هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Return ep21

سلام قسمت بیستم از “بازگشت” به نوشتار پریسا

“فصل دوم”

قسمت بیست و یکم:

چمدون زرشکی رنگشو به سختی حرکت داد..کشیدن اون چمدون بزرگ و سنگین برای دستای نحیف و ریزه میزش مشکل بود….بعد از هر چند قدم می ایستاد و نفسی تازه میکرد.غرولند کوچیکی زیرلب میکرد و به راهش ادامه میداد…نگاهی به ساعت کرد ونفسشو با صدا بیرون داد.اصلا نمیخواست دیر برسه.حداقل برای این اردو که یجورایی براش حکم اخرین خوشیو داشت…اون اوایل هوای سرد سئول خالی از احساس بود اما حالا همین هوای سرد شده بود یه منبع خاطره..یه منبع احساس..لحظه لحظه خاطره…هیاهو…دوستی…و عشق…هوای سردی که شاهد عشق بین خیلیا بود….عشقی که توی اسمون خاکستریش…تو دونه های ریز برفش…تو اب  های یخ زده دریاچه هاش دیده میشد….اما یه مشکل وجود داشت…زمستونی که شاهد این همه زیبایی و تجربه زیبای عشق بین افراد جدید بود کم کم داشت به خواب میرفت…اگر زمستون به خواب بره..پس….پس تکلیف عشق چی میشه؟؟؟ یعنی میشه بهارم مثل زمستون عشق اونارو درون گرمی خودش جا بده؟؟ یا نه؟؟ شاید با رفتن زمستون برای استراحت این عشق هم برای استراحت چشماشو ببنده…عشقی که با پایان زمستون برعکس شکوفه زدن گل ها قراره گلبرگاش به خواب عمیقی فرو برن…عشقی که به امیده بازگشت قراره چشماشو ببنده.
به سختی و با هزار مشقت خودشو به محوطه فرودگاه رسوند…به محض ورودش چشمش به سهون خورد که جلوی در وایساده بود و به تابلوی اعلام پرواز نگاه میکرد.دستشو بلند کرد و سهونو صدا زد.

– سهونی….

سهون چشمای براقشو از تابلو اعلانات گرفت و با لبخند گرمش بهش نگاه کرد.قدم های اهستشو برداشت و رو به روش قرار  گرفت.

– دیر اومدی هیونگ..داشتیم جات میزاشتیم.

ابروهاشو انداخت بالا و دست به سینه وایساد

– اگه منو جا میذاشتین که الان هیچ کدومتون زنده نبودید..

سهون خنده کوتاهی کرد.

– شوخی کردم هیونگ…مگه میشه ما بریم سفر مامان جون نیاد.

– خجالت بکش مامان چیه؟؟؟ مگه من زنم؟؟

سهون برای اینکه سوهو خندشو نبینه سرشو پایین انداخت و ریز خندید.

– یااا اوه سهون..مثل اینکه هوس کتک کردیا.

سهون با تک سرفه کوچیک خنده خودشو قطع کرد.

– من غلط بکنم هیونگ….بیا بریم بچه هامنتظرن.

سرشو پایین انداخت و از جاش تکون نخورد.

سهون- هیونگ چیزی شده؟؟ چرا نمیای؟؟

مردد بود ….نمیخواست همه چیز خراب بشه….اما انگار داشت میشد…چشماشو روی چهره جذاب و دیدنی سهون قفل کرد…پسری که یک سال تمام مثل برادر بزرگتر ازش مراقبت کرد.پسری که خیلی از جاها جای برادر نداشتشو پر کرد.اگر نظرشو میخواستی..معتقد بود بهترین دوستای دنیارو داره…دوستایی که براش حکم یه دوست سادرو نداشتن…کلمه دوست برای اون شیرینی خاصی داشت…کلمه ای که به وسیله اون معنی زندگی رو خوب درک کرد….کسایی که در هر شرایطی حال بدشو خوب کردن ومانع این شدن که سوهو صدمه ببینه..اما الان انگار داشت صدمه میدید… از تصمیمش پشیمون نبود…اما میترسید..از اینده میترسید….اینده خودش…دوستاش و….عشقش.     
نگاه خیرشو از سهون گرفت و به زمین چشم دوخت.

– سهونی….

– جانم هیونگ.

سعی کرد پرده اشکو از چشماش کنار بزنه تا حداقل سهون متوجه اون اشکا نشه …اما خبر نداشت که هیچ چیز از چشم های تیز بین سهون دور نمیمونه…کسی که خیلی خوب میدونست حال هیونگش اصلا مساعد نیست..اما مشکل اونجا بود که اون توی حل کردن مشکل هیونگش هیچ راهی نداشت…اگر یه بار…فقط یه بار سوهو درد ها و زخمای زندگیشو با دوستاش در میون میذاشت شاید کمک بهش اسونتر میشد..اما تا زمانی که اون چیزی نمیگفت کسی راهکاری برای حل مشکلش نداشت…و چیزی که سهون خیلی خوب میدونست..اون نمیتونست هیونگشو مجبور به حرف زدن بکنه…حداقل…تا زمانی که خودش بخواد.

– سهونی…من….من خودخواه نیستم….من..باور کن من نمیخوام قلب اطرافیانمو بشکونم…بیشتر از هر چیزی دوسشون دارم…اما ..اما………….

– اما چی هیونگ؟؟؟

از لحن جدی و مهربون سهون تعجب کرد….حرفاش گنگ و مبهم بود به طوری که طرف مقابلو به طور کامل گیج میکرد..اما انگار سهون ساخته شده بود برای درک حرفاش…پسری که در اوج شیطنت مواقعی اروم بود و مواقعی جدی…اما نمیشد منکر شخصیت بالغ و افکار وسیعش شد….شاید سهون یک سال ازش کوچکتر بود..اما برای سوهو حکم یه مرد واقعیو داشت…توی افکارش خوشحال بود از اینکه لوهان بهترین انتخاب زندگیشو انجام داده…اگر نبود سهون و لوهان هیچوقت همدیگرو نمیدیدن..سهون برای شخصیت اسیب پذیر لوهان و برای حمایت از اون خیلی مناسب بود…

-خواهش میکنم اعتمادتو نسبت به من از دست نده…من اون کاری رو میکنم که صلاح همست…سهون اگر همه باهام بد شدن حداقل تو بدون که من قصدم ازار و اذیت دیگران نیست..حداقل توباورم داشته باش.

– دارم…بیشتر از هر چیزی بهت اعتماد دارم…هیونگ من قابل اعتماد ترین ادم روی زمینه.

بغضشو قورت داد و خنده زورکی کرد.

– خوب دیگه بریم دیر میشه ها…بچه ها منتطرن.

سهون لبخند زیبایی زد و دستشو روی شونه سوهو قرار داد..

– بریم.

 

……………..

 

دی او با بدبختی موفق شد بکهیونو از چان جدا کنه….

– ولم کن کیونگی بزار بزنم دهنشو خرد کنم…

دی او دستاشو محکمتر دور بازوی بکهیون حلقه کرد و نذاشت حرکت کنه.

دی او- هییی پسر اشکال نداره….بابا چانیول از قصد اینکارو نکرد که….

کای- بک پسرم اروم باش غلط خورد.

بکهیون بازم تقلا کرد که خودشو به چان برسونه اما اینبار لوهانم به کمک دی او اومد و به زور نگهش داشت.

لوهان- چان تو میمیری یه دقه لال بمیری؟؟؟؟

کریس- لوهان پسرم مترجم داری یا زیرنویس؟؟؟

کای- ول کن بابایی این شر و ور زیاد میگه…

لو- شر و ورو عمت میگه.

چانیول سرشو از پشت کای بیرون اورد.

-من عمه ندارم.

بکهیون- تو جرعت کن بیا نزدیک من تا یه کاری کنم عمه دار بشی.

– غلط کردم…بابا شوخی بود دیگه…

بکهیون- اینبار غلطم بیاد بک../ت من خفت میکنم.
کای- جمله سنگین بود تا اطلاع ثانوی تنفس.

دی او- کای…… اتیش نسوزون.

کای- من؟؟؟ من کی اتیش سوزوندم؟؟؟ :(

– کای!!!!

– ببخشید :(

لوهان- هر کی فهمید کای چرا اینقد پسر حرف گوش کنی شده به منم بگه.

چان – معجزه دودی :)

بک- تو یکی خفه….مرتیکه ه/ز….اع اع اع….برگشته صاف صاف تو چشم من نیگا میکنه میگه چقد دختره نازه اب دهنم راه افتاد…. من که بالاخره دستم بهت میرسه.

کای- کووووو؟؟؟ دختره کجاست؟؟؟

لوهان- خسته نباشی دلاور.

کریس- خدا قوت پهلوان.

دی او- کای.

کای- دی او.

دی او- کای.

کای- کیونگسو.

دی او- کای. :/

کای- دی دی :)

کریس- خاک تو مخ استایلتون.

سوهو- چه خبرتونه ….فرودگاهم دارین منهدم میکنین که..

کریس- اعععع زنم اومد :)

– الهی فدام بشی.

– فدا شدن عیز نات مای استایل…ده تا پسر داری بگو اونا فدات شن.

سوهویه نگاه به دور و بر انداخت.

– پس اون سه کله پوک کجان؟؟

لوهان- برین کنار محبت میپاچه تو صورتتون.

چان- رفتن ابمیوه بخرن.

سوهو- چان تو پشت کای چیکار میکنی؟؟؟O_o

کای- اگه بیاد بیرون بکهیون با خاک یکسانش میکنه.

– باز چه غلطی کردی چان؟؟

چان- هیچی به خدا…

لوهان- بچه ها یه لیوان اب بدین به بکهیون الان جزغاله میشه.

بکهیون- بیچارت میکنم…به خاک سیاه میشونمت….باید تا پوسان سینه خیز بیای.

لوهان- یا خوده خدا.O_o

با شنیدن صدای تلفن بحثشون متوقف شد.

سوهو موبایلشو از جیبش در اورد و بهش نگاه کرد…همه تونستن به وضوح تغییر حالت چهرشو احساس کنن….اب دهنشو قورت داد و به سختی لبخند زد.

– تا مدیر سو و بقیه بچه های مدرسه برسن من برمیگردم.

خیلی سریع و با قدمای بلند خودشو دور کرد و با دستای لرزون تلفنشو جواب داد.

-ب….بله بفرمایید.

-اقای کیم سوهو؟؟

– خودم هستم.

– “با درخواست شما موافقت شده”

 

…………………

 

بدون هیچ حرفی توی هواپیما نشستن.مهماندار توضیحات لازمو داد و ازشون خواست موبایلاشونو روی حالت هواپیما قرار بدن.چیزی که بیشتر از همه نگرانشون میکرد سوهو بود که بعد از اون تلفن حتی یه کلمه هم با هیچ کس حرف نزده بود…همه میتونستن اینو به خوبی حس کنن که اتفاقاتی در حال افتادنه…اما اون اتفاق دقیق چی بود؟؟؟ و چرا سوهو ذره ذره داشت نابود میشد بدون اینکه از کسی کمک بخواد.

همه نگاها هر از چندگاهی روی صورت اشفتش میچرخید و توی دل همشون اشوب به پا میکرد.

کریس با اخم جذاب و  مردونش دست سرد سوهو رو توی دستش گرفت.به کریس نگاه کرد و دوباره بغضش گرفت..توی دلش با خودش جنگ بزرگی داشت.

“من بدون این دستا چیکار کنم؟؟؟ من بدون این اخم جذاب چطوری زندگی کنم؟؟؟ من….من اگه حتی یه ثانیه این صورت مقابلم نباشه میمیرم….بدون اغ/.ش گرمش چطور اروم بشم؟؟؟ بدون بو./ه هاش چطور نفس بکشم؟؟؟؟ کریس وو….چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا تو این مدت کم شدی همه دنیام؟؟؟ چرا تو این مدت کم اینقدر عاشقت شدم…بدون تو چطور دووم بیارم…بدون تو چطور زندگی کنم…ازم ….ازم متنفر نشو…همش به خاطر خودته…دو…دوست دارم…تا ابد….”

بازم بغضشو میون خنده های لعنتیش قایم کرد.

– کلی خوشحالم واسه این سفر….خوب بگو ببینم قراره چیکارا کنیم؟؟

– یه سورپرایز بزرگ برات دارم سفید برفی.

– کریس!!!!!

– باشه باشه ببخشید..دیگه نمیگم.

– خوب چی هست سورپرایزت کلک؟؟

– نه دیگه اگه بهت بگم که دیگه سورپرایز نمیشه.

– ای بدجنس.

– بدجنس عیز مای استایل.

کای سرشو از بین دوتا صندلی عقب جلو اورد و بینشون قرار گرفت.

– بسه دیگه….اینقد جلو منه سینگل لاو نترکونین :(

سوهو- اعععع کای…تو چرا کمربندت بازه؟؟؟

کای- نههه کی گفته؟؟ من کمربندم بستست…. ایناهاش دور شلوارمه.

کریس- خدایا چرا اینو شفا نمیدی؟؟

سهون از صندلی کناری دستشو دراز کرد و اروم زد توی سر کای.

– منگله سادیسمی…کمربند هواپیمارو میگه.

– منگله سادیسمی عمته.

سهون- نه عمه من منگل عقب افتادست :/

دی او- بچه ها یه چیزی عجیب نیست؟؟؟

همه- چی؟؟؟

دی او-چانی نیست که بگه من عمه ندارم.

لوهان- راست میگه ها..

کریس- وایسا ببینم اصن چانی کجاست؟؟؟

سهون- ده دییقه پیش بکهیون بردش سمت دسشویی هواپیما…خیلیم عصبانی بود.

کای- ددم وایی.

لوهان- بچه ها چانیول مرد.

دی او- یعنی کشتش؟؟

 کریس- بعید نیست.

سوهو- چی چرت و پرت میگین …کریس پاشو برو الان بچمو میکشه.

دی او- اصن حالا که اینجوری شد بزار بکشش تا  برا بقیه درس عبرت بشه هیز بازی در نیارن.

لوهان-  اوووووو یسسس.

کای :(

کریس- بکهیون عیززز سووو منلی.

لوهان- مث من :)

کای- سهون این چی میگه؟؟

سهون- هیچی ولش کن…جوک میگه.

لو- یاااااااااااا.

سوهو- درد مرض کوفت..

چان لنگون لنگون خودشو به صندلی رسوند و روش نشست.

سهون- اوه اوه.

کای به زورخندشو کنترل کرد و از زیر صندلی بیرون اومد.

– خوبی چان؟؟

چان زیر لب فوش کوچیکی به کای داد و سرشو تکون داد.

لوهان- اگه خوبی پس چرا لنگ میزنی داداچ؟؟؟

سهون و کای و کریس به هم نگاه کردن و از خنده رفتن زیر صندلیاشون.

چان دندوناشو از روی حرص روی هم فشار داد.

– زهر مار …نوبت منم میشه .

کای- عررررررر عالی بود.

چانیول ابروشو انداخت بالا و به عقب نگاه کرد…با دیدن بکهیون خنده شیطانی کرد و بعد سریع پنهونش کرد.بک سرشو پایین انداخت و دستمالو جلوی ل./ای کبودش گرفت و خیلی اروم حرکت کردو کنار چان روی صندلی نشست.

 

……………..

 

“فلش بک”

دست به سینه بالای سر چانیول وایساد و با اخم بهش نگاه کرد. چان ل./اشو اویزون کرد و با حالت مظلومی بهش چشم دوخت.استین چانیولو گرفت و به زور از جاش بلندش کرد و اونو همراه خودش کشید.

– هییی…بک….کجا میبری منو؟؟ با توام….الوووو…یاااااا :(

کنار در دسشویی متوقف شد و  دستای چانیولو ول کرد.پشت بهش دست به سینه ایستاد.

بک- دلیلت چیه برای اینکه قانعم کنی؟؟

– برای چی باید قانعت کنم؟؟

ل./شو گاز گرفت و با دستش روی بازوش ضربه های پشت سرهم زد..سرفه کوتاهی کردو سعی کرد استرس نگیره.

-بازم میخوای کتمان کنی که مقصری؟؟

– کاری نکردم که بخوام کتمانش کنم.

دستاشو مشت کرد تا لرزششون دیده نشه.

– فراموشکار شدی پارک چانیول.

– عوض شدی بیون بکهیون.

-ن….نشدم.

چان- پس سعی نکن منو ماخذه کنی.

با شدت برگشت و با چشمای پر از اشک و چونه ای که از شدت بغض میلرزید به چان نگاه کرد.

– چرا نگفتی دوستت داره؟؟

– چون دلیلی ندیدم بگم.

بک خنده عصبی کرد.

– دلیل ندیدی؟؟ من اینجا دارم جون میدم اونوقت تو در کمال ارامش میگی دلیلی ندیدی…این من نیستم که عوض شده پارک چانیول…تویی که عوض شدی…خیلی زیاد.

چان-داری بزرگش میکنی….مگه این موضوع چقدر اهمیت داره؟؟

بک –اهمیت؟؟؟؟ چان تو داری حرف از اهمیت میزنی؟؟ اینکه یه دوست دختر داشتی و بعد سعی کردی با من باشی اهمیت نداره…تو هم به اون خیانت کردی هم احساسات منو نابود کردی. تو لعنتی چطور به خودت اجازه دادی؟؟

چان- مگه برات اهمیتی داره؟؟؟

بک به زور بغضشو قورت داد.

– معلومه که برام اهمیتی نداره…فقط برام عجیبه که چرا پنهانش کردی.

– چون دوست نداشتم بقیه رازمو بدونن.

بک سرشو پایین انداخت و ممشتاشو بیشتر فشار داد.

– فقط یه چیز بهم بگو…..تا …تا حالا…بو./یدیش؟؟

چانیول در کمال خونسردی بهش نگاه کرد.

– اره.

مشتاش باز شدن و دستاش شل شد…دیگه نمیتونست اشکاشو کنترل کنه…بغض راه گلوشو بسته بود و نمیذاشت نفس بکشه… اروم اروم شیشه بغضشو شکست و اشک ریخت.چانیول با سردرگمی و دستپاچگی بهش نگاه کرد..

بک- پس….پس من الان با این دل لعنتیم چیکار کنم؟؟؟من الان با این قلب شیکستم چیکار کنم؟؟؟همش دروغ بود؟؟ همه اون دوست دارما…همه اون ابراز احساساتا…همش دروغ بود…برای چی اینکارو با من کردی؟؟؟

چان با دستپاچگی شونه های بکهیونو بین دستاش گرفت.

– بک من…..

دوباره دستاشو مشت کرد.

– خفه شو…توی لعنتی….چرا؟؟ چرا منه احمق نمینتونم ازت متنفر بشم؟؟؟ چرا؟؟

بی وقفه اشک میریخت و هق هق میکرد.

چان- بکهیون تو رو خدا تمومش کن…عزیز دلم همش شوخی بود…فقط میخواستم عکس العمل تو رو ببینم …بک ..

– هیچی شوخی نبود…تو دوست دختر داری..

– بکهیون تروخدا گریه نکن …من غلط کردم ..منو بزن.اون دوست دختر من نیست فقط میخواستم شیطنت کنم و عکس العملتو ببینم.

-یعنی چی؟؟

دستپاچه و با دستای لرزون دوستشو سمت جیب شلوارش برد و موبایلشو بیرون اورد.چند ثانیه باهاش ور رفت و بعد عکسی که توی گالریش بودو به بکهیون نشون داد.

بک با تعجب تمام زل زد به عکس و همشو انالیز کرد.

-این که مامان باباتن..اونم که سویی داداشته…این دختره…..یعنی خانوادتم میدونن تو عاشقشی…نکنه….نکنه میخوای باهاش ازدواج کنی؟؟

دوباره اشک توی چشماش پر شد…چان هزار بار به خودش لعنت فرستاد که چرا یه همچین شوخی مسخره ای با بک کرده. دستاشو سمت صورت بک برد و بین دستاش گرفت و با انگشت شستش اشکاشو از روی گونش پاک کرد.

– عشقه من. …این چه حرفیه …ازدواج چیه؟؟؟ اسم…اسم این دختر یوراست…..پارک یورا….خواهر بزرگترم.

بک با شنیدن کلمه خواهر سرجاش میخکوب شد و برای چند ثانیه به چانیول زل زد.

– خ….واهر؟؟

-اره خواهر…خواهر بزرگترم…دو سه سال پیش برای کار رفت ژاپن…الانم داره برمیگرده…اون عکسا و اون شوخیا ..همش یورا بود..

– دروغ که نمیگی؟؟

– نه بکهیون…باورکن دروغ نیست عزیزم.

نفسشو با ارامش تمام بیرون داد و خودشو پرت کرد توی ب./ل چانیول….

– فکر نمیکردم اینقدر روم حساس باشی روباه کوچولو.

بکهیون لباس چانیولو توی مشتش فشار داد.

– هر چیزی که اسم توی لعنتیه گوش درازه احمق توش باشه من روش حساسم….من…من عاشقتم لعنتی…چرا با وجود اینکه اینو میدونی بازم اذیتم میکنی؟؟

– چون یه روباه کوچولو وقتی عصبانی میشه خیلی خوردنی تر میشه.

– چان من تو رو می…..

چانیول وحشیانه و با سرعت ل./شو رو ل./ای بک قرار داد و گاز محکمی ازشون گرفت.از شدت حرکت چان به عقب رفت و به دیوار چسبید…اخی گفت که بین ل./ای چان مخفی شد…هر چقدر تلاش کرد خودشو با چان هماهنگ کنه نتونست.و این فقط چان بود که با ولع ل./اشو می/وسید..این براش خیلی عجیب بود که چان داشت اینقدر تند عمل میکرد..چان توی بو./ه هاشون همیشه خشن بود اما نه تا این حد…انگار اینبار روح درونش ازاد شده بود و دلش میخواست همونطور که  باب میل خودش هست عشقشو ببو./ه .. اینکه کجان و تو چه شرایطین براش مهم نبود.اینبار دیگه فقط یک چیز توی ذهنش تکرار میشد….بیون بکهیون فقط و فقط مال منه…

 

……………..

 

( اینم از قسمت بیست و یکم از همتون معذرت میخوام که اینقد دیر شد….من واقعا…درسام خیلی زیاد و سخته….به خاطر همینه دیر میشه..از طرفی دل و دماغم برای نوشتن کلا از بین رفت….نظرام نسبت به قسمت قبل نصف شد…میدونین یعنی چی؟؟؟؟ لطفا نظرای این قسمت بالای چهل باشه که تو این ایام درس و سختی و بدبختی حداقل امید داشته باشم برای تایپ قسمت جدید….فدا همتون…ب./س ب./س …بای

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 24 نظر 25 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
bbh
مهمان
mayana
مهمان

عزیزممممم.اخه سوهو چشه؟؟؟؟
من هنوز نفهمیدم
کریسم گناه داره خوووو

کاساندان
مهمان
lulu
مهمان

سلام مکالمه بانمکشون عالی بود فایتینگ چینگو

اوه سهون
مهمان

اجیییییییی ممنون عالیه حمایتت میکنم
مرسی که به خاطر ما از درست میزنی☺منتظر قسمت بعدم اونی

fatima
مهمان

خیلی عالی بوووووود😊😊خسته نباشی👍👍👍☺فقط اگه میتونی زودتر اپ کن😅😅این یکی انقدر دیر اپ شد که مجبور شدم برم از قسمت دهم بخونم تا یادم بیاد😐😐😐

yas
مهمان

واییی چانبکش عالی بود …
.مرسیییییییییییییییییی ^^

zari
مهمان

مررررررسی بسی زیاد! پس یعنی سوهو از اونجا میره? خو اخه چرا? مگه چی براش کم گذاشتن? مگه چیکار کرده که باید اینطوری زجر بکشه?!
مرسی اجی جونی
خسته نباشید❤❤❤

تینا
مهمان

چان مرض داره این مدل شوخی میکنه
دعوای چانبک همه جا با حاله

تینا
مهمان

عالی بود
دعوای چانبک همه جا با حاله

any
مهمان

خوشم اومد خیلی خوب بود عالی بود 👏👏👏👏👏👏👌👌😙😙😘😘😚😚😗😗
💛💚💜💙❤

Taoooooooo
مهمان

کجاااببووددییی .وایی چانی زدی بچه رو کبود کردی ک ای خدااااا.اخییی سوهو نرو کاش کریس بفهمه و نزاره بره عررررر ععععااااللللیییییی

Setayesh
مهمان

خیلی خوب بود😍😍😍😍
چانی کرم ریز😂😂😂

MaryED
مهمان
وای خدا خیلی قشنگگگگ بود😘😘😘 مثل همیشهههههه عالی😍😍😍😉😉 بکهیون و چانی و کای و اصلا همشون منو کشتن از خنده خخخخخخ چن و شیو و لی هم همون سه کله پوک بودن که سوهو گفت؟؟؟ خخخخح کای خیلی دی دی ذلیل تشریف داره خیلی باحالهههه😂😂 چانی چه لنگ میزد خخخخ😂😂😂 سهون خیلی خوبه که سوهو رو دوس داره رابطشون قشنگه😍😍 ای جانممممم سوهوووو بیچاره مثلا میخواد فداکاری کنه الان میزنه همه میپوکن😭😭😭 کریس خیلی جذاااااابهههه قربون استایلش برممم 😎😎😎 کریسهو ایز ریللللل ….کریس بابا و سوهو مامانی😁😁 اونجا کریس به سوهو گفت سفیدبرفی نیشم باز شد خخخ خو خیلی سفیده… Read more »
MaryED
مهمان

جیییغغغغغغغغغ داستان خوشمل جیگریییی آخجون بخونممم

m.k
مهمان

بکهیون کودتا راه انداختا ^ ^
سوهو میخواد چی کنه چرا بچم انقد نا امیده؟:(

فاطمه
مهمان

سوهوی طفلک 😞 خیلی قشنگ بود ممنون 🌹

wpDiscuz