هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Return ep22

سلام قسمت 22 از فن فیک “بازگشت” به قلم پریسا

مقابل پنجره بزرگ وایساد و به منطره فوق العاده رو به روش خیره شد….دریای آبی درست به پاکی آسمون…ساحل شنی و ماسه ای…خورشید و ابر اینبار عجیب کنار هم قرار گرفته بودن و به این منظره که به زیبایی بهشت بود نگاه میکردن….صدای جیغ و داد مردم مشتاق توی ساحل…همه و همه باعث شد تا پسر غمگین کنار پنجره لبخند بزنه….لبخندی که با یه قطره اشک همراه شد…نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه وار چیزی گفت..

“زندگی من مثل این دریاست….خیلی ارومه…خیلیا توی ساحلش هستن…اما وقتی تلاطم این دریا شروع میشه …چرا؟؟؟ چرا دیگه کسی تو این ساحل نیست؟؟؟ دلم ارامش میخواد….دلم چهره خندون ادمای ساحل زندگیمو میخواد…اما…….

سرشو پایین انداخت و با پشت دست اشکاش رو پاک کرد….

– من…من نباید گریه کنم….این اخرین جاییه که بهترین ادمای زندگیمو میبینم….اینجا دیگه راه من ازشون جدا میشه….بقیشو باید تنهایی برم….اینجا جاییه که باید دوباره زندگیمو بسازم…دور از کسایی که تموم دنیامن…دور از کسایی که ثانیه به ثانیه این سه سالو کنارشون گذروندم…دور از کسی که عاشقش شدم….من…من دوباره قوی میشم….بدون تو…بدون تو که همه دنیامی….ببخشید که اینطور از زندگیت میرم بیرون…منو ببخش….

بازم کاسه چشمش لبریز شد…مگه گذشتن از عشقش به همین اسونی بود…درون وجودش اشوب بزرگی بود…..حسی که اونو از انجام کارش منع میکرد و حسی که اونو وا میداشت انجامش بده…

با صدای در نگاهشو از منظره مقابل گرفت و برگشت….با دیدن تنها دلیل زندگیش توی چهارچوب در لبخند زد.

صدای بغض زدشو با سرفه کوچیک صاف کرد.

– بالاخره اومدی؟؟

پسر مقابلش بی مهابا حرف زد.

– چرا چشمات قرمزه؟؟

شونه ای بالا انداخت و سعی کرد حرفشو نادیده بگیره.

– خیلی گشنمه بریم یه چیزی بخوریم؟؟

بازم با سماجت و اخم مردونش سوالشو تکرار کرد.

– میگم چرا چشمات قرمزه؟؟

– چشم ادم از قانون جزر ومد دریا تبعیت میکنه ….یه مواقعی دلش میخواد لبریز بشه…یه مواقعیم ته نشین…

ابروشو بالا انداخت و دست به سینه وایساد.

– دلیل این لبریز شدن چیه؟؟؟

لبخند زد و اشکاشو که توی چشمش جمع شده بود پاک کرد.

– هر چیزی که هست…مهم اینه که  این لبریز شدن الان نمیذاره کسی که عاشقشمو به وضوح ببینم.

دستاش شل شد و کنارش رها شد.

– سوهو..

ابروهاشو انداخت بالا..

– هی بسه…ما وقت اینو ندایم تا فردا راجب اینکه چرا من چشمام قرمزه بحث کنیم بچه ها منتظرن.

قصد داشت از کنارش بگذره که با حلقه شدن دستای مردونش دور بازوش متوقف شد.رو به روش قرار گرفت و با دوتا دستش شونه های عشقشو ل/س کرد.

– اندازه تموم دنیا دوست دارم…

خنده کوتاهی کرد.

– اندازه قلبم دوست دارم.

کریس اخم کرد.

– فقط همین؟؟؟

– میدونی….قلب هرآدم تموم دنیاشه….

-کریس- قلب بقیه ادما توی سینشون قرار داره و میتپه…اما قلب من الان روبه روم وایساده.

– اگه یه روزی قلبت نتونه رو به روت بایسته….اونوقت میخوای چیکار کنی؟؟؟

اخماش بیشتر و بیشتر توهم رفت.

– دلیلی نیست که قلبم نخواد کنارم باشه…دلیلی نیست که قلبم نخواد روبه روم بایسته…اگه قلبم همراهم نباشه…من زنده نمیمونم….قسم میخورم که زنده نمیمونم.

با بهت به کریس نگاه کرد….یه بار دیگه اشک توی چشماش جمع شد..

– کریس من…..

خم شد و بو/ه کوتاهی به پیشونی سوهو زد.

– تو باید همیشه کنار من بمونی.

دستای سرد سوهو رو بین دستاش گرفت.

– بریم دیگه …بچه ها خیلی وقته منتظرمونن.

چشماشو بست و همراه عشقش به حرکت دراومد.

 

…………………….

 

 

دورتر از موجای دریا روی ماسه های گرم ساحل نشست و با دستش ل/سشون کرد..مشتی از ماسه هارو برداشت و با دقت به بیرون ریختن اونا از توی مشتش نگاه کرد…اینبار بدجور دلش برای خلق و خوی گذشتش تنگ شده بود…برای اون شخصیت اروم و بی صحبت که اکثرا با ادمای مغرور مقایسه میشد…زندگیش اونقدر سخت بود که مجبور بود سال ها شیطنت درونشو پنهان کنه و توی سبک خاص خودش زندگی کنه…چشماشو بست و نفس عمیقی کشید…گوش دادن به صدای امواج دریا بهش ارامش خاصی میداد…ارامشی که سال ها اونو تجربه نکرده بود…کنار این موج ها .زندگیش برای چند لحظه اروم بود…ارامش کوتاه و لذت بخش…

کنارش روی زمین دراز کشید و سرشو روی پاهای کوچیکش قرار داد.چشماشو به سرعت باز کرد و بهش نگاه کرد.

– ترسوندیم..

خنده پهنی کرد و به چهره بالای سرش چشم دوخت…

– تا کی میخوای اینطوری بهم نگاه کنی؟؟

بازم خندید.

– از نگاه کردن بهت سیر نمیشم..

– چان..

-جانم؟؟؟

– خیلی زود پیش رفت….رابطمونو میگم..

– برای تو زود پیش رفت..

چشماشو از چشمای براق چانی گرفت و به رو به رو نگاه کرد.

– متاسفم که نتونستم زودتر احساستو بفهمم…

– متاسفم که نتونستم زودتر بهت اعتراف کنم.

– می…..میشه همیشه کنارم بمونی؟؟

دستاشو به سممت بالا دراز کرد و روی گونش قرار داد.

– قسم میخورم…کنارت میمونم.

خندید و دستاشو بین موهای چان برد و نوازش کرد.پسر قد بلند که سرش روی پاهای عشقش بود و از نوازش دستای کشیده و زیباش راضی بود چشماشو بست و سعی کرد توی اون افتاب گرم و روی اون ماسه های نرم برای چند لحظه کوتاه بخوابه…

اما از اشوب دل عشقش بی خبر بود..بی خبر بود از راز پنهان شده توی وجودش…

پسر ریزه میزه حالا که اطمینان داشت عشقش به خواب رفته….راز دلشو بیان کرد..هم برای دریا هم برای کسی که امکان داشت توی خواب حرفاشو بشنوه..

” یکی بود..یکی نبود..توی یه شهر بزرگ. یه پسر ده ساله با خانوادش زندگی میکرد…زندگی مجلل و باشکوه پسر برای همه حسرت بود…بر خلاف باطن شلوغش مجبور بود با ارامش و به دور ازارتباط با بقیه زندگی کنه…هیچوقت….هیچوقت نفهمید چرا….اما مجبور بود….اجبار باعث شده بود تا پسر کوچولو شخصیت واقعی خودشو زیر پرده بی احساس بودن قایم کنه.. اجبار یا یه جورترس…ترس برای شکستن..ترس برای سو استفاده دیگران…هیچوقت یاد نگرفت قوی باشه…یاد نگرفت به کسی وابسته نباشه و روی پاهای خودش وایسه…یه شب….یه شب که…”

به اینجا که رسید احساس خفگی کرد….بغضی که توی گلوش بود اونو تا مرز خفگی رسونده بود…اشکاش بی اجازه ازاد شدن و روی گونه هاش جاری شدن.

” یه شب گریه های خواهر کوچولوش باعث شد از خواب بیدار بشه..هر راهی به ذهنش میرسید امتحان کرد تا دختر کوچولو رو  ساکت کنه…اما انگار راهی وجود نداشت…پسر که ناتوانی خودشو دید با سرعت از اتاق بیرون رفت تا کمک بخواد…از پله های خونه با سرعت پایین رفت..اما هنوز به انتها نرسیده بود که روی پله ها متوقف شد…حرفایی که پسر کوچولو میشنید باعث شد همونجا روی زمین بشینه و پشت ستون ها پنهان بشه…حرفایی که شنید باعث شد تا جلوی دهنشو بگیره تا صدای هق هقاش شنیده نشه….مگه..مگه یه پسر ده ساله چی میفهمه؟؟…اون فقط پدر ومادرشو داره…اما وقتی بفهمه همش دروغ بوده و پدر و مادری وجود نداشته..به نظرت میتونه نابود نشه؟؟…با اینکه پدر و مادر نمادینش هیچی براش کم نذاشته بودن اما حالا اون بار عظیم فرزند خوندگیرو به دوش میکشید….پسری که مادرو پدر واقعیشو تا حالا ندیده بود… و حتی نمیدونست که برای چی رهاش کردن…..تا صبح روی پله های سرد نشست و گریه کرد..سردش بود اما سرمایی که از درون وجودشو منجمد میکرد با سرمای بیرون قابل مقایسه نبود…وقتی خدمتکارای خونه فهمیدن توی اتاقش نیست اشوب بزرگی توی خونه به پا شد…نگرانی پدر و مادرشو دید..اما از کجا معلوم اون نگرانی ها همش نقش بازی کردن نبوده…وقتی با چشمای اشک الود و پر از خشم به پدر و مادرش چشم دوخت و بهشون گفت که همه چیزو شنیده…دیگه خبری از اون زندگی اروم نبود..پسر موظف بود درد و رنج همه چیز رو سال ها به دوش بکشه….دلسوزیای مادرش که براش از عذاب خوردن زهر دردناک تر بود..ترحم های مسخره که دلیلی نداشت….همش و همش از سر این بود که اون یه فرزند خونده بود…سختگریای مسخره و تنگناهایی که توی زندگیش داشت…تنگناها بهش اجازه نداد با کسی دوست بشه…سختی های زندگیش وجودشو نابود کرد…از درون سوخت اما دم نزد…تا اینکه بالاخره یه روز یکی اومد توی زندگیش که با بقیه فرق داشت…اون یه نفر ساخته شده بود برای اینکه  پسرو تغییر بده..اون برای این ساخته شده بود که جزعی از وجود پسر بشه و اونو از سختیای وتنگناهای زندگیش ازاد کنه…یه ادم شیطون…قد بلند..مهربون…کسی که قلبش اندازه تموم دریاهای دنیا بزرگ بود…پسرقد بلنده چشم درشت با گوشای فیلی مفهوم عشقو به پسر یاد داد…عشق واقعی…بدون ترحم و دلسوزی..بدون تنگنا..این عشق با محبتای بقیه فرق داشت…عشقی که باعث شد قلب پسر فقط و فقط برای وجود یکی بتپه…پارک چانیول…تو زندگی یه نفرو تغییر دادی…تو با وجودت..با حمایتات .با خنده هات..با شیطنتات.به زندگی یه نفر رنگ و وبوی دوباره دادی..میترسم..میترسم از اینکه بهت بگم …من حتی خودمم نمیدونم کیم..اسم واقعیم چیه..یا حتی از کدوم خانوادم…اهل کدوم شهرم…چرا پدر و مادر واقعیم منو رها کردن..من هیچی نمیدونم….اما من…من عاشق توام..پس دلیلی نداره از چیزی بترسم….درسته؟؟؟ تا وقتی که تو کنارمی منم قوی میمونم….بهت قول میدم..من…من خیلی عاشقتم…خیلی زیاد”

 

…………………..

 

با دیدن سوهو و کریس که به سمتشون میومدن لبخند بزرگی زد.

لوهان- بفرمایید…مامان بابام اومدن.

سوهواخم کرد و چشم غره ای به لوهان رفت.

-مامان عمته.

کای- وات ؟؟؟ O-o

سهون- سوهو جان فدات شم اینی که الان گفتی یعنی چی؟؟

سوهو- توانایی درک این مسعله از مغزای آکبند شما به دوره…

دی او- سوهو منم نفهمیدم.

-اععع!!! دی او تو دیگه چرا؟؟

شیومین _ چقد خنگین شماها.

کای وسهون به هم نگاه کردن و همزمان گفتن.

– تو دهنتو ببند.

چن- ببینین دوستان چندتا فرض اینجا وجود داره…نخست اینکه مامان لوهان عمشه…یعنی لوهان میشه پسر عمه خودش…بعد بابای لوهان علاوه بر این که باباشه میشه شوهر عمش…حالا سهون علاوه بر اینکه دوست پسر لوهانه…دوست پسر پسرعمه لوهانم میشه..بعد بچه لوهان میشه نوه مامانش در عین حال نوه عمشم میشه…بعد بچش علاوه بر اینکه بچه خودشه بچه پسر عمشم میشه..چون لوهان پسر عمه خودشه…همین.

همه با دهنای به ارتفاع نیم متر باز به چن خیره شدن.O-o.

سهون –مخم گوزید.

کای- من فقط فهمیدم لوهان عمه مامانشه.

دی او- کای؟؟؟ :/

لوهان- خفه شین بیشعورا به خواهر مادر من چیکار دارین؟؟

لی- اشتباه نکن لوهان…مسعله مادر و عمتن..ما صحبتی از خواهرت نکردیم.

چن- میخواین نسبت های فامیلی خواهرشم براتون باز کنم.؟؟

لوهان- زهر خر….ببندین دهناتونو.من اصن خواهر ندارم…

کای- چه حیف…!!!

سهون – مرتیکه ه/ز.

کریس- کای بچم دست خودش نیست…اسم دختر میاد از خود بی خود میشه….یو ار مای استایل.

سوهو- تا استایلتو تبدیل به چوب نکردم از پهنا وارد استینت نکردم. استایلتو تغییر بده.

کای- جمله سنگین بود…تا زمانی که من از سینگلی درام تنفس.

سهون- کلا درک کردن حرفای سوهو از توانایی من خارجه.

شیو- نه اشتباه نکن پسرم…اون مخ توعه که از رده خارجه.

سهون- بگم یا میدونی؟؟؟

کای :)

سوهو- چانیول و بکهیون کجان؟؟؟

لوهان- رفتن ل/ ساحل لاو بترکونن.

سهون- من و لوهانم قراره بریم ل/ ساحل بادکنک بترکونیم :)

لوهان- مرده شور اون احساساتتو ببرن .

سهون- اعععع…من همه تلاشمو کردم…یعنی بازم احساسی نبود؟

لو- سهون….فقط برو نبینمت.

کریس- تصمیم دارم واسه کای استین بزنم بالا.

کای- عررررررر بابایی!!! من عاشقتم که…

همه :/

سهون- خبر نداشتم سینگلی اینقد سخته..

دی او- میخواین چیکار کنین؟؟

لوهان- تو رو عروس کنیم.

دی او با تعجب به کای نگاه کرد و وقتی که پوزخندشو دید لپاش به سرعت قرمز شد و سرشو پایین انداخت…سرفه کوتاهی کرد.

سهون- عققققققق.

مشغول خندیدن و بحث باهم دیگه بودن که با صدای سرفه فردی متوقف شدن..همه برگشتن و به فرد مقابلشون نگاه کردن…با دیدن مدیر سو همشون صاف وایسادن و بهش سلام کردن..

کریس- اتفاقی افتاده جناب مدیر؟؟..

– نه…نه چیزه زیاد مهمی نیست.

مدیر سو نگاه غم زدشو روی سوهو متمرکز کرد.سوهو که متوجه همه چیز شده بود سرشو پایین انداخت.

– سوهو تو……

– ترجیه میدم اینجا راجبش صحبت نکنیم جناب مدیر..

– یعنی….

– خواهش میکنم…

همشون با بهت به اون دونفر نگاه میکردن..هیچکدوم نتونسته بودن معنی مکالمه اونارو بفهمن.

– امکان نداره اجازه بدم..

– جناب مدیر..خواهش میکنم زود تصمیم نگیرید قبلش باید باهم صحبت کنیم.

– این تصمیم توعه که عجولانست.

کریس- میشه بگن چه اتفاقی افتاده.؟؟

سوهو دست کریس گرفت و با لبخند بهش نگاه کرد.

– اتفاق خاصی نیوفتاده….تو خودتو نگران نکن.

چشمای ملتمسشو روی مدیر متمرکز کرد…

– میتونیم باهم صحبت کنیم.؟؟…

– ال….البته….تو لابی هتل منتظرت هستم.

سوهو سرشو به نشانه تشکر تکون داد و نفس عمیقی کشید.

لوهان با سرعت اومد و کنار سوهو قرار گرفت.

– داشتین راجب چی صحبت میکردین؟؟ چرا اینقدر مدیر ناراحت بود.

شیومین- لابد دوباره ماجرای سوالای ادبیاتو کشیده وسط.

سوهو که حالا راهی برای فرار از زیر بار پرسش های دوستاش پیدا کرده بود حرف شیو رو تایید کرد.

– اره…اره راجب همونه..

کریس- سوالای ادبیات و دزدیده شدن اونا چه ربطی به تو داره؟؟ چرا داره تورو وارد این ماجرا میکنه؟؟

سوهو-کریس خواهش میکنم بدبین نباش..مدیر سو فقط میخواد من توی این مسعله نظرمو بگم…همین.

سهون- سوهو هیونگ..ما میریم …توام بعد از حرف زدن بامدیر بیا.

کریس- ترجیح میدم بمونم با سوهو بیام.

– نه کریس..با بچه ها برو..من خودمو بهتون میرسونم…

– من همراهت باشم زودتر میرسیم.

– کریس لطفا..

کای کنار کریس وایساد و دستشو روی شونش قرار داد.

– هی پسر…چیزی نمیشه..نگران نباش…بهش حق انتخاب بده…کارش که تموم شه خودش میاد.

چشمای براقشو به چشمای سوهو گره زد و بهشون نگاه کرد…برای چند ثانیه به هم خیره شدن…با اینکه دلش راضی نبود و ته دلش چیزی اونو از رفتن منع میکرد اما مجبور بود حق انتخابو به سوهو بده و بره…خیلی خوب میدونست اون حرفا هیچ ارتباطی با نمره ادبیات و دزدی سوالا نداره…بیشتر از هر چیزی کنجکاو بود تا موضوع اون مکالمه رو بدونه…اما انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا اون نفهمه چه اتفاقی در حاله رخ دادنه…. چشماشو از سوهو گرفت و همراه کای و بقیه به سمت خارج هتل حرکت کرد.

سوهو نفس عمیقی کشید.متوجه پسری که کنارش ایستاده بود نشد..با دیدنش جا خورد.

-تو…تو چرا نرفتی؟؟

-کی میخوای این اخلاق مسخرتو کنار بزاری؟؟

– حرفاتو نمیفهمم.

– خودتم خوب میدونی بهتر از هر چیز و هر کسی میشناسمت…میدونم چیزی داره اتفاق میفته که داری پنهانش میکنی…بازم مثل همیشه داری از درون خودتو نابود میکنی.

-لی….

– تمومش کن سوهو…تا کی میخوای به خاطر دیگران از خودت و خوشیات بگذری؟؟ تا کی میخوای بدبختیای همه رو به دوش بکشی؟؟؟ تا کی میخوای درد و رنج ببینی؟؟مگه ظرفیت یه ادم چقدره؟؟ چرا…چرا قوی نیستی؟؟ چرا از حقت دفاع نمیکنی؟؟ لعنتی با این کارا خودتو نابود میکنی بفهم.

-میخوام قوی بشم…میخوام قوی باشم…اما نمیشه…هر کاری میکنم نمیشه..گفتنش برات سادست…قوی بودن سخته…سخت.

– همه ی ادما اون اوایل زندگی مثل همن…قوی و ضعیف بینشون نیست…همشون یه جورن یه نوعن…اما زمانی یه ادم مثل کوه محکم میشه که خودش بخواد…رسیدن به چیزی که میخوای به همین سادگی نیست…توی این راه لعنتی شکست میخوری…اما نباید روحیتو ببازی باید ادامه بدی و بهش برسی……..تو با این ضعفی که از خودت نشون میدی داری همه چیزتو از دست میدی..

– من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم لی….باختم ..دیگه هیچی برام مهم نیست..خودمو به دست سرنوشت میسپارم..

– اگه سرنوشت  خوبی برات در نظر گرفته نشده  باشه چی؟؟ بازم تابع سرنوشتی؟؟ کدوم سرنوشت.؟؟..سوهو..این خود ماییم که سرنوشت و ایندمونو رقم میزنیم..اگر قرار باشه همون اول کار همه چیزو ول کنیم و خودمونو به اینده و سرنوشت بسپاریم…پس دیگه چه امیدی برای زندگی کردن میمونه.؟؟؟ همه چیز دست خودمونه…خودمون باید به اون چیزی که میخوایم برسیم.

سوهو بدون هیچ حرفی سرشو پایین انداخت…در مقابل حرفای لی چیزی نداشت که بگه…درست بود ..همش درست بود..اما اون ندای درون لعنتیش که همیشه روحیشو تضعیف میکرد مانع جنگیدن اون برای رسیدن به خواسته هاش میشد..پس مردد بود…پس جواب نداد…

لی نفسشو ازاد کرد و به سمت سوهو قدم برداشت و روبه روش ایستاد.لبخند گرمی زد و دستشو روی شونه سوهو قرار داد.

-تا زمانی که خودت نخوای کسی نمیتونه تورو مجبور به کاری بکنه..هر چیز که فکر میکنی درسته انجام بده…اما چیزایی که از دست دادی و قراره از دست بدی رو دوباره پس بگیر..دوباره وجود و درونتو از نو بساز…محکم باش و سختیارو تحمل کن…

سرشو بالا اورد و متقابلا به لی لبخند زد. به دور شدنش نگاه کرد و به حرفاش فکر کرد….خیلی اروم قدم برداشت و خودشو به لابی هتل رسوند.

 

……………..

 

(دوستان اینم قسمت بیست و دوم….در اوج بدبختی براتون تایپ کردم…شاید باورتون نشه ولی به خاطر سنگینی درسام به زور تایم واسه حموم رفتن پیدا میکنم…دچار کمبود خوابم شدم…چشمام به قدری ضعیف شدن که همه چیزو تار میبینم و داعم سوزش چشممو تحمل میکنم..کمرم از شدت درد صاف نمیشه…نمیخوام بگم من خیلیی بدبختم..اما با همه این مشکلات که دارم به داستان ادامه میدم چون خواننده هام برام ارزش دارن…خیلی زیاد..نمیدونم تعداد خواننده ها کم شده یا خیلیا نیستن که بخونن یا نظر نمیدن…در هر حال لطفا برای اینکه روحیه بگیرم..نظر بدید…ممنونم از همتون..راستی قسمت بعد رمزی خواهد بود…طبق معمول رمزو عمومی میذارمم تا مشکلی براتون پیش نیاد..خدافظ)

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 21 نظر 13 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
monir
مهمان

ممنون که تو اوج دوران شلوغی یه وقت کوچیکیم برای این فیکت گذاشتی :)

کاساندان
مهمان

عالی بود عزیزم…خیلی خیلی

MaryED
مهمان

جیییغغغغ عاشق این داستانم
خیلی با احساس و زیبا نوشته بودی گلم
از قسمت های قبل هم قشنگ تر بود
حرف ها و جمله ها و نگاه ها و رفتارهاشون رو دوست داشتم
عاشق کریسهوی داستم گوگولی هاااا
سوهو همش خودشو اذیت میکنه این طوری بدتر بقیه زجر میکشن
الهیییی کریس نابود میشههههههه
چانبک و کایسو و هونهان و همشونوووو کلا دوست دارم شیوچن هم خیلی نمکن
کلا شخصیت ها بامزن و دوست داشتنی
اینها رو میگم حقیقت رو بدونی و انرژی بگیری واس ادامه
منم خیلی درس دارم به زور میام ولی همیشه نظر دادم چون داسی عالیه

mayana
مهمان

اخی سوهو
کریس گناه داره خوووو
ممنونم عزیزم

lulu
مهمان

سلام فرضیه ش از پهنا تو حلقم ممنون جیگر

سایه
مهمان

فقط میتونم بگم مثل همیشه عالی بود

Helium
مهمان

با اینکه خواننده ی ثابتی نیستم ولی…
تاثیرگذار بود.
چانبک امیدوارم خوب پیش برن.
ممنون لطف کردی

Narsis69
مهمان

مرررررسی. خیلی خوب بوووود.
الهی. بکی خوشگلم. چقد خوبه که چانی و داره.
مررررسی. هم خنده رو لبمون اومد، هم ناراحت شدیم.
لی چقد خوبه عزیزم. چه حرفای خوبی زد به سوهو. امیدورام سوهو سرعقل بیاد. کریس گناه داره، بدون سوهو اذیت میشه.
خخخ. دودی! چقد بامزه بود.
خداقوت. مرسی. خوب درس بخوون. مواظب خودت هم باش دخترم.
فایتینگ

zari
مهمان

مررررررسی عالی بود!
هییییی روزگار! عجب دنیاییه!
خسته نباشید❤❤❤

Raha
مهمان

عاااالی بود خسته نباشی ❤

Sama
مهمان

ممنون
خیلی قشنگ بود
خسته نباشی

Setayesh
مهمان

سوهو آخرش از دست من کتک میخوره…ـ
بچه بشین زندگیتو کن کجا میخوای بری آخه😡😡😡😡😡😡
عالییییییییی

تینا
مهمان

عالی بود
تو ظاهر همه چی مرتبه ولی همشون یک جور درگیری درونیدارن کاش زودتر همه چی درست بشه

yas
مهمان

خیلی خیلی عالی بوددددد
مرسییییییییییییییییییی^^

Hana
مهمان

عااااالی بووود گلم
مرسیییییییی

suho
مهمان

خیلی خوب بووود بیگگگگگ لاااااااییییککککککککککککککککک

wpDiscuz