سلام قسمت 18 از فیک “بازگشت” به نویسندگی پریسا

با سرعت برگشت توی کلاس.به دیوار تکیه داد و به چهرش که هنوز توی قرمزی گم شده بود نگاه کرد. با قدم های اهسته جلو رفت و کنارش قرار گرفت.

– کیونگ بهتری؟؟؟

سرشو بالا گرفت .با دیدن اون چهره جذاب حس کرد قلبش داره از سینش بیرون میزنه.نفس عمیقی کشید و سعی کرد خودشو کنترل کنه.

– اره ممنونم کای..

– خداروشکر.

– چانیول کجا رفت؟؟؟

– رفت بکهیونو بیاره.

– بکهیونو بیاره؟؟؟ مگه بکهیون خودش نمیتونه بیاد.؟؟

کای- جمعه …… بعد از اینکه رفتیم بیرون تصادف کرد.

– چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

– لازم نیست نگران باشی.بخیر گذشت…الان خوبه.

– اخه چرا؟؟؟ الان کجاست؟؟؟

– گفتم که خوبه..الان میاد.نگران نباش.

کای جلوتر رفت و رو به روش قرار گرفت.دستشو روی شونه دی او گذاشت.

– کیونگ…دیگه هیچوقت به اون پسره عوضی نزدیک نشو..هیچوقت.

دی او با گیجی سرشو تکون داد .

– ب…باشه…نزدیکش نمیشم.

 

……………

 

با سرعت دویید توی حیاط مدرسه. بکهیون با اخم بهش نگاه کرد.یه ابروشو بالا انداخت و پشتشو به چانی کرد و دست به سینه وایساد.چانی خنده کوتاهی کرد و سرشو تکون داد و سریعتر قدم برداشت و خودشو به بکهیون رسوند.

-باز چی شده؟؟

– چی شده؟؟ میگی چی شده؟؟ ده دقیقه دیر کردی…کجا بودی؟؟ هان؟؟ زودباش بگو.

– اووو اوووو…چه بداخلاق..داشتم به یه کار مهم میرسیدم.

– مهمتر از من؟؟

چانی چشمک زد.

– اومممم اره مهمتر از تو.

– یاااااا پارک چانیول.

-ایییی جیغ نزن گوشم.

– اینکه الان زنده ای به خاطر اینه که پام درد میکنه نمیتونم بدووم..وگرنه همینجا دفنت میکردم.

– چه خشن شدی..

– تازه شمشیرمو ندیدی.

– از دست تو….بیا بریم.

– نمیخام….اول بگو کاره چی بود از من مهمتر؟؟؟

-داشتم حساب یکیو میذاشتم کف دستش.

بک- چااااااااااانی..

– باز که جیغ زدی….جانم؟؟؟

– دعوا کردی؟؟؟

– نه.

– به من دروغ نگو..

– دعوا نبود فقط گوشمالی بود.

– یاااا یودا مگه بهت نگفتم دعوا نکن..الان لهت میکنم.

بکهیون به سمت چانیول خیز برداشت اما هنوز یه قدمم برنداشته بود که درد پاش مانع حرکتش شد و باعث شد تعادلش بهم بخوره. ودرست زمانی که داشت با زمین برخورد میکرد دستای چانی مانع افتادنش شدن.

– ایییییی.

– یااااا اگه افتاده بودی درد پات بدتر میشد.لازم نیست منو مآخذه کنی لازم بود با اون احمق دعوا کنم.

– سر من داد نزن.

– چرا اینقد لجبازی تو؟؟؟ همین لجبازیات بود که باعث شد این بلا سرت بیاد.

– گفتم سر من داد نزن.اصن نمیخوام بیای کمکم…خودم میتونم برم.

دست چانیولو پس زد و سعی کرد حرکت کنه.با اولین قدم درد وحشتناکی توی پاش پیچید.ل./بشو از درد زیاد گاز گرفت و سعی کرد یه قدم دیگه برداره که چانیول محکم دستشو کشید و اونو به سمت خودش برگردوند.با اخم مردونش تو چشمای مظلوم بک نگاه کرد.

– دیگه لجبازی نکن. هیچوقت.

– ب…باشه.

– دستتو بده به من.

دستشو توی دست چانی قرار داد.و همراهش قدم های کوتاه و کند برداشت.

بک – درد میکنه.

– نباید امروز میومدی.

– تا بعد مدرسه دلم برات تنگ میشد.

چان- سلامتیت مهمتره.

– خیلی بی احساسی.

– نیستم.

بک- قلبت از سنگه.

– نیست.

– دوستت ندارم.

چان- ولی من دارم.

– باهام سرد صحبت نکن..

– توام قول بده دیگه لجبازی نکنی.

بک- ب./غلم کن.

– اینجا نمیشه.

– عشقم جا و مکان سرش نمیشه.

– بک.

– ازم….خسته شدی.

چان- چرا ذهنتو درگیر اینجور چیزا میکنی؟؟ این چرندیات چیه؟؟

– ای کاش اصن میمردم.

– یااااا این مزخرفا چیه داری میگی.؟؟؟

بک- من با سرد بودن و بی تفاوتیای توام میمیرم.پس دیگه چه فرقی میکنه.؟؟

– اگه قرار بود به همین راحتی ازت خسته بشم دو سال  برای به دست اوردنت صبر نمیکردم.

– من خیلی بدبختم.

– ولی من خوشبختم چون تورو دارم.

– چانی!!!

– جانم؟؟

– هنوزم دوسم داری؟؟ راستشو بگو.

– نه.

با بهت به چانیول نگاه کرد.

-نه؟؟؟؟

-نه… من دیگه دوستت ندارم. من الان دیوونت شدم.

– چان!!!

چانیول انگشت اشارشو روی ل./ب بک قرار داد.

– هیسسسس… دیگه چیزی نشنوم. عشقه من باید فقط بخنده. باید شیطنت کنه. بکهیون من نباید یه لحظه هم سرجاش بشینه.حالام بریم سر کلاس تا دیر نشده.

سرشو تکون داد و خودشو بیشتر به چانی چسبوند و همراهش قدم برداشت. پا به پاش.

…………..

 

اروم قدم برداشت و گوشه ای از کلاس وایساد.بازم فکرش مشغول بود اما سعی میکرد با کتاب خوندن مشغله ذهنیشو فراموش کنه.تو افکار خودش بود که با صدای اروم هیون وو توجهشو از کتاب گرفت و بهش نگاه کرد.

-سوهو…

– چی شده؟؟؟

– اممم به کمکت احتیاج دارم.

– ایگووووو….بگو میشنوم.

– چیزی راجب این ازمون سراسری شنیدی؟؟

-ها؟؟؟ ازمون سراسری؟؟ نه حالا چی هست ماجراش؟؟

– خب راستش امروز شنیدم…یه ازمون بین همه بچه های مدرسه.

-اوووو.. پس چرا من نفهمیدم.

– نمیدونم …..خب راستش…..

با صدای پرت شدن چیزی روی زمین توجه همه بچه های کلاس به بیرون جلب شد.سوهو و هیون وو و به دنبالشون تقریبا همه بچه های کلاس به سمت در رفتن .پسر قد بلندی که روی زمین افتاده بود و همه وسایلش دورش پراکنده شده بود..پاشو که انگار پیچ خورده بود گرفته بود و به نفرت به پسری که رو به روش وایساده بود نگاه میکرد.سوهو با دیدن صورت پسر شوکه شد و به سمتش دویید.

– ت….تاعو حالت خوبه؟؟؟

تاعو برگشت و اول باصورت شوکه شده به سوهو نگاه کرد اما سریع تغییرش داد و نگاهشو ازش گرفت.

– خوبم…لازم نیست برام دلسوزی کنی.

-یااااا ….پات ممکنه اسیب دیده باشه…بذار کمکت کنم.

– احتیاجی به کمکت ندارم.

سعی کرد خودش از جاش بلند بشه اما درد پاش مانع شد.سوهو به پسر نگاه کرد و با اخم بهش نزدیک شد…

– هییی…برای چی اذیتش میکنی؟؟

– م…من اذیتش نکردم.

– پس لابد من این بلارو سرش اوردم.

تاعو- اونو مقصر ندون باعث همه این بدبختیا تویی.

سوهو نفس عمیقی کشید و سعی کرد حرف تاعو رو نادیده بگیره.

سوهو- چرا حواست نیست کجا میری؟؟ نیگا کن چه بلایی سرش اوردی.

– کیم جون میون ساکت شو.

تاعو به سختی از جاش بلند شد و وسایلشو جمع کرد.

سوهو- تاعو…من فقط میخوام کمکت کنم.

– هه…ببین کی میخواد به من کمک کنه یه هر/.زه……

– تاعووو…این چه حرفیه؟؟ چطور میتونی این حرفو به من بزنی؟؟؟

– چیه؟؟ نکنه دروغه؟؟ اوممم فقط دوست پسر منو خام کردی یا با عشوه گریات با کسای دیگه ایم ریختی روهم؟؟؟

به زور بغضشو قورت داد.

– اونطور که تو فکر میکنی نیست من…..

– تو یه شیطون تو لباس ادمی.هی بچه ها مراقب عشقاتون باشین..این پسر خوب بلده اونارو از چنگتون در بیاره…از من به شما گفتن بود..عشق منو که ازم گرفت..ولی شماها مثل من نباشین.

با چشمای پر از اشک بهش نگاه کرد.چونش از شدت بغض میلرزید.

– راجب…من اینطور قضاوت نکن. تو خیلی …تند رفتی.

بعدم در حالی که اشک از چشماش سرازیر شد جمعیتو کنار زد و با سرعت دویید.

 

…………..

 

دی او با سرعت دویید سمت بکهیون که دست تو دست چانیول وارد کلاس شد.

دی او- بکهیون خوبی؟؟؟ پات چی شده؟؟ کای بهم گفت تصادف کردی.

چان- کای کلا الو تو دهنش خیس نمیخوره.

کای- یااا نردبون…خووو توقع داشتی چی بگم؟؟؟ خوده خنگت اول سوتی دادی….ناموسم فانوسم..

چان- نخیرم…بعدش که جمعش کردم…

بکهیون- یاااا بسه…دو تا خنگ افتادن به هم ول کنم نیستنا.

دی او- کای کلا عادت داره با همه بحث کنه.

چان- جوووون چه زود فهمید.

کای- اعععع دودییی…من کی بحث کردم اخه؟؟

– همین چند دقیقه پیش با لوهان.

چان و بک با هم- لوهااااااان؟؟؟

کای- نه عمه چانیول.

چان- ای بابا…باز پای عمه منو کشیدن وسط.

کای- اصلا کلا من به عمه تو ارادت خاصی دارم.

بکهیون- در جریان هستم.

دی او- راستی چیزی راجب این ازمونه شنیدین؟؟؟

چان- ازمون؟؟

– اره یه ازمون سراسری تو کل مدرسه.

بک- واقعا؟؟؟؟ کی؟؟ چه ساعتی؟؟ از کجا تا کجا؟؟ کدوم کتابا؟؟

کای- باز این خر خون بازیش گل کرد.

بک- زهر خر…..کره مار.

دی او- ازمونو ول کنین بعد ازمون مهمه.

چان- بعد ازمون؟؟

دی او- اوهوم….یه اردوی پنج روزه به پوسان.

کای- عررررررر…دریا…ساحل….مایو..بیکینی….دختر.

بکهیون- درد….مرض….کوفت….زهر مار…..مرگ.

کای- اعععع…چانیو نگفتم که خودمو گفتم.

بک- چان غلط میکنه با تو دو تایی.

کای- دودی…این منو اذیت میکنه…بزن دهنش.

دی او- اتفاقا بکهیون درست میگه.

بک- بیا بغلم.

چان- شما لازم نکرده با اون پات کسیو بغل کنی.

کای- جووووونم غیرت…

شیومین با سرعت دویید توی کلاس و شروع کرد به نفس نفس زدن.

کای- گوزن وارد میشود.

شیو- بچه ها بدبخت شدیم.

چان- چی شده؟؟

– این پسره تاعو بود..دوس پسر سابق کریس….

بک- خوب؟؟؟

– با سوهو بحثشون شده….

چان- چی؟؟؟

– نمیدونم ماجرا از چه قرار بوده اما هر چی میگردم سوهو نیست.

بک- یعنی چی؟؟

– گوشیشو جواب نمیده..تو مدرسه ام نیست..

کای- پس تو اینجا چه غلطی میکردی؟؟

دی او- کای ارومتر ارامشتو حفظ کن.

شیو- من خودمم نبودم..فقط اومدم هیون وو بهم گفت ماجرا از چه قراره.بچه ها بیرونن دارن دنبالش میگردن.

چان- اه اه…یعنی امروزم باید بپیچونیم کلاسو.

کای- اگه خدا بخواد بعلهه. حالا بریم.

بک- خوده کریس کجاست؟؟

– چیزی نمیدونه…یعنی بهش نگفتیم.

چان- چیزی به کریس نگین…خودمون پیداش میکنیم.

شیو- اوکی بریم.

کای- بکهیون به رانندتون زنگ بزن بگو بیاد ببرتت خونه.

بک- امکان نداره..منم باهاتون میام.

چان- با این وضع پات فقط بهتره که استراحت کنی.

بک- چان …منم میخوام بیام.

چان- بکهیون یادت که نرفته بهت گفتم لجبازی نکن.

بک- خیلی خب….پس خونه نمیرم..میخوام تو کلاس بمونم.

کای- لازم نکرده میری خونه.

بک- چرا باید برم خونه؟؟ تو مدرسه که اتفاقی برام نمیفته.

کای- بکهیون زنگ بزن به رانندت بگو بیاد ببرتت.دیگه هم بحث نکن.

بک- یااا شماها چتونه؟؟؟ چرا نمیتونم مدرسه بمونم؟؟ چرا مثل بادیگاردا همش مراقب منین؟؟ بچه که نیستم خودم از پس کارام بر میام.

چان داد بلندی کشید.

– بکهیون تمومش کن  برمیگردی خونه..همین الان.

همه شوکه به چان نگاه کردن.

کای- چان…اروم باش.

چان- با این لجبازیات فقط داری بیشتر از قبل رو اعصابم راه میری.

بک بغضشو شکست و شروع کرد به گریه.

بک- تو..هق…..توی عوضی چی …..هق…..چی فکر کردی؟؟؟…هق….به چه حقی…هق…به چه حقی سرم داد میزنی؟؟

دی او- بک لطفا اروم باش گریه نکن..اشکالی نداره.

بک- نه….هق…نه…تو این….هق….عوضیو نمیشناسی…هق…همش…سرم داد…هق ….میزنه.

کای- به سورا زنگ زدم  الان راننده میاد دنبالت..دیگه گریه نکن..چان فقط به خاطر خودت داره اینکارو میکنه…پس اروم باش خوب؟؟

بک- دی او….هق…منو ببر…هق…بیرون.

دی او- باشه بریم.

دی او دست بکهیونو گرفت و همراهش به سمت حیاط حرکت کرد و چان و کایم پشت سرشون رفتن.

کای- چان…یکم اروم باش…بک که مقصر نیست.

چان- کای…نمیخوام صدمه ببینه..میفهمی؟؟ نمیخوام صدمه ببینه..اون عوضی برادر منه..بیشتر از هر کسی میشناسمش…هر کار کثیفیو به راحتی انجام میده.

کای- شاید بهتره خوده بکهیونو از این ماجرا با خبر کنی.

چان- اومم شاید..

کای- داره میره برو از دلش در بیار.

چان شونه ای بالا انداخت و به سمت دی او و بکهیون رفت.

چان- دی او میشه یه چند لحظه…

دی او- اووو اره حتما…من دیگه میرم.

بک- خدافظ دودی..

– خدافظ بک.

دی او اهسته قدم برداشت و به سمت کای رفت و رو به روش ایستاد.

دی او- خوب دیگه من برم سر کلاس.

کای- کلاس؟؟ کی گفته تو امروز میری کلاس؟؟

دی او با دهن باز به کای نگاه کرد.

– من دیگه چرا نباید برم؟؟

کای- با وجود یه  حیوون توی مدرسه شما حق نداری بدون من توی مدرسه بری.

دی او- کای…..منظورت همون پسر امروزیه نیست…اون که کاری با من نداره.

کای-اتفاق امروز یادت رفت…افتادی تو چشم اون عوضی …مطمئنا میخواد یه زهر چشم از هممون بگیره.

دی او- میتونم بپرسم اون کیه؟؟

– برادر چانیول…برادر بزرگترش.

– چی؟؟؟؟؟؟ این امکان نداره..برادر چانیول…اما اونا داشتن دعوا میکردن.

کای- سویی خیلی با چانیول فرق داره…اون یه عوضیه به تمام معناست..فکر میکنی دلیل اینهمه حساسیت ما روی بکهیون چیه؟؟ این بلاهایی که الان سر بکهیون اومده همش تقصیر اونه…

– واقعا…باورش سخته واخه یه برادر….چطور تونسته این بلارو سر بک بیاره.

– برای زهر چشم گرفتن از چان.

دی او- کای!!

– بلی؟؟

– رابطه چان و بکهیون اصلا شبیه دوتا دوست نیست.

کای- اهم…..چیزه..میگم چقدر هوا گرم شده.

دی او خنده ریزی کرد.

– دروغگو…میخوای بحثو عوض کنی حواست باشه چی میگی..وسط زمستون هوا گرم نمیشه.

– اععع چیزه…یعنی…اه مچمو نگیر…خوووو اره…..عاشق همن.

دی او- از رفتاراشون کاملا معلوم بود.

کای- ناموسن؟؟ یعنی خیلی ضاین؟؟

دی او- خیلی…

کای- هی به این چان خنگ گفتم ضایع بازی در نیار مگه گوش کرد…اینقد ناموسم فانوسم کرد که الان عمه نداشتشم میدونه عاشق بکهیونه.

– یاا..از دست تو..خوب من باید چیکار کنم.؟

کای-  باهام میای؟؟

– کجا؟؟

-بریم دنبال سوهو از اونورم برسونمت خونتون.

– باید راجبش فکر کنم .

– یااااااا…

– قبوله میام.

هر دوشون زدن زیر خنده و برگشتن و چانیول و بکهیون نگاه کردن و درست همون موقع بود که چانیول بو./ه کوتاهی به سر بکهیون زد.

کای قهقهه بلندی زد

– فک کنم از دلش در اورد.

دی او- منم همین فکرومیکنم.

…………………..

(اینم از قسمت هیجدهم….از نظرای قسمت قبل راضیم. :)  همینطور ادامه بدید نظراتو بیشتر کنین…هخخخخ…مژده مژده…قسمت بعدی رمز داره..الکی مثلا چه چیز مهمی..دوستا عزیز با پایان یافتن قسمت بیستم فصل اول داستان نیز تمام خواهد شد…حدود یکی دو هفته زمان میبره تا ادامه فیکو ویرایش کنم… توی تیزر فیک بهتون گفتم ژانر فیک غمگینه….از فصل دوم قسمتای گریه دار و در واقع روال اصلی داستان شروع میشه.ازتون میخوام به خوندن ادامه بدید..فیک هپی انده و نیازی نداره راجب اخرش نگران باشید. به نظر دادن ادامه بدید…و اینکه من دارم فیک دومم رو هم مینویسم…واقعا خودم نمیدونم طرز نویسندگیم در مقایسه با خواهرای گلم چطوره…پس حتما راجب نویسندگیم نظر بدید..مرسی از همتون..دوستتون دارم..خیلی خیلی خیلی…..زیاد.)

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)