سلام قسمت بیستم از “بازگشت” به نوشتار پریسا

قسمت بیستم:

با تمرکز بیشتری به قدم برداشتنش نگاه کرد.پاهای کوتاه و  قدم های ریز.طرز راه  رفتنش برای کای یادآور پنگوئن هایی بود که تو دوران بچگیش تو باغ وحش دیده بود.سرشو خم کرد و ریز خندید.موهای خرمایی رنگش توی صورتش ریخته شده بود.چیزی که همیشه مورد پسند دی او واقع میشد.صورت ساده و بی ارایش و ابرو های پرپشت و با نمکش.همه اجزای صورتش دلنشین بود.روشو از دی او برگردوند و نفسشوبیرون داد.یک ساعتی میشد در حال قدم زدن بودن ولی اثری از خستگی توی هیچکدومشون وجود نداشت.شاید یه حس ارامش….یه چیزی مانع خستگی دوتاشون میشد.کای دستاشو از توی جیبش در اورد و بهم کشید و هاه عمیقی بهشون کرد.

کای- خیلی سرده.!!

دی او-آآآآ…اره..ببخشید کای…مشکلی پیش نمیومد اگه همراهم نمیومدی.

– هی سرما مهم نیست. نمیتونستی این موقع شب تنها بری خونه.

لبخند گرمی زد و سرشو پایین انداخت.

– کای…میتونم یه  سوال ازت بپرسم….

– بپرس.

-خانوادت کجان؟؟

کای از حرکت ایستاد و سرشو پایین انداخت.دستاشو مشت کرد و فشار داد.

– چرا یهو اینوازم پرسیدی؟؟؟

یه قدم به سمت عقب برداشت .

-نمیخواستم  ناراحتت کنم ….من…ببخشید..

توی دلش هزار بار خودشو سرزنش کرد که چرا همچین سوال مسخره ایو از کای پرسیده…همین که خانوادش کنارش نبودن خودش نشونگر همه چیز بود و دیگه نیازی به پرسیدن نداشت.اما…چرا؟؟؟ زندگی و خانواده کای هر چقدر هم بد بود…به اندازه این پسر ریزه میزه سختی نکشیده بود.

کای- پدر و مادرم از هم جدا شدن و …. هر کدومشون رفتن یه جای دنیا.. خواهرمم که…سه سالی میشه ازش خبر ندارم.

– همین که داریشون کافیه.

– داشتن یا نداشتنشون برام فرقی نداره..اونا هیچوقت نبودن الانم نیستن…من از خانواده فقط پولایی که هر ماه به حسابم میادو درک کردم.

– کای اینقد سخت نگیر.از نظر من شرایطت اونقدراهم بد نیست…حداقل الان کنار دوستاتی…این خیلی خوبه.

– اره….خیلی ….

– خوب راستش خونه ما خیلی دورتر از مدرسس.زندگی تو خیابونای پایین شهر با اون بالا بالا ها که شماها هستین خیلی فرق داره..اینجا…خیلی خوبه..حداقل برای من.

– چجوری تو مدرسه قبول شدی؟؟

– نصف عمرم سرم تو کتاب بوده…خوب….راستش…پول کافی برای ثبت نام نداشتم..اما یه نفر که نمیدونم کیه حامیم شد تا اینجا درس بخونم.

– چقدر خوب…

– مادربزرگم همیشه میگه…انسانای خیرخواه زیادن…خیلی به مادربزرگم مدیونم…کل عمرش کار کرد که من درس بخونم..حالا نوبت منه.

– پس…پدر و مادرت چی؟؟

– به گفته مادربزرگم….وقتی 4 سالم بود تصادف کردن و ………..

– من متاسفم.

– اشکالی نداره…میدونی…بعضی وقتا دلم میخواد باشن..حتی اگه کنارم نباشن و به دیدنم نیان..بودنشون یه جور ارامش خاطره.

لبخند تلخی زد و برای اینکه کای اشکاشو نبینه سرشو پایین انداخت.

– من خیلی تنهام.

گرمای دستای کایو روی شونش حس کرد.سرشو بالا اورد و با چشمای براقش بهش نگاه کرد.

– کی گفته تو تنهایی هوم؟؟؟ پس من چیم؟؟

– تو….

– قول میدم هیچوقت تنهات نذارم.

– کای…..

سر دی او رو به س/نش چسبوند و اروم اونو توی ا./وش گرفت.

حالا که حس امنیت میکرد وقت این بود که از زمونه شکایت کنه.هیجده سال تنهایی….حس زجر اور بی والدین بودن…بی پولی و تلاشاش…و تحقیرای تلخ تر از زهر اطرافیان…اینبار دیگه نمیخواست محکم باشه…اینبار دلش میخواست با تمام وجود زار بزنه…گریه واقعا برای سختیای زندگی یجور مرحمه….مرحمی که موقته…اما بار بزرگی مشکلو از روی دوشت برمیداره…..

 

………….

 

نیم ساعتی میشد که به صفحه ل/ تابش زل زده بود.مردد بود…تصمیمش درست بود یا غلط؟؟؟ یعنی به همین راحتی…. پس زندگی و خوشبختیش چی؟؟؟ اون اینده ای که همیشه تو رویاهاش میدیدش چی؟؟؟همش خراب شد…فقط یه جمله براش باقی موند….کیم سوهو تو حق خوشبختی نداری….نداشتی و نخواهی داشت…با عصبانیت از جاش بلند شد…

– چراااا من؟؟؟ چرا من لعنتی باید کوتاه بیام….چرا؟؟؟؟ منم حق خوشبختی دارم..منم دلم میخواد زندگی کنم…اما…اما…خدایا…من باید چیکار کنم؟؟؟

 

“فلش بک”

با خوشحالی دویید توی سالن…..تمام راهو دوییده بود و نفس نفس میزد…چشمایی که پر از اشک شوق بود و کاغذی که هر لحظه بیشتر توی دستش فشرده میشد.تمام ایندش…تمام زندگیش..هدفش…خوشحالیش توی اون برگه خلاصه میشد..دور تا دور سالن باشکوه چرخید…به لوستر بزرگ بالای سرش نگاه کرد و چرخید…خدمتکارا با تعجب به کارای بچه گانش نگاه میکردن…از حرکت ایستاد و نفس عمیقی کشید….اب دهنشو قورت داد و داد بلندی کشید.

– مامان…بابا..کجایین؟؟؟

خانم زیبایی بالای پله ها وایساده بود و به کارای بچه گانه ی پسرش میخندید.

– چی شده خونرو گذاشتی رو سرت؟؟؟

– مامانی جونم…

– چی شده شیطون بلا.؟..

– یه خبر عالی دارم.

– چی؟؟

– نیوچ….اینجوری که نمیشه اول ب./س.

مادرش خندید و سرشو تکون داد روی پنجه پاهاش وایساد و بو./ه کوتاهی به سر پسرش زد.

– خوب حالا بگو ببینم.

حالت لوسی به خودش گرفت.

– فقط همین یدونه؟؟

– سوهو بگو چی شده جون به ل./م کردی.

– یکی یدونتون قبول شد.

– چی؟؟؟ کجا قبول شد؟؟

– ازمون ورودی بزرگترین مدرسه سئول….
لبخند روی ل/ مادرش خشک شد.دستاش شل شدن و با بهت به پسرش نگاه کرد.

– واییی دارم میمیرم از خوشحالی….شما خوشحال نیستید؟؟

با دیدن چهره مادرش از حرکت ایستاد.

– مامان…چیزی شده؟؟ حالتون خوبه؟؟

– تو….تو میخوای بری سئول؟؟؟

– اره…چیز عجیبیه؟؟؟ قراره برم اونجا درس بخونم.

– اخه چرا؟؟؟ مگه مدرسه خودت چشه؟؟ چیزی واست کم گذاشتن…بگو خودم میرم با مدیر صحبت میکنم.

– نه مامان…اونا خیلیم خوبن…اما من خودم میخوام سئول درس بخونم…اون مدرسه معرکست…اونجا به هر چی که میخوام میرسم….مامان…نکنه شما مخالفین؟؟

مادرش با غم خاصی سرشو پایین انداخت..سعی کرد اشکاشو قایم کنه.

-مگه میشه مخالف باشم..یکی یدونم هر چی بخواد همونو انجام میدم.مگه نه سفید برفی من.؟؟

– مامان….صدبار گفتم به من نگو سفید برفی…مگه دخترم.؟؟

– اووو ببخشید جناب کیم سوهو…به پدرت گفتی؟؟

– نیوچ…شما قراره بهش بگید..

– از دست تو….

دستاشو به هم قلاب کرد و انگشتای شستشو دور هم چرخوند.

– سوهو..چندوقت قراره اونجا بمونی؟؟

– چهار سال توی اون مدرسه میمونم…بعدشم یه دانشگاه توی سئول….

– اهان..

به صورت غم زده مادرش نگاه کرد.خیلی زود همه چیزو فهمید.

-مامان…نکنه نگرانید ازتون دور شم و دیگه ازتون خبری نگیرم.

– خوب….

دستاشو دور کمر مادرش حلقه کرد و اروم ب./لش کرد.

– من هیچوقت خانوادمو فراموش نمیکنم…قول میدم.

 

” پایان فلش بک”

 

اشکاش بی وقفه روی صورتش میریختن…دو زانو روی زمین نشست و اشک ریخت.

– مامان…..قول دادم فراموشتون نکنم..اما شیش ماهه نه جواب تلفناتو میدم نه بهت زنگ میزنم.من خیلی احمقم…من خانوادمو فراموش کردم…من دنیامو باختم…من همه چیزمو باختم….لعنت بهت سئول….ای کاش هیچوقت پامو تو این مدرسه نمیزاشتم…ای کاش هیچوقت خانوادمو تنها نمیزاشتم….من از خودم متنفرم…

به زور دستشو به موبایلش رسوند و با چشمای پر از اشک و دستای لرزون شماره ای گرفت.حتی یه بوق نخورده بود که صدای نگران مادرش از پشت تلفن شنیده شد.

– الووو…سوهو… پسرم.

یه بار دیگه بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن.. به صدای مادرش احتیاج داشت ….به حمایت و ا./وش پدرش احتیاج داشت.

– مامان.

– جانم پسرم…کجایی تو؟؟؟…تو این شیش ماه از نگرانی هزار بار مردم و زنده شدم.

– مامان من خیلی پسر  بدی براتون بودم.

– سوهو…گریه میکنی؟؟ یکی یدونه من داره گریه میکنه؟؟

– مامان خستم…از همه چی خستم…من همه چیزمو از دست دادم.

اینبار صدای گریه های مادرش بود که همراه هق هق های خودش شنیده میشد….

– پسرم..توروخدا گریه نکن…سرت درد میگیره…خواهش میکنم.

– مامان…من…من …منو ببخش….من از زندگی کردن دست نمیکشم..تو بهم یاد دادی قوی باشم..منم دوباره شروع میکنم…از اول قدم برمیدارم….زندگیمو دوباره میسازم.

– مطمئنم میتونی پسرم.

لبخند تلخی زد و خداحافظی کرد.به ل تاب روشنش نگاه کرد و بغض کرد…اروم به سمتش قدم برداشت.

– م….منو ببخش کریس…بیشتر از همه چیز عاشقتم…

چشماشو بست و دستشو روی دکمه فشار داد.

“درخواست شما ثبت شد”

 

…………….

 

شیومین پرید وسط راهرو و شروع کرد به قر دادن.

– اوووو. بیا وسط..حالا قرش بده…

کای- گوزن میرقصد..

شیو- بیشعور..

چان- همه ثبت نام کردین دیگه؟؟

لوهان- یسسسسسس.

سهون- من هنوزم نمیتونم درک کنم.

چن- بس که مخت مشکل داره.

سهون- اثرات همنشینی با جن.

– یاااا صدبار گفتم با اسم من شوخی نکنین :(

بک- دودی توام ثبت نام کردی؟؟

– اممم چیزه من…

کای- بعلههه ثبت نام کرد.

لی- حالا چیو نمیتونی درک کنی سهون؟؟

– به بچه جوجه تیغی چی میگن؟؟؟ توله جوجه تیغی..جوجه جوجه تیغی…جوجه تیغاله..

چان- مشغله ذهنی…

کای- اونوقت بگین من خنگم.

بک- تورو که ول کن…صد رحمت به خنگ.

کای- یااا بی فرهنگ.

سهون- خوووو ذهنم درگیره :(

لوهان- قربون اون مغز فندوقیت برم…مختو درگیر نکن.

سهون :(

چن- چه لاوی میترکونن.!!

بک- خاکشون به سر بعضیا….

چان- بک…. بی ادب شدیا..

شیو- بچه ها…

کای- دهنتو…..

همه O-O

چان- خوب بقیش…..

کای – ببند.

دی او- کای =/

کای- ببخشید خووو.

همه با داغون ترین قیافه ممکن بهشون زل زدن.

چن- لی سومان بیا منو ب ایت (بخور)

بک- متاسفانه لی سومان اشغال خور نیست.

دی او- اصن این لی سومان کی هست؟؟

چان- فهمیدی به مام بگو.

سوهو- چه خبرتونه اینجارو گذاشتین رو سرتون؟؟

سهون- هیچی اردو نرفتن تا حالا.

کریس- قشنگ معلومه.

بک- بابایی…..

کریس- جونم پسرم..

-این چانی خیلی بی فرهنگه…بزنش.

چان- لی سومان اینبار بیا منو ب ایت.

دی او- سلام.

کریس- سلام…افتخار اشنایی با کیو دارم.؟

چان- دی دی

بک- دودی.

کای- زهر خر…..اسمش دی اوعه.

کریس- دی او…خوشحالم از اشناییت.

دی او- منم همینطور..

بک- بابایی به فرزندی قبولش کن.

سوهو- خدایا…همه خلن.

شیو- مث تو.

چان- تکبیر.

سهون- کفگیر؟؟؟؟

کای- سهون خل شد رفت….عقلش پریده بچه..

سهون- بلک (سیاه)

کای- من بلک نیستم برنزم.

لوهان- منم پسر نیستم دخترم.

همه  O-O

شیو- بیا…بالاخره اعتراف کرد.

لی- از اولشم میدونستما…فقط به روت نمیاوردم.

بک- حاجیه خانم لوهان :)

لوهان- یاااا عوضیاا….

کای- بک …عشقم…تو روح اول و اخرت.

چان- مستر بلک تا چوب نکردم تو استینت حرفتو پس بگیر.

سهون- این پسر خعلی غیرتیه..

کای- بک…ازت متنفرم تو روحت..

چان- تو غلط کردی ازش متنفری..

کای- مرض..من به کدوم سازت بر/صم.؟؟.اینبار من چوب میکنم تو استینت.

کریس- یه مشت بچه بزرگ کردم یه مشت خنگ. خل ایز مای استایل.

بک – استایلت تو حلقم بابایی.

سهون- بابایی یارانه منو بده احتیاج دارم.(خودم سر این پاچیدم)

کریس- تا استایلمو از پهنا نکردم تو کلیت…سکوت.

لی- یه سوال ذهنمو درگیر کرده…شما چجوری زرشک پلو با مرغ میخورین؟؟

چن- یه چیزی هست به اسم قاشق..چیزه خوبیه…با اون میخوریم.

لی- نه اون بحثش به کنار…دیروز هر چقد به مرغه گفتم بیا باهم زرشک پلو بخوریم فقط قد قد کرد.

شیو- لی از دست رفت.

چان- مشغله ذهنی ورژن2

کای- سهون تنها نیستی.

سهون :)

دی او- یه حسی بهم میگه اگه نریم سر کلاس مدیر سو با تبر ریشمونو میزنه.

سوهو- حس منم همینو میگه.

بک – خرخونا..

کای- دیگ به دیگ میگه روت ته دیگ.

سهون- ضرب المثل تخیلی..

لوهان- میگم به نظرتون بریم خوب نیست؟؟

کریس- استایل منم میگه بریم.

همشون خندیدن و با قدم های سریع به سمت کلاس رفتن…همشون شاد بودن…اما غم یه نفر زیر پرده خوشحالی قایم شده بود…کسی که هیچوقت ناراحتی دیگرانو نخواست…و به خاطر همین موضوع از همه چیز خودش گذشت…همه ایندش…..همه دنیاش……

 

“پایان فصل اول”

(مرسی از همتون بابت نظرا…امیدوارم از قسمت قبل خوشتون اومده باشه. و همینظور این قسمت…خوب فصل اول تموم شد به محض اینکه ویرایش فصل دومو انجام بدم… قسمت های فصل دوم رو تایپ میکنم و برای قرار دادن تو سایت تحویل میدم.من امسال حجم درسی سنگینی دارم.رشته ریاضی هستم و امسال برای دیپلم میخونم…پس اگر یکم فاصله افتاد بین قسمتا ناراحت نشید سعی میکنم خوش قول باشم و زود زود اپ کنم…مرسی از همتون…عاشقتونم…بوس بوس…)

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)