هدر سایت
تبلیغات

OneShot Rhinestone Eyes

وانشات Rhinestone Eyes

این وانشات رو به مناسبت روز هالووین نوشته بودم و تیزرش رو خونده بودین. متاسفانه بخاطر عدم دسترسی به نت، نشد که 31 اکتبر آپ کنم.

لطفا قبل از خوندن به سبک، ساختار و ژانر توجه داشته باشین و … Read at your own RISK !

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عنوان : چشم هایی به رنگ راین / Rhinestone Eyes

(راین نوعی سنگ بی رنگ ، درواقع نمیشه رنگش رو تشخیص داد !)

کاپل: هونهان

سبک: ابزورد – سـورئال – گروتسک

ژانر: وحشت – رازآلود – روانشناسی

ساختار: رمانتیسم – دارک

تعداد کلمات: 12854

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چراغ های روشن ، کاغذ های سفید قیچی شده به شکل روح های همیشگی ، کدو تنبل های خشمگین ، خون آشام ها و گرگینه ها ، دخترک هایی که سنجاقک و پروانه هستن ، اسکلت هایی که از پنجره ها آویخته شده بودن و خفاش هایی که کنار درختهای چراغانی به خواب رفته بودن .

برگ های پاییزی با هر قلقلک کفش هام ، خنده ای میکردن و میمردن . خورشید دقایق پیش از نظر ها پنهان شده بود و به هالووین، آخرین روز پاییز، رنگی تازه بخشیده بود .

بچه های پرورشگاه رو هیچوقت اینقدر هیجان زده ندیده بودم . شاید به این خاطر که من هم امسال هیجان زده بودم. هوا سرد تر از حد معمول بود ، بخاطر همین خانم هگرت بچه ها رو مجبور میکرد شال گردن و دستکش دست کنن . به نظر خنده دار بود، چون یکی از بچه ها مومیایی ای شده بود که شال گردن صورتی به گردن داشت .

من هیچ پیرهن مخصوصی برای هالووین نداشتم. فقط شال گردن خاکستریم رو دور گردنم پیچیده بودم و سعی میکردم مثل دیگران رفتار کنم .

بقیه ی بچه ها در میزدن و شکلات های رنگی میگرفتن. قرار بود بعد از دو ساعت دوباره در سالن مرکزی پرورشگاه همدیگر رو ببینیم و غنیمت هامون رو شریک بشیم . ولی نمیدونم چرا من جز آبنبات های نعنایی چیزی نمیتونستم جمع کنم !

این اولین سالی بود که در این جشن شرکت میکردم . خانم هگرت همیشه سعی داشت برای من دوستی پیدا کنه ، بخاطر همین ازم میخواست با بقیه ی بچه ها بازی کنم . اونها اکثر مواقع قایم با شک بازی میکردن . من ساعتها مخفی میشدم و وقتی از مخفیگاهم بیرون میومدم ، اون موقع بود که متوجه میشدم هیچکس دنبال من نگشته … شاید برای همین هیچوقت اجازه نمیدادن  من کسی باشم که چشم میذاره .

طبق قرار بعد از دو ساعت برگشتیم و بچه ها بیش از حد سر و صدا میکردن . میخواستم کنار بقیه بشینم ولی ایجونگ مچ دستم رو گرفت و به گوشه ای کشید که بقیه ی هم سن و سالهام نشسته بودن .

_ مشکلی پیش اومده ؟

ایجونگ : چرا بجای اینکه همراه ما هالووین رو جشن بگیری ، پیش بچه ها میری ؟ تو دیگه نه ساله نیستی ، باید مثل بزرگتر ها رفتار کنی سهون !

_ ولی تقسیم کردن آبنبات ها خیلی جالبه … شماها کار جالب تری سراغ دارین ؟

ایجونگ : بس کن … اون آبنبات های احمقانه رو میشه هر موقعی از سال خرید . ما راجع به چیزهای خیالی حرف نمیزنیم ، دوست نداری داستان های واقعی بشنوی که مو به تنت سیخ میکنن ؟

چرا نباید قبول میکردم ؟ من همیشه باور داشتم خیلی از چیزهایی که ما ردشون میکنیم، در واقع حقیقت دارن . برای همین هم پیششون رفتم ، اونها زیر پله های اصلی نشسته بودن… جایی تاریک و پر از تارهای عنکبوت .

 

اولش برام جالب بود، ولی بعد داستان ها تکراری و غیر منطقی تر شد . بحث از روح خبیث پیرمرد باغبان به دختر جن زده ای رسید که غذای مورد علاقه ش انسانها بودن . در حالی که همه با هیجان داستان های ساختگی خودشون رو تعریف میکردن، توجه من به قسمتی از کاغذ دیواری زیر پله سر خورد که روزنه نور کمرنگی روشنش میکرد . روی کاغذ دیواری یه نقاشی کشیده شده بود . اول فکر کردم که باید کار یکی از بچه های کم سن باشه ، معمولا بچه ها توی این سن نمیتونن به درستی چیزی رو بکشن ، مخصوصا یک آدم رو . چون تصویر آدمکی بود که چشمهاش به شکل ضربدر بودن و لبخند برعکسی داشت. متوجه متنی شدم که زیر نقاشیِ زشت نوشته شده بود ” خواهش میکنم یک نفر منو دوباره بیدار کنه … ” .

ابرو هام درهم گره خورده بود و با خودم فکر میکردم که چرا باید چنین چیز مسخره ای توجهم رو جلب کنه ، تا اینکه صدای یکی از بچه ها منو از ذهنم بیرون انداخت .

ایجونگ درحالی که پوزخندی بر لب داشت: حواست کجاست ؟ نوبت توئه . داستان واقعی ای نداری که تعریف کنی یا اینکه خیلی ترسیدی ؟

_ همم راستش داستان هاتون حتی هیجان انگیز هم نبود …

بکهیون : هی ایجونگ کافیه. حالا نوبت چانیوله

چانیول : طبق گفته ی یک نفر که میشناسم چند سال پیش یکی از بچه های این پرورشگاه گم میشه ، اونها خیلی گشتن ولی پیداش نکردن …

به وضوح متوجه بودم که بعضی از اونها ترسیدن و آب دهنشون رو به سختی قورت میدن و بعضی هاشون هم کنجکاو شدن .

چانیول ادامه داد: نزدیک هالووین بود که اتفاقا یکی از سنگین ترین برف های سال باریده بود . اون بچه رو همه دوست داشتن و باهاش خوب رفتار میکردن ، تو همه ی عکسهای آلبوم سالیانه ی پرورشگاه لبخند میزده و پیش دوستهاش می ایستاده ولی درست روز هالووین ناپدید میشه و دیگه هیچوقت برنمیگرده ، وقتی از پیدا کردنش نا امید میشن ، توی باغ پشتی همین پرورشگاه یه سنگ قبر براش درست میکنن !

_ واقعا ؟! من دیدمش . زیر یکی از قدیمی ترین درختها ، چند تا سنگ روی هم چیده شده ، خانم هگرت هر هالووین میره اونجا .

بقیه مات و مبهوت به من خیره شده بودن و شروع کردن به سوالهای مختلف پرسیدن ، اینکه :

” تو از کجا میدونی ؟ “

” اون واقعا یک قبره ؟ “

” حتی خانم هگرت هم میدونه ؟ “

” پس اون بچه توی هالووین ناپدید شده ؟ “

_ هی هی … من دقیقا نمیدونم موضوع از چه قراره. ولی یکبار وقتی خوابم نمیبرد ، اتفاقی فهمیدم خانم هگرت رفته اونجا . زمانی که ازش پرسیدم اونجا چیکار میکنه ، بعد از اینکه بخاطر نخوابیدن و بیرون بودن، سرزنشم کرد، گفت که هر سال اونجا میره، نکنه که درواقع اون بچه …

قبل از اینکه بتونم حرفم رو کامل کنم ، خانم هگرت از بین تاریکی ها بیرون اومد ، و درواقع همگی با اینکارش ترسیدیم .

هگرت : خیلی خب … اینهمه ترس برای هالووین بسته ، وقت شام خوردن ه …

همه ی بچه ها همراه با خنده های مضحکشون بلند شدن و سراسیمه اونجا رو ترک کردن ، واقعا درک اینکه چطور بعد از گوش دادن به چنین داستانی میتونن به فکر غذا باشن ، سخته .

هگرت : سهون !

وقتی برگشتم ، خانم هگرت منو در آغوشی محکم کشید . تار و پود پیراهن آبیش ، چشمم رو اذیت میکرد. احساس گرمای خاصی در قلبم بود. همون احساسی که هرشب آرزوی داشتنش رو دارم .

هگرت : سهون عزیزم … منو ببخش ، من نتونستم یه خانواده ی خوب بهت هدیه بدم . بچه های زیادی رو اینجا داشتم اما هیچکدوم مثل تو برام اینقدر خاص نبودن … تو پسر خوبی هستی و هیچوقت برای من دردسر درست نکردی و همیشه ساکت بودی ، میتونی منو ببخشی که نتونستم به اندازه کافی خوب باشم؟

سرم رو بیشتر داخل آستینش فرو بردم و پارچه ی پیرهنش رو مشت کردم : نیازی به بخشش نیست خانم هگرت ، من نیازی به خانواده ندارم چون شماها رو دارم و از این به بعد هم خوب کار میکنم و سعی میکنم آدم خوبی باشم …

دروغ … من تنها بودم …

هگرت : خوشحالم که اینو میشنوم …

بالاخره خانم هگرت من رو رها کرد و با دستمال جیبی سفیدش گوشه ی چشمهاشو پاک کرد .

_ خانم هگرت میتونم چیزی ازتون بپرسم ؟

هگرت : البته عزیزم !

_ شما هر هالووین میرین سراغ اون سنگها ، احتمالش هست که اون سنگ قبر باشه ؟

بنظر میرسید خانم هگرت کمی جا خورده ، صورتش مثل گچ سفید شده بود و چند بار لبهاش رو باز و بسته کرد .

هگرت : اوه البته که نه… چرا اینطور فکر میکنی ؟

_ راستش از بچه ها شنیدم که سالها قبل یکی از بچه های اینجا ناپدید شده .

خانم هگرت لبخند خفیفی زد : نه عزیزم ! اون بچه فقط برای مدتی ما رو نگران کرده بود … ولی ما پیداش کردیم .

چشمهاش رو کمی ریز تر کرد و چین های قشنگی رو اطرافشون بوجود آورد ، لبخند گرمی که بهم میزد بر ته دلم نشسته بود و دوست داشتم حرفش رو باور کنم اما  وقتی نگاهم به انگشتهای درهم قفل شده اش افتاد، متوجه شدم که این تمام حقیقت نبود .

نفس عمیقی کشیدم و مثل بقیه پشت میز غذاخوری نشستم . طبق عادت همیشگی همه دست در دست هم گرفتیم . من گوشه ی آخری مینشستم پس فقط دست یکنفر رو باید میگرفتم و اون موقع ما شروع میکردیم به خوندن دعا و نوبت به نوبت اینکه چه کسی باید بعد از خانم هگرت دعا رو ادامه بده عوض میشد .

جملات دعا رو معمولا تشکر از خداوند ، نعمت های داده شده ، صلح جهانی ، خانواده ی خوب و مردمان بی سرپرست تشکیل میداد . من هم از این قاعده مستثنی نبودم … پس چشمهام رو بستم ، دست راستم در دست یکی از پسر بچه ها بود و دست چپم رو بی اختیار دراز کردم با اینکه کسی قرار نبود بگیردش .

هگرت : خداوند از نعمت هایی که به ما دادی متشکریم ، از اینکه الان چیزی برای خوردن داریم . شاید کسانی اون بیرون باشن که این موقعیت رو ندارن ، پس امیدواریم دیگران در این شب هالووین آبنبات های شیرین رو شریک شن … بکهیون عزیزم میتونی ادامه بدی ؟

بکهیون : ما قدر دان نعمت ها هستیم ، دوست دارم امسال از نعمت خانواده هم بهرمند بشم .  خیلی ها فراموش شدن ولی حضورشون در قلبها باقیست …

با آغوشی باز به دعاها گوش میکردم و در اعماق وجودم از خدا یاری میخواستم ، آهی کشیدم و میخواستم دست چپم رو که خسته شده بود پایین بکشم ولی وقتی دست شخص دیگه ای رو درش حس کردم ، تمام بدنم یخ کرد . دستش محکم و مصمم دستم رو گرفته بود و نفسهاش دربین جملات بکهیون محو میشد . خواستم تکونی به پلک هام بدم و حتی کمی هم که شده از حضور شخص اطمینان پیدا کنم … اما قبل از اینکه بتونم کاری کنم آمین گفته شد و دستم از وجودش خالی شد ، با خودم فکر کردم که اون برای چه چیزی دعا کرد ؟

یکم غمگین شدم. نمیدونستم فرصتش پیش میاد که دوباره ببینمش یا نه . ولی اگر به احساسم اعتماد میکردم باید امیدوار میبودم . برای همین وقتی بقیه به طبقه ی بالا رفتن تا به ادامه ی شمارش آبنبات ها برسن، من طبقه ی پایین کنار شومینه نشستم .

خانم هگرت یکی از آبنبات های نارنجی رنگ رو به دستم داد و به طبقه ی بالا رفت ، قبلش ازم خواهش کرد که اگه کسی در زد ، طبق درخواستش بهش آبنبات بدم .

کنار شومینه از سرما پناهنده شده بودم . آبنبات نارنجی طعم عجیبی از پرتقال داشت ، این طعم به مرور از روی زبانم پاک میشد و جای خودش رو به طعم تلخی میداد . آبنبات رو برای این دوست داشتم که رفته رفته شفاف تر میشدن و رنگ قشنگی به خودشون میگرفتن .

آبنبات چوبی رو جلوی چشمم گرفتم و از پسش شعله های آتش رو که بروی هم سر میخوردن و از چوبها بالا میرفتن نگاه کردم ، بنظر میرسید کم کم دارن خاموش میشن . معمولا بقیه ی مردم در این موقعیت ها به گذشته یا آینده شون فکر میکنن اما من ترجیح میدادم از شکل و شمایل شعله ها ، موجودات خیالی خودم رو بسازم . خرگوش هایی که فقط دو تا چشم سیاه داشتن و مثل گربه ها خرخر میکردن ، گربه هایی که کوچیک بودن و زیر آب شنا میکردن …

 

_ سهون به چی فکر میکنه ؟

_ به چیز خاصی فکر نمیکنم .

_ از این ناراحت نیست که داره اینجارو ترک میکنه ؟

_ چرا باید ناراحت باشم ؟ بنظر میاد بیرون داره بارون میباره …

_ بارون میاد … بارون بند نمیاد . از یک ساعت پیش همینجوری میباره .

_ سرد هست … اما نه سرد تر از برف !

یک، دو و سه تق خفیف بر روی در شنیده شد ، کسی که در میزد مطمئنا شخصیه که به موسیقی علاقه داره .

_ در میزنن ، کی میتونه باشه ؟

_ شاید برای آبنبات اومدن ؟ درو باز کن …

به آرومی از کنار شومینه بلند شدم و بدون اینکه پام روی خط های چهارخونه ای کاشی های براق زمین بره ، سمت درب ورودی رفتم .

موقع راه رفتن به بالای سرم نگاهی انداختم و انعکاس خودم رو در کریستال های لوستر دیدم ، چهره ام اول پهن و بعد باریک میشد و گاهی هم از من، چند تا وجود داشت . روبروی درب چوبی که رسیدم دستگیره ی طلایی رنگ رو چرخوندم و از لای درب نگاهی به بیرون انداختم … درحالی که سرما با تمام توان تلاش میکرد وارد خانه بشه .

بنظر شخصی هم قد و هم سن من میرسید ، کت خاکستری رنگش رو تا دکمه ی آخر بسته بود و چونه اش رو داخل یقه اش فرو برده بود ، موهای قهوه ای رنگش تا گونه ی سرخش ریخته بود و چشمهاش رو از دید من پنهان میکرد .

_ سلام ~

_ به دنیای تاریکی ها خوش اومدی ، ما آبنبات داریم …

* بله ! ولی قهوه هم دارین ؟

صدای لطیف ولی محکم و مطمئنی داشت ، فکر کردم فقط اومده تا آبنبات بگیره . از سر تا پایین نگاهی بهش انداختم و متوجه شدم که زیر بارون خیس شده ، وقتی با خودم فکر میکردم که اون رو به داخل دعوت کنم یا بهش پاسخ منفی بدم …

_ اوه … البته که ما قهوه داریم …

نفسی سینه ام رو ترک کرد و سرم رو کمی پایین انداختم و گونه هام از خجالت سرخ شد ، کمی کنار رفتم و به شخص اجازه ی عبور دادم .

کفش های قرمز رنگش رو درآورد و روی پنجه اش حرکت کرد . سمت یکی از مبل ها رفت و گوشه اش نشست .

_ چه نوع قهوه ای میل دارین ؟

سرش رو کمی بالا گرفت و لبخندی زیبا تحویلم داد ، همون موقع بود که متوجه چشمهای آبی … نه سبزش شدم. البته تشخیصش یکم سخت بود. شاید هم فیروزه ای ؟

* قهوه ی سیاه مثل … روحم .

روحش ؟!

_ منظورتون قهوه ی تلخ ه ؟

با حرکت خفیفی حرفم رو تایید کرد .

به آشپزخونه رفتم ، از اونجایی که خانم هگرت تازه قهوه نوشیده بود کار برام راحت تر شده بود . قهوه رو توی یکی از فنجان هایی ریختم که اطرافش خطوط قهوه ای و طلایی خاصی حک شده بود و به فنجون اصالت میبخشید .

فنجون رو روی نزدیک ترین میز به مبل قرار دادم ، همراه با تشکر شیرینی که ازش شنیدم صدای نفسی به گوشم خورد که گویی به همراه آه از کسی تشکر کنی .

_ میتونم بپرسم اون بیرون بدون چتر چیکار میکردین ؟

فنجون قهوه رو سمت لبش برد و بیتوجه به بخار های گرمش اونرو نوشید : اسم من لوهان ه . راستش امشب به شکل عجیبی بارون بند نمیومد. من هم گفتم مدتی رو اینجا بمونم ، دوست دارین من برم ؟

_ اوه نه… فقط یکم عجیبی ! من هم سهون هستم .

* سهون ~  چقدر زیبا … امشب باید هالووین خوبی باشه ، اینطور فکر نمیکنی سهون ؟

_ ولی هنوز خیلی مونده تا امشب به پایان برسه .

* میتونم بپرسم چرا مثل بقیه پیرهن نپوشیدی ؟

_ خیلی فکر کردم به اینکه کی باشم . بعدش با خودم گفتم مگه من کافی نیستم . من فلسفه ی اشخاصی که باید ازشون ترسید رو دنبال نمیکنم . مردم همیشه وانمود میکنن که خیلی راجع بهشون میدونن … بعضی ها هم تحقیق میکنن که ببینن حقیقی هستن یا نه …

* و تو فکر میکنی که حقیقت ندارن ؟

_ من تعریف خودم رو از این چیزها دارم . بستگی داره محدوده ی ذهن چه شخصی اون رو تعیین کرده باشه . راستش با چشمهای خودم چیزی رو دیدم که باورش دارم، ولی هنوز براش اسم انتخاب نکردم .

* اوه با چشمهای خودت ؟ برام جالبه… میتونی تعریف کنی ؟

_همونطور که قبلا حدس میزدم…نمیدونم از کجا باید شروع کنم . مکان همونجای همیشگی  ، پرورشگاه ، ولی نمیدونم شروعش چطور و یا اینکه از کجا بود .

زمزمه ها ؟ سایه ها ؟ وسایلی که به میل خودشون حرکت میکنن ؟ رفتن بی موقع برقها ؟

یا موقعی که واقعا دیدمش ؟ چشمهای بی روح و صورت سفید، به سفیدی کاغذ دفتر نقاشی … مطمئنم که جمله ی ” یه هیولا توی کمدمه ” خیلی کلیشه ست . من همیشه میدونستم اونجاست ، حتی قبل از اینکه واقعاً با چشمهای خودم ببینمش . اولین بار که قطعا متوجه شدم ، هالووین سال 2015 بود .

اون موقع همه ی بچه های پرورشگاه رفته بودن بیرون تا آبنبات جمع کنن ، من حالم خوب نبود . طبیعتاً مستقیم سمت تخت خوابم رفتم و خودم رو روش پرت کردم . جز چند تا از مراقب ها که طبقه ی پایین بودن ، دیگه هیچکس نبود و من کاملا تنها بودم .

به یاد ندارم کی خوابم برد ، یا اصلا چقدر خوابیدم . تمام چیزی که یادم مونده اینه که چطور از خواب بیدار شدم . خاطره ام از لحظه ی بیدار شدن مثل آیینه شفافه، حتی همین حالا . موقعی که بین خواب و بیداری  هشیاری مغزم رو از دست میدادم … سرمای غیر عادی ای رو توی اتاقم حس کردم .

یادمه که به وضوح دستی سرد به سرمای یخ، روی دست خودم حس کردم و بعدش پتوی روی تخت تا شونه ام بالا کشیده شد . همون موقع بود که چشمهام رو باز کردم و همه جا رو تار و بلوری دیدم .

میخواستم به دنیای خواب خودم برگردم بخاطر همین پشتم رو به دیوار کردم و به پهلو دراز کشیدم ، اگه چشمهام هنوز باز نبود هیچوقت متوجه نمیشدم که یه نفر دیگه بالشم رو شریک شده . خیلی نزدیکم بود . صورت سفیدی که تقریبا میدرخشید ، چشمهای خالی از احساس بیرنگِ کریستالی ، یا لبهای قرمز خونین اون قدر نزدیک به من بود که تقریبا گونه ام رو لمس میکرد . با حرکتی سریع از جام بلند شدم و پشتم محکم به دیوار کوبیده شد .

باید فریاد میزدم ولی نزدم … نتونستم … فقط بهش خیره شدم تا موقعی که دیگه اونجا نبود . ولی حسی که داشتم خیلی آشنا بود انگار هیچوقت ترکم نکرده بود ، انگار همیشه اونجا بود .

برای همین هم هالووین این سال میخوام باهاش روبرو شم …

* متوجهم . پس امروز باهاش روبرو شدی؟ یا هنوز منتظری ؟

_ منتظرم … شاید باید توی تخت خوابم منتظرش باشم ! شاید هم بخاطر تبی که اونشب داشتم واقعاً فقط یک توهم بوده. ولی من باورش دارم ، میترسم اگه بگم باور نمیکنم، اون رو برنجونم .

* چرا اینطور فکر میکنی ؟

_ نمیدونم چقدر درمورد تینکربل میدونی … میگن تینکر بل بوجود اومده بود تا تحمل جنگ جهانی رو برای بقیه راحت تر کنه ، مثل یک امید… ولی میدونی… مردم دیگه اونرو باور ندارن، برای همین هم محو شد .

* تو نمیخوای چیزی که دیدی بخاطر حرفت رنجون بشه … میخوای داستان من رو هم بشنوی سهون ؟ من این داستان رو خودم به شخصه تجربه اش کردم .

_ پس یعنی تو هم باور میکنی ؟

* در صورتی که تو باور داشته باشی !

دقیق منظورش رو متوجه نشدم ولی قلبم برای شنیدن داستانش به تپش افتاده بود . اولین بار بود با یکنفر اینطور صحبت میکردم ، بدون هیچ پرده ای یا بدون کنترل کردن خودم . اولین بار بود شخصی به این جالبی رو ملاقات میکردم برای همین خیلی شوق و ذوق داشتم ، لوهان مرموز و زیبا بود ، احساس میکردم میتونم تا آخر عمر بنشینم و براش صحبت کنم و به داستان هاش گوش بدم . برام مثل یک سیاره ی گنج بود .

* داستان به موقعی برمیگرده که من هنوز کوچیک بودم . هالووین بود و من خیلی هیجان زده بودم ، اونموقع همه ی بچه ها پیرهن مخصوص به خودشون رو داشتن ، روح ها و عنکبوت ها . خیلی به اینکه من اون سال چه پیرهنی داشته باشم فکر کردم ، اما چیزی به ذهنم نرسید ، بعد یاد هیولای توی کمد افتادم ، من همیشه مطمئن بودم که توی کمدم چیزی هست برای همین خواستم ببینمش … ایده ای به ذهنم رسید . صبح هالووین رو همش داخل کمدم بودم ، اما ندیدمش . بعد وقتی داشتم از داخل کمد بیرون میومدم ، یکی از هم اتاقی هام ترسید ، جیغ کشید و منو هیولا صدا زد ، همون موقع بود که متوجه شدم هیولای توی کمد در واقع منم . پس بدون هیچ شکل و شمایل خاصی ، شال گردن قرمزم رو دوبار دور گردنم پیچیدم و بیرون رفتم . بین کوچه ها میچرخیدم و محو تماشای تزئینات بقیه شدم.

همینطور که سرگردان بودم ، چشمم به یک عروسک فروشی خورد . دستکشم رو درآوردم و بخار شیشه رو پاک کردم ، اونطرف ویترین، روی یک میز چوبی ، عروسکی نشسته بود . اولش باورم نشد و چند بار چشمهام رو باز و بسته کردم ، عروسک کاملا شبیه به من بود . داخل مغازه رفتم تا از موضوع اطمینان پیدا کنم ، عروسک اوئاک (ooak) حتی پیرهن های من رو به تن داشت . روبروش ایستادم و بعد از مدتی صدایی به گوشم خورد ، وقتی برگشتم دیدم عروسک ها تکون میخورن و پلک میزنن ، ترسیدم و خواستم حرکت کنم ولی نتونستم ، یکم طول کشید… ولی فهمیدم دارم از چشمهای عروسک دنیا رو میبینم …

نفسی کشیدم و حرکتی به ابروهام دادم که مدتی بود باعث آزار پیشونیم شده بودن : بعدش چی شد ؟

* چیز خاصی نشد ، من مرده بودم …

_ هاه ؟!

* گفتی میخواستی من رو ببینی ، چرا ؟

_ منظورت چیه ؟

درست در همون لحظه متوجه شباهت بین لوهان و چیزی که سال پیش دیدم شدم . دهنم خشک شده بود و همون حس دوباره برگشته بود . نمیدونستم باید چیکار کنم ، انتظار هر چیزی رو داشتم غیر از این ، درعین حال که شوکه شده بودم، خوشحال هم بودم چون شخص زیبایی که سال پیش دیدم، حقیقی بود .

لوهان پوز خندی زد و انگشت اشاره ش رو سمت من گرفت : تو میخواستی وجود من رو اثبات کنی ، ولی برای اینکار نیاز داری که منو پیدا کنی . چطوره یک بازی انجام بدیم ؟

_ با..بازی؟

* قوانین بازی خیلی سادست . قایم با شک ، فقط کافیه شخصی که چشم میذاره ، کسی که مخفی شده رو پیدا کنه !

_ چر..چرا ؟ چرا باید این بازی رو انجام بدیم ؟

* چون تو خیلی وقته دنبال من نمیگردی و من کم کم دارم ناپدید میشم . این آخرین سالی بود که فرصت دیدن تورو داشتم ، ولی تو به وجود من باور داری . پس حاضری کاری کنی که مثل بقیه ی سالها کنارت باشم ؟

_ ذهن من تورو خلق نکرده. پس تو واقعا وجود داری . اگه پیدات کنم درآخر چی میشه ؟

* اگر مخفی شدگان پیدا بشن … اونوقت بازی به اتمام میرسه . ما میتونیم همیشه باهم باشیم ، تو یه خانواده میخواستی . من اینجام . پس دیگه تنها نمیشی …

به فکر فرو رفتم ، به اینکه واقعاً از این دنیا چی میخواستم . به هیچ چیز نرسیدم جز اینکه این ولین باری میشد که چشم میذاشتم . من تابحال توی زندگیم چیزی نخواسته بودم ، ولی حالا هر چقدر هم که منطق شکسته میشد، لوهان رو در کنار خودم خواستم .

_ پس فقط کافیه پیدات کنم ، این خیلی سادست . قبوله …

* باور داری که میتونی پیدام کنی ؟

لوهان لبخند نامفهومی زد و باعث شد قلبم بلرزه ، همراه با تردیدی که هرگز قادر به وصفش نبودم تایید کردم و از جام برخاستم .

روبروی یکی از ستون های خونه ایستادم و به لوهان پشت کردم ، پیشونیم رو به ستون سرد تکیه کردم و چشمهام رو بستم . با صدای بلند شروع کردم به شمارش . تا صد شمردم و برگشتم. پشت سرم رو نگاه کردم ، همه جا در سکوت فرو رفته بود ؛ دوباره سمت ستون برگشتم و با مشتم آروم به دیوار کوبیدم .

_ یک ، دو ، سه میزنم به دیوار …

برگشتم و متوجه چیزی عجیبی شدم ، مبل ها سر جای خودشون نبودن ، آتش شومینه بنظر میرسید خاموش شده باشه ، همه جا تاریک تر بنظر میرسید . دوباره برگشتم و ضربه زدم .

_ یک ، دو ، میزنم به دیوار …

وقتی برگشتم اینبار بنظر میرسید همه چیز تغییر کرده بود . کاغذ دیواری ها ، میزها ، تابلو ها … همه چیز . خونه با اینکه همون خونه بود اما دیگه هیچ چیز سر جای سابق نبود ، کمی ترسیدم و نفهمیدم چه اتفاقی داره میفته . سراسیمه سمت پله ها رفتم ، تابلو های عجیب و مختلفی به دیوار آویخته شده بودن ، پله ها پوسیده بنظر میرسیدن و تار عنکبوت همه جا دیده میشد . اولین پله رو با قدمی مردد برداشتم.

با اولین قدم قژ قژ بلندی از پله ی چوبی بلند شد ، همراه با صدا ، عنکبوت ها از درز های بین چوب ها بیرون ریختن و اینور و اونور دویدن ؛ با قلب تپندم فریادی زدم و از پله ها یکی پشت دیگری پریدم . وقتی به طبقه ی بالا رسیدم ، با دستم قلبم رو مشت کردم ، قفسه ی سینه ام مدام بالا و پایین میرفت و سرگیجه داشتم .

به راه رفتن ادامه دادم و راهرو رو طی کردم ، هنوز در تلاش این بودم که بفهمم چه اتفاقی داره میفته . وقتی در یکی از پنج اتاق خواب رو باز کردم متوجه شدم که هیچکس اونجا نیست . تخت هایی با شکل و شمایل عجیب کل اتاق پراکنده بودن ، بعضی ها با تشک های پاره درحالی که پرهاش بیرون ریخته و فنر های بعضی هاشون رو هم به وضوح دیده میشد .

ابروانم درهم گره خورد و اتاق های خواب رو یکی یکی گشتم. اما هیچ اثری از کسی نبود . نه خانم هگرت نه بکهیون ، یا چانیول و جونگین … هیچکس . سمت اتاق خوابی که خودم درش میموندم دویدم ، وقتی در رو باز کردم ، اتاق کاملا تاریک بود فقط نور خفیفی که از لای در به داخل خزیده بود کمی دیدم رو واضح میکرد .

با قدمهایی لرزان جلو رفتم و بغضی که از روی ترس و ناراحتی در گلوم شکل گرفته بود رو فرو خوردم . صدای خنده های بچه هایی رو میشنیدم ، چشمهام رو ریز و درشت کردم تا بهتر بتونم ببینم ، صداهای نا واضح و پچ پچ کردن ها به گوشم میرسید .

جلوتر رفتم تا بفهمم چه خبره ، زانو هام رو خم کردم و بدنم رو به زمین نزدیک کردم ، نفسم رو حبس کردم و سعی کردم زیر تختم رو نگاه کنم ، بنظر میرسید چیزی زیر تختم باشه ، با آرزوی اینکه لوهانه دستم رو جلو برم ، و چیزی سرد رو لمس کردم ، چیزی که ازش آب میچکید و خیس بود . دستم رو سریع عقب کشیدم و نگاه کردم ، ولی خیلی تاریک بود نتونستم چیزی تشخیص بدم ، دوباره دستم رو زیر تخت بردم. اینبار واقعاً چیزی دستم رو گرفت ، موقعی که میخواستم اون رو سمت خودم بکشم، متوجه شدم من دارم به سمتش کشیده میشم . از ترس فریاد کشیدم و با استفاده از اون یکی دست و پاهام تلاش کردم خودم رو بیرون بکشم ولی فایده نداشت . هر بار بیشتر و بیشتر توی تاریکی زیر تخت فرو میرفتم . پایه ی تخت رو محکم گرفتم و با پاهام شروع کردم به لگد زدن ، دست راستم رو محکم تر کشیدم و سعی کردم دستم رو آزاد کنم ، درست موقعی که اصلا انتظارش رو نداشتم موفق شدم دستم رو آزاد کنم ؛ بدون اینکه به پشت سرم نگاهی بندازم سریعا اتاق رو ترک کردم .

به نفس نفس افتاده بودم ، دستهام رو که روی زانو هام تکیه دادم ، غرق در خون بودن .

_ این دیونگیه … این ..این

دوباره سمت طبقه ی پایین دویدم ، یکی از پله ها شکست و من زمین خوردم . زانوهام رو بغل گرفتم و شروع کردم به لرزیدن ، اسم خانم هگرت رو مدام فریاد کردم ولی بنظر میرسید من توی خونه تنها بودم . با صدای درب اصلی به خودم اومدم ، بنظر میرسید شخصی سعی داره در رو بشکنه ، چندبار تلاش کردم از جام بلند شم اما پاهام توان نداشتن . کورمال کورمال خودم رو به زیرپله رسوندم . دستهای یخ کرده ام رو بهم فشردم و در دل مدام دعا کردم ، تاجایی که میتونستم توی تاریکی پنهان شدم .

| تق تق ؟!

صدای آهسته ی شخصی از پشت در به گوش میرسید و من بیشتر در خودم میخزیدم ، دستم رو جلوی دهانم گذاشتم و سعی کردم تا جایی که ممکنه بیصدا نفس بکشم . بعد از مدتی بنظر میرسید شخص رفته .

کمی جلوتر اومدم و با دقت همه جارو وارسی کردم ، وقتی داشتم به اطرافم نگاه میکردم چشمم به نقاشی روی کاغذ دیواری کهنه افتاد ، اینبار دوتا آدمک اونجا بود ، و یه جمله ی جدید ” تا وقتی بازی تموم نشه … کابوس هم تموم نمیشه “

این یعنی اینکه باید لوهان رو پیدا میکردم ، ولی اون کجا میتونست باشه ؟

به ساعت گذشته فکر کردم ، موقعی که با لوهان صحبت میکردم ، از اونجایی که اون قهوه دوست داره ، احتمالش هست که توی آشپزخونه باشه ؟ نمیدونستم ، مطمئن نبودم و میترسیدم توی آشپزخونه با چیز دیگه ای روبرو بشم ، از طرفی هم نمیشد تا ابد اینجا موند .

با کمک گرفتن از دیوار موفق شدم روی پاهام بایستم و بی توجه به لرزش بی وقفه شون سمت آشپزخونه برم . توی آشپزخونه خیالم راحت تر بود ، با اینکه هیچکدوم از وسایل جای خودشون نبودن و اونجا به یک مکان شلوغ و کثیف تبدیل شده بود، حداقل موجود عجیبی اونجا نبود . کابینت سفید و بزرگی که از توش قهوه رو برداشته بودم رو باز کردم ، لوهان اونجا نبود ولی همون فنجونی که لوهان درش قهوه نوشیده بود رو پیدا کردم. وقتی داخل فنجون رو نگاه کردم ، از ته مانده ی قهوه چیزی شبیه به درخت شکل گرفته بود . انگار این یک پیام بود ، یک سرنخ .

یک درخت چه معنی ای میتونست بده ! جز همون درخت قدیمی و بزرگ که خانم هگرت هر هالووین اونجا میرفت .

بیرون رفتن به باغ اونم در این تاریکی ، کار عاقلانه ای بنظر نمی رسید . شاید باید صبر میکردم تا صبح بشه .

پس صبر کردم ، حتی نمیدونم چند ساعت گذشت اما بنظر میرسید رنگ آسمون هیچ تغییری نمیکنه. وقتی به ساعت نگاه کردم همون موقع بود که متوجه شدم عقربه ها اصلا حرکت نمیکنن !

نفس عمیقی به درون کشیدم و سمت درب چوبی رفتم و دستم رو بر سطحش کشیدم ، نفس هام سریع و لرزان بودن ، بنظر میرسید نمیتونم درست نفس بکشم ، پلک هام رو چند بار برهم زدم و سعی کردم جسارت داشته باشم .

درب رو آروم باز کردم ، هیچکس پشت در نبود . با قدم های آروم و نگاه ستیز جویانه بیرون رفتم . باد پاییزی با خشم خودش رو به صورتم میکوبید و موهام رو در هوا پراکنده میکرد .

خاک ها بین انگشتهای پام به نرمی پودر میشدن و چمن های تیره رنگ سر و صدا میکردن ، گاهی به چپ و گاهی به راست میرقصیدن و آواز تلخی میخوندن . جلوتر، درخت همیشگی به چشم میخورد . سنگهای چیده شده روی هم، هنوزهمونجا بودم .

دستهام رو روی هم ساییدم و هاهی برشون کردم و شروع کردم به برداشتن سنگ های خاکستری . عرق سرد از پیشونیم فرو میریخت و خستم میکرد ، بین دستهای خودم که به سختی سنگها رو جابجا میکرد، دست دیگه ای هم دیدم ، سرم رو بالا گرفتم و شخصی کاملا شبیه به بکهیون دیدم ، تنها تفاوت این بود این شخص موهایی نارنجی رنگ داشت و چشمهاش شبیه به یاقوت زرد بود .

بکهیون : کمک میخوای ؟

_ بک..بکهیون ؟

بکهیون : اولین بارمه که تورو اینجا میبینم . از کی اومدی اینجا ؟

_ من همیشه همینجا بودم .

بکهیون : همیشه ؟ هه … دروغ نگو .

_ من دروغ نمیگم بکهیون … منو نمیشناسی؟ من سهونم

بکهیون : سهون ؟ … تو عروسک لوهان نیستی ؟ چطور شده که اینشکلی شدی ! گرچه اینجا دیگه هیچ چیزعجیب نیست .

_ عروسک ؟ منظورت چیه …

بکهیون : یکی که همیشه کنارشه … بهم بگو سهون ، تو دنبال چیزی هستی ؟

_ من … من داشتم با لوهان قایم با شک بازی میکردم که یهو همه جا اینطوری شد !

بکهیون خنده ای کرد و به برداشتن سنگها ادامه داد .

_ اینجا کجاست بکهیون، چرا تو اینشکلی هستی ؟

بکهیون : اینجا پایینه .

_ پ..پایین!

بکهیون : خونه ست .

_ خونه ؟!

بکهیون : اوه ببین چی پیدا کردم !

بکهیون سنگی رو به دستم داد ، سنگ رو با دقت نگاه کردم. روی سنگ نوشته شده بود “ لو هان . آهوی سپیده دم

_ این دیگه چیه ؟

بکهیون : فکر کنم لوهان اونو نوشته . بهتره قبل از اینکه بری دنبال لوهان، کمی استراحت کنی. خسته بنظر میرسی ، چرا داخل نمیای ؟

همراه با سنگی که در دست داشتم بکهیون رو همراهی کردم و خودم رو دوباره روبروی پرورشگاه دیدم .

_ من همین الان از اونجا اومدم بیرون ، بنظر نمیاد …

بکهیون : اوه جدا… نباید دروغ بگی سهون ، اگر اونجا بودی حتما بقیه رو دیدی .

همراهش داخل رفتم ، همه چیز همون شکلی بود ، درست مثل قبل از رفتنم . ولی چند تا بچه که شبیه به بچه های یتیم خونه بودن ، توی سالن حضور داشتن . چیزی که منو می ترسوند این بود که تمام اون بچه ها قبلا به فرزندی قبول شده بودن ، پس اینجا چیکار میکردن ؟

بکهیون : نباید زیاد سر و صدا کنی و گرنه توی دردسر میفتیم .

با صدای آهسته ای گفت ؛ خودم هم حس میکردم ، یه حس بدی نسبت به این مکان داشتم . همراه بکهیون به یکی از اتاق ها رفتیم ، بچه ها کمی تشک هارو مرتب کردن و با همون سر و وضع شلخته آماده ی خوابیدن شدن .

بکهیون : تو هم باید کمی بخوابی سهون .

_ من نمیتونم ، اینجا اصلا خورشید نداره . زمان نمیگذره و حالم خوب نیست. نمیتونم توی این شرایط بخوابم … میخوام از اینجا برم …

بکهیون من رو در آغوش کشید و موهام رو نوازش کرد : نگران نباش همه چیز درست میشه ، فقط باید لوهان رو پیدا کنی ، اونوقت از این کابوس بیدار میشی … میخوای کمکت کنم که بخوابی ؟

_ چطور میخوای اینکارو کنی ؟

کنار هم نشستیم و من هنوز در آغوشش آرامش گرفته بودم .

بکهیون : لوهان روشنایی رو خیلی دوست داره ، اون میگه یکروز چیزی به اسم خورشید طلوع میکنه و همه جا روشن میشه . اون همیشه میگه من مثل نور می مونم و وقتی دیگران ناراحتن تاریکی های قلب شون رو با روشنایی از بین میبرم . پس بهم اعتماد کن و چشمهات رو ببند . تصور کن الان جای دیگه هستی ، توی یه باغ پر از چمن های نرم و همون خورشید هم بالای سرته و نور گرمش، سرما رو از بدنت بیرون میکنه .

چشمهام رو بستم و فقط به صدای بکهیون گوش دادم ، پشت چشمهای بسته ام غروب خورشید زمستون رو دیدم ، هوا سرد و قرمز رنگ بود ولی من باز هم احساس گرما میکردم ، کم کم بدنم گرم شد و نتونستم دیگه به چیزی فکر کنم و به خواب رفتم .

رویا در کابوس …

سپیده دم بود و از پنجره ای به بیرون خیره شده بودم ، آسمون در رنگ سفید و آبی خفته بود . مردی از پشت سرم گذشت ، چشم از پنجره گرفتم و توجهم به اتاقی جلب شد. مرد روبروش ایستاده بود ، بنظر میرسید متوجه حضور من نیست ، در زد و داخل رفت. منم همراهش رفتم . توی اتاق زنی با موهای درهم قهوه ای، چهره ای سفید و لب هایی خشک روی تختی دراز کشیده بود و عرق بر پیشونیش نشسته بود. چشمهاش بسته بودن و به سختی نفس میکشید ، مرد کنار تخت ایستاده بود و نوزادی درآغوش داشت .

مرد روی صندلی نشست و نگاه معنا داری به زن کرد و سرش رو بوسید : الان وقت شه که خداحافظی کنی .

/ میتونم … قبلش براش اسم انتخاب کنم ؟

نمیدونستم اینجا کجاست یا چه خبره فقط به روبروم خیره شدم ، پرتو های خورشید از شیشه میگذشتن و میشکستن تا به صورت زنی که نوزادی در آغوش داره بتابن ، لبخندی زد و نوزاد رو دوباره به آغوش مرد سپرد ، مرد بی هیچ کلامی ایستاد و اتاق رو ترک کرد و زن بی صدا درحالی که لب میگزید، گریه کرد .

اتاق در سکوتی فرو رفته بود که حتی آواز گنجشک ها هم این سکوت رو پر نمیکرد ، صدای تپش قلبی شکسته رو احساس میکردم و نفس فرو میخوردم ، خواب عجیبی بود… یک داستان بی سر و ته از یک سپیده دم .

اتاق رو ترک کردم و درب رو برروی صحنه ی مقابلم بستم .

به آرومی چشمهام رو باز کردم ، کمی تار میدیدم. آرزو داشتم وقتی بیدار میشم توی اتاق خودم باشم و خانم هگرت برای اینکه زیاد خوابیدم سرم غر بزنه ، وقتی بیدار شدم میخواستم به شکلی متفاوت لوهان رو ملاقات کنم ، بدون هیچ بازی احمقانه ای .

چند بار پلک زدم تا بتونم واضح تر ببینم ؛ چراغ های خاموش ، کاغذ های سیاه به شکل خرگوش های عجیب ، موهای نارنجی بکهیون ، بچه هایی که با چشمهای باز بهم خیره شده بودن ، تاریکی با رنگ های آبی بنفش همبازی شده بود و برگهای سفید خشکیده در کنار پرها و فنر ها آسوده خفته بودن . رنگ ها گویی دزدیده شده بودن و حیات بوی خاک گرفته بود .

بکهیون : دنیای خواب . خوابی که نمیشه هیچوقت ازش بیدار شد ، یه کابوس و ما همه بختک اون هستیم . البته همه، منهای تو و لوهان . باید لوهان رو پیدا کنی ، دلم براش تنگ شده ، مدتهاست که ندیدمش … اون همیشه جاهایی مخفی میشه که نشه پیداش کرد .

کش و قوسی به بدنم دادم و از کنار بکهیون بلند شدم و دستم رو سمتش دراز کردم ، با لبخند دستم رو گرفت و ایستاد .

بکهیون : از اینجا به بعد من نمیتونم همراهیت کنم ، تا الان باید فهمیده باشی اینجا امن نیست … ما هر لحظه با ترس زندگی میکنیم و با ترس نفس میکشیم .

با حرکت خفیفی تایید کردم و بخاطر تمام عواطفش قدرت پیدا کردم . نفسی رو که در سینه ام حبس کرده بودم رو در درون نگه داشتم ، هنوز اونقدر بدنم میلرزید که بهم اجازه نده آزادانه رفتار کنم . به آرومی و با قدم های مردد از کنار بچه ها و بکهیون گذشتم . بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم اتاق رو ترک کردم ، خیلی احساس عجیبی داشتم. تابحال اینقدر به بکهیون نزدیک نشده بودم پس برام خیلی عجیب بود که نخوام اونو توی اتاق تنها بذارم .

از راهرو دوباره عبور کردم ، تارهای عنکبوت همه جا پخش بود و اونجا رو مثل یک قبرستون تزئین کرده بود ، هنوز هم تابلو های عجیب غریب روی دیوار به چشم میخوردن. در بین تاریکی ها یکی از نقاشی هارو تشخیص دادم ، نقاشی ای از کرونوس که فرزندش رو میخورد ، پس تمام این تابلو های راهرو چهارده نقاشی سیاه بودن . اما قبل از این کابوس، نقاشی ها از مناظر زیبا و بانوان پاکدامن ، و یا مریم مقدس و حضرت مسیح بود . لبهای خشکم رو تر کردم و به راه ادامه دادم .

همینطور که به طرح های درهم برهم فرش نگاه میکردم روبروی درب اصلی ایستادم. متوجه کفش های لوهان شدم که هنوز هم همونجا بود ، کمی خم شدم . به کفشهای قرمز خیره شدم ، همه جا از نظرم تیره و تار شد. خاطره ای رو بیاد آوردم که به من تعلق نداشت. چشمهام رو محکم بستم و دستم رو بر پیشونیم تکیه کردم .

انگار توی ذهنم شخصی بود ، روی پله ی جلویی دربی نشسته و به دوردست ها خیره شده بود ، بنظر کوچیک میومد .

خم شد و بند کفش های قرمزش رو با بی حوصلگی بست درحالی که کمی اونطرف تر بچه ای از مادرش یاد میگرفت که چطور بند کفش هاش رو ببنده .

سرم بشدت درد میکرد برای همین چند بار محکم چشمهام رو باز و بسته کردم ، وقتی کمی نفس هام آروم تر شد درب چوبی رو باز کردم ، اما اصلا انتظار چیزی رو که روبروم ایستاده رو نداشتم . سایه ای بلند قامت با دو گوش و چشمهای گرد توخالی ، احساس کردم قفسه ی سینم شکسته. درب رو محکم بستم و با تمام توانم شروع کردم به دویدن ، وقتی نگاهی به پشت سرم انداختم به وضوح دیدم که بی هیچ مشکلی از توی در رد شد ، وحشتم بیشتر شد و پاهام توان بالا رفتن از پله هارو از دست داد . در حدی که توان داشتم، به سمت درب پشتی خونه دویدم و سعی کردم دیگه به پشت سرم نگاه نکنم . ولی بی اختیار نگاهم سمت سایه رفت و متوجه روبه رو نبودم که مستقیم به شیشه ی درب پشتی برخورد کردم .

شیشه درهم شکست و من روی چمن ها افتادم ، برای لحظه ای نتونستم هیچ صدایی بشنوم. چشمم که به دستهام خورد چندتا خورده شیشه رو دیدم که بر روی پوستم خراش های کوچک و بلند انداخته بود . دستم رو جلو بردم و چمن هارو مشت کردم سعی کردم خودم رو روی زمین بکشم درحالی که تمام بدنم درد میکرد ، احساس کردم از پشت کشیده میشم و شروع کردم به فریاد زدن .

نمیتونستم مقاومت کنم و گلوم بخاطر درد و ترس درد گرفته بود ، سرم رو پایین انداختم و داخل خاک فرو بردم درحالی که چشمهام رو محکم بستم . اما چیزی که انتظارشو داشتم هیچوقت اتفاق نیفتاد ، دست کسی رو بر شونه ام حس کردم و بالاخره اصوات در گوشم واضح تر شدن ؛ به آرومی برگشتم .

_ جو..جونگین …

جونگین : باید بتونی بهتر از خودت مراقبت کنی … تازه اومدی اینجا ؟

_ من … اسمم سهونه . تو منو نمیشناسی ؟

جونگین : سهون ؟ اسمت خیلی آشناست ولی دقیق بخاطر نمیارم …

_ پس من هنوزم توی این دنیا ام . جونگین میدونی لوهان کجاست ؟

جونگین : لوهان ؟! فکر میکردم اون رفت بالا .

_ منظورت از بالا چیه ؟

جونگین : منم دقیق نمیدونم اون میگفت که میخواد برگرده خونه ، ولی خونه اینجاست پس ممکنه رفته باشه بالا .

_ میدونی چطور میشه رفت بالا ؟

جونگین سرش رو به چپ و راست تکونی داد ، ناامید شدم . کجا باید میرفتم ، بعد از درخت و آهوی سپیده دم و کفش های قرمز کجا میشد رفت ؟ یاد داستانی که لوهان برام تعریف کرد افتادم ، شاید باید توی یک مغازه ی عروسک فروشی باشه ؟

_ این اطراف عروسک فروشی ای هست ؟

جونگین : راستش دقیقا عروسک فروشی نیست ولی یه مغازست که متعلق به یک مستر پاپت ه . ما اونجا نمیریم ، فقط باید توی محدوده ی خودمون باشیم …

_ خواهش میکنم جونگین من باید برم اونجا .

جونگین نگاهی مبهم تحویلم داد و ابروانش درهم گره خوردن : چرا میخوای بری اونجا ؟

_ من از بالا میام، پس باید برگردم بالا . سعی کردم لوهان رو پیدا کنم، اما هر چقدر میگردم نمیدونم کجاست … کمکم میکنی ؟

جونگین : سایه ها همه جا هستن. نمیشه از اینجا بیرون رفت، حداقل نه از در خروجی . من یک راهی میشناسم که میخوره به شهر … با من بیا .

با کمکش از روی زمین بلند شدم و دوباره داخل خونه رفتیم ، ازم خواست که طبقه ی پایین منتظر بمونم و خودش به طبقه ی بالا رفت . بعد از چند دقیقه با پالتویی خاکستری و شال گردن قرمزی برگشت و اونها رو با عجله تنم کرد .

جونگین : بیرون خیلی سرده ، اگه اینهارو بپوشی گرم میمونی .

دستم رو گرفت و به زیرپله برد . متعجب شده بودم، نمیدونستم چرا به زیرپله رفتیم ولی وقتی دیدم یکی از چهارخونه های بزرگ چوبی زمین رو برداشت متوجه شدم منظورش از راه مخفی چیه ، زیر تکه ی چوبی زمین یک درب آهنی بود ، با کمک جونگین در رو باز کردیم و از نردبون پایین رفتیم .

جونگین : من فقط میتونم این راه رو همراهیت کنم، ولی وقتی به راه خروجی رسیدیم دیگه نمیتونه همراهت باشم . متاسفم …

_ همین الانش هم خیلی کمکم کردی. نمیدونم چطور جبران کنم …

جونگین : منو فراموش نکن .

_ هاه ؟

جونگین : اینطوری میتونی جبران کنی ، احتمالا بعد از اینکه راه رو طی کردی و رفتی ، من دیگه قادر نیستم تورو بیاد بیارم .

سعی کردم لبخند بزنم : فراموش نمیکنم .

راه تاریک بود و جونگین با چراغ قوه ای که مدام خاموش روشن میشد من رو همراهی میکرد ، از سقف چکه های آب بر زمین سقوط میکرد و ملودی ای تاریک از حقیقت میساخت ، صدای برخورد پاهامون بر زمین ریتمی تازه بهشون بخشیده بود و باعث میشد کمتر احساس ترس کنم .

حشرات از دیواره ها بالا میرفتن و گاهی می ایستادن و به ما نگاه میکردن ، روی دیوار تابلوهایی که توی راهروی بالا هم آویخته شده بود به چشم میخورد با این تفاوت که اینجا تابلو ها برعکس آویخته شده بودن . وقتی به آخر راه رسیدیم، جونگین ایستاد .

جونگین : سهون ، اون بیرون اتفاق های خوبی نمیفته … باید مراقب باشی و قوانین بازی رو رعایت کنی .

_ بازی ؟

جونگین : اونایی که بیرون رفتن، همشون همیشه بازی میکنن . به همین دلیل هم بیرون رفتن . یادت باشه این مغزه که فریب میده نه قلب ! پس هرچیزی که از مغز دستور میگیره ممکنه تورو به اشتباه بندازه .

_ ولی قلب هم از مغز دستور میگیره …

جونگین فقط بهم لبخند زد و با دستش ازم خداحافظی کرد و برگشت . نفسم رو فرو خوردم و درب آهنی رو باز کردم .

حضور باد رو بلافاصله احساس کردم. سراسیمه بیرون دویدم ، قطرات بارون به آهستگی فرو میریختن و ندا از بارش شدید تری میدادن . کوچه ها به شکل خیلی عجیبی ساکت و خالی از انسان ها بودن . برگهای سفید روی زمین میغلتیدن و هیچکدوم زیر پاهام نمیشکستن .

پاهام از شدت خستگی درد میکرد ، نمیدونستم چند ساعته که دارم راه میرم اما همش برمیگشتم سر جای اول خودم. انگار کوچه پس کوچه ها همه یه ماز بودن. میخواستم بایستم و کمی استراحت کنم که چشمم به دختر بچه ای افتاد. گیسوان ش در باد میرقصیدن و بهم لبخند میزد ، کمی نزدیکش رفتم تا شاید اون بدونه عروسک فروشی کجاست .

_ هی دختر کوچولو سلام ~ اینجا چیکار میکنی ؟

دخترک چیزی نگفت فقط خنده ای کرد و دستهاش رو جلوی دهانش گرفت .

_ تو … میدونی این اطراف مغازه ی عروسک فروشی کجاست ؟

دخترک تایید کرد و دوباره لبخند زد ، خوشحال شدم و نزدیک تر رفتم .

_ میتونی اونجا رو بهم نشون بدی ؟

^ به یک شرط …

_ چه شرطی ؟

^ ما خیلی وقته منتظریم ، همیشه منتظرت بودیم تا بیای . با ما بازی میکنی ؟

_ ولی من عجله دارم. باید سریع از اینجا برم …

^ ولی تو تازه اومدی … خواهش میکنم … خواهش میکنم فقط یه کوچولو …

در چشمهاش قطرات شفاف حلقه زدن ، مشخص بود که قراره گریه کنه. من هیچوقت تحمل گریه ی بچه ها رو نداشتم .

_ باشه باشه ! فقط گریه نکن ، یکم باهات بازی میکنم ولی بعدش باید عروسک فروشی رو بهم نشون بدی .

دخترک خوشحال شد و شروع کرد به فریاد زدن : بیاین بیرون اون قبول کرد ، قبول کرد … با ما بازی میکنه …

از داخل کوچه هایی تا چند دقیقه پیش خالی از سکنه به نظر میرسیدن، چند بچه ی دیگه شروع کردن به بیرون اومدن ، زیاد شوکه نمیشدم اگر قرار بود فقط با چند تا بچه بازی کنم ولی نه با بچه هایی که تقریبا تمام بدنشون باند پیچی شده . دختر بچه ای که موهاش رو شلخته بافته و پسرک هایی که با صورت های کثیف میخندیدن ، بعضی ها دستهاشون بعضی ها پاهاشون و بعضی هاشون هم حتی صورتهاشون باندپیچی بود.

^ اینبار چی بازی میکنیم ؟ بچه ها چی بازی کنیم ؟

– معلومه خب بازی همیشگی … حلقه حلقه ی دیو !

+ کی باید دیو بشه ؟

^ تو دیو میشی مگه نه ؟

وقتی متوجه شدم داره با من صحبت میکنه درحالی که ترس بر وجودم حکم روایی میکرد تلاش کردم جواب بدم .

_ م..من این بازی رو بلد .. نیستم …

– خیلی سادست ، تو میشینی زمین و با دستهات چشمهات رو میپوشونی ، ما دورت حلقه میزنیم و آهنگ میخونیم ، وقتی آهنگ تموم شد تو باید حدس بزنی که کی پشت سرته . اگر درست حدس بزنی میبری و بازی تموم میشه و ما بهت نشون میدیم که عروسک فروشی کجاست .

_ و اگه نبرم ؟

– توی این بازی شخص بازنده مجازات میشه ، مثل ما … اگر جوابت اشتباه باشه، اونوقت ما اذیتت میکنیم . ولی اگر درست حدس بزنی، اون یکی شخص مجازات میشه …

ذهنم آشفته شده بود ، نمیدونستم باید چیکار کنم ، ممکن بود منم مثل اونها بشم ، پس اونها همیشه این بازی خشن رو انجام میدادن. درحالی که ذهنم درگیر بود متوجه شدم که چاره ی دیگه ای ندارم من توی این لابیرنت گیر کرده بودم و باید هرطور شده ازاینجا بیرون میرفتم .

_ قبوله ! میتونم اسم هاتون رو بدونم ؟

– شیومین .

+ مینسوک ، برادر دوقولوی شیومین

^ سولمیون

> کیونگسو

< هائو

_ بسیار خب ، منم سهونم …

زانوانم رو خم کردم و نشستم ، دستهام رو روی چشمهام گذاشتم و سعی کردم خونسرد باشم ، به یاد حرفهای جونگین افتادم ” یادت باشه این مغزه که فریب میده نه قلب ! پس هر چیزی که از مغز دستور میگیره ممکنه تورو به اشتباه بندازه . “

من حق نداشتم تقلب کنم و باید طبق قوانین بازی پیش میرفتم ، اگر زیادی فکر میکردم ممکن بود همون طور که جونگین میگه به اشتباه بیفتم ، پس فقط گوش دادم . بچه ها دورم حلقه زدن و دستهای هم رو گرفتن ، صدای پاهاشون رو میشنیدم که شروع کردن به حرکت .

‘یک پرورشگاه ترک شده بین درختهای بیرحم ، پشت یکی از درها ، اتاق تاریکی هست

بچه هایی که نه اسمی دارن نه بخاطر دارن ، ما خوشحالیم خیلی خوشحالیم

خیلی وقته که منتظرت بودیم ، حالا باید بازی کنیم

کاگومه کاگومه ، حلقه ی دیو خبیث

چه زمان ، اوه چه زمان بیرون میای از این حلقه ؟

در شبی از سپیده دم ، همراه ماهی خوار و لاکپشت

آهسته

کاگومه کاگومه

حالا بگو کی پشت توئه ؟’

متوجه شدم که همه ایستادن ، انگشتهام یخ کرده بودن و نفس هام به شماره افتاده بودن ؛ کی پشت منه ؟

دوقولوها باید با هم حرکت کنن و نزدیک به هم اما پشت سر من فقط یک شخصه و سولمیون هم مثل بقیه زخمی نبود یعنی خوب میدونه که کی حرکت کنه و بخونه ! کیونگسو ؟ یا هائو ؟ هائو از کیونگسو کوتاه قد تره … پس !

_ پ..پشتم … کسی که پشت… سرمه … اون شخص … هائو ه …

نفس هاشون رو حس میکردم ، از اینکه اشتباه کرده باشم وحشت داشتم درحالی که دستهام میلرزیدن چشمهام رو باز کردم و به بالا سرم نگاهی انداختم ، همشون با چشمهای مبهم و لبخند های نامفهوم دورم حلقه زده و بهم خیره شده بودن. احساس خیلی بدی داشتم …

< تو اشتباه کردی، پشت سرت هیچکس نبود !

^ باید مجازات بشی …

_ صب..صبر کنید … پشتم کسی نبود… پس من نباختم …

+ ولی تو جواب درست رو نگفتی .

_ چون… چون جواب درستی وجود نداشت… باید … باید دوباره بازی کنیم …

– باشه دوباره بازی میکنیم …

عرقی سرد پیشونیم رو ترک کرد و دوباره چشمهام رو بستم ، بچه ها شروع کردن به خوندن و حرکت .

همین که چشمهام رو بسته بودم چیزی در ذهنم شکل گرفت ، درست مثل موقعی که کفش های قرمز رو دیدم .

یه پارک … با بچه هایی که دست به دست هم دور چیزی حلقه زده بودن و میخندیدن . داخل حلقه پسر بچه ای بود ، همون پسر بچه ای که دفعه ی پیش دیدم.

داشت گریه میکرد و زانوهاش رو بغل گرفته بود ، درحالی که بقیه ی بچه ها میخندیدن و میخوندن . چرا اینکارو میکردن ؟ پسرک تنها و ناراحت بنظر میرسید … بچه ها ایستادن و دیگه نخندیدن ، شروع کردن به زدن و کشیدن موهای پسر بچه ی بیچاره . خواستم جلو برم و کمکش کنم ولی همه چیز از ذهنم ناپدید شد .

‘کاگومه کاگومه حالا کی پشت توئه ؟’

_ شما دروغگوها … حتی اگه درست هم بگم شما جاتون رو عوض میکنین ، شما از ترس من برای بازی خودتون استفاده میکنین …

چشمهام رو باز کردم و ایستادم . بنظر میرسید تعجب کردن .

– اینطور نیست … ما بچه های خوبی هستیم … م..ما تقلب نکردیم …

همشون شروع کردن با صدای بلند گریه کردن ، به آرومی حلقه شون رو شکستم و بیرون رفتم .

^ سهون … ممنون که با ما بازی کردی … خی..خیلی خوشحالم …

ایستادم و منتظر شدم تا حرفش رو ادامه بده .

^ بچه ها ناراحتن و حتما تورو اذیت میکنن … ولی باید بدونی اینجا هیچوقت عروسک فروشی ای نبوده . اما یک سالن تاتر هست. اونجا عروسک های خیمه شب بازی رو نگه میدارن …

بدون معطلی از اونجا دور شدم و سعی کردم تاتر رو پیدا کنم ، مطمئن بودم جایی تابلوش رو دیدم . شروع کردم به دویدن ، قبل از اینکه دوباره به اون بچه ها برخورد کنم ، قلبم به شدتی میتپید که تمام سلولهام حسش میکرد . بالاخره سالن رو پیدا کردم ، به شکل باورنکردنی ای درهای بزرگش باز بودن ، روی دیوار ها پوستری از یک نمایش عروسکی نصب شده بود ، سمت سالن اصلی رفتم تا عروسک هارو پیدا کنم .

سالن تاریک بود و همه ی صندلی ها خالی ، چکه چکه های بارون رو میشد شنید ، نور های صحنه روشن بودن و نزدیک آوانسن شخصی ایستاده بود . نزدیک تر رفتم تا واضح تر ببینم ، شخص بلند قامت ویلونی بدست داشت و گویی منتظر چیزی بود.

سر جام ایستادم و به صحنه ای که با درختهای کاج و برف تزئین شده بود خیره شدم. عروسک های مختلفی از سقف آویخته شده بودن. برخی به شکل ترسناکی آشنا بودن، مثلا یکی خیلی شبیه به بکهیون بود .

| به نمایش خوش اومدی سهون ! اولین باره یکی از عروسک ها ، نمایش عروسکی رو تماشا میکنه .

_ منظورت از این حرفها چیه ؟

دیگه چیزی نگفت و شروع کرد به نواختن ویلون ، ریتمی عجیب و حزن آلود. نور از صحنه گرفته شد و تاریکی همه جارو فرا گرفت ، طوری که فقط عروسک ها دیده میشدن و افکت های نوری چشمهام رو اذیت میکرد .

بنظر میرسید نمایشی شروع شده باشه ، روی پرده ای که در عمق صحنه بود سایه های عجیب و غریب دیده میشد ، یکی از عروسک ها تبر بدست کدو تنبل هارو میشکست ، یکی از سایه ها فرار میکرد ، یکی بنظر میرسید سعی داره از بلندی بپره و خودکشی کنی ولی یک عروسک دیگه به پاش بندی رو بست، برای همین هم توی هوا از پا آویخته موند . عروسکی که کدو ها رو میشکست به اشتباه سر عروسکی که شبیه به بکهیون بود رو هم شکست . یکی از عروسک ها روی تاب نشسته  و به زمین خیره شده بود درحالی که از پشت سرش سایه ها نزدیک میشدن ، عروسک از روی تاب به زمین افتاد و بقیه ی عروسک ها دورش حلقه زدن .

سرم بشدت درد گرفته بود و دنیا دور سرم میچرخید ، عروسهای دریایی دور و اطرافم پراکنده بودن و توی هوا شناور شده بودن ، گاها به سمت بالا و گاها به سمت من حرکت میکردن ، دیگه قادر نبودم نفس بکشم ، احساس میکردم دارم میمیرم . تحمل چنین فضایی برام سخت و تهوع آور بود. دیدم کاملا تیره و تار شده بود و صدای ویلون به ارگ مبدل شده بود .

یکی از عروسک ها که چشمهای بسته داشت شروع کرد به گفتن جملاتی که ازشون سر درنمیاوردم : پسرک تنها بود و گریه میکرد ، تحمل درد ها دیگه غیر ممکن شده بود … پس اون رفت و دیگه برنگشت ، برنگشت . همینجا موند و موند منتظر موند … ولی پشیمون شد چون دیگه هیچوقت ندید. اون دیگه چشمهاشو باز نکرد و داخل این کابوس موند با تمام درد و رنج هاش ، صداش به هیچ کجا نرسید و تا ابد تنها موند … پسرک غمگینه … ما همه اسیریم تا ابد تا ابد …

قبلم درد میکرد و احساس ناراحتی میکردم. نمیدونستم چرا …ولی خیلی دلم شکسته بود ، میخواستم برگردم …

ولی کجا وجود داشت برای برگشتم ؟

زانوانم سست شدن و به آرومی به سمت پشتم کشیده شدم ، همینطور که همه چیز در ذهنم آهسته شده بود منتظر موندم تا به زمین بخورم ، اما هیچوقت به زمین نخوردم بلکه مدام سقوط کردم مثل یک سایه از زمین هم گذشتم و همه چیز در تاریکی فرو رفت ، موهام در باد جابجا میشدن و با دستم شال گردنم رو فشردم و نفسم رو حبس کردم .

تصاویر بی اختیار در ذهنم نقش میبستن و به اعماق وجودم حمله ور میشدن . پسرکی که همش میدیدم هجانزده بنظر میرسید ، کنار پنجره نشسته بود و منتظر بود تا روزی بتونه از اونجا بره ، ولی روزها و شب ها دست به دست هم میرفتن و میومدن ، اون هنوز هم تنها ولی باز امیدوار بود .

بقیه زیاد دوستش نداشتن. اون ساکت بود و بازی نمیکرد ، خیلی زیبا و شکننده بود و همیشه سعی میکرد لبخندش رو حفظ کنه .

صدای موسیقی دیگه به گوش نمیرسید ، عروسک ها بی جان و روح گوشه ای افتاده بودن و عروسهای دریایی به آرومی مثل برف سقوط میکردن ، وقتی چشمهام رو باز کردم روی زمین افتاده بودم و به سقوط شون نگاه میکردم . فکر میکردم که چقدر شبیه به پسرک تنها و غمگینم ، تمام عواطفش رو درک میکردم و میدونستم موندن در کابوس چقدر وحشتناکه. کابوسی که نتونی ازش بیدار شی ، دوباره چشمهام رو بستم .

بیاد یکی از خاطره های کودکیم افتادم ، وقتی شش ساله بودم در روز سال نو خیلی ناراحت بودم ، خانواده ها بچه هاشون رو درآغوش میگرفتن و میخندیدن ، ولی ما بچه های پرورشگاه کسی رو نداشتیم و من نمیتونستم مثل اونها با خیال سانتا ، خودم رو گول بزنم ، من این ناراحتی رو با تمام وجودم حس میکردم برای همین هم از خونه بیرون رفتم . شال گردن خاکستری رنگم در برف میدرخشید ، با پاهای کوچیک و ناتوانم تا جایی که میتونستم راه رفتم تا اینکه جلوی یک مغازه عرسک فروشی رسیدم ، روی یکی از میزهای چوبی، پشت ویترین یک عروسک خیلی زیبا نشسته بود .یک عروسک وسوسه انگیز …

شعله ها مرده بودن و برگشت شون غیر ممکن بود و من در تاریکی ای عمیق از عواطف سقوط کرده بودم. درست مثل غروب خورشید آخرین روز پاییز ، زخم های قدیمی که التیام پیدا نکردن هنوز هم قلبم رو بدرد میارن ، من دست شخصی رو که محکم گرفته بودم رها کردم ، چطور ممکنه بخاطر قلب هامون که یکی شدن لوهان رو فراموش کنم ؟

من اون روز همه رو نگران کرده بودم و در آخر عروسک رو دزدیده بودم ، عروسک لوهان قشنگم رو . تنها چیزی که داشتم ، تنها خانوادم … پس چه بلایی سر عروسکم اومد ؟

مهم نیست چقدر گریه کنم. هیچوقت عروسکم رو نمیتونم برگردونم . حالا باید فقط پیداش کنم ، باید برگردم به گذشته … به تاریکی ای که در سایه ی درخت پنهان شده .

به آرومی چشمهام رو باز کردم ، کمی تار میدیدم ، چند بار پلک زدم تا بتونم واضح تر ببینم ؛ چراغ های خاموش ، کاغذ های سیاه به شکل خرگوش های عجیب ، موهای نارنجی بکهیون … دوباره برگشتم به اتاق ؟

بکهیون : دنیای خواب . خوابی که نمیشه هیچوقت ازش بیدار شد ، یه کابوس و ما همه بختک اون هستیم . البته همه، منهای تو و لوهان . باید لوهان رو پیدا کنی ، دلم براش تنگ شده، مدتهاست که ندیدمش … اون همیشه جاهایی مخفی میشه که نشه پیداش کرد . ما هممون فراموش کردیم که چرا اینجاییم اما لوهان بخاطر میاره ، اون هیچوقت درد و زخم هاش رو فراموش نمیکنه …

_ بکهیون … میتونم ازت چیزی بخوام ؟

بکهیون با تعجب بهم خیره شده بود و بقیه هم با کنجکاوی نگاهم میکردن .

بکهیون : چه کمکی ؟

_ یه بازی … هرکس زودتر عروسک رو پیدا کنه …

بکهیون : دقیقا چه عروسکی رو ؟

_ عروسکی که کاملا شبیه به من باشه .

بکهیون لبخندی زد و از جاش برخاست و دستش رو سمتم گرفت ولی من بدون گرفتن دستش از جام بلند شدم و برای اولین بار هیچ ترسی احساس نکردم .

بکهیون : من میرم چانیول و جونگین رو خبر کنم . بجز اتاق آخری همه جارو میتونیم بگردیم .

با سرم تایید کردم و همه مشغول گشتن شدیم . آشپزخونه ، پذیرایی ، اتاق ها و باغ ، هیچکجا نمیتونستیم عروسک رو پیدا کنیم ، از این سر اتاق تا زیر پله همه جا رو عاجزانه میگشتم درحالی که سایه های بزرگ مبهم ناباورانه نگاهم میکردن .

چانیول : سهون من یه در به اتاق شیروونی پیدا کردم ، بنظر میاد که انباری باشه …

همراه چانیول رفتم به جایی که میگفت ، نزدیک به سقف دریچه ای وجود داشت با کمک جونگین ازش بالا رفتم . اتاقک پر بود از جعبه های کاغذی و چوبی ، چرخ های دوچرخه و چرخ خیاطی ، وسایل خراب شده و آلبوم های عکس .

نزدیک به پنجره ی کوچیک اتاق صندوقی قرار داشت ، نزدیک صندوق رفتم و درش رو باز کردم. داخل صندوق دوتا عروسک بود که دستهای هم رو گرفته بودن ، عروسک هایی چوبی از من و لوهان ، بغضی گلوم رو میفشرد عروسک ها رو برداشتم و درآغوش گرفتم . داخل صندوق آلبوم عکسی قرار داشت ، روش نوشته شده بود تمامی بچه های پرورشگاه “”Rhinestone .

بخاطر اوردم هر سال ، عکس دسته جمعی از بچه ها گرفته میشد . آلبوم رو باز کردم ، عکس ها از تاریخ 1995 شروع میشدن تا سال حاضر ، در اواسط سال 1995 عکس دسته جمعی ای از تمامی بچه های پرورشگاه گرفته شده بود ، که بین شون کیونگسو ، سولمیون ، هائو ، مینسوک و شیومین هم به چشم میخوردن .

گوشه ای از عکس همون پسرک جدا از همه ایستاده بود و در دست عروسکی کاملا شبیه به من داشت ، آهی کشیدم و بغضم رو بیشتر فرو خوردم ؛ آلبوم رو ورق زدم و رسیدم به سال 2013 عکسی که منم درش دیده میشدم ، درست مثل پسرک از بقیه فاصله گرفته بودم و دردستهام عروسکی شبیه به لوهان دیده میشد .

همون موقع متوجه پاکتی نسبتا بزرگ داخل صندوق شدم ، وقتی پاکت رو باز کردم، داخلش دفتری وجود داشت. دفتر رو برداشتم و وقتی اولین صفحه اش رو دیدم بدنم یخ کرد

” دفتر خاطرات لوهان “

* من آرزو دارم که مثل بقیه یه خانواده داشته باشم ، مادری که دوستم داشته باشه و پدری که برام هدیه ی سال نو بخره ، میخوام خواهر و برادر داشته باشم و باهاشون بازی کنم … اینجا کسی بامن بازی نمیکنه و اذیتم میکنن ، منو میترسونن . من خیلی تنهام *

دسامبر 1989

* چقدر دیگه باید صبر کنم ، خسته شدم چرا هیچکدومشون من رو انتخاب نمیکنن ؟ من زشتم ؟ شاید چون زیاد حرف نمیزنم ؟ کاش یکروز منم با خودشون ببرن به “خونه” اینجا همیشه همه چیز تکرار میشه همیشه همه چیز همینطوریه ، همیشه اذیتم میکنن و من قدرت ندارم از خودم مراقبت کنم ، کسی هست که از من مراقبت کنه و دوستم داشته باشه ؟ … من خیلی تنهام * فوریه 1990

* بعضی وقتها فکر میکنم مرتکب چه گناهی شدم که خانوادم باید من رو ترک کنن ؟ چرا مادر واقعیم من رو رها کرد ، همیشه فکر میکنم که چرا باید توی پرورشگاه باشم. میترسم همینجا هم بمیرم … هفته گذشته یه مراقب تازه کار به اینجا منتقل شد. آدم مهربونی به نظر میرسه و ازمون خواست خانم هگرت صداش بزنیم. اون میگه از بقیه شنیده وقتی من رو به اینجا اوردن نامه ای همراهم بوده ، ظاهرا اسمم رو مادرم انتخاب کرده معنی اسمم یعنی آهوی سپیده دم … *

اوت 1991

* امروز هالووین بود و من از خونه بیرون رفتم ، بارون میبارید و همه ی پیرهن هام خیس شده بود اگر برمیگشتم پرورشگاه حتما دعوام میکردن ، پس من جلوی یکی از مغازه ها صبر کردم که بارون بند بیاد و کمی خشک بشم . مغازه یک عروسک فروشی بود ، از یکی از عروسک ها خیلی خوشم اومد. واقعا قشنگ بود ، انقدر اونجا منتظر موندم تا خوابم برد . وقتی بیدار شدم فهمیدم هیچکس دنبالم نگشته … ناراحتم … *

اکتبر 1992

* بنظر میرسه یکی از خانواده ها از من خوشش اومده ، امروز ظهر میان تا منو ببرن خیلی خوشحالم ، دیگه تنها نیستم … با سهون و خانوادم یک زندگی جدید میسازم ، پدرم نمیذاره کسی اذیتم کنه و شبها پیش مادر میخوابم . دیگه نیازی نیست گریه کنم یا بترسم *

جولای 1993

* امشب من دوباره به پرورشگاه برگشتم . . . خانم هگرت وقتی زخم های روی بدنم رو دید ، خیلی شوکه شد … ولی این قلبمه که بی پایان درد میکنه … چرا ! *

نوامبر 1994

* انقدر خسته ام که نمیخوام دیگه کسی اذیتم کنه ، از زندگی میترسم … شبها نمیتونم بخوابم … وقتی چشمم به کمد میخوره حالم بد میشه … دیگه نمیخوام کسی منو اون تو حبس کنه … من خیلی تنهام سهون ، برف بند نمیاد … میخوام از اینجا برم و هیچوقت برنگردم *

سپتامبر 1995

* بیدارم کن … از این کابوس بی پایان ، نمیتونم نفس بکشم توی این دنیای خفقان آور ، التماس میکنم ، گریه میکنم دوباره بیدارم کن . من توی این دنیا منتظرم تا نجاتم بدی ، منتظرم برای همیشه ، همیشه ، همیشه …. توی این تاریکی گم شدم . حتی نمیتونم فرار کنم با پاهایی که منو به هیچ کجا نمیبرن ، دارم توی این دنیای وهم به جنون میرسم . اصلا به کجا تعلق دارم ؟ کجا باید برم ؟ توی این دنیا هرجا که میرم همش همینجا ام … خیلی دلیل ها هست که نباید اینجا باشم پس باید از این کابوس بیدار شم ، خواهش میکنم… میدونم که راهی برای نجاتم هست برای همین همیشه منتظرتم تا نجاتم بدی ، من همیشه منتظرتم سهون ! * ؟؟؟؟

……….

نمیدونم دقیقا کی اجازه دادم اشکهام فرو بریزن ، وقتی فهمیدم لوهان چقدر عاجز و تنها بوده یا موقعی که فهمیدم چقدر منتظرم مونده … آخرین صفحه ی دفتر نقاشی آدمک کشیده بود با جمله ای که درخواست کمک داشت … روی دست خط لوهان بوسه زدم و دفتر رو بهمراه عروسکها در سینه ام فشردم . نفسی که از درون حبس کرده بودم رو از سینه خارج کردم و با صدای بلند گریه کردم . مدتی رو کنار پنجره نشستم و با تمام وجودم سرما رو در آغوش کشیدم .

از اتاق بیرون رفتم ، بکهیون نگران بنظر میرسید. بهشون لبخندی زدم و سمت اتاقم رفتم ، اتاق آخر . جلوی درب ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. سرم رو بالا گرفتم و درب رو گشودم و با قدم های مصمم داخل رفتم. سایه ها سمتم حمله ور شدن و درحالی که پوستم میسوخت به آرومی زمزمه کردم : وجود نداری ، ساخته ی ذهن منی …

آهسته درحالی که چشمهام بلوری بودن سمت کمد رفتم ، پیشونیم رو بر در کمد تکیه کردم و از اینکه قطرات اشکم رو کنترل کنم عاجز بودم ، مدام آب دهانم رو قورت میدادم و نفسم رو حبس میکردم. دستگیره ی کمد رو با نفرت ، خشم ، ناراحتی و غم و هزاران احساسی که بهم هجوم اورده بود ، محکم گرفتم و لب پایینیم رو گزیدم . دستهای سردم رو تکونی دادم. در کمد رو باز کردم ، لوهان بین تارهای عنکبوت منتظر بود درحالی که دستهاش رو روی چشمهاش قرار داده بود ، گونه هاش سرخ بودن و بدنش سرد ، کمد درست بمانند یک تابوت سیاه بود . دستم رو روی گونه اش کشیدم و نزدیکش شدم ، دستهاش رو به آرومی از روی چشمهاش پایین اوردم .

بر لبهاش بوسه ای زدم و چشمهام رو بستم : پیدات کردم ، متاسفم که اینقدر دیر اومدم …

به آرومی پلک هاش تکونی خوردن و چشمهای شفافش بهم خیره شدن : سهون ! تو واقعا پیدام کردی …

درحالی که اشکهام فرو میریختن با حرکتی سریع تایید کردم ، از داخل کمد بیرون اوردمش ، بدنش رو به من تکیه کرد و محکم درآغوش کشیدمش .

_ دیگه همه چیز تموم شد ، ما تا ابد باهم میمونیم … دیگه تنها نیستیم .

لوهان سرش رو بیشتر داخل گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید و لبخندش رو حس کردم .

* بهت گفتم ، نگفتم ؟ تنها در صورتی بازی تموم میشه که گمشدگان پیدا شن …

_ منظورت چیه ؟

از خودم جداش کردم و با ناباوری بهش خیره شدم .

* خوشحالم که بخاطر من برگشتی … ولی من هنوز تورو پیدا نکردم …

_ ما باید از این دنیا بریم ، اینجا جای خطرناک و آزار دهنده ایه … من نمیتونم حتی یه ثانیه بیشتر اینجا بمونم …

* ولی فقط در این صورت میشه از اینجا رفت، که پیدا کرد …

_ لعنتی پس هیچوقت این بازی رو با من نمیکردی … همونجا پیشم میموندی …

* بهت که گفتم اون آخرین سالی بود که به اون شکل میتونستم ببینمت ، تو داشتی باورت رو از دست میدادی و من داشتم محو میشدم … من … من

_ چطور میشه زودتر این بازی رو تموم کرد ؟؟؟؟؟ فقط بهم بگو اونوقت تموم میشه …

* اینبار من باید چشم بذارم .

لوهان سرش رو به دیوار تکیه و پشتش رو به من کرد . شروع کرد به شمارش ، منم فقط باید جایی پنهان میشدم که راحت بتونه منو پیدا کنه برای همین اینبار من داخل کمد رفتم و درش رو بستم . داخل کمد نشستم و چشمهام رو بستم و منتظر موندم تا لوهان من رو پیدا کنه . . . فراموش کرده بودم که هیچکس هیچوقت دنبال من نگشته ولی این لوهانه ، لوهان فرق میکنه مگه نه ؟

منتظر موندم ، نمیدونم چقدر گذشت … یا اینکه کی خوابم برد … ولی خوب بخاطر میارم موقعی که از خواب بیدار شدم رو … هنوز هم به شفافی آیینه به یاد میارم .

وقتی چشمهام رو باز کردم هیچ صدایی شنیده نمیشد ، چند تا از پیراهن ها روی سرم ریخته بود ، بلند شدم و متوجه شدم که کت خاکستری و شال گردن دیگه همراهم نیست ، در کمد رو باز کردم و چیزی دیدم که هیچوقت انتظارش رو نداشتم .

اتاق مرتب بود. پرتو های خورشید از پنجره ها عبور کرده و اتاق رو روشن کرده بودن . به سنگینی قدم برداشتم و به راهرو رفتم. از تابلو های سیاه خبری نبود ، تابلو های روشن و مزرعه و منظره جاشون رو پر کرده بودن .

طبقه ی پایین بچه ها مشغول بازی بودن ، خانم هگرت با یکی از مسئولین حرف میزد و لبخندی بر لب داشت . آهسته سمت زیرپله رفتم حتی هیچکس متوجه من نشد ، در زیرپله نه در مخفی ای بود نه نقاشی دومی ، هنوز اون آدمک اونجا بود ولی اینبار تنها  و فقط یک تشکر زیر شکل نوشته شده بود .

تابحال انقدر احساس شکستگی نکرده بودم ، لوهان اینجا نبود . همه چیز عادی بود ولی انگار هیچ چیز مثل سابق نبود. دیگه حضور لوهان رو حس نمیکردم . سراسیمه به طبقه ی بالا رفتم ولی هیچ راهی به اتاق شیروانی وجود نداشت ، هیچ چیز نبود که من رو به لوهان برگردونه ، لوهان دیگه قادر نبود منو توی این دنیا ببینه. خودش گفت که ناپدید میشه … یعنی … یعنی هیچوقت من رو پیدا نمیکنه ؟

مهم نبود چقدر توی کمد بمونم یا چقدر زیر تختم رو نگاه کنم لوهان نبود ، برنگشت … من خیلی تنها بودم …

اشتهام کاملا از بین رفته بود ، حتی خانم هگرت از مشاور پرورشگاه کمک خواسته بود و باور داشت که افسرده شدم .

یکبار برای جونگین اتفاقات اون روز رو تعریف کردم ولی اون بهم گفت شاید همه ی اونها خواب بوده باشه !

نه … خواب نبود ، من هنوز هم طعم عواطف عمیق لوهان رو بر لبانم حس میکردم ، من باور داشتم… هنوز هم باور دارم …

پاییز گذشت و عطر لوهان رو با خودش برد و این قلب من رو بیشتر زخمی کرد . شعله ها مرده بودن و برگشت شون غیر ممکن بود و من در تاریکی ای عمیق از عواطف سقوط کرده بودم درست مثل غروب خورشید آخرین روز پاییز ، زخم های قدیمی که التیام پیدا نکردن هنوز هم قلبم رو بدرد میارن ، من دست شخصی رو که محکم گرفته بودم رها کردم ، چطور ممکنه بخاطر قلب هامون که یکی شدن لوهان رو فراموش کنم ؟

زمستون از راه رسید و برف سنگینی بارید ، اون آخرین فصل من در پرورشگاه بود ؛ خانم هگرت برای هدیه ی سال نو برام شال گردن قرمز بافته بود ، از زخم های نامرئیم بیشتر خون میچکید و نبود لوهان رو بیشتر از قبل حس میکردم .

صبح اون روز از خانم هگرت راجع به لوهان پرسیدم ، اولش سعی کرد انکار کنه ولی بعدش همه چیز رو برام تعریف کرد: … لوهان پسر خیلی شیرینی بود ، مهربون و ساکت . اون هیچوقت بهم علت ناراحتی و زخم هاش رو نمیگفت. من همیشه سعی داشتم خانواده ای خوب براش پیدا کنم … همیشه خیلی تنها بنظر میرسید ، یک روز خانواده ای اون رو با خودش برد  ولی توی همون سال کسی که قرار بود مادرش بشه تصادف کرد و از دنیا رفت. بعدش نمیدونم چه اتفاقی افتاد ولی وقتی پیداش کردیم با هیچکس حرفی نمیزد ، توی شرایط خوبی نبود و لاغر شده بود … یکی از همین روزهای زمستون بیخبر گذاشت و رفت. هرچقدر گشتیم پیداش نکردیم. بعضی ها گفتن توی سرما مرده ، بعضی ها گفتن اونو جلوی سالن تاتر دیدن بعضی ها هم میگفتن که شخصی اونو دزدیده … ولی هیچوقت هیچکس نفهمید که واقعاً چه اتفاقی براش افتاد… نمیدونم تو چطور در اینباره میدونی ولی اون یه عروسک داشت که اسمش سهون بود . بخاطر همین بعضی وقتها تو منو یاد اون میندازی …

خانم هگرت بعدش خیلی گریه کرد و خودش رو سرزنش کرد . من آرزو داشتم حتی یکبار هم که شده لوهان رو ببینم واقعاً از اعماق قلبم اینرو میخواستم اما هیچ نور امیدی نمیدیدم .

وقتی خورشید غروب میکرد بیرون رفتم تا زمستون رو همراهی کنم ، شالگردن قرمز رو تا بینیم بالا کشیدم و رد پاهام رو بر روی برف نقاشی کردم.

حتی اگر دیگه نتونم ببینمت با هر تپش قلبم دوست دارم ، با هر نفسی که اثبات میکنه وجود دارم و زنده ام …

بنظرت قادر هستم امروز توی خوابم ببینمت ؟ شاید مسخره باشه…اما چرا آرزو میکنم که باز کابوس ببینم ؟

همونطور که ستاره های برفی سقوط میکنن من بیشتر بهت عشق میورزم ، هیچوقت احساس تنهایی نکن ، چون من پیشتم.

حتی اگر بهار بیاد و تابستان ، تو برای من همیشه پاییزی …

یه آهوی سپیده دم ، یه شعله ی خاموش نشدنیِ عشقی از وهم و حقیقت

توی یکی از بن بست ها چند تا بچه رو دیدم که مشغول بازی بودن ، میخندیدن و خوشحال بودن .

_ توی این برف سرما نمیخورین ؟

دخترک که موهاش خرگوشی بسته شده بودن سرش رو به چپ و راست تکونی داد ، لبخند زدم و چند بار پلک زدم تا دیگه اشکهام فرو نریزن .

^ داریم کاگومه کاگومه بازی میکنیم ، میخوای با ما بازی کنی ؟

لبخندی زدم و تایید کردم ، رفتم روی زمین نشستم ، محکم چشمهام رو بستم و قطرات از گوشه ی چشمهام بر گونه هام غلتیدن .

کاگومه کاگومه ، قفس پرنده ی زیبا

چه زمان ، اوه چه زمان بیرون میای از این قفس ؟

در شبی از سپیده دم ، همراه ماهی خوار و لاکپشت

آهسته

کاگومه کاگومه

حالا بگو کی پشت توئه ؟’

 کاش تو پشت سرم بودی لوهان …

از اعماق قلبم واقعا خواستم …

وقتی هیچ جوابی دریافت نکردم چشمهام رو باز کردم و بالا سرم نگاهی انداختم ، همه جا مثل شب تاریک بود و هیچ اثری از خورشید در آسمون به چشم نمیخورد . از جام برخاستم ، هیچکدوم از بچه ها رو نمیتونستم ببینم .

دستهای سرد کسی رو روی چشمهام حس کردم .

* کی پشت توئه ؟

اشکهام بیشتر فرو ریختن و دستها رو از چشمهام پایین کشیدم و برشون بوسه زدم .

_ دیگه نمیخوام باهات بازی کنم لوهان …

* اگر بازی تموم نشه، دیگه نمیتونی برگردی …

_ کی گفت میخوام برگردم ؟ نمیخوام دیگه هیچوقت بیدارشم. پس بیدارم نکن … بذار همینجا مثل بقیه باهم بمونیم ، مهم نیست اگه حقیقی نباشه ، خورشیدی نباشه ، پایانی نباشه ، زمانی نباشه … حتی اگر دیگه زنده نباشم دوستت دارم و پیشت میمونم . تو دیگه تنها نیستی … پس گریه نکن …

برگشتم و لوهانی رو که اشک میریخت درآغوش کشیدم ، دستهاش رو دورم حلقه کرد : پس بیا بریم خونه …

برف به آرومی سقوط کرد و در تاریکی رنگی زیبا به جهان ما داد ، من و لوهان زیر برف موندیم و موندیم و موندیم …




.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی ممنونم از مهرنوش عزیزم بخاطر این نقاشی زیبا

+اضافه شده به پست

بعد از تمام خستگی های کاری و شوق نوشتن ، با دیدن این دو پست زیر گرمایی از مهر و دوستی ، قلبم رو در آغوش کشید.

واقعا غافلگیر شدم… ممنونم دوستای خوبم. ببخشید که نتونستم بخاطر پست های متعددی که در مورد “گلهای کاغذی” و “بخشش”  گذاشتین اینگونه تشکر کنم

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)

Tetania 73 نظر 16 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
KF
مهمان

این عالی ترین داستان ترسناک هالوینی بود که شنیده بودم.بهترینه بهترین هارمونی غم و ترس و عشق بووووووووووود.واقعا شیفته ی سبک نوشتنتم.لطفا مراقبه خودت باش و همیشه ذهن فوق العادتو حفظ کن و لطفا لطفا لطفا بهم این امکان رو بده که در اینده بتونم بازم نوشته هاتو بخونم و همینقدر تحت تاثیر قرار بگیرم.خوب مراقبه خودت باش و موفق باش.خیلی برات احترام قائلم خانومه هنرمند.فایتینگ

layraEXO-L
مهمان

ممنون میشم هم این وان شات و هم داستانای قبلی (در صورتی که لینک دانلود ندادی) لینکو تو قسمت کامل شده ها قرار بدی..مطمئنن خیلیا مثل من میخوان داستاناتو نگه دارن

Elena Salvatore
نویسنده
من کامنت نذاشته بودم؟؟؟؟؟ خاک بر سرم! *-* معذرت میخوام! وان شاتو خوندم و مثل این سایلنت ریدرها گذاشتم رفتم :/ از گیجی من بگذریم، این وان شات فوق العاده جذاب بود، احساس می کردم دارم توی داستان زندگی می کنم. خیلی عمیق بود؛ عمیق و قابل تامل، هر بار که می خونم چیزهای جدیدی درک می کنم انگار چیزی بیش از 12854 کلمه است، میلیون ها کلمه پنهان پشت خودش داره، میلیون ها احساس که باعث شد در طول هفته ای که گذشت همش بهش فکر کنم. همش توصیفاتت از موقعیت ها تو ذهنم دورمی زد و تصور مفهوم… Read more »
layraEXO-L
مهمان

یه حسی مثل کارای تیم برتون و کورالاین میداد.یا انیمیشن inside out موقعی که تک بعدی شده بودن….یه انیمیشن کوتاهی بودچند سال پیش فکرکنم تو اسکار مقام اورد.راجع به کسی بود که دنیارو از دید یه عروسک میدید.اونم تو عروسک گیر کرده بود.اسمشو نمیدونم.داستانت هرچی بود از ترس یا حتی فضای غمگین یا اون حس تنهایی که تو کل داستان بود گریم گرفت.
اینکه از تینکربل گفتیو دوست داشتم.یاد داستان پیترپن افتادم..اخر داستان همه داد میزدن تینکربل وجود داره تینکربل وجود داره.بعد دوباره زنده شد
خیلی ازت ممنونم.

layraEXO-L
مهمان

احساس میکنم داستانتو قبلاخونده بودم.نه اینکه کپی کردی .یا نه حتی قبلا جایی خونده باشم.مثل دژاووه.شایدم خواب دیدم.یا مثل صحنه یه فیلمیه.مخصوصا اونجایی که سهون 2تا عروسک و از تو جعبه درمیاره.همه چی خاص بود.مثل همیشه.هنوزم بدنم داره میلرزه.خیلی عجیبه.داستانت منو گرفته.
میشه درخواست کنم ای دی ایستا اگه داری بهم بدی؟

بنفشه
مهمان
خدای من…حتی نمیدونم با چه کلمه ای باید احساساتم رو توصیف کنم…در تمام این مدت انگار من هم بخشی از فضای تاریک و غریب کابوس سهون بودم…عمق احساس درد و تنهایی لوهان و سهون رو با تمام وجودم فهمیدم و گریه کردم…اون صحنه ها خیلی حقیقی و قابل لمس بودن…نقطه ی اوجش برام لحظه ای بود که سهون بالاخره لوهان رو در اون کمد تابوت مانند با چشم های بسته پیدا کرد و درآغوش کشیدش و بوسیدش…و تاثیرگذار ترین و عمیق ترین قسمت هم برام آخرش بود که سهون به خاطر لوهان موندن در دنیای کابوس هارو انتخاب کرد… اون… Read more »
Tina
مهمان

راستی این نقاشی هم که آخرش گذاشتی خیلی قشنگ و مرتبط باداستان طراحی شده

Tina
مهمان
خدای من !!! این چی بود ؟ بدون هیچ شک و شبهه ای میگم … بهترین و خاص ترین وانشاتی بود که خوندم تو این پنج سالی که فیک میخونم تو همیشه بهترین ها رو برای من رقم زدی و باعث شدی من همیشه تو رو با نویسنده های درجه یک مقایسه کنم و حالا هم این وانشات خیلی عمیق بود و همون طور هم که تو یکی از کامنت ها گفته شده فوق العاده نمادین من واقعا نمیدونم احساساتم رو چطور بروز بدم یه نوشته که هم احساسی باشه هم ترسناک هم معمایی و در عین حال هیجان انگیز… Read more »
maraaal.fm
مهمان

نمیدونم حسمو چطور بیان کنم
واقعا عالی بود
قلمت خیلی متفاوت و جذابه

KSZ
مهمان

من تازه خوندمش.
واقعا نمیدونم باید چی بگم.
قلمت فوق العاده است.
درست مثل تحلیل هات.
تا حالا توی این سبک کاری به این فوق العادگی نخونده بودم.
ممنون و خسته نباشی.

BeHIxX
مهمان
چشمام پر از اشکه به خاطر احساسای مختلفی ک توی هربند بهم هجوم اوردن همشون احساس دژاوو بودن…اینا رو قبلا دیده بودم فکر کردم…فکر کردم و بازهم فکر کردم فقط این اشک هام بود که میریخت به خاطر این احساس دردناک دقیقا از اونجایی شروع شد ک جونگین سهون رو برد توی تونل احساسش خفم کرد تجربه ش کرده بودم انگار دیده بودمش به هر حال خودت میدونی دژاوو یعنی چی..حقیقتش برای آروم شدن خودم ربطش دادم به شهر ارواح اونجاییکه بچه ها ازش خواستن بازی کنن…اون بی نهایت عاشنا بود..حتی چشمای گریان دخترک اونجایی ک جوتگین گفت فراموشم نکن… Read more »
totoro_sm
مهمان

خدای من..امروز اتفاقی اومدم سایت و پوسترو دیدم که فهمیدم اپ کردی میخاستم جییغ بزنم….بینهایت خوب بود… نمیدونم به خاطر زمستون و ستاره های برفیش یا به خاطر باد سرد پاییزیش بود اما قلبم سرد شد و به درد اومد ازماجرایی که بین سهون و لوهان بود و از طرفی شعله های گرم شومینه و قهوه گرم و سیاه مث روح لوهان قلبمو گرم میکرد.
ممنونم بابت بهترین وانشاتی که خوندم

barf.azar
نویسنده
سلام عزیزم ممنون راستش تخیلاتت برام یه طورایی هم واضح هست و هم تار…نمی‌دونم چطوری بگمش ، در عین اینکه گاهی واضحه گاهی یهو یه جای دیگه تاره راستش تخیلاتت شاید شبیه به یه هزارتوی تاریک هم باشه که تهش مشخص نیست (وجود داره پایانش ولی چون تاریکه دیده نمیشه) شبیه به قصه های تلخ زمان کودکی هم بود، قصه های فرانسوی ، هرچند معمولا به این تلخی برای بچه ها قصه نمیگن ولی از نظر فضا منظورمه که کمی اون سبک بود جالب بود…دوستش داشتم ، من ازت چیزی نخوندم به جز گلهای کاغذی(که بسیار هم زیبا بود) و… Read more »
فاطی
مهمان

سلام :)
ژانر متفاوتی رو انتخاب کرده بودی.بااینکه این ژانر خیلی منو جذب نمیکنه چون اصولا داستان خیلی جذابی تو این ژانر نخوندم ولی شماخیلی متفاوت و جالب درش آورده بودی.واقعا دوسش داشتم.یعنی جذبم کرد چون با خودم گفته بودم میخونم اگه دیدم خوب نبود ولش میکنم ولی ناخودآگاه تاتهشو خوندم بدون اینکه بخوام ارزیابی کنم ببینم خوشم امده یانه! که خود این برای صدمین بار اثبات میکنه که شما قلمت فوق العادست :) چیزی که به هیچ وجه توش شک نداشتم…
متشکر بابت وجهه جدیدی که نشونمون دادی از قلمت.
موفق باشی
لحظه هات رنگی :)

Nazanin
مهمان

باحال بود:-) ….ولی چقدر شبیه انیمیشن الما و فیلم یتیم خونه بود

Sepid
مهمان
خیلی جالب بود… الان یه حال عجیبی دارم… اولین بار که یه داستان میخونم و اینجوری میشم… انگار داشتم فیلم میدیدم… یه فیلم ترسناک و هیجانی در عین حال عاشقانه… خیلی جالب بود ولی مبهم… اینکه چرا سهون لوهان رو میدید…!اینکه معنی خونه ی پایین واقعا چی بود و اون بکهیون با موهای نارنجی و جونگین کی بودن…! خب لوهان مرده بود و در آخر سهون مرد که به لوهان برسه… بکهیون گفت دنیای خواب و کابوس و ما همه بختک اون هستیم به جز تو و لوهان…به جز تو و لوهان میتونه به این معنی باشه که لوهان مرده… Read more »
Tinaw
مهمان

میتونم سهون و لوهان رو با شمایل تیم برتونی تصور کنم :’))

wpDiscuz