقب خودت باش.

– حتما کای…

سوار شد و برای کای دست تکون داد.کای با لبخند به دور شدن اتوبوس نگاه کرد.حرفای این دختر براش یه جور تلنگر بود.الان وقتش بود تا اون حسرت گذشترو کنار بذاره و به فکر ایندش باشه..الان دیگه توی زندگیش هدف داشت.برای ایندش …نه گذشته از دست رفتش.

 

………………….

 

با سرعت تمام دویید سمت کلاس.درست توی پیچ راهرو بود که محکم با یه نفر برخورد کرد و پخش زمین شد.پسر ابروهاشو انداخت بالا و با اخم بهش نگاه کرد.در حالی که روی زمین افتاده بود به برگه هاش که روی زمین پخش شده بود نگاه کرد.

– هی مگه کوری؟؟؟ چه مرگته دنبالت کردن؟؟؟

دی او با سرعت از جاش بلند شد و تعظیم کوتاهی کرد.

-من عذر میخوام…اخه دیرم شده بود.عجله دارم.

– هه ……فکر کردی با یه عذر خواهی ساده میتونی فرار کنی..

– منظورتون چیه؟؟؟ من که از قصد اینکارو نکردم.

– کوتوله ی کور….زبون درازی میکنی.؟؟

دی او- هی….درست صحبت کن لطفا..چرا توهین میکنید؟؟؟

دستشو دراز کرد و دی او رو هل داد. پسری که کنارش وایساده بود هنوزم اون پوزخند مسخرشو حفظ کرده بود.

-تنت میخاره؟؟؟ الان ادمت میکنم.

دی او- اییی خفم کردی……گردنمو ول کن…چیکارم داری؟؟؟

همه مات و مبهوت نگاه میکردن اما کسی جرئت حرف زدن نداشت.

– هی عوضی دست کثیفتو بهش نزن.

همه به سمت صدا برگشتن.کای با خشم بهشون نگاه کرد.

– گفتم ولش کن.

– اوووو ببین کی اینجاس؟؟؟ مستر جذاب…شما کجا اینجا کجا؟؟

کای- ببند دهنتو که صدات بد رو مخه.

پسر دی او رو کوبید توی دیوار.

– اخخخخخ……

– مثلا اگه نبندم چه غلطی میکنی.؟؟

کای نفسشو با عصبانیت بیرون داد.

کای- پارک سویی به اون نوچه احمقت بگو ولش کنه.

– ولش کن.

پسر دی او رو ول کرد و رفت کنار سویی وایساد.

یه بار دیگه پوزخند زد و به کای نگاه کرد.

– داری به من دستور میدی؟؟؟

کای- میتونی اینطوری فکر کنی.

– کیم کای جلو راه من نیا.

– هه…راه تو ادم کشتنه؟؟؟؟

همه شروع کردن به پچ پچ کردن.

– اون که هنوز زندس..

کای- خیلی پستی…چرا اون بلارو سرش اوردی؟؟

– زبونش درازه….اگه بخواد بازم به پر و پام بپیچه دیگه تضمین نمیکنم زنده بمونه.

کای- اینقدر پست فطرتی که این بلارو سر یه ادم بی گناه اوردی.

– اوووو….حالا توام شلوغش نکن…کدوم بلا…هنوز نمرده که….باز اگه مرده بود یه چیزی.

-اگه مرده بود اونوقت منم با دستای خودم تورو میکشتم.

کای- چانیول!!! تو کی اومدی؟؟

– سلام داداش کوچولو.

چانیول- اسم داداشو روی اون زبون کثیفت نیار.

– اوووو اینطور نگو….هر چقدر هم تلاش کنی ما باهم برادریم. راستی بکهیون چطوره؟؟

چانیول با سرعت رفت سمتش و یقشو گرفت و محکم به دیوار کوبیدش.

– اسمشو به زبونت نیارعوضی…..اگه الان زنده ای به خاطر اینه که سالمه…وگرنه الان اون دنیا بودی.

– اوووو چه خشن شدی..راست میگی..حیف بود بمیره..خیلی کیوته.

چانیول مشت محکمی کوبید توی صورتش.

– به خدا قسم…اگه یه بار فقط یه بار دیگه به اطرافیان من صدمه بزنی زنده نمیذارمت.

– بکهیون جزو اطرافیانت نیست فرق داره.

– اوووو ….اون پسره اسمش چی بود؟؟؟ اهان سونگری…..حالش چطوره؟؟؟

با خشم به چانیول نگاه کرد.

– نبینم طرف سونگری بریا.

– منم نبینم نزدیک بکهیون بشیا..

– میدونی که بازنده ای پارک چانیول.

– برام مهم نیست پارک سویی…خودم در مقابل خودت…هیچکسو وارد این ماجرا نکن.مخصوصا بکهیون…اون خط قرمزه منه.

– باشه داداش کوچولو…بچرخ تا بچرخیم.

چانی یقه سویی رو ول کرد و به سمت دی او رفت.

– خوبی؟؟؟

دی او با بهت به چان نگاه کرد.

– ا….اره خوبم.

 لبخند کوتاهی زد. کای با سرعت دویید سمتشون.

– دی او بهتری؟؟؟

– اره خوبم…ممنون کای اگه نبودی حسابی کتک خورده بودم.

چان- منم که اینجا هویجم. :/

دی او خنده  کوتاهی کرد.

– از توام ممنونم چانیول.

-خواهش میکنم . کای با دی او برین تو کلاس تا من بکهیونو بیارم.

کای- چی؟؟؟؟؟؟؟ اوردیش مدرسه؟؟؟ خاک تو سرت.

– به من چه خوده کله شقشو که میشناسی هر کاری کردم الا و بلا گفت میخوام بیام.از درسا عقب میفتم. :/

کای- ک./خله؟؟؟

چان- یااا عوضی…با ناموس من چیکار داری؟؟؟

کای-هخخخخخخخ.

– مرض.

دی او- ناموس؟؟؟

چان- اععع….تو اینجایی که …نه بابا ناموس چیه؟؟ فانوس.

دی او- بکهیون فانوس توعه؟؟؟

– کای تو روح اول و اخرت.

کای- اععع….به من چه؟؟؟

– زهر مار.

کای- دی او جان تو شهر چانیول اینا…یکی که از مخ تعطیل باشه رو بهش میگن فانوس.

دی او- هن؟؟؟

چانیول- عوضیه بزمجه….عمت مخش تعطیله….

کای- بچه مخش گوزید.

– ببرش کلاس.یه لیوان ابم بهش بده.

– چشم.

دی او همچنان مات و مبهوت بهشون نگاه میکرد که با حس گرفته شدن دستاش توسط کای به طور کامل بیخیال شد و زل زد تو صورت کای. هجوم خون روی صورتشو  به طور کامل حس کرد.کای دستشو کشید و در حالی که قهقهه میزد اونو با خودش کشوند..دی او فقط با بهت همراه کای میدویید.در حالی که هنوزم قهقهه میزد وارد کلاس شد و خودشو به میز اخر رسوند.

روی نیمکت نشست و دستاشو قلاب کرد و پشت سرش گذاشت و پاهاشو روی میز قرار داد(کلاسه؟؟).

– وایییی از دست این چانیول.

دی او اونقدر گرمش شده بود که حس میکرد هر لحظه ممکنه اتیش بگیره.فقط بدون پلک زدن به میز رو به روش نگاه میکرد.

کای با دیدن صورت قرمزه دی او از جاش پرید.

– یااااا….چی شده چرا صورتت قرمزه؟؟؟ خوبی؟؟؟

دی او برگشت و بدون حرف به کای زل زد.

–  یاااا اینجوری نیگام نکن…چت شد تو یهوو….به خدا من بی گناهم همش تقصیر چانیوله.

دوتا دستاشو روی صورت دی او قرار داد که باعث شد  دی او از خجالت حس مرگ کنه.

– فشارت افتاده؟؟ اععع چرا من چرت میگم فشار که بیفته سفید میشه ولی تو قرمز شدی…قرمز که نه سرخابی…عرررر چرا اینقد قرمزی؟؟؟

………..

– جواب بده سکتم دادی تو…..وایسا الان اب میارم برات.

ازجاش بلند شد و با سرگردونی دویید.تنها کسی که به نظرش اشنا اومد لوهان بود.

– لوهااااااااان.

لوهان برگشت و به پشت سرش نگاه کرد.

– لوهان….لوهااااان..

با نزدیک شدن کای با تعجب کامل بهش نگاه کرد.کای کنارش متوقف شد و خم شد و دستاشو روی زانوهاش قرار داد تا نفسش تازه شه.

لوهان- با منی؟؟

کای- پ ن پ……با عمتم.

– مطمئنی با منی؟؟؟

– غیر از تو مگه اینجا لوهان وجود داره.؟؟

– نداره؟؟؟ یعنی میخوای بگی با منی؟؟؟

کای- لوهان میزنم شوتت میکنم تو دیوارا.

– الان من تو شوکم.

– شوکو ول کن….وقتی یکی استرس میگیره ……بعد صورتش مثل لبو میشه…بعد حرف نمیزنه یعنی چشه؟؟؟

-هن؟؟؟؟

-بابا صورتش قرمزه من چه کنم؟؟

لوهان- به نظرت ننم دکتر بود یا بابام؟؟

– خوده خرت در اینده شاید دکتر شی.

– من میخوام مهندس شم.

-لوهان تا خفت نکردم بیا بریم ببینیم چشه.

– باشه نزن اومدم.

دوتایی خودشونو به بالا سر دی او رسوندن که همچنان قرمز بود و محو دیوار شده بود.

لوهان- یاااااا یه روزم نیس کنارت نشسته….زدی بدبختو منهدم کردی.

– بابا من کاری نکردم یهو اینجوری شد..دی او….اصن لوهان غلط کرد…جواب بده دیگه.

– عمت غلط کرد….به من چه  تو زدی پوکوندیش اونوقت من غلط کردم؟؟

– اععع الان وقت این حرفاست؟؟

– بسه دعوا نکنین.

کای- اعععع دی او خوبی ….دعوا نمیکنم تو فقط بگو خوبی؟؟

– الان به نظرت بدم عایا؟؟؟

– نه خوبی…. فک کنم رفته بودی رو حالت “فستم بای”

لوهان- “فستم بای” چیه معلول ذهنی؟؟؟ اون ” استند بای” میباشد.

– حالا هر کوفتی….رفته بودی رو همون حالت.

دی او خنده کوتاهی کرد.

-اره فکر کنم همون رفته بودم رو “استند بای”

کای- دیدی گفتم..  :)

لو-دی او خدا صبرت بده کنار این معلول ذهنی میشینی.

– چش نداری منو ببینی که.مثل من تو دنیا فقط خودمم

-اوهوععع….یکی سقفو بگیره ریخت.

دی او- فقط بزنین تو سر و کله ی هم.

– هخخخ….راستی خوشبختم…لوهانم…شیو لوهان….دوست این سیا سوخته.

– بیشعور سیا سوخته چیه؟؟؟ من برنزم برنزه.

– خوشبختم لوهان …دی او هستم.

لوهان- خوب دیگه….من برم هزار تا کار و زندگی دارم

کای- بازم هندسه؟؟

– تو که میدوی کار و زندگی من هندسست چرا میپرسی؟؟؟

– هخخخخ….

– کوفت.

توی دلش به حدی خوشحال بود که قلبش داشت از سینش بیرون میزد.کای دوباره همون کای سابق شده بود.همون پسره شاد و شنگول و شوخ…بهترین دوستش برگشته بود.

 

……………….

 

در حال بیرون رفتن از درکلاس بود که با صدای کای متوقف شد.

– لوهان میشه باهم صحبت کنیم؟؟

– اره ..چرا نمیشه؟؟

رو به روش وایساد و سرشو پایین انداخت.

– لوهان..راستش من………

– چی شده؟؟

– من معذرت میخوام.

لوهان تا اخرین حده ممکن چشماشو باز کرد تا مطمئن بشه خواب نیست.ِ

-من خیلی خود خواه بودم لوهان…منو ببخش..رفتارم باهات واقعا افتضاح بود…میدونم که توی این مدت از حسم نسبت به خودت خبر دار شده بودی…اگه الان ما باهم نیستیم شاید سرنوشت اینطور خواسته.من تو زندگیم خیلی اشتباه کردم…خودم مقصر بودم و با رفتارای زنندم تو رو ناراحت کردم.من واقعا شرمندم…میدونم.حق داری منو بابت رفتارام نبخشی..اما اگه قبول کنی بازم مثل قبل دوتا دوست باقی بمونیم قول میدم برات جبران کنم.من….من…..

– بزنم تو سرت؟؟

– ب….برای چی؟؟؟ نمیبخشی؟؟

-اخه توله…مگه میشه من تورو نبخشم.؟؟..اصلا مگه میشه من از دست تو ناراحت بشم؟؟

– لوهان…

– خیلی خنگی کای….توی همه این مدت نفهمیدی که من هیچوقت از تو دلگیر نمیشم…میشناسم اون اخلاق نحستو.

– یا ترور شخصیتی نکن دیگه.

– هخخخخخ..

محکم لوهانو بقل کرد و لبخند زد….اینبار حسش فرق داشت.لوهانو نه به عنوان عشقش بلکه به عنوان یکی از بهترین دوستاش میدید..دوباره مثل قبل همه چیز اروم شده بود…همه چیز روی روال عادی خودش اومده بود…یه ارامش دلپذیر والبته …………..گذرا…..

( سلام عشقولیام…..ناموسن کلمو بکوبم به دیوار؟؟؟ 200 تا خواننده اونوقت بیست تا نظرم نیست…میشه یک دهم…..من باید یه امیدی داشته باشم برای ادامه خوب…ناموسن نظر بدید…اصن انتقاد کنین.نظر دادن که همش تعریف و تمجید نیست.من دارم فیک مینویسم تا با نظر بقیه اشکالاتم تو نویسندگیو برطرف کنم…..پس خواهشا هر مشکلی که داره بهم بگین…. این قسمتو کم گذاشتم تا یه کم نظر بدید…البته ببخشید از همتون که کم شد….ولی خدایی دیگه دل و دماغ واسه تایپش ندارم…..تو نظراای قسمت قبل چندتا از بچه ها گفتن چرا هونهان نداره…من قسمتای قبلی گفتم هونهانش تا چند قسمت کم میشه…اما مژده برا همتون…یکی دو قسمت دیگه هونهان رمزدار داره…رمزشم عمومی میذارم همتون بخونید.کلا من اهل ازار دادن نیستم.ولی ناموسن نظر بدید…..بزارین منم شاد شم…..تنک یو…فدا همتون….بوس بوس ….بای.)

 

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 35 نظر 6 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mayana
مهمان
اوه سهون
مهمان

مثل همیشه عالی عشقولیم
مرگ من کایسو رو زودتر بهم برسون
من مرگ سورا هستم ماشاالله زبون نیست که
حماییت میکنم بیبی :hiii:

Raha
مهمان

این فیک همیشه شادم میکنه مرسی واقعا :heartme:

FATYEOL
مهمان
Mina.bbh
مهمان

ای برداره اخه یا اذرایل ، یا خدا
عررررررر دی او خجالت کشید تو افق محو شد
هولا همچی به روال سابق برگشت
عالی بوددد :yeees: :yehetohorat: :bunny: :heartme:

S_yoona
مهمان

خیلیییییی قشنگ بود مرسییییی

Setayesh
مهمان

کیونگسووووووو جان آرمشتو حفظ کن بچه😂😂😂😂😂
عالی

kimi
مهمان

هوریاااااا کایسووووو
تنکس اونی :kissme:

Taooooooo
مهمان

ای جاااننننمممممم باهم خوف شدنننن.این عالیهههههه

fatho
مهمان

فدای تو بااین فیک خنده دار ونسبتا غم انگیزت :heartme: شاد میشم وقتی میخونمش مخصوصاوقتایی که شیوچن باهم کل میکنن :khande:
ممنونم گل گلی :rose:

sophie19
مهمان

واااای خیلی خوب بود فستم بای😂😂😂
اون تیکه کای و لوهان ک دی او کپ کرده بود رو کلا رو ویبره بودم
ممنون😙😘

B.S12
مهمان

عرررررررررررررر این فان نوشتنت منو ب فنا میده قشنگ :khande: :khande: :khande: :like: :like: :like:
مامانم یجوری نگام کرد بعد این قسمت بخار شدم ناموسا :nish:
خیلی باحال بود عین بقیه قسمتا :cheshmak:
خسته نباشید و فایتینگ :rose: :myheart: :heartme:

wpDiscuz