هدر سایت
تبلیغات

fanfiction return ep7

سلام ، قسمت هفتم از فیک “بازگشت” به قلم پریسا

قسمت هفتم:

لوهان و چانیول با عجله  خودشونو به خونه رسوندن و پشت سرشونم کای و چن و شیومین خیلی ریلکس وارد خونه شدن.شیومین کتشو روی زمین انداخت و روی مبل ولو شد.

-واییی دارم میمیرم از خستگی.

چن-تو که دائم خسته ای.

کای-اونو ول کن؟این دوتا چه مرگشونه ؟چرا اینطوری میکنن؟

شیومین-چطوری میکنن؟

کای –همینطوری دیگه.

چن-من لوهانو نمیدونم ولی چانیول…

 کای-لابد بازم بیون بکهیون؟ اره؟

چن-امروز خیلی جدی بود.داشت جلو همه میب./سیدش.

شیومین-داشت چیه؟بو./ش کرد دیگه.

کای با دهن باز داشت به اون دوتا نگاه میکرد.

چن-اره بابا خوو من چمیدونم بو./یدش..ن..بو…. کای چرا دهنت عین اسب ابی که خمیازه میکشه بازه؟

شیومین سرشو فرو کرد تو مبل تا کای صدای خنده هاشو نشنوه کای یه سرفه ضایع کرد و سریع خودشو جمع و جور کرد.

کای-بیشعور اسب ابی اون شیومینه گرازه.

شیومین-ای بابا چرا تو همش به من گیر میدی من چی گفتم اصن؟

چن-شیو تکلیفتو مشخص کن.گرازی یا اسب ابی؟

کای-دوتاتون لال شین. خب بقیش.

چن-هیچی دیگه باووو سر کلاس جلو همه چسبوندش به تخته.

شیومین- و بو/.یدش.

کای0-0 –یا ابرفرز تو کلاس؟فایتینگ به چانیول چه دل و جرئتی داره.

چن- میخوان امشب با هم برن بیرون.

کای-ببینم تو  اینارو از کجا فهمیدی؟

چن-اونموقع که این اتفاقات عاشقانه افتاد من تو کلاس بودم.

کای-اههه چرا فیلم نگرفتی ازشون؟

شیومین-همه هنگ کرده بودن منو چن که میزو گاز گرفتیم اونوقت تو اون شرایط تو توقع فیلم داری؟

لی از اتاق بیرون اومد و به تک تکشون که با تعجب بهش زل زده بودن نگاه کرد.

کای-چه عجب!! بالاخره فهمیدی یه خونه ایم هست که توش زندگی میکنی.

لی-تو رو جون هر کی دوست دارین بیخیال بشین من سرم درد میکنه.

چن-کمتر زهرماری کوفت کن سرت درد نگیره.

لی-تو یکی ساکت.کسی از تو نظر نخواست.

شیومین-سوهو کجاست؟

همه به دور و برشون نگاه کردن.

لی-همینجا بود.

شیو-خوب بود الان نیست.

چن-باهاش چیکار کردی؟ها؟؟زود باش بگو.

کای به سمت اتاق سوهورفت و درو باز کرد ولی سوهو اونجام نبود.چن و شیومین به لی نگاه کردن و شونه ای بالا انداختن و رفتن سمت اتاقاشون.

کای-کجا میرین؟

چن-با اجازتون میریم لباسامونو عوض کنیم شماهم برو عوض کن اینجوری بدنت سکشیت جلوه نمیکنه.

کای پوزخندی زد و به سمت اتاقش رفت.

……..

توی آیینه به خودش نگاه کرد.یه شلوار مشکی و تنگ که حسابی به پاها و پایین تنه خوش فرمش میومد.پلیور توسی رنگ با شال گردن ساده ای که مخلوطی از رنگ سیاه  و سفید بود.اینبار برعکس همیشه موهاشو رو به بالا درست کرده بود و از صورتش کنار زده بود.بوی تند ادکلنی که تموم اتاقو پر کرده بود.خیلی مردونه شده بود جوری که اگر کسی میدیدش نمیتونست تشخیص بده که اون فقط یه پسر هجده سالست.لبخندی زد و شال گردنشو تکون داد و از اتاق بیرون رفت.

چن و شیومین با دهنی باز به ارتفاع شیش متر(اسب ابی )به چانیول نگاه میکردن.

چانیول-یاااا چتونه؟ادم ندیدید؟

چن-وای خدا عجب هلو بپر تو گلویی..

شیومین-جیگرتو اوپا.

چانیول شروع کرد به خندیدن.کای از اتاق اومد بیرون و با دیدن چانیول پوزخندی زد.

کای-ژووووووووونز.اینو نگاه. چه جیگری شده.من جای بکهیون بودم درسته قورتش میدادم.

کای متوجه تغییر چهره همشون شد.

کای –هوی چه مرگتون شده؟جن دیدید؟

شیومین-میگم کای چانیولو بیخیال بیا باهم بریم اون پشت سریتو بخوریم.

کای به پشت سرش نگاه کرد.نفسش بند اومده بود احساس کرد دستاش شل شده.هیچی نمیفهمید.واقعا زیبا شده بود.زیبا که نه معرکه.

پیرهن مشکی ساده شلوار سرمه ای رنگ که با پالتوش که تا بالای زانوهاش بود ست شده بود.موهای روشنشو توی صورتش ریخته بود و خط چشم ظریفی به چشماش کشیده بود.پوست سفیدش و موهای طلاییش واقعا زیباترش کرده بود. لبخند زد و به همه نگاه کرد.

لوهان-وایییی چانی یه لحظه نشناختمت چقدر عوض شدی.مردونه شدی.

شیو به چن نگاه کرد و با دستش به لوهان اشاره کرد.

شیو-این دروغ میگوید.من میدانم.این دختر است.

لو-خفه شو بیشعور دختر خودتی

چانیول-اعتراف میکنم خیلی معرکه شدی.

لوهان چشمکی به چانیول زد

-نه به اندازه تو.

چن- من تاحالا لوهانو اینجوری ندیده بودم.همیشه عین شپش میرفت اینور اونور.

لو- شپش عمته.

چانی-من عمه ندارم.

شیو-کی با تو بود اخه خوشتیپ.با چن بود.

چانی- من فکر کردم با من بود اخه عمه من مخاطب خاص شماست.

چن به کای که تا اونموقع ساکت بود نگاه کرد.

چن-اهم کای میگم بپا یه وقت چشات از حدقه در نیاد.

کای-ها؟چی میگی تو؟:/

چن-هیچی.

شیو-خب به سلامتی کجا میری لولو خوشگله؟

لو-به تو چه دارم میرم یه جایی دیگه.

چن-وایسا ببینم تو با کی قرار داری؟

لوهان سرفه کرد.

لو-با..اهم…با هیشکی.میخوام برم بیرون یه دور بزنم.

شیو-ای کاش همه با این تیپ برن دور بزنن.

چن-اونو ول کن با کی میخوای بری دور بزنی؟

لو-گفتم که هیشکی.هوا خوبه میرم بیرون هوا بخورم.

شیو- هوارو نمیخورن میکشن.

چانیول-شیو باز تو باز کردی دهنتو؟

چن-اونو ول کن.با کی میخوای بری هوا بخوری؟

لوهان-چن میام میزنم تو دهنتا.

شیومین-بچه ها به یه چیزی فکر کردین؟

لوهان-نه نکردیم.

چن-خفه شو بابا.چانیول کرده.

چانیول-باقالی من نکردم.

کای-راست میگه منم شاهدم نکرده.

چن-پس تو خودت کردی.

کای-من نکردم گراز.

لوهان-پس کی کرده؟

شیومین-من.رفای بدبخت.انگلای اجتماع.

لوهان-اهههعع خووو تو که کردی بنال شاید ماهم بکنیم.

شیو-بیشعور… توجه کردین سوهو هنوز نیومده خونه.

چانی-مگه ما اومدیم خونه نبود؟

چن-نخیر شما اونموقع غرق در افکار عاشقانه بودی نفهمیدی نیستش.

-لابد رفته خرید بر میگرده.

چانیول یه نگاه به ساعتش انداخت.

-واییی ساعت یه ربع به هفته.دیرم شد.

چن-تا برسی اونجا فکر کنم صبح باشه.

لو-کجا؟

شیو-بالاشهر دیگه..اخه عشقشون از اون بچه مایه داراست.

چن-خاک بر سرمن که عشق مایه دارم تداریم.

کای-نکنه دلت میخواد.

چن- من غلط بکنم.بابا توام زود باوریا.

لوهان-نبری بدبختو یه شبه ب/.کنی.

چانیول-نترس خواستم کاری بکنم اول به تو خبر میدم.فعلا خدافظ بچه ها.

………….

به ساعتش نگاه کرد.هفت و ربع بود.توی اون لباسای گرون و شیک خیلی متفاوت شده بود.شلوار نقرآبی رنگ مخمل با پالتوی بلند با همون رنگو پیرهن مشکی.موهاشو لخت کرده بود و ریخته بود توی صورتش.خط چشمی که داشت حالت چشماشو به کل عوض کرده بود و جلوه صورتشو بیشتر میکرد.دستاشو توی جیبش کرد و نفسشو بیرون داد.هوا واقعا سرد بود.

-ای پارک چانیوله احمق.به زور مجبورم میکنی باهات بیام بیرون اونوقت معلوم نیست خودت کجایی.

به انتهای خیابون نگاه کرد.

…….

خسته شده بود و نفس نفس میزد از استرس زیاد حتی به فکرش نرسید که تاکسی بگیره  و کل راهو دوییده بود. به خیابون مقابلش نگاه کرد.پسریو دید که اصلا نشناختش با سرعت دویید سمتش.دستشو روی شونه پسر گذاشت.

-ببخشید شما اینجا یه پسرو……..

با برگشتن پسر حرفشو قطع کرد و فقط با تعجب بهش زل زد.بکی لبخند زیبایی زد و متقابلا به چانیول نگاه کرد.

-چه عجب!!! بالاخره اومدی جناب پارک چانیول.

اینقدر غرق توی اون چهره زیبا شده بود که متوجه حرفای بکهیون نشد و فقط بهش نگاه کرد.

-یاااااا باتواما!!!! تو همیشه عادت داری بقیه رو علاف کنی یا فقط با من اینجوریی؟

چان-بک…بکهیون خودتی؟

بکی-نه من پسر عمه بزرگه ی بروسلیم. سرما رو مخت تاثیر گذاشته ها.

چان-باور کن نشناختمت .خیلی عوض شدی یعنی ….خیلی خوشگل شدی.

بکی-مگه قبلش خوشگل نبودم؟؟؟

چانی-بودی ولی الان شبیه فرشته ها شدی.

-یااااا بیخودی سعی نکن با این حرفا گولم بزنی.خوو راستش منم یه لحظه نشناختمت.

-چرا؟؟منکه تغییری نکردم.

-خیلی مردونه شدی.

-مگه قبلش مردونه نبودم.

-یااا ادای منو در نیار:/

چانی خندید و بهش نزدیک  شد  ناخوداگاه یه قدم به سمت عقب برداشت.

بکی-من کاراته بلدما.میزنم میکشمت.جلو نیاا.

چانی پوزخندی زد و به سمتش قدم برداشت.

-گفتم جلو نیاااا.

-چرا اینجوری میکنی بکی یه دقیقه صبر کن.

چانی جلوتر رفت و انگشت شستشو روی پلک پایین بکهیون قرار داد.

چانی-پایین چشمت سیاه شده میخاستم پاکش کنم.

بکهیون از خجالت سرشو پایین انداخت.

بکی-ببخشید چانی.

چان-فدای سرت.

بعد از اینکه کارش تموم شد یه قدم عقب رفت و با همون لبخند همیشگیش به بک نگاه کرد.

بک-همش تقصیر این خواهر خنگمه یه بار برام خط چشم کشید یعنیاا…

چان-بدون خط چشمم معرکه ای.

بازم از خجالت سرشو پایین انداخت.چانیول دستشو به سمت بک دراز کرد.

-بریم عشقم؟؟؟؟

خنده ریزی کرد و بدون هیچ حرف یا اعتراضی دستشو تو ستای چانی قرار داد و همراهش رفت.

……..

هونهان:

دستاشو بهم قلاب کرد و به بالا سرش نگاه کرد.انعکاس چراغای رنگی روی پل توی اب واقعا زیبا بود.همیشه وقتی تنها میشد میومد روی این پل تا ارامش بگیره و غم و غصه هاشو فراموش کنه.نمی دونست باید چیکار کنه.چطور به حرفی که زده بود عمل میکرد؟

چطور میتونست براش جبران کنه؟ نگران کای بود.سرنوشت اون قرار بود چی بشه؟؟؟

گرمایی که پشت سرش احساس کرد و حس کشیده شدن دستای کشیدش روی پهلوهاش باعث شد نفسش بند بیاد .دستاشو روی دستای سهون قرار داد و به وضوح تونست رگای دستاشو حس کنه.

سهون-خیلی زود اومدی.

لوهان دستای سهونو کنار زد و برگشت و به صورت ج./ابش نگاه کرد.یه دست مشکی پوشیده بود موهاشو داده بود بالا و بوی تند ادکلنش کاملا حس میشد.

لو-این مدل مو خیلی بهت میاد.

سهون-میدونم همه بهم میگن.

لو-خودشیفته.مثلا کیا؟؟؟

-خیلیا.خب که چی؟؟؟

-هیچی ..چقد خوب که اینقد همه بهت توجه دارن.

-یا یا یا تو داری حسودی میکنی؟؟؟؟ چینجا؟؟؟ اصن بهت نمیاد حسود باشی.

– نخیر. کی گفته دارم حسودی میکنم؟

-کاملا مشخصه..

-یااا اوه سهون تو اصن…..

دستشو روی دهن لوهان قرار داد.

-خیلی خب . چقد زود جوشی تو .بیا امشبو خراب نکنیم.هوم؟نظرت چیه؟

-باشه به شرط اینکه تیکه نندازی.حالا بریم.

بی مقصد راه میرفتو سهون هم پا به پاش قدم بر میداشت.میترسید از حرف زدن چطور باید شروع میکرد؟؟

سهون-لوهان میشه بگی داریم کجا میریم؟؟؟؟

لوهان-خوب راستش خودمم نمیدونم.

سهون خنده کوتاهی کرد.

-مثل اینکه یادت رفته تو بهم گفتی امشب بیام اینجا چون قرار بود برام جبران کنی…خب من منتظرم.

لو-سهون!!!!

-جانم؟؟؟

-یه چیزی ازت میپرسم قول بده راستشو بگی.

-باشه.

-چیزه…خب….چجوری بگم….تو منو دوست داری؟؟؟؟

-آره.

سرشو بلند کرد و فقط با تعجب به سهون نگاه کرد انتظار نداشت اینقدر سریع جواب بده این پسر در عین جذاب بودن واقعا مرموز بود.

-خب حالا تو بگو.منو دوست داری؟؟؟

نمیدونست باید چیکار کنه.فقط تنها کاری که تونست انجام بده این بود که دستای سهونو گرفت و اونو همراه خودش کشید.

…….

چانبک:

صدای خنده هاشون توی کل خیابون پیچیده بود. همه با تعجب به اونا و دستای قفل شدشون نگاه میکردن.

بکی-چانی فکر نمیکنی همه یه خورده دارن بهمون بد نگاه میکنن؟؟؟

-یه خورده نه خیلی..

بازم شروع کردن به خندیدن.

چان-خب بک بکی تو بگو کجا بریم.

بک با ذوق به چانیول نگاه کرد.

-چانیولااا بریم شهربازی؟؟؟

چانی قهقهه ای زد و بینی بکهیونو که از سرما قرمز شده بود کشید.

بک-اییی دماغم..

-مگه تو بچه ای که میخوای بری شهر بازی؟؟؟؟

-اخه من فقط یه بار رفتم شهربازی اونم وقتی شیش سالم بود.

چانیول فقط به چشمای پر ذوقش نگاه کرد.حاضر بود به خاطر اون چشما همه چیزشو بده حاضر بود دنیارو جابه جا کن.چشمای اون دنیاش بود.سریع چشمشو از بکهیون گرفت.

-باشه میریم شهر بازی.

بکهیون جیغ بلندی زد.

-اخ جووووووووون چانیولا عاشقتم.

……

شهربازی مثل همیشه شلوغ بود.بکهیون دست چانیولو گرفت و با ترس به همه وسایل نگاه کرد.

چانی-چیه ؟؟میترسی؟؟؟

-شهر بازی قبلا این مدلی مبود.اینا دیگه چیه ساختن؟؟؟ حداقل بریم چرخ و فلک از بقیه بهتره.

چانیول سرشو تکون داد و دست بکهیونو کشید به سمت چرخ و فلک.از اون بالا میشد همه چیزو دید. واقعا زیبا بود ولی وقتی چرخ و فلک بیشتر و بیشتر بالا رفت تازه بکهیون متوجه این شده بود که از ارتفاع میترسه.خیلی سریع خودشو به چانیول چسبوند و چشماشو بست.چانی سعی کرد بکهیونو بین دستاش جابه جا کنه بدن خودشو حرکت داد و سر بکهیونو به سینه خودش چسبوند.با شنیدن ضربان قلب چانی احساس کرد نمیتونه نفس بکشه.چه ضربان قلب منطمی.چه اغوش گرم و امنی.یعنی واقعا عاشقش شده بود.یعنی پارک چانیولم بهش همین حسو داشت.با اینکه رفتااش چیزیو جز حس متقابل نشون نمیداد اما بکهیون میترسید.میترسید از اینکه ازش سواستفاده بشه.هجده سال به خاطر ترسش از بقیه دور بود.هجده سال شیطنتشو زیر پرده بی تفاوتی قایم کرد چون میترسید ترسی که سال ها بود توی وجودش جریان داشت.بدون اینکه قلبشو در نظر بگیره واکنش نشون داد چانیولو به عقب هل داد و بلند داد کشید.

بک-به من دست نزن.به چه حقی به من دست میزنی؟

چانیول ازش جدا شد و با تعجب بهش نگاه کرد هوفی کشید و به بیرون نگاه کرد..

به محض ایستادن چرخ و فلک به سرعت پیاده شد و به سمت جای نامعلومی قدم برداشت.چانیولم دنبالش دویید تا گمش نکنه.

چان-بکهیوننن…یاااا بیون بکهیون باتوام وایسااا.

……..

چانیول سرعتشو  بیشتر کرد و خودشو بهش رسوند و با عصبانیت دستشو کشید و متوقفش کرد.

چان-اهههه لعنتی تو اخه چه مرگته؟؟چرا اینجوری میکنی؟؟؟پسره ی….

چانیول بدون اینکه فکر کنه حرف زده بود و پشیمون بود.بغض گلوشو گرفته بود اشک تو چشماش جمع شد و مظلومانه به چانی نگاه کرد.

دستشو روی صورت بکهیون گذاشت و به سرعت بقلش کرد.بکهیون توی اغوش چانیول بلند گریه میکرد.

-بکهیون…بس کن…گریه نکن.

…….

-بکهیونم اگه تو گریه کنی من میمیرما.

خودشو از بقل چانیول بیرون کشید و بهش نگاه کرد.

بک-توام مثل همه دروغ میگی…هق…فقط  هق …فقط میخوای ازم سواستفاده کنی.

-من هیچوقت بهت دروغ نگفتم.حتی الان که گفتم با اشکات میمیرم.

-ولی توام مثل بقیه ای اخرش ولم میکنی.

-بکهیون!!!

-ب…هق…بله؟؟؟

-دوست دارم….میخوام فقط مال من باشی.

-چییی؟؟….هق…چی میگی چانی؟؟

-دوساله ازت پنهانش کردم…دیگه نمیتونم…همون روز اول زندگیمو در برابر چشمات باختم همون روز اول قلبمو پیشت جا گذاشتم.. ولی…ولی وقتی رفتارتو دیدم…ترسیدم…ترسیدم از اینکه قبولم نکنی….ترسیدم برای همیشه از دستت بدم…..اما الان دیگه نمیتونم پنهانش کنم.نمیتونم عشقمو قایم کنم…عشقمو قبول کن بکهیون…مال من باش…

اصلا حواسش نبود توی تمام این مدت ناخواسته اشک از چشماش سرازیر شده بود و بکهیون که فقط به چانی نگاه میکرد و حتی باورش نمیشد پسری که توی این مدت کم دلشو بهش باخته بود دوسال تمام عاشقش بوده و عشقشو پنهان کرده.حس متقابل..

-چانیول..

-باورم کن…من مثل بقیه نیستم…..اگه …اگه منو نمیخوای فقط بهم بگو تا بدون هیچ حرفی از زندگیت برم بیرون.

دستشو روی صورت چانیول گذاشت و اشکشو پاک کرد.

-چانیوللل…منم…منم میخوامت دیوونه.

سرشو بلند کرد و با چشمای براقش بهش نگاه کرد.این جمله بکهیون براش کافی بود.تو یه چشم بهم زدن اونو به درخت پشت سرش چسبوند و بی اجازه رو به روش قرار گرفت  و راه فرارو براش بست ولی برخلاف انتظارش با لبخند زیبای بکهیون مواجه شد.دیگه هیچ چیز جلودارشون نبود.چانی سرشو نزدیک و نزدیک تر برد و پیشونیشو به پیشونی بک چسبوند.خیلی سریع اتفاق افتاد حس نفسهای گرمش و بلافاصله حس ل./بای شیرینش روی ل./باش.حس غیر قابل کنترلش و ضربان قلبی که به شدت بالا رفته بود و هر لحظه ممکن بود از سینش بیرون بزنه.ل./ب پایینیشو با لذت تمام بو./ید و مکید.بکهیون دستشو روی سینه چانیول گذاشت و به لباسش چنگ زد.زبونشو روی ل./ب بکهیون گذاشت و اجازه ورود خواست ولی بکهیون غرق در افکارش بود و متوجه درخواست چانیول نشد.گاز کوچیکی از ل./ب پایینیش گرفت و به محض اخ گفتن بکهیون زبونشو تا ته وارد دهنش کرد.سعی کرد با زبونش تک تک جاهی دهنشو لمس کنه ولی بکهیون بی تجربه بود و همین باعث شد نفس کم بیاره و برای درخواست اکسیژن به لباس چانیول چنگ زد.چانی خودشو جدا کرد و به بکهیون نگاه کرد هر دوشون نفس نفس میزدن.

-بکهیون من…ببخشید زیاده روی…

-هیچی نگو پارک چانیول..

-اخه….

-گفتم هیچی نگو….بازم میخوام.

-چیییی؟؟؟؟؟؟

با جسارت تمام دستشو روی پهلوی چانی گذاشت و اونو به خودش چسبوند.

-گفتم بازم میخوام.

چانی خندید و دستاشو دور کمر بک حلقه کرد.سرشو خم کرد و روی شونه بک گذاشت.بو/.ه کوچیکی به گردن بکهیون زد  و ل./بشو به سمت گوش بکهیون برد و بعد از یه بو./ه کوتاه زمزمه کرد

-امشب زیادی دلبری کردی الان ل./باتو از جا میکنم.

بکهیون لبخند زد و تا اومد حرف بزنه دوباره همون شیرینیو روی ل./باش حس کرد ………………

(فکر نکنین اینکارارو وسط مردم کردنا…اون پشت مشتا بودن کسی ندیدشون  نظر یادتون نره منتظرم.)

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 36 نظر 13 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mojde
مهمان

:nish: فک کن جلو مردم کارای خاک بر سری :khande: :khande: :khande:

sahar
مهمان

واااای عالییییییی بود مردم از خنده :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:

Zhr
مهمان

واااااااایییییییی… فیکت محشر همهمه….من عاشقش…شدمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

pedram
مهمان

عالییییییی
بلاخره چاااااااااااااااااااااااانبککککohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

فاطمه
مهمان

بادم نیست نظر گزاشتم یا نه
خیلی ممنون عالی بود

yas
مهمان
sachankyul
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif هونهانohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif یه حسی بهم میگه کای کمی غیرتی شده و لوهانو مخفیانه دنبال کرده (البته این حسای من هیچوقت رخ نمی دهندohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif )
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif چانبکohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif
ممنون عااااااااللللللیییییییی بود خسته نباشی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

zari
مهمان

به خدا من شرمندم انقدر دیر کامنت گذاشتم! خیلیییییییی ممنون! ??

lay hona
مهمان

وااای خیلی چانبکش قشنگ بووووود عاشقش شدمممممممم
دستت درد نکنه

Joongin❤️
مهمان
تینا
مهمان

عالللللللللللللللللللللللللللللللی بود
چانبکohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif

wpDiscuz