سلام ، قسمت دوم فیک ” بازگشت ” به قلم پریسا

 

دستاشو روی شونه کریس گذاشت و بو./ه آرومی به گونش زد.تقریبا دو سالی میشد که باهم بودن…. مهربون و ساده بود و توی علاقش پایبند. ولی از نظر کریس یه مشکل وجود داشت .تاعو بیش از اندازه بهش وابسته بود.دو سال پیش بود که تونسته بود برای اولین بار عشقو تجربه کنه.ولی احساس کمرنگ شدن و بی تفاوتی روز به روز جای عشقو تو دل کریس میگرفت.نمیخواست باور کنه.
تلقین………
اره تلقین بود چون حالا کاملا میشد احساس کرد این عشق یه طرفست یا شایدم از اول بود.
-عشق من چطوره؟
لبخند زیبایی زد
-مرسی خوبم.پات بهتر شد؟
-اره بهتره.دکتر بهم گفت یکم دیگه استراحت کنم خوب میشه.
-چقد خوب که داری……..
سوهو-کریس میشه یه لحظه وقتتو بگیرم؟
لبخند گرمی زد.
-باشه.الان میام.
به تاعو نگاه کرد.شوق خاصی توی چشماش بود.
-زود برمیگردم.
با یه لبخند زورکی جوابشو داد وبه قدم برداشتن کریس نگاه کرد.بعد از یک ربع انتظار کریس برگشت.خوشحالیو میشد تو چشاش دید.
-اون پسره چیکارت داشت؟
-هیچی.حرف میزدیم.
-فکر نمیکنی این چند وقته زیادی حرف میزنین؟
کریس موهای تاعو رو از صورتش کنار زد.
-چه اشکالی داره تاعو؟درباره درس حرف میزدیم.الانم بریم یه چیزی بخوریم که من حسابی گشنمه.
با تردید بهش نگاه کرد ولی چاره ای جز قبول کردن نداشت.دستشو دور بازوهاش حلقه کرد و همراهش رفت.
Return
نزدیکای ساعت 5 بود. سوهو خیلی سریع خودشو به کای رسوند .کنارکمدش وایساده بود وبا گوشیش ور میرفت.
-بریم تا شلوغ نشده جونگین.
-باشه هیونگ بریم.فقط تو لوهانو ندیدی؟
چانیول به ارومی کنار سوهو وایساد.
-داشت میرفت سمت حیاط.هر چی صداش کردم نشنید.
چن وشیومین با سرعت برق دوییدن به سمتشون.چانیول یه قدم به عقب برداشت.
-نه خیر انگار امروز دوتاتون گوزن شدین.
سوهو-لی کجاست پس؟
چن-شادیا توام..اون اصن امروز نیومده بود. نامرد پیچوند.
شیومین-فک کنم رفته خوش بگذرونه.
سوهو با تعجب به هردوشون نگاه کرد.ولی با صدای چانیول ریشه افکارش پاره شد.
چانیول- هیونگ خیلی با این پسر سال اولیه صمیمی شدیا.
سوهو- چی؟منظورت سهونه؟ آره خیلی پسر خوبیه.
کای- همونی که امروز اومد تو کلاس؟ببینم سوهو تو اونو میشناسی؟
سوهو-آره.یه چند ماهی میشه.
چانیول-لوهانم که نیومد.
سوهو-بریم تو راه پیداش میکنیم.
کای با تعلل قبول کرد و همراه بقیه رفت.
Return
سراسیمه تمام حیاطو زیر و رو کرد.
-وای خدا!!یعنی کجا افتاده ؟ هدیه مامانم بود.
با یاداوری اتفاق توی کلاس و برخوردش با سهون زیر لب زمزمه کرد.
-حتما همون موقع از دستم افتاده.
با سرعت به سمت سالن دویید ولی به یه جسم سخت برخورد کرد و روی زمین افتاد.آروم دستشو روی پیشونیش کشید و چشماشو باز کرد.درک شرایطی که توش قرار داشت غیر ممکن بود.صورتای مماس شدشون و احساس دم و بازدمش روی صورت.باور کردنی نبود.خودش بود همون پسری که…….
با سرعت از روش بلند شد.بلافاصله سهونم از روی زمین بلند شد و کت خاکیشه دراورد و با دست تکونش داد.
سهون- ببینم تو تا امروز منو به کشتن ندی بیخیال نمیشیا.
سرشو پایین انداخت و چشماشو بهم فشار داد.
سهون- ببینم تو همیشه اینقد عجله داری؟یه بلایی سرخودت میاریا.حیف این همه خوشگلی نیست آسیب ببینه.
-چییییییییییی؟
-هیچی.
-نه بگو میخام بدونم.
-گفتم هیچی.
-نععععع بگو.
-پس سیریشم هستی؟
-نه…اهم….چیزه…..ببخشید….اخه دستبندم گم شده داره دنبال اون میگردم.
-باشه حالا گریه نکن.چشمات خراب میشه.
-من گریه نکردم.
-خوبب حالا….. ولی اصولا آدم وقتی عجله داره باید آروم عمل کنه نه اینجوری که.
ابروهاشو بالا انداخت و تعظیم کوتاهی کرد و به سمت سالن برگشت.
-کجا؟
– دارم میرم تو کلاسو بگردم فک کنم اونجا افتاده باشه.
-مطمعنی؟
پوکر فیس بهش خیره شد
-اره مطمعنم.فعلا.
– پس این مال تو نیست دیگه؟
برگشت و با تعجب به سهون نگاه کرد.با آرامش تمام دستشو توی جیبش کرد و یه دستبند زنجیری شکل و نقره ای رنگو از جیبش درآورد.
-این همونیه که دنبالش میگردی؟
اولش شوکه شد ولی بعد یه لبخند زد و به سمت سهون دویید.سهون دستبندو از لوهان دور کرد.
-حواس پرت که هستی.سیریش که هستی.زبونتم که درازه.
-چییییی با من بودی؟
-نه با سازمان رسیدگی به مشکلات ناسا بودم.
-واقعا؟
-خنگم که هستی ماشالا.
-یاااا تا با زمین یکیت نکردم دستبندمو بده.
-اخخخخ ترسیدم..دارم میلرزم.
لوهان پاشو محکم روی پای سهون فشار داد.
-ایییییییی…..پس بیمارم هستی اوه اوه حرص نخور الان از سرت دود بلند میشه.مث لبو شدی.
-میدیش یا خفت کنم.
-قاتلم هستی ناموسن؟
-خفهههههههه شوووووووووووو……
-باشه باشه میدمش.فقط اگه من اینو بهت بدم در عوضش برام چیکار میکنی؟
-هیچی…
– خوب پس نمیدش…
-یا تو چرا اینقد منو اذیت میکنی اخه…
-اخه وقتی حرص میخوری خوشگل تر میشی البته خوشگل که هستیا خوشگل تر میشی.
صورتش سرخ شد و سرشو از خجالت پایین انداخت.
-ب….اهم…باشه.هر کاری بگی میکنم.
سرش پایین بود و نزدیک شدن سهون به خودش از چشماش پنهون موند.اروم اروم…قدم قدم….ثانیه به ثانیه….بهش نزدیکتر شد.با حس ل./س گونش توسظ چیزی و حس تر شدن لپش چشماشو باز کرد و با بهت کامل به سهون نگاه کرد.لباش به هم قفل شده بود و حتی نتونست یه کلمه بگه.سهون با پشت دوتا از انگشتاش جای بو./شو نوا./ش کرد و دستبندو توی دستای شل و بی حسش قرار داد.
باور نمیکرد چه اتفاقی افتاده.سرفه ی کوتاهی کرد بدون اینکه سرشو بالا بیاره
-م….میتونم….اسمتو… بپرسم.
-من سهونم…….اوه سهون.
-چیز…..اهم…..منم لوهانم.شیو لوهان.
– مگه من اسمتو پرسیدم.
-یاااااااااااا
-باشه باشه ببخشید.خب من دیگه برم.
یه قدم دیگه برداشت و کنار لوهان وایساد.لباشو نزدیک گوشش کرد و خیلی آروم زمزمه کرد
-شیو لوهان….دوتا بهم بدهکاری.منتظر جبرانم………………………….

The following two tabs change content below.

oohsahar