هدر سایت
تبلیغات

fanfiction return ep8

سلام قسمت هشتم از فیک بازگشت به قلم پریسا

 

چند دقیقه ای میشد که بی مقصد دنبال لوهان کشیده میشد.چقدر همه چیز داشت مسخره پیش میرفت.میخواست بهترین شبو هم برای خودش هم برای لوهان رقم بزنه.حتی نمیتونست فکرشو بکنه.پسری که کلی سر به سرش میذاشت و بهش میخندید حالا عشقش شده باشه.نفس عمیقی کشید و وایساد.به دنبالش لوهانم وایساد.

-لوهان!!!میشه بگی داریم کجا میریم؟؟؟

بی هیچ جوابی تو چشماش زل زد. چی میتونست بگه؟؟..بگه عاشقتم؟؟…بگه دوستت دارم؟؟…نه امکان نداشت قبولش کنه.امکان نداشت حس متقابل نسبت بهش داشته باشه.با فکر کردن به این موضوع بغضش گرفت…(چرا لعنتی؟؟؟؟ چرا اینقد زود عاشقت شدم؟؟؟مگه تو چی داری؟؟؟)سهون خیلی واضح تونست برق اشکو توی چشماش ببینه.

-لوهان!!!! چیزی شده؟؟؟؟ خواهش میکنم بگو.

بعدم یه نگاه به دور و بر کرد.

-ما الان کجاییم؟؟؟

-اوه سهون به من نگاه کن.

-چی شده؟؟؟

-س…سهون خب….نمیدونم کاری که میخوام بکنم درسته یا نه؟؟؟خیلی بهش فکر کردم ..ولی…ولی نمیدونم …سهون من….من میخوام اعترافش کنم. میخوام بهت نشونش بدم.

-چیو؟؟؟؟چرا اینقدر مبهم حرف میزنی؟؟؟نمیتونم…درکش کنم.

نفس عمیقی کشید…الان دیگه وقتش بود.زمان خیلی زود گذشت.یک قدم….دو قدم….روی پنجه پاهاش وایساد و بو./ه ارومی روی ل./باش نشوند..بو./ه که نه..فقط لمس ل./باشون بود…نباید تند پیش میرفت…میخواست حس سهونو بسنجه.سریع خودشو عقب کشید و به سهون نگاه کرد. یعنی عکس العملش چی میتونست باشه؟؟؟

سرجاش خشک شده بود..نمیدونست خوابه یا بیدار.چقدر سریع اتفاق افتاد..یعنی واقعی بود؟؟؟پس چرا اینقد زود تموم شد.غرق شدن در افکارش مانع این شد که تغییر چهره لوهانو ببینه(مرتیکه پوکر) L

برای چند دقیقه همونطور به سهون نگاه کرد..ولی اون هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد.اشکاش کم کم از روی چشماش سر خوردن و گونه هاشو خیس کردن.اتفاقاتی که توی این چند روز بینشون افتاده بود رو یادآوری کرد.چقدر شیرین و زیبا بود.ولی الان دیگه تموم شده بود.همه چیز.سهون عاشقش نبود.چطور میتونست اینقدر راحت ازش دست بکشه؟؟بی مهابا حرف زد بدون اینکه سرشو بالا بیاره.

-میدونستم…..از اولشم میدونستم همش از طرف منه….

روشو برگردوند.توی پاهاش توانی نمونده بود…ولی با اون وجود تمم تلاششو کرد تا خیلی زود ازش دور بشه..حالا که عشقشو قبول نکرده بود.با وجود اون کاری که کرد باید ازش فرار میکرد.

چند ثانیه طول کشید تا مغز سهون لود بشه(مکنه خنگ).اروم با خودش زمزمه کرد.

-ت….تو….تو با من چیکار کردی؟؟؟چ…چرا قلبم اینقد تند میزنه؟؟؟

با تمام سرعت دویید و خودشو به لوهان رسوند.خیلی سریع از پشت بقلش کرد و اونو به خودش چسبوند.لوهان با تعجب به دستای سهون نگاه کرد.

-یاااا.یااا چیکار میکنی؟؟ ولم کن……یاااا باتوام.

تمام تلاششو کرد تا قفل دستای سهونو باز کنه ولی این کار امکان نداشت.سهون خیلی اروم سرشو روی شونه لوهان قرار داد.

-ازم فرار نکن اهو کوچولو..

-چییییییییییییییی؟؟؟؟؟

-تو با من چیکار کردی؟؟؟هوم؟؟؟چرا اینقد قلبم تند میزنه؟؟

هیچ جوابی نداد یعنی جوابی نداشت که بده فقط سعی کرد با دستای بی جونش خودشو از دست سهون رها کنه.

-لوهانی عاشقتم.

لوهان سر جاش میخکوب شد و با چشمای درشت به رو به روش خیره شد.

-عاشقتم شیو لوهان.

-یاااا…تو چی میگی؟؟؟ولم کن میخوام برم.

-من شکارچی خوبیم.نمیذارم اهو کوچولوم از دستم فرار کنه.

-تو دیوونه شدی؟؟؟ اههه تمومش کن میخوام برم.

سهون ل./بشو به گوش لوهان نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید.

-هرچی میخوای تلاش کن.بازم مال خودمی.و در ضمن کی گفته همش از طرف توعه؟؟؟

سهون دستاشو شل کرد تا لوهان بتونه بین دستاش جا به جا بشه.با تعجب به سهون نگاه کرد.

-ببینم…تو چی گفتی الان؟؟

-همونی که شنیدی خبرو یه بار اعلام میکنن.

-یااااا سهونااا یعنی…..یعنی توام….

-بله…..یعنی منم…..

-بقیشو بگو

-بقیش گفتنی نیست باید انجامش داد.

-هااااااان؟؟؟؟؟

اینبار سهون سریعتر از لوهان عمل کرد و در کمال تعجب لوهان ل./بااشو لمس کرد و ل./ب پایینیشو مک کوچیکی زد و سریع عقب کشید.

-حست یه طرفه نیست.منم عاشقتم…بقیه حرفم اینه.

نمیدونست باید بخنده یا گریه کنه.به چشمای سهون نگاه کرد.مثل همیشه برق میزد ولی اینبار برق عشق توی چشماش بود نه برق شیطنت.

دوباره ل./باشون همدیگرو حس کردن.واقعا شیرین بود.شیرین و لذت بخش.مکش های کوچیک روی ل./ب پایینیش و بازی زبون های کنجکاوشون باهم.ای کاش زمان همونجا متوقف میشد.ای کاش لوهان نفس کم نمیورد .با حس اینکه هردوشون واقعا به اکسیژن نیاز دارن عقب کشید و به لوهان نگاه کرد.هنوز چشماش بسته بود.نمیخواست سهون اشکاشو ببینه.اشکایی که به خاطر شادی بود..به خاطر بودن کنار عشقش.به خاطر حس کردن وجودش.ولی تکون خوردن پلکاش مانع این شدن تا سهون به اشکاش پی نبره.دستشو سمت موهای لوهان برد و خیلی اروم نوازشش کرد.

-دیگه نبینم عشق من گریه.من همیشه پیش اهو کوچولوم میمونم.

لوهان اشکاشو پاک کرد و دستای سهونو گرفت

-بریم سهون.

-کجا؟؟؟؟؟

-بریم خونه.باید با چند نفر اشنا بشی.

 

……..

 

چن و شیومین ولی خیلی مرتب تو یه ردیف وایساده بودن و با تعجب بهشون نگاه میکردن.

لی-این دیگه کیه؟؟؟؟

شیو-اوه هوسون.

سهون  با چشمای درشت به سهون نگاه کرد.(0-0 اینگولی.)

چن-شیومین جان..عزیزدلم..تو قصد نداری اون دهنتو ببندی؟؟؟اسمشون اوه سهونه.

لی-چه با ادب…اسمشون.

بعدم خودشو شیومین و لوهان زدن زیر خنده

چن-مرض!!!! مرتیکه باقالی.

بعدم روشو کرد سمت سهون

چن-ببخشید ما کلا خیلی به این دوتا میگیم دهنشونو ببندن ولی کو گوش شنوا؟؟

سهون به زور خودشو نگه داشت تا نزنه زیر خنده.لوهان سری تکون داد .

لوهان-خب سهون بذار معرفیشون کنم.این شیومینه.چون اسمش زیاده همم اینجا گشادن بهش میگیم شیو.

شیو-این به چوب لباسی میگن.

لوهان-خب حالا!!! جناب عالی مقام شیومین.

شیو-واقعا؟؟؟من تا چند ثانیه پیش فکر میکردم اسمم دهنتو ببنده.

لوهان چشم غره ای به شیو رفت  وادامه داد.

-ایشون چن هستن.
شیومین-چرا چن ایشون بود من این؟؟؟

لو-شیو جان..چرا شعر میگی عزیزم؟؟؟ مخت هنگیده ها.

شیو-مخ عمت هنگیده.

-من عمه ندارم.

همه برگشتن سمت در و به چانیول نگاه کردن

چن-باز تو به خودت گرفتی؟؟؟کی با تو بود اخه؟؟؟

چانیول-بازم با من نبودید؟؟؟ ای بابا خوب هر وقت با من بودید بگید دیگه.

سهون سرشو بین دستاش گرفت و شروع کرد به خندیدن.

لو-اهممم…بسه دیگه!! خب سهون این چانیوله.

شیو-اععع؟؟؟چانیولم اینه؟؟ من فکر میکردم فقط خودم اینم.

سهون نتونست جلوی خودشو بگیره و بلند زد زیر خنده(از اون خنده معروفاش)

چان-شیو جان عزیزم…

شیو-باشه بابا…میبندم.

چانی خندید و به سهون نگاه کرد.

-خوش اومدی سهون..زیاد به دل نگیر اینا همه تعطیلن.

لوهان لبخندی از روی رضایت زد و ادامه داد.

-سهون اینم لی.

قبل از اینکه شیو حرفی بزنه چن دهنشو گرفت.

-چه خبرتونه اینجارو گذاشتین رو سرتون؟؟؟

با شنیدن صدای کای همه خصوصا لوهان سرجاشون میخکوب شدن.

چن خیلی اروم زمزمه کرد

-اوه اوه صاحبش اومد.من که الفرار.

سهون خندشو قطع کرد و به کای نگاه کرد. کای هم با اخم وحشتناکی اول به سهون و بعد به لوهان زل زد.

کای-ایشون اینجا چیکار دارن؟؟؟

شیو-خب….خب….چیزه….یعنی…..چیز…چن تو بگو.

چن- چرا من بگم؟؟؟ چانی بگه.

چان-به من چه اخه.لی تو بگو.

لی-باز تو دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردی؟؟باید خود لوهان بگه.

کای داد بلندی کشید.

-بسههه!! یکی میخواد بگه اینجا چه خبره؟؟؟این اقا اینجا چیکار میکنه؟؟

لوهان چشماشو روی هم فشار داد.الان وقت این نبود که کای همه چیزو بفهمه.ولی کار از کار گذشته بود.یکبار برای همیشه حرفشو زد.

-سهون از این به بعد با ما زندگی میکنه.

همه حتی خوده سهون با تعجب به لوهان نگاه کردن.کای پوزخند زد.

-هه!!! اونوقت چرا باید با ما زندگی کنه؟؟؟

-چون……چون سهون از حالا دوست پسر منه.

همه با دهنای باز به لوهان نگاه کردن.

کای-هه!!! دوست پسر؟؟؟ شوخی میکنی.

لو-من با هیچکس شوخی ندارم.

لی-پس یعنی…توام گ/. شدی؟؟

لو-اهمم. اره یجورایی.

چن-ولی اخه سهون یه سال ازتو بزرگتره.

لو-خوب باشه.چه اشکالی داره؟؟؟ مهم اینه ما همدیگرو دوست داریم.

چان-ای بابا!! خب زودتر میگفتین منم بکیو میاوردم دیگه.

شیو-بکی دیگه کیه.

چان-بکهیون دیگه..بکهیونه من.

چن-اه اه حالم بهم خورد..بکهیون من.

چان-ساکت…عنتر برقی.

لی-تبریک میگم چانیول خیلی به هم میاین.

شیو-اره ..دوتاتون منگلین.

چان-تا سه شماره فرصت داری ببندیش وگرنه خفت میکنم.

چن-یا بسملاح !!! هار شده.

شیو-فک کنم بکهیون گازش گرفته.

چانیول نفس عمیقی کشید و به هردوشون خیره شد.

-شما دوتا…..خودتونو مرده فرض کنید.

بعدم با سرعت دویید سمتشون و اونام فرار کردن.

خیلی دیر شده بود برای فهمیدن حال پسری که خیلی زود خودشو از جمع بیرون کشید.خیلی سخت بودن فهمیدن حسش.شکست…شکست توی چی؟؟؟؟عشق؟!! مگه ادم تو عاشقیم شکست میخوره؟؟ مگه عشق شکست میخوره؟؟ مگه دل شکست میخوره؟؟؟مگه احساسم شکست میخوره؟؟؟ فرصتش تموم شده بود..دیگه زمان متوقف شده بود..هیچ راهی واسه برگردوندن زمان وجود نداشت…..هیچ راهی واسه برگردوندن عشق از دست رفتش وجود نداشت…یه بار دیگه غرور کار خودشو کرده بود.یه بار دیگه غرور قلب یه نفرو شکسته بود و راهو براش بسته بود.راهی که هیچ برگشتی نداشت…وفقط یه جمله برای فرد شکست خورده باقی گذاشت..(عشقت الان مال یکی دیگست).

 

…….

لوهان نگاهی به دور و بر خونه انداخت.

لو-سوهو…..نگین که سوهو هنوز برنگشته.

چن سرشو پایین انداخت.

شیو-هنوز برنگشته.

چانیول با اخم غلیظی به لی نگاه کرد.

چان-چه بلایی سرش اوردی؟؟؟چی بهش گفتی که غیبش زده؟؟

لی-باور کنین من هیچ حرفی نزدم.خودش رفت.تازه به منم گفت ازت متنفرم.

لو-هه!!! چیه؟؟ نکنه توقع داری هنوز عاشقت باشه؟

لی-من از همون اول به همتون گفتم نمیخوامش اصرارای شما باعث این وضعیت شد.

چن-خاک بر سرت..حیف سوهو

لی-شما لازم نیست نگران اون باشید.اون به اندازه کافی خوشگل هست.خیلی بهتر از من براش پیدا میشه.

چانیول-بله معلومه که میشه.فعلن که یکی از خوشگل ترین پسرای کلاس بدجور میخوادش.

لو-کیییییییی؟؟؟؟

چان-کریس.

لو-عرررررررر…دروغ؟؟؟

چان-نه به جان تو.

چن-بیا نگفتم این سوهو با کریس میپره.

چان-فک کنم کار از پریدن بیشتر باشه.تا بهش گفتم سوهو مریضه داشت سکته میکرد.

سهون پوکر به همشون نگاه کرد.

سهون-سوهو کیه؟

اینبار همه پوکر نگاهش کردن.

لو-چشمم نیم سوز .تو بهترین دوستتو نمیشناسی.

چن-نیم سوز؟؟؟؟

لو- مرض چشم خودمه میخوام نیم سوز باشه.

سهون-وایسا وایسا….سوهو!!!

لو-بله دوست شما سه ساله داره با ما زندگی میکنه.

صدای کوبیده شدن در توجه همرو به خودش جلب کرد .همه دوییدن سمت در.با دیدن وضعیتی که داشت همشون شکه شده بودن.حتی نمیتونست درست روی پاهاش وایسه.بی مهابا میخندید و تعادل نداشت. با پوزخند به همشون نگاه کرد و به دیوار تکیه داد.

-هخخخخخخخخ….اینجا چه خبره مهمونیه؟؟؟منم تا الان مهمونی بودم ببینین.بعدم به شیشه اب جو توی دستش اشاره کرد.

چانیول سرشو تکون داد و به سمت سوهو رفت و سعی کرد دستشو بگیره.

چان-گمون کنم خیلی خورده.

با تمام قدرتی که داشت دست چانیولو کنار زد.

سوهو-به تو چه که زیاد خوردم؟؟؟هوم؟؟ اصن تو چیکاره ای؟؟

چان-سوهو بزار کمکت کنم.

سوهو-لازم نکرده.به من دست نزن.

چان-سوهو لطفا.بزار کمکت کنم بشینی.

سوهو-نمیخوام .به کمکت احتیاج ندارم.به کمک هیچکدومتون احتیاج ندارم.گمشین از سر راهم.

شیو-سوهو تو هیچوقت ل./ب به مشر./ب نمیزدی.چیکار کردی با خودت؟؟؟

شروع کرد به هق هق کردن و اشک ریختن و بعد از چند ثانیه بلندتر از همیشه گریه کرد.

سوهو-چرا دست از سرم بر نمیدارید؟؟؟ازتون بدم میاد.از همه بدم میاد.از زندگی بدم میاد.لعنت به من .چرا اینقد بدبختم؟؟؟

سهون که تا اونموقع فقط به سوهو نگاه میکرد خیلی اروم سمت سوهو رفت و دستشو گرفت.

سهون-بزار من کمکت کنم.

سوهو-سهوناااا!!! تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟

سهون-بعدا بهت توضیح میدم.دستتو بده به من.

سهون یکی از دستاشو دور کمر سوهو حلقه کرد و دست سوهو رو گرفت  و کمک کرد تا رود مبل بشینه.خیلی اروم سوهو رو بقل کرد و سریع ازش جدا شد.لوهان با حس حسادت تمام به سوهو نگاه کرد.احساس شدید مالکیتش باعث شد با سرعت بره سمت سهون و کنارش بشینه.سهون نگاهی به لوهان کرد و لبخند زد و بو./ه کوتاهی به پیشونیش زد.سوهو با چشمای درشتش بهشون نگاه کرد.

سوهو-سهونیی. تو  و لوهان باهم؟؟؟؟

سهون سرشو تکون داد و لبخند زد.

سوهو بازم خندید.

-خیلی خوشحالم براتون لولو.مراقب این داداش کوچولوی بی عقل من باش.من که نتونستم ادمش کنم امیدوارم تو بتونی.

سهون-یاااا هیونگ.من به این خوبی.

سوهو-اره.یکی تو خوبی یکی عمه چانیول.

همشون شروع کردن به خندیدن.سهون کمک کرد سوهو روی مبل دراز بکشه و چند ثانیه نگذشته بود که پلکاش سنگین شد و اروم خوابید.

چن نگاهی به لی انداخت

-لعنت بهت.ببین چه بلایی سرش اوردی.

لی هیچ جوابی نداد .و فقط سرشو بین دستاش گرفت.

شیو-توی احمق چی فکر کردی ؟؟؟ها؟؟؟

چان-بس کنید همتون.تقصیر لی نیست.اون از اول به هممون گفت که علاقش به سوهو مثل یه برادره.ما قبول نکردیم.

لو-چانیول درست میگه.

چن-ولی ما اینکارو به خاطر سوهو کردیم.

لی سرشو بین دستاش فشرد و از جاش بلند شد.

لی-شماها فقط به اون فکر کردید.فقط به احساسات اون فکر کردید.هیچکس نگفت منم ادمم.قلب دارم احساس دارم.همیشه از نظر همه من مقصرم.شماها با این کاراتون هم منو بدبخت کردید هم سوهو رو.

با سرعت رفت سمت اتاقش و درو بست.

لو-لی راست میگه.ما به این فکر نکردیم که چقد لی داره عذاب میبینه.

سهون-ببین لوهان شماها نباید یه نفرو بدون عشق وارد یه رابطه میکردید.الان دیگه نمیشه هیچ چیزو جبران کرد.

چان –بسه دیگه امشب برای هممون کافیه .لوهان من میرم پیش کای میخوابم تو و سهون برید تو اتاق من..

لوهان لبخندی به سمت چانیول زد .همه بلند شدن و به سمت اتاق خواباشون رفتن.

اما صدای چانیول همرو متوقف کرد.

-پ….پس کای کجاست؟؟؟؟………………………..

 

(خب بچه ها اینم از قسمت هشتم.یه صحبت کوچولو باهاتون دارم.چرا اینقدر نظرا کمه؟؟؟؟فیک منو دوست ندارید؟؟؟ من به روحیه احتیاج دارم خوب.کسایی که انتقاد دارن نسبت به فیکم بگن.با جون و دل قبول میکنم.و بچه ها یه توضیح کلی.. فیک من علاوه بر طنز بودن غمگینم هست ولی همونطور که قبلا هم گفتم هپی انده پس نگران نباشین و تا  تهشو بخونین.خواهشا خواهشا نظر بدید من ارزو به دل نمونم.و اینکه یه نظرسنجی کوچولو.موافق هستید که من از یه سری کلمات بی ادبانه یا به قول خودمونی دری وری تو فیکم استفاده کنم.راستش خودم نمیدونم.نظراتونو راجب این موضوع بهم بگید که من ادامه فیکو با توجه به اون پیش برم.حتی اگه یه نفرم با استفاده از این کلمات مخالف باشه من مثل الان ازش استفاده نمیکم.منتظرما….نظر بدید همتون بچه ها……پریسا)

 

 

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 35 نظر 26 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
beachbody coupon codes and free shipping
مهمان

Jusqu’à présent, aucun monarque observé à Ste-Agathe-des-Monts où abondent les asclépiades. Ce papillon a été très présent en 2012.

mojde
مهمان
sahar
مهمان
texo1d
مهمان
Fateeeeemeeeeeh
مهمان

چرا انقده قشنگ می ویسی اخه عرررررررررر
من با این دری وری ها مشکلی ندارم البته تا حدی که خیلی بی ادبی نشه
مرسی عزیزم
دلم برای کای می وزه بچم گناه داشت عررررررررر

LH7
مهمان

اجی فیکت عالیه من بسی میدوستمش لطفازودب زوداپ کن^^
دروی استفاده کن دیگ بدترازقسمتای+18ک نیس وقتی اونارومیخونیم پس اگ داستان ی چندتاکلمه دروری داشته باشه فک نکم کسی بدش بیادتازه باحال ترم میشه ^^
مرسی اجی boooch

FaTeMeH
مهمان

خیلییییی قشنگ بود ممنونننننohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif

.N.
مهمان

خیلی خوب بود^_^ لطفا سریع اپ کن و روزای اپ هم بنویس

ممنون منتظرتیم

فایتینگ^_^*ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif

fatho
مهمان

اولابراکای ناراحت شدم!دوما سولی ریل باشه!سومااستفاده کن ازکلمات دریوری!چهارماخواستم بگم چقدرشخصیت چن وشیو رو خوب درآوردی!!!ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Sahar
مهمان

دلم برای کای سوووووووختتتتت ..طفلییی

mayana
مهمان

وووااای الهی کای عاااالی بود
خیلی دوسش داره خوووو
اخرش باحال بود تازه یادشون افتاد کای نیسته
هه
ممنونم

parisa
مهمان

عاقا اصن خودمم از خودم تشکر میکنم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif

sahelam
مهمان
wpDiscuz