هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction ROOM 88 ___Ep 20

*hiding somewhere*

سلام :/ میدونم میدونم ببخشید *شرمزده*

قسمت ٢٠ فیک room 88 رو اوردم

این قسمت به حقایق زیادی دست خواهید یافت دی:

بفرمایید ادامه

من واقعا خواننده های این فیک رو خیلی دوست دارم

واقعا ازشون معذرت میخوام و خیلی خیلی خیلی افتخار میکنم که همچین خواننده هایی دارم که با این همه بدقولی ها و تاخیر هنوز هم هوامو دارن

مرسی بچه ها..شاید فکر کنید کوتاهی میکنم اما واقعا تا وقتی اون حس و حالش نیاد نمیتونم بنویسم

این قسمت اصلا خوب نشده..خودم خوب میدونم..اما واقعا خجالت زده بودم و میخواستم هر جوری شده براتون اماده ش کنم

باز شدن مدرسه ها و دانشگاه ها رو هم بهتون تبریک میگم..بالاخره تعطیلات هم تموم شد و همه ی ما از یه بلاتکلیفی و بی برنامگی بیرون اومدیم:)

این قسمت کلی چیزا معلوم میشه در ضمن  زمان حال رو هم داریم 

نظر هم حتما حتما بزارید ممنونم

——————————–

پاها هم حافظه دارن..شاید بخاطر همینه که حتی بعد از گذشت سالها میتونن تمام خیابون ها و محله های پرخاطره رو از حفظ،قدم بردارن!
پاهای من،قدم های من،خوب اون مسیر لعنتی رو به یاد داشتن..بخاطر همین هم زمانی که خودمم متوجه نبودم،تمام مسیری رو که به پناهگاه کیم بزرگ و دار و دسته ش ختم میشد،مثل یک رباط بی احساس،راه میرفتن و متر میکردن!
من،بدون اینکه به بوق ماشین ها،بوی زباله ها،مسیرهای خاکی و کوچه های تنگ و صعب العبور اهمیتی بدم،مسیری که توی ذهنم خیلی عمیق حک شده بود رو،طی میکردم !
هوا حالا کاملا تاریک شده بود و ذهنم مدام به سمت لوهان پرمیکشید..به این که الان چقدر زیبا شده..یا چشمهاش چقدر براق و فریبنده به نظر میان،به اندامش فکر کردم و بدنی که حالا چهارشونه شده،از اون ظرافت و شکنندگی فاصله گرفته و مثل یه پسر ٢١ ساله ی واقعی،ماهیچه ساخته!
توی تمام مسیر به این ها فکر کردم و بعد تنفر و انتقام،جاش رو به عشق و علاقه ای داده بود که اتیشش دوباره بعد از مدت ها شروع شده بود.
وقتی اخرین خیابون رو هم پیچیده بودم،به خودم قول دادم با دیدنش کار احمقانه ای نکنم..فقط به چشمهاش نگاه کنم و بپرسم چرا؟بعد اگر دلیل قانع کننده ای داشت،بی هیچ حرفی توی اغوشم بگیرمش و تا خود صبح،به صورتش با تمام دلتنگیم خیره بشم!
————-
ساختمان خالی و متروکه ی روبروم اصلا شبیه به پناهگاه” کیم” یی نبود که سه سال گذشته رو مدام داخلش،رفت و امد میکردم..با لوهان میومدیم و بعد همراه با بسته های کوچیک و بزرگ مواد برمیگشتیم!هیوکجه هوامون رو داشت،گاهی اشتباهاتمونو نادیده میگرفت و به رییس کیم گزارش نمیداد،به هر حال با اینکه شرایط زیاد هم ایده ال نبود اما پول قابل توجهی هم نصیبمون میشد!ولی پیشنهاد لوهان همه چیزو خراب کرد و رفتنش،سرنوشتمو به کلی،تغییر داد! شاید اگر یکم دیگه مقاومت میکردم الان اوضاع این شکلی نبود!
—-
ساختمان خالی ِ خالی بود..اینطور به نظر میومد که مدتها همینطوری رها شده و کسی سراغش نیومده..دیگه خبری از میز چوبی کهنه و مبل های پوسیده ای نبود که زمانی،تشکیلات کیم رو شامل میشدن..حالا فقط اتاق ها پر از پلاستیک های بلااستفاده و کیسه های سیمانی شده بود که معلوم هم نبود دقیقا بخاطر چی،اونجا رها شدن!
همونطور که تمام طبقات و اتاق ها رو میگشتم،با خودم فکر میکردم که دقیقا چه اتفاقی افتاده،چرا از اونجا رفتن و از همه مهمتر،الان کیم و دار و دسته ی بزرگش،کجا و تو چه محلی حکمرانی میکنن..
بعد از یه گشت و گذار ١۵ دقیقه ای ،از ساختمون بیرون اومدم..دور تا دورش فقط زمین خاکی بود و توی اون تاریکی حتی،شبیه یه بیابون برهوت به نظر میرسید..چند قدمی بیشتر راه نرفتم که نور چراغ قوه ای دقیقا روی صورتم،باعث شد سرم رو برگردونم و چشمهام رو بخاطر نور ازار دهنده ش ببندم..
-هی تو!کی هستی؟
صدای بم تری تکرار کرد: +تو دیگه کی هستی؟
و بعد یه نفر دیگه باز هم پرسید ~اینجا چیکار میکنی؟
چند قدم عقب عقب رفتم و در حالی که دستم رو برای محافظت جلوی صورتم گرفته بودم بالاخره جواب دادم:
-این لعنتیو بگیرید اونور!محض رضای خدا…کور شدم!!
بالاخره یکی از اونها نور خیره کننده ی چراغ رو به طرف دیگه ای گرفت و اونموقع بود که تونستم،ببینمشون..کمی طول کشید تا بفهمم اون چهره های اشنا رو قبلا کجا دیدم…چشمام درشت شد و اخم هام از هم فاصله گرفت..خودشون بودن..سه نفر از بچه هایی که توی دار و دسته ی کیم،از دوستان نزدیک لوهان محسوب میشدن:
-تو…تو..خودتی نه؟کیم جونگین!!!
یکی از اون ها که قدش بلند تر و اندامش درشت تر بود منو تشخیص داد..اسمش چی بود؟؟یادم نمیومد!! مین هیونگ؟!!!
قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم جلو اومد و با عصبانیت یقه ی پیراهنم رو توی چنگش گرفت:
-خود حروم زادتی..عوضی
مشت محکمی تو صورتم کوبید و وقتی هاج و واج روی زمین افتادم و فرصت بروز هیچ عکس العملی رو نداشتم،روی بدنم خیمه زد:
-چ..چی میگی؟!!!!
با بهت و وحشت اینو به زبون اوردم و به چشمهاش که حتی توی تاریکی هم سرخیش جلب توجه میکرد،خیره شدم
مین هیونگ نفس نفس میزد و نگاه کینه توزش به تمام منافذ بدنم رسوخ میکرد:
-تو..قسم خوردم..قسم خوردم میکشمت!اینکارو میکنم..نه حالا..ولی اینکارو میکنم…بچه ها!!!!
به طرف دو تا از دوستاش برگشت و با صدایی که از خشم و تنفر میلرزید،دستور داد که منو بلند کنن و همراه خودشون پیش “کیم”ببرن!!
نمیدونستم چه خبره،یا چه اتفاقی افتاده،چرا ازم عصبانیه یا حتی چرامیخواد منو بکشه..گیج و مبهوت به اون ها نگاه میکردم و وقتی از درد فک نتونستم حرفی بزنم،تسلیم شدم!
————-
همه چیز درد داشت..حتی باز و بسته کردن پلکهام..حتی نفس کشیدن و بالا و پایین رفتن دنده هام..از همه جام خون بیرون میریخت و تمام بدنم کوفته و کبود شده بود..چشمهام تار میدید..به صندلی بسته شده بودم و انقدر کتک خورده بودم که حتی زبونم هم از کار افتاده بود..گردنم به سمت شونه هام کج شده بود و ناله های ارومی نا خوداگاه از حنجره م فرار میکرد..
صدای قدم های فردی رو میشنیدم اما حتی توانایی بلند کردن سرم و نگاه کردن بهش رو نداشتم..صدای کفش هاش،توی اون سالن خالی بلند تر و محکم تر به گوش میرسید..خورده شیشه هایی زیر پاش خورد میشد و اون همچنان اروم و با حوصله قدم برمیداشت:
-تو خیانت کردی،همه چیزو به اونا لو دادی و بعد باعث مرگ برادرای ما شدی!چطور میشه راحت ازت گذشت حروم زاده ی عوضی؟؟
صدای بم و عمیقش،نزدیکی صورتش و بوی سیگاری که مجاری بینیم رو پر میکرد باعث شد تمام قدرت ناچیزم رو به کار بگیرم و مهره های گردنم رو به سمت بالا حرکت بدم!
رییس کیم بود با همون موهای خاکستری رنگ و صورت بی روحی که چشمهای نافذ و سردش،قابل توجه ترین عضو صورتش محسوب میشدن
سعی کردم دهان باز کنم و آرواره هام رو تکون بدم..اما درد وحشتناکی تا مغز استخوانم راه خودش رو پیدا کرد و باعث شد همچنان توی سکوت و سردرگمی،بهش نگاه کنم
کیم دستهاش رو توی جیب شلوار پارچه ایش فرو کرد و صندلی فلزی رو با قدم های استوارش،دور زد
بعد دوباره روبروم ایستاد و من هنوز هم قادر به حرف زدن نبودم:
-من تو رو پیش خودم اوردم..مثل تمام برادرهام بهت پر و بال دادم و بعد تو چیکار کردی؟همه ی ما رو فروختی
تمام مدت با صدای اروم و پر از ارامشی حرف میزد اما با این حال خشم و تنفر توی لحنش،کاملا واضح و پیدا بود..
-م..من..این..اینکارو..نکردم..قسم..قسم میخورم!
با صدای خفه و لرزونی از خودم دفاع کردم و امیدوار بودم کیم حرفم رو باور کنه..اما وقتی پوزخند بی صدایی گوشه سمت چپ لبش رو بالا برد،تمام نور امیدی که داشتم،خاموش شد!
-اون شب،سه سال پیش..بعد از اینکه عکس ها رو گرفتی و گیر پلیس ها افتادی،همشونو به اونها تقدیم کردی..جامون رو لو دادی و وقتی اونها ریختن و برادارای ما رو کشتن،تو با خیال راحت توی تخت خواب جدیدت توی زندان خواب بودی!
دو زانو روبروی من نشست و انگشتهاش رو زیر چونه م کشید..خنده ش کم کم محو میشد و حالا صورتش از هر احساسی خالی بود..بی روح و سرد درست مثل کسی که روح از بدنش کشیده شده باشه..
-شب های زیادی رو به این فکر کردم که چطور میشه ازت انتقام گرفت..چطور میشه ذره ذره نابودت کرد که بیشترین دردو بکشی…
از روی زانوهاش بلند شد و کنار گوشم،با صدای خیلی اروم و بی إحساسی زمزمه کرد:
-کیم جونگین..میزارم بری..اما مطمئن باش از امروز به هر کس نزدیک بشی رو میکشم..عزیزترین هات رو میکشم و اینجوری ذره ذره نابودت میکنم!اره..این بهترین راهه!
با وحشت سرمو تکون دادم…با اینکه درد نفسم رو به شماره انداخته بود اما از تقلا دست برنداشتم..مهره های کمرم تیر میکشید و قلبم به خاطر ترس،از تپش ایستاده بود:
-رییس..قسم میخورم..من شما رو لو ندادم..دوربین دست من نبود…قسم میخورم..قسم میخورم!
کیم روبروم ایستاده بود و فقط نگاهم میکرد..چیزی نمیگفت و با چشمهای سیاه و عمیقش،بهم زل زده بود:
-تمام این مدت این لحظه رو پیش خودم تصور میکردم..این که وقتی إنکار میکنی مشتم رو کجای بدنت بکوبم که خفه شی و صداتو ببری..
لبخند نصف و نیمه ای زد و بعد از راه دهان،نفس صداداری کشید:
-اما پست تر و حقیر تر از این حرفایی..لوهان..اون همه چیزو بهمون گفت..تمام اتفاقات اون شب رو همون فرداش برامون تعریف کرد پس…فقط میزارم بری کیم جونگین..میزارم بری و بعد از نمایش مرگ تدریجی ت،با تمام وجود لذت میبرم!
———————————
سهون روبروم نشسته بود و من با نگاه توخالی م به دیوار گچی زل زده بودم..باهام حرف میزد،تکونم میداد و گاهی با کلافگی سرم داد میکشید..اما با این حال انگار که قفل شده باشم و نمیتونستم هیچ عکس العملی از خودم نشون بدم..
سهون بلند شد و از گوشه ی چشمام دیدم که از اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با یه جعبه ی سفید رنگ برگشت..
وقتی کیم از پناهگاه جدیدش منو بیرون انداخت..ساعت ها همونجا روی اسفالت ها دراز کشیده بودم و هیچ کاری نمیکردم..مغزم مدام روی قسمتی از حرفش،که درباره ی اعتراف لوهان صحبت میکرد،عقب و جلو میشد و با هر بار تکرار،قلبم از تپش می ایستاد!
نفهمیدم سهون کی زنگ زد،یا حتی پشت تلفن چی گفت و من چی جواب داده بودم..اما بیست دقیقه ی بعد اون با ماشین قدیمی ش کنارم ترمز کرده بود و توی راه..من همه چیزو براش تعریف کردم..
سهون با ماده ی ضد عفونی کننده زخم ابرو و روی بینیم رو میشست و وقتی از سوزشش اخم میکردم و هیس میکشیدم،خوشحال به نظر میرسید..شاید چون بعد از رسیدن به پناهگاه این اولین عکس العملی بود که جز پلک زدن از خودم نشون میدادم
-از اول هم نباید میرفتی اونجا..ادمی که توی گذشته ت مونده رو همونجا نگه دار،اینکه بازم دنبالش بری چیزی رو تغییر نمیده!
صداش رنگ و بوی سرزنش نمیداد..بیشتر شبیه بیه نصیحت دوستانه یا حتی برادرانه به نظر میرسید..
اشک توی چشمام جمع شده بود و میترسیدم تا پلک بزنم..میخواستم فریاد بزنم و به تمام دنیا بدو بیراه بگم..این همه درد حق من نبود..این همه سختی،حق هیچکس نبود:
-من..فقط دلم براش تنگ شده بود هیونگ!
_____________________________________
پایان فلش بک..زمان حال:
بعد از بازسازی صحنه ی جرم،که برام خیلی هم عذاب اور و دردناک بود،برای ۵ روز منتظر وقت دادگاه بعدی موندم..
اونروزا حالم کمی بهتر بود..جونمیون توی اخرین ملاقاتش برام یه دفترچه و خودکار اورده بود و من کم کم شروع کرده بودم به نوشتن،هیچوقت قلم خوبی نداشتم،اما این باعث نمیشد توی اونهمه تنهایی و تاریکی،روی تنها باریکه ی روشنایی درپوش بزارم!!
۵ روز خیلی زود گذشت و من اینبار واقعا اماده بودم..از قبل حرفها رو توی ذهنم اماده کرده بودم و میدونستم برای دفاع از خودم،باید چی بگم!
جونمیون اونروز من رو تا دادگاه همراهی نکرد،وقتی از یکی از نگهبان ها که کنارم روی صندلی های چوبی دادگاه نشسته بود،دلیلش رو پرسیدم،اخم کرده و روش رو از من برگردونده بود:
-یکی از دوستاش رو از دست داده،گفت بهت بگم واقعا متاسفه،اما تو از پسش برمیای!
نگهبان تمام این حرفها رو مثل یک دستگاه گویا،از حفظ نقل قول میکرد و هیچ إحساسی توی صداش نداشت!
سرمو تکون دادم و به این فکر کردم که تنها کسی که ازم متنفر نیست جونمیونه!
نفسم رو از بینی بیرون دادم،قاعدتا نباید خوشحال میبودم،اما به طرز عجیبی قلبم سبک شده بود و خوشحال بودم
“دیگه همه چی داره تموم میشه جونگینا”
به خودم اینو گفتم و لبخندی زدم و وقتی قاضی اسمم رو برای حاضر شدن توی جایگاه صدا زد،با اعتماد بنفس بیشتری ایستادم و قدم برداشتم!
دیگه نمیلرزیدم..پاهام رو روی زمین نمیکشیدم و کنترل ضربان قلبم رو هم داشتم!
قاضی به محض قرار گرفتنم پشت میکروفون ها،عینکش رو روی بینیش جابه جا کرد و با صدایی که کمی به خاطر کهولت سن خش دار و مرتعش شده بود،پرسید:
-متهم کیم جونگین،امروز برای بررسی قتل اقای کیم جی سئوک خانم کیم مین سو و خواهرت کیم جی یون اینجا ایستادی،آیا دربرابر اتهامی که درمورد قتل خانواده ت بهت زده شده،از خودت دفاعی داری؟
نفس عمیقی کشیدم وچشمام رو روی جمعیت و لنز دوربین ها چرخوندم
بعد تمام قدرتم رو توی صدام جمع کردم و محکم جواب دادم:
-بله میخوام از خودم دفاع کنم…من اونا رو نکشتم!
 

 


The following two tabs change content below.

Mar Mar

اسمم مریمه متولد تیر 76 هستم نویسنده marsh mud & Room 88 دانشجو عم عاشق حیوونام و کسایی که اونا رو دوست دارن :) love ya all :**

Latest posts by Mar Mar (see all)

Mar Mar 19 نظر 5 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Nastaran
مهمان

خواننده جدیدم داستانت خیلی قشنگه منو وادار میکنه کنجکاو شم قسمت بعدی رو بخونم البته خب دست به قلمت خوبه خسته نباشی
قسمت جدید زود آپ کن

mayana
مهمان

عزیزم نمیذاری.خوب بذار.من داررررررم دیوووونه میشم عرررر

نگین کریس لاور.;کایسوشیپر
مهمان

خیلی خوبه وخیلیییییییییییییی غمگین…هپی اند که براش امکان پذیرنیست فقط امیدوارم جونگین به ارامش برسه…ادامشونمیذارید؟

zodiac
مهمان

من تازه این فیکو کشف کردم خیلی قشنگه:) اخرش هپی انده?

mayana
مهمان

ووواااااای.ممنونم
خیلللی ممنونم
میدونستم.ی حسی بهم میگه جونگین هیچکدومشونو نکشته.یا شاید فقطوفقط لوهان.نمیدونم درسته فکرم یا نه
قسمت بعدی رو زودتر بذار.عاشقتمممممممممممممم

Maryam_Drv
مهمان

و این سومین فیکیه که لوهان خیلی توش بدجنس شده

جونگینم:-(

Maryam_Drv
مهمان

وااااااااااای خدا رو شکرررررررررررر

اصلا به شکلات مهربونمون نمیاد قاتل باشه

سورپرایز خوبی بوووود

خیلی خیلی ممنوووووووووووووووووووووون

بنفشه
مهمان

عررررررررررررررر عرررررررررررررررررررررررر عرررررررررررررررررررررررررررر
اوه مای گاد:”|
روم88:”|
الهی من بمیرم :”|
جونگیناااااااااااااااااااااااااااااTTuTT
لوهان چقدر عوضـــــیه:| حقش بود جونگین زجرکشش کرد:|||
اون کیم عوضی خانواده ش و کیونگسو رو کشته؟ :”|
الهی به زمین گرم یا سرد بخورنTuT
عرررررررررر اونی میشه قسمت بعدو یه کوچولو زودتر بذاری:”| TuT

تینا
مهمان

کای بیچاره بعد این همه سختی هنوزم فکر کنم خلاصی نداره

shinny
مهمان

آجی مریم خوشحالم که فیک رو آپ کردی از فیکای موردعلاقمه خیلی دوسش دارم میدونم که بخاطر مشغله نمیتونی باپی ولی واقعا سخته جون من بینشون فاصله نده یادم میره قسمت قبل چی شده مجبور میشم دوباره بخونم اوخییییی جونگینی نینی من میدونستم بیگناهه طفلکی . از دست لوهان خیلییی شاکیم زندگی بچه رو به باد داد غیرمستقیم باعث مرگ عزیزای کای شد واسه همین جونگین ازش انتقام گرفت زندگیشو به آتیش کشید نامرد بی صبرانه منتظر ورود کیونگ و شکل گیری کایسو هستم هرچند کایسوش به هر حال پوکیده موفق باشی چینگو زود به زود باپ

barf.azar
مهمان

سلاممممم چقدر خوب که قسمت بعد رو گذاشتی
واقعا ممنون
خوب مثل همیشه خیلی قشنگ بود
کار لوهان نابخشودنی هست
خیلی دوست دارم بدونم دیو قراره چطور وارد قضیه بشه
توصیفات کای وقتی توی سالن گرفتار بود و در مورد درد بدنش می گفت عالی بود
خیلی خوب بود
حس می کنم شاید دیو عضو دار و دسته ی سهون باشه
شایدم یه فرد عادی باشه
واقعا مشتاق خوندن عاشقانه های دیو و کای هستم

Narsis69
مهمان

واو. 🙌مرررسی. 🙇 بلاخره آپش کردی. 🙆 ممنون. خیلی منتظر ادامش بودم. 💓
خسته نباشی، خییییلی خووووب بود. 🌹🌹🌹
بیچاره جونگین.😢 لوهان عوضی، چقد نامرده. 😡😡😤
خونواده ی جونگین و رییس کیم کشته، نه؟😢
جونمیون خیلی خوبه. 😍
در مورد سهون بسیار بسیار کنجکاوم. 😉
منتظر ادامش هستم. 💓
فایتینگ💓💓

tiyam
مهمان

لوهان دیگه تهش بوده ها مرسی عالی بود

اوه سهون
مهمان

مرسی عزیزم این چه حرفیه کاملا درکت میکنم که باید حس نوشتن باشه چون خودم هم خیلی فیک نوشتم و مینویسم اما برا خودم هیچجا اپ نمیکنم
خسته نباشی واقعا دیگه دلم برا درس و مدرسه لک زده بود امیدوارم این سالو با موفقیت پشت سر بذاری مهم نیس کی اپ میکنی ولی ولش نکن به حال خودش که بخدا یه عالمه دیگه خواننده های سایلنت هم در سراسر کشور وجود دارن و همه خیلی خوشحال میشیم اعلام حضور کنن😜
مرسی گلم خسته نباشی مثل همیشه عالی بود:-)

nafas glam
مهمان

وااااااااااااای مرسی عزیزدلم…..بی صبرانه منتظرم ک کیونگی وارد بشه..

Sara
مهمان

سلام.داستان زیبا و پر هیجان و نفس گیریه! ولی زودتر بزاریدش. من هرچی خونده بودم یادم رفته! حیف این همه طرفدار نیس !!!😘😘😘😘😉😉🤗🤗

fojika
مهمان

ععععر تو اصن نمیتوانی تصور کنی من عاشقانه این فیک میپرستمممممممممم و با اینکه یکم فقط یکم دیر به دیر اپ میشه بازم من دنبال میکنم

wpDiscuz