سلام قسمت 9 فیک “بازگشت” به قلم پریسا

سه ساعت گذشته بود ولی هنوزم از کای خبری نبو.هیچکس نتونسته بود حتی یه لحظه چشم روی هم بزاره.. بارها بهش زنگ زدن ولی جواب نداد.چانیول با نا امیدی گوشیشو نگاه کرد.

چان-جواب نمیده.

چن- دوباره بزن.

-تا الان هزار بار زنگ زدیم.جواب نمیده.

شیو-اه اه اه اصن امشب همه یه مرگشون هست.

لی-کی از خونه رفت بیرون که ما نفهمیدیم؟؟؟

لوهان سرشو بین دستاش گرفت.و سعی کرد بغضشو پنهان کنه.سهون که از همه چیز بی خبر بود فقط با تعجب بهشون نگاه میکرد.

-بچه ها. کای که بچه نیست.هر جا رفته باشه بر میگرده.چرا اینقدر نگرانین؟؟؟

لوهان با حسرت به سهون نگاه کرد و دوباره سرشو بین دستاش گرفت.

چان-ببخشید سهون.نمیدونم چرا همه این اتفاقا باید امشب بیفته.برو یکم استراحت کن.

سهون-من خسته نیستم چانی.. در ضمن قراره از این به بعد اینجا زندگی کنم.مشکلات این خونه مشکلات منم هست.(اوهوع)

شیو-سهون اینجا وضعیت هر شب همینه چون همه عاشقن.

چن-شیو اینبار دیگه واقعا دهنتو ببند.

شیو-هه چیه نکنه دروغ میگم.اهه بس کنین این مسخره بازیارو هر شب اینجا یه معرکست.حالا که سهون میخواد اینجا زندگی کنه باید همه چیزو بدونه.

لو-همش تقصیر من بود.

چان- نه لوهان اصلا تقصیر تو نیست.

لو-نباید اینقدر زود همه چیزو بهش میگفتم.اگه اتفاقی براش بیفته من خودمو نمیبخشم.

چن-لوهان خودتو مقصر ندون. این چیزی بود که باید بهش میگفتی.دیرتر یا زودتر گفتنش فرقی نداشت.

چان-شماها برین بخوابین من منتظر میمونم تا بیاد.

لو-نه چانی باید خودم باهاش حرف بزنم.

شیو خیلی خونسرد از جاش بلند شد و رفت سمت اتاقش.

شیو-بیخودی خودتونو خسته نکنین.کای امشب خونه نمیاد.

همه سرشونو پایین انداختن و دیگه هیچ حرفی نزدن.

 

………

 

از دید بکهیون:

با سرعت دوییدم تو کلاس.از چانی خبری نبود.نفس عمیقی کشیدم و خیلی اروم قدم برداشتم  و رفتم سمت صندلیم.کیفمو رو میز گذاشتم و به دور تا دور کلاس نگاه کردم.ماشالا کلاس نبود که.بیشتر شبیه طویله بود.هر کی یه کاری میکرد.منم دلم میخواست مثل اونا باشم.تصمیم خودمو گرفته بودم میخواستم بشم اون بکهیون واقعی که هستم.یه ادم شاد و سرزنده مثل بقیه.نه اون کسی که  تو تمام این مدت نقششو بازی میکردم.هجده سال با سختگیریای پدرم زندگی کردم تا بشم اونی که میخواد ولی این چانی قشنگ دار گند میزنه به این هیجده سال تلاش بابام.رفتم رو سکو کلاس وایسادم  و به  همه نگاه کردم.(خدایا به همه اینا شفای عاجل عنایت فرما.)یه سرفه کوچیک کردم ولی کسی بهم توجه نکرد.ای بابا عجب ادمایی.بازم سرفه کرده اینبارم هیچی دیگه قاطی کردم و بلند داد زدم

-اجتماع ضر ضرو….پلیز خفه.(بسملاح چی گفتم 0-0)

همه با یه نگاه چپر چولاخ بهم زل زدن .نامردا انگار ارث هفت جد و ابادشون پیش من گیر کرده بود.چهار تا پسری که ته کلاس بودن زدن زیر خنده.بهشون میخورد از ما بزرگتر باشن گمون کنم سال سومی بودن ولی همیشه توی کلاسمون پلاس بودن.

-هر هر هر .بلند بگو منم بخندم.

همه با یه نگاه که از توش میشد علامت سوالو دید بهم زل زدن.

-اههه بچه ها  .این بیون بکهیون خودمونه.

-هه اره همونی که تا دو روز پیش لال بود.

مرتیکه منکراتی…..دندونامو روهم فشار دادم.

پسره-ساکت یه لحظه. تازه داره از این بیون بکهیون جدید خوشم میاد.

-من از اولشم همین بودم.فقط خودمو نشون نمیدادم یه موقع ریا نشه.

پسره که انصافا خوشگلم بود به سمتم قدم برداشت.

-ببین اقاهه.من واسه دعوا نیومدما.یعنی اصن من غلط بکنم از این غلطا بکنم.

پسره-واییی بیون بکهیون.چه پسر بامزه ای هستی تو. تا الان فکر میکردم یه ادم بیخودی ولی مث اینکه اینجوریام نیست.

تو دلم(بیخود باباته…)

پسره دستشو اورد جلو.

-افتخار میدی بیای تو گروه  ما.

(بسملاح!!! یا حضرت بیون اعظم.این چی میگه.؟؟گروه چیه؟؟؟ اکسوعه یعنی؟؟؟)

-اهم اهم…ولی مثل اینکه دوستات از من خوششون نمیاد.

-اونارو بیخیال مهم تویی.پسر خوشگله.

-هن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بلند خندید.

-هیچی بابا ولش کن نظرت چیه حالا؟؟؟

-من کلا نظری ندارم.

یکی از اون پسرا از ته کلاس داد کشید.

-سویی!!! بابا ول کن این بچه سوسولو.

-اره بزار اول بره از باباش اجازه بگیره بعد.

کل کلاس شروع کردن به خندیدن.حسابی قاطی کرده بودم.نفس عمیقی کشیدم.

-باشه قبوله.میام.

سویی که انصافا خیلیم خوشگل بود بهم لبخند زد.

-خوش اومدی بکی.

(باز این پسرخاله شد.)  خیلی اروم رفتم  و بین جمعشون قرار گرفتم.یه دقیقه هم طول نکشیده بود که دیدم کلاس از صدای خنده هاشون منفجر شده .با این که هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم برای اینکه ضایع نشم شروع کردم به خندیدن.در کمال ناباوری سویی دستشو انداخت دور شونه هام و بهم چسبید.(ملت رد دادن به خدا.خدایا خودت به دادم برس.)هرچی سعی کردم خودمو ازش جدا کنم نشد.عوضی عجب زوری داشتا و با توجه به شانس قهوه ای من بدبخت همه اینا مصادف شد با ورود چانیول و دوستای خل و چلش به کلاس.

اولین چیزی که دیدم صورت چانی بود  که از عصبانیت مثل لبو قرمز شده بود.چانی با یه اخم وحشتناک اول به من و بعد به سویی نگاه کرد (اعتراف میکنم داشتم سکته میزدم)چانی به سمتمون قدم برداشت.حسابی قاطی بود. با نزدیک شدنش به هر طریقی بود خودمو از دست سویی نجات دادم و یه قدم رفتم عقب.(ای خاک بر سرت کنم بیون بکهیون از یه درازه بی قواره میترسی؟؟)  (اره میترسم…مث سگم میترسم.) خیر سرم عاشق کی شدم ؟؟اخه این چی داشت؟؟ دوباره به صورتش زیر چشمی نگاه میکردم وقتی عصبانی بود خوشگلتر میشد.دلم میخواست همونجا بپرم تو بقلش و بو./ش کنم.(خنگم خودتونید).سویی با یه پوزخند به چانی نگاه کرد.

سویی-به به جناب خودشیرین کلاس. چه عجب…راه گم کردی اومدی تو جمع ما؟؟

چانی-خفه شو که صدات بد رو مخمه.

(وایییی عاخامون غیرتیه…..ژذابه عوضی)

سویی یه قدم به سمت من برداشت و کنارم وایساد و دوباره دستشو گذاشت رو شونم.منم که هنگه چانی بودم اصن موقعیتو درک نکردم تا اینکه دیدم چانی داره منفجر میشه.

سویی-بکی !!! این چرا اینقد عصبانیه؟؟

دوباره خودمو جدا کردم ازش و یه قدم رفتم عقب….(خووو مرتیکه پلشت واسه این عصبانیه چون تو عین کنه میچسبی به من)

چان-بکی؟؟؟ تو عادتته اینقد زود با همه پسر خاله میشی؟؟؟

-هییی چانی.. تو دخالت نکن.خودش به سویی گفت اینجوری صداش کنه.

-جانم؟؟؟؟؟؟؟ چرا حرف مفت میزنی؟؟ من کی گفتم؟؟؟

چانی- قبلا بهت گفته بودم دور و بر چیزایی که مال منه پیدات نشه.

سویی-مال تو؟؟؟ اومممم پس بکهیون مال توعه؟؟؟ خیلی ظریف و خوشگله.چطوره یه شب بهم قرضش بدی؟؟؟

با دهن هشتاد متر باز بهش نگاه کردم(چی گفت این الان؟؟؟)

چانیول اومد سمتم دستمو کشید جوری که پرت شدم تو بقلش با یه دست کمرمو گرفت و سرمو به سینش چسبوند .هر چی تلاش کردم خودمو ازش جدا کنم نتونستم.

چان-پارک سویی اگه یه بار دیگه نزدیکش بشی.زنده نمیذارمت.

الهی من فدات بشم……..اره پارک سویی نزدیکم بشی میک…. وایسا….چی؟؟؟؟؟پارک سویی؟؟؟پارک؟؟؟؟

سویی- داداش کوچولوی من چه بزرگ شده.میخواد منو بکشه.

چان-اینبارفقط به خاطر اینکه برادرمی هیچی نمیگم.به خاطر بچگیامون که باهم گذشت.به خاطر اینکه اونموقع پشتم بودی و الان نیستی.ازت متنفرم برادر بزرگتر.

سویی-فکر کردی برام مهمه؟؟؟

چان-تو با خودخواهیات هردومونو از حس برادری محروم کردی.تو با خودخواهیات خودتو که برادرم بودی  ازم گرفتی الان دیگه نمیذارم عشقمو ازم بگیری.

توی تمام این مدت فقط به حرفاشون گوش میدادم.تونستم بغضو توی صدای چانی حس کنم.پس اون برادر بزرگتر چانی بود.اما چرا؟؟چرا اینطوری باهم حرف زدن؟؟ چانی دستمو گرفت و منو همراه خودش کشید.

-چانی.

…………

-چانیول.

………….

-عشقم.

………….

-چانیولم جواب بده دیگه.

…………..

-یاااااا مرتیکه دراز.میزنم لهت میکنما.یه چیزی بنال دیگه.

بازم حرفی نزد ولی از حرکت وایساد. به دور و برم نگاه کردم.اینجا دیگه کجا بود؟؟؟؟چرا اثری از ادمیزاد وجود نداشت؟؟ یا جد بابام مدرسه ما اصن یه همچین جایی داشت.؟؟؟ این غول میخواد چیکار کنه؟؟؟؟

-چانیولی!!!! ببخشید.باور کن تقصیر من نبود خودت که شاهد بودی.

چانی-هیچی نگو بکهیون.معلوم بود همه چی.

-من اصن بگم غلط کردم خوبه؟؟؟ الکی میخواستم خودمو بزرگ جلوه بدم.

-صد بار بهت نگفتم خوشم نمیاد بری تو جمع اون عوضیا.

-چانی!!! من و تو سر جمع بیست و چهار ساعت نیست که باهمیم.تو کی همچین چیزی گفتی اخه ؟؟؟؟

-همون موقع که……………

-همون موقع که داشتی ل./بامو از جا میکندی؟؟؟؟

سرمو پایین انداختم و بغض کردم.متوجه لبخند چانیول شدم ولی به روی خودم نیاوردم.با لحن لوسی حرف زدم که لبخند چانیولو بیشتر کرد.

-من فقط میخواستم مثل تو بتونم کلی دوست داشته باشم.ولی تو همش منو دعوا میکنی.اصن  دیگه دوستت ندارم.چانیول بد.(خدایا اینو بذار تو اولویت.)

چانیول قهقهه زد و بهم نگاه کرد.

-الهی من قربون اینطوری حرف زدنت بشم.فسقلی لوس.

لبخند زدم و سرمو پایین انداختم.

-خدا نکنه.

دستاشو باز کرد.من فقط با تعجب بهش زل زدم.

-یا بیون بکهیون.الان وظیفت اینه بیای اینجا.

هم خندم گرفته بود هم تعجب کرده بودم.

خیلی اروم به سمتش قدم برداشتم  و خودمو توی بقلش جا کردم.دلم نمیخواست حتی یه لحظه ازش جدا بشم.اغوش گرمش تنها جایی بود که بهم حس ارامش و امنیت میداد.وقتی کنارش بودم انگار دنیارو داشتم.چقد اسون عاشقش شده بودم.چقد اسون دلمو بهش باخته بودم.این غوله گوش دراز با همه ادمایی که تاحالا دیده بودم فرق داشت.تنها کسی که منو با وجود رفتارای زنندم خواست.تنها کسی که دو سال تمام عاشقم بود و من نتونستم عشقو از توی چشماش بخونم.به خودم افتخار میکنم که حالا دارمش.به خودم افتخار میکنم چون الان دیگه مال کسیم که دو سال تمام به پام نشست و حتی یه لحظه از دوست داشتنم دست برنداشت.حتی یک ثانیه.منو از خودش جدا کرد و با چشمای براقش بهم نگاه کرد.تونستم خواستشو درک کنم.لبخند زدم و چشمامو بستم روی پنجه پاهام وایسادم و نزدیکتر رفتم.تونستم حسش کنم.لرزشی که روی ل./باش بود.مثل دیشب همون حس شیرین.میخواستم اینبار من جلوتر برم.میخواستم طعمشو حس کنم.ولی صدای زنگ مدرسه باعث شد هردومون از هم جدا بشیم.

چانی-ای لعنت بهتون.اخه الان چه موقع زنگ خوردن بود.

از حریص بودنش خندم گرفت.

-اشکال نداره.دنبالت که نکردن وقت داری.

انگشت  اشارشو روی لبام کشید و با حسرت بهش نگاه کرد.

چانی- تا مجبور نشدم کلاسو ول کنم و تا اخر وقت بب./وسمت.بهتره بریم.

-چانی!!!

-جونم.؟

-عاشقتم.

چانی با دهن باز بهم نگاه کرد. نفس عمیقی کشید.

-دو ثانیه فرصت داری فرار کنی وگرنه دخلتو میارم.

قهقهه زدم و با تمام سرعت دوییدم. وچانیولم دنبالم دویید.

…………….

 

از دید لوهان:

تک و تنها سر جام نشسته بودم و نگاهم به در بود بلکه کای بیاد.ای خاک بر سرت لوهان که نمیتونی یه کارو درست انجام بدی.اخه الان چه موقع گفتن به کای بود.؟؟اگه بلایی سرش بیاد من چه غلطی کنم؟؟؟؟ ای کاش حداقل سهون اینجا بود.دورتادور کلاسو نگاه کردم.بیشتر شبیه ارایشگاه دخترونه بود.یا باشگاه ورزشی.نخیر دیوونه خونه بود.صدای خورد شدن شیشه توجهمو به خودش جلب کردو ای خداااا باز این منگلا زدن شیشه کلاسو شیکوندن.حقا که مدیر سو راست میگفت. کلاس ما شبیه انگولای شرقی بود.حالا تو این بدبختی بکهیون با سرعت دویید تو کلاس و با کله رفت تو کمر چن…چنم شروع کرد به عرررر زدن…چانیول بزم وایساده بود بالاسرشون هر هر میخندید.شیو هم که طبق معمول میلومبوند…..اللهم الاکشف کل الکصاخیل….چانیول دست بکهیونو گرفت و بلندش کرد…چنم همچنان عررر میزد تا اینکه شیومین جورابشو کرد تو حلقش….لیم بالاخره بیدار شد.چانی یه نگاهی به من کرد و دست تو دست با بکهیون اومدن سمت من.چانی خندید و دستشو روی کمرم گذاشت.

-چطوری لولو؟؟؟

حوصله جواب دادن نداشتم سرمو تکون دادم و دوباره به در خیره شدم.

بک-چانی!!!چرا لولو امروز  اینقد دپرسه؟؟؟

با تعجب بهش نگاه کردم.این همون پسری بود که یه کلمه هم حرف نمیزد.

-چه زبونی دراورده!!!!!!

بکهیون زبونشو دراورد و بعد زد زیر خنده.

-از اولشم داشتم ایناهاش.

بکهیون نشست کنارم و خودشو بهم تکیه داد.

-فک نکنم اینقد باهات صمیمی شده باشما.

بک-تو دوست خنگول چانیولی پس دوست منم هستی لولو.

-خنگ عمه چانیوله.

بک-این دفعرو باهات موافقم بدجور.

دوتایی خندیدیم..چقد این پسر بامزه بود….یه سرفه کردم و خودمو جمع و جور کردم.

چان-لولو اگه ااشکال نداره بکهیون امروز کنار تو بشینه..وقتی پیش تو باشه مطمئن ترم.

بک –اوهوع……

-بچه پرو…….نه نمیشه…کای الان میاد.

چان-کای امروز نمیاد لوهان خودتم خوب میدونی

-اره میدونم.

بکهیون با نگرانی بهم نگاه کرد.

-لولو خوبی؟؟؟ ببینم شماها امروز چتونه؟؟؟ چرا همه اینقد عصبانین؟؟؟

چانی دستشو روی سر بکهیون کشید.

چان-هیچی….تو همینجا پیش لوهان بمون…نبینم رفتی…

بک-باشه باشه.چشم حواسم هست.

چان-لولو عشقمو سپردم دست تو.مراقبش باش نزار سویی بیاد سمتش.

با تعجب بهش زل زدم.

-بازم اون؟؟؟

چان-اره اینبار هدفش بکیه.

-این عوضی کی میخواد دست از سر تو برداره؟؟

چان- کور خونده…نمیذارم بکهیونو ازم بگیره.

-چرا پدر مادرتو خبر نمیکنی چانی؟؟؟

چان- نمیخوام چیزی بدونن…نمیخوام بدونن اون عوضی برگشته کره.

-چانی اون برادرته.

چان- من همچین برادری ندارم.

-هوف باشه.

چانی یه لبخند دیگه به بکهیون زد و رفت سمت صندلیش.

یه نگاه به بکهیون کردم که داشت میخندید.

-الان دقیقا میشه توضیح بدی به چی داری میخندی؟؟؟مگه من دلقکم؟؟؟

بک- لولو وقتی حرص میخوری خیلی بامزه میشی شبیه سمندون میشی.

-جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بسملاح….سمندون کیه؟؟؟؟؟؟

بک-خودمم نمیدونم.

-تو که نمیدونی کیه از کجا میدونی شبیه منه.؟؟؟

بک-ای بابا تو عجب گیری دادیا از اسمش خیلی خوشم اومد بعد دیدم به تو میاد.

-ولی لولو و سمندون هیچ شباهتی به هم ندارن.

بک- عجب سیریشی هستی تو بیچاره سهون.

-یاااااا یااااااا یااااااا تو ماجرای سهونو از کجا میدونی؟؟؟؟

بک-هخخخخخخخخ چانی بهم گفت…بیخی نگفتین چرا همه اینقد امروز عصبانین؟؟؟

-چانیول که جوابتو داد دیگه واسه چی داری از من میپرسی؟؟؟؟

بک-حس شیشمم بهم میگه امروز شما یه چیزیتون هست.

-افرین به حس شیشمت.چقدر فک کردی به این نتیجه رسیدی؟؟؟؟

-خوب من به یه نتایج دیگه ای هم رسیدم.مثلا اینکه کای و سوهو چرا امروز نیومدن؟؟؟

سرفه شدیدی کردم.البته الکی.

-من چه بدونم.لابد مشکلی داشتن نتونستن بیان.

-نه دیگه.سوهو که خرخون اول کلاسه کایم که…………

-کای چی؟؟؟؟

-هیچی فقط فک کنم کای خیلی بهت نزدیکه شاید سر رابطه تو و سهون نیومده.

با دهن باز بهش نگاه کردم.یا این خیلی مخه که همه چیو فهمید یا اون چانیول نفهم بهش گفته.چشمم خورد به سویی…با یه پوزخند مسخره داشت به بک نگاه کرد…ای بمیری چانیول یکی باید از من مراقبت کنه اونوقت تو اینو سپردی به من.سویی همچنان نگاهش به بکهیون بود.این بکهیونم که شوته شوته بچه. تمام تونمو جمع کردم و با یه اخم وحشتناک به سویی نگاه کردم.بهم نگاه کرد و حالت چهرشو تغییر داد.بعدم نگاهشو از بک گرفت و از کلاس بیرون رفت.

بک- هی لولو کجایی نیم ساعته دارم حرف میزنم.

-اعععع راست میگی؟؟؟؟ ببخشید.

بک-خیلی بیشعوری.

-میبینم که هوش و حواس خانواده پارکو بردی.

-چیی؟؟؟ من؟؟؟

-بله تو.

-خب راستش من هیچی راجب این ماجرا  نمیدونم..من حتی تا چند دقیقه پیش نمیدونستم سویی برادر چانیوله.

-هعیییی اشکالی نداره بک.فقط اصلا به سویی نزدیک نشو..اون دنبال اینه که زندگیه چانو خراب کنه.

-چراااا؟؟؟

-بهتره این موضوعو از خود چان بپرسی..اون همه چیزو به خودت میگه.

-اوهوم ولی بهتره که چیزی نپرسم…نمیخوام چیزی از گذشته چانی بدونم.همونطور که نمیخوام اون راجب گذشته من بدونه.

جمله اخرو اینقد اروم گفت که متوجه نشدم چی میگه فقط سرمو تکون دادم.سرمو روی میز گذاشتم.میتونستم پلکای خیس بکیو ببینم. ولی چرا؟؟؟ خسته تر از اون بودم که ازش چیزی بپرسم..سعی کردم اخرین جملشو یاداوری کنم…..

گذشته من….گذشته….گذشته….. گذشته بیون بکهیون………………………..

 

(خجالت بکشید…خوب؟؟؟؟………………………….

کشیدید؟؟؟؟؟

افرین………………….

اهان………….،

یه موقع نظر نذارینا جوهر گوشیتون تموم میشه….

یه موقعم لایک نکنیدا….شستتون درد میگیره….

من نظر میخام.نظر…….. اگر بچه های خوبی باشین و نظرا و لایکارو بالا ببرید .منم قول میدم قسمتای رمزدارو رمز عمومی بزارم….در غیر این صورت…با ملاقه میفتم دنبالتون.

خب……………….منتظر نظر های گرمتون هستم…..قربان شما…….پریسا…………)

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

oohsahar