Fanfiction Room 88 __Ep 19

هــــــــــــــای ^_^

فـــــاینـــــالــــــــی ROOM 88 رو آوردمــــــــــــــم 

بفرماییــــد ادامع ^ ^

*اشک شوق*

اصن باورم نمیشه بالاخره این فیک آپ شده sad

اصن خودمم خیلی دلم واسش تنگ شده بود T T

چند ماه میگذره؟smile

any ways

قسمت 19 بالاخره آپ شد

یکم کار داشتم نتونستم بیشتر بنویسم اما قسمت بعد که شنبه ست

قول میدم جبران کنم

این لینک قسمت 1-18 هست واسه اونایی که تازه به جمععون اضافه شدن

یا داستان رو یادشون رفته:

ohsehun40-52 (2)

اما یه خلاصه هم میزارم:

بعد از اینکه لوهان جونگین تیر خورده رو توی کوچه رها میکنه

جونگین بخاطر حمل مواد و اسلحه توی کوله پشتیش به سه سال زندان محکوم میشه

توی زندان با سهون اشنا میشه و از قضا سهون هم توی باند پخش مواد مخدر کار

میکرده..جونگین بعد از ازادی که 21 سالش بوده سراغ خانواده ش میره و

از طرف اونها طرد میشه..پس به ناچار به سهون زنگ میزنه تا راه حلی پیدا کنه

تمام این وقایع مربوط به فلش بکه..از 11 سال پیش که به زندان میوفته تا سه سال بعد که ازاد میشه

توی زمان حال جونگین اولین دادگاهش رو که مربوط به قتل لوهان هست..میره

اونجا به قتل لوهان اعتراف میکنه و دادگاه حکم بازساری صحنه جرم رو میده

خب این خلاصه ی چند قسمت اخیر

توی این قسمت ما فلش بک 8 سال پیش رو داریم

ینی زمانی که جونگین ازاد میشه..

قسمت های مربوط به حال رو قسمت های بعد داریم

یه نکته اینکه احتمالا تا دو قسمت دیگه کیونگسو پسرم وارد داستان میشه :nish:  


فلش بک 8 سال پیش:

کاملا حق با سهون بود..وقتی بالاخره به اون ساختون نیمه تموم و قدیمی توی پایین ترین محله ی سئول که ادرسش رو خودش برام پیامک زده بود رسیدم..تونستم معنی هشدارش رو که گفت”مراقب باش” با تمام وجود درک کنم..
اگر تا قبل از اون خیال میکردم زندان جای کثیف و خطرناکیه..اونشب،با دیدن منظره ی پیش روم کاملا تغییر عقیده دادم..
از ترس ناخوادگاه یه قدم به عقب برداشتم و وحشتم رو توی مشت های گره شده به بند کوله پشتیم منتقل کردم…
با اینکه تاریک بود و سوسوی چراغ کم نور بالای سر در،تنها روشنایی اون محوطه محسوب میشد،اما با این حال همه چیز پیش چشمام واضح و اشکار بود..
جسدِ تازه ی مرد درشت هیکلی چند متر جلوتر،درست کنار پاهام افتاده بود و از جای برشِ خنجری که شقیقه ش رو شکافته بود،مایعی تیره رنگ و لزج،زمین سیمانیِ زیرش رو با دست و دلبازی رنگامیزی میکرد..
با دیدنش ناخواسته فریاد کوتاه و نسبتا بلندی از بین لب هام فرار کرد و باعث شد جمع ۴ نفریه دور اتیش،که به خاطر مستی و نئشگی تا اون لحظه متوجهم نشده بودن،گردنشون رو به سمت جایی که ایستاده بودم برگردونن..قهقه های بی معنیشون رو که صدای التماس های دختر نوجوونِ محبوس شده بین دیوار و پیرمردِ خماری که یه رابطه ی اجباری رو بهش تحمیل میکرد،خفه میکرد،قطع شد و صدای بال زدن جیرجیرک ها و نفس نفس زدن های من،تنها آوایی بود که سکوتِ معنی دار شب رو،خراش برمیداشت..
یکی از اون ها،که به نظر هوشیار تر میومد..از روی صندلی زهوار در رفته ای که روش نشسته بود بلند شد و با قدم های محتاط و حساب شده،به طرف جایی که با چشمهای گرد شده و پاهایی لرزون ایستاده بودم،نزدیک تر شد..ابروهاش رو توی هم کشیده بود و اسلحه ی کمریش،به سمت پیشونیم،نشونه رفته بود:
-کی هستی؟
صدای صخیم و خش دارش،مثل یه هشدارِ فرار،برای گوش هام به حساب میومد:
-ج..جونگینم..اوم..اومدم سهونو ببینم..م..منو میشناسه..خودش بهم گفت بیام..منتظرمه..ب..باور کنید
شاید این همه توضیح لازم نبود..اما من ترسیده بودم..خیلی هم ترسیده بودم..اونقدر که بدون اینکه متوجه باشم..صدام میلرزید و گونه هام از اشک خیسِ خیس شده بود..
مردِ جوون نزدیک تر اومد و با دقت بیشتری نگاهم کرد..انگار که دنبال یه دروغ توی چشمهام میگشت..چونه م از ترس و سرما بهم برخورد میکرد و دستهای عرق کردم به بند کوله پشتیِ کهنه م با شدت و فشار بیشتری چنگ میزد،جوری که مطمئن بودم تا چند ثانیه ی دیگه،شاهد پاره شدن تار های سستش میشدم..
مرد فاصله ی بین من و خودش رو فقط به اندازه ی عبور هوا رسوند و دستش رو زیر چونه ی لرزونم گذاشت..پوزخند کوچیکی گوشه لبهاش نشست و با صدای ارومی زمزمه کرد:
-نترس پسر جون..شاید برات عجیب باشه اما..آدم بدا هم به چشمهای پاک و چشمهایی که دروغ گفتنو بلدن،اعتقاد دارن..میبرمت پیش هون..اینجا جای مناسبی برای کسی مثل تو نیست!برای چی اومدی؟!
بدون اینکه منتظر جوابم باشه،أسلحه رو دوباره توی کمر شلوارش جاسازی کرد و بعد از گفتن”دنبالم بیا” جلوتر از من قدم برداشت..
چند لحظه طول کشید تا ضربان سرسام آور قلبم دوباره به حالت عادی برگرده و بالاخره،پاهایی که انگار به زمین پیچ و مهره شده بودن و به فرمان مغزم بی توجهی نشون میدادن،به حرکت دربیان..
فضای داخلی ساختمون،اوضاع بهتری داشت..اما با این حال هنوز هم ترسناک و ناامن به نظر میرسید
دیوار های سیمانی از گرافیتی های مختلف پر شده بود و نورِ سبز رنگی،فضا رو برای چشمهایی که به تاریکی عادت نداشت،روشن کرده بود..
تخت های کهنه و مبل های پوسیده دور تا دور جایی که قرار بود زمانی،هال طبقه ی اول آپارتمان محسوب بشه،چیده شده بود و آدمهایی که از هر سن و جنس،مشغول کشیدن مواد های جورواجور یا نوشیدن انواع نوشیدنیهایی الکی بودن،ناهماهنگ با آهنگ کر کننده ی راکی که از باند های بزرگ چهار گوشه ی سالن پخش میشد،در حال رقصیدن و خوشگذرونی بودن!
بوی تعفن و عرق..دود و مواد توی تمام منافذ بدنم فرو رفته بود و جلوی راحت نفس کشیدن رو برام میگرفت..
خودم رو با قدم های تندتری پشت مرد قد بلند رسوندم و به دنبالش،از راه پله های تنگ و تاریکی که به زیر زمین ختم میشد،پایین رفتم..حالا از شدت صداها به مقدار قابل توجهی کم شده  و بویی که تا اون موقع مجاری تنفسیم رو پر کرده بود،از بین رفته بود..
سکوت بینمون،اصلا به نظرم عذاب اور نمیومد..ترجیح میدادم صحبتی نکنه و منم مجبور نباشم تا جوابش رو بدم..اون مرد با سری بدون مو و بدنی پر از خالکوبی های عجیب و غریب،منو یاد مردهای بی صفتی مینداخت که توی زندان،قربانی تجاوز ها و هوس بازی هاشون میشدم..
دستم رو به دیوار گرفتم و از پاگردی که به پله های بیشتری وصل میشد،عبور کردم:
-چند سالته پسر جون؟!
بالاخره نتونسته بود تحمل کنه و خودش،سکوت سنگین بینمون رو با لحنی که زیاد هم کنجکاو به نظر نمیرسید،ترک برداشت:
-ب..بیستو یک!
هنوز هم میترسیدم..هنوز هم لکنت،زبونم رو أسیر خودش کرده بود..
-چرا اومدی اینجا؟!
+سهو..
حرفم رو سریع قطع کرد و نزاشت تا ادامه بدم:
-اونو شنیدم..میخوام بدونم چرا حاضر شدی بیای اینجا؟
آخرین پله رو هم پایین اومدم و با دیدن زیرزمین،که وضع نسبتا بهتری داشت،نفس راحتی کشیدم:
-جایی..برای موندن نداشتم..
مرد سرعتش رو کمتر کرد تا قدم هام رو باهاش هماهنگ کنم و وقتی بالاخره بهش رسیدم ، با لبخند نصف و نیمه ای گفت:
-هر جایی برای تو،بهتر از اینجاست پسر جون!مراقب خودت باش!
چند قدم بلند دیگه برداشت و جلوی در یکی از اتاق ها متوقف شد..با انگشت چند ضربه به در زد و وقتی بالاخره بازش کرد…. چهره ی همیشه رنگ پریده و بی حالت سهون پیش چشم هام ،بزرگترین لبخند دنیا رو به لبهام هدیه کرد..
______________________
من روی تخت فلزی،که با هر تکون کوچیکی،صداهای عجیبی از خودش درمیاورد نشسته بودم و به سهون که سیگار رو مابین انگشت هاش به بازی میگرفت،نگاه میکردم.
چشمهاش سرخ بود و سیگار، رنگِ مهتابی پوستش رو انگار دو-سه درجه ای تیره تر کرده بود..مردمک چشمهاش رو دور اتاق چرخوند تا بالاخره،نگاهش به نرمی روی من نشست..گوشه ی لبش رو خاروند و پرسید:
-کی آزاد شدی؟!
+امروز صبح..
مچ دستم رو بالا اوردم و وقتی متوجه عقربه های ساعت که عدد ٢:٣٠ نیمه شب رو نشون میدادن شدم،حرفم رو عوض کردم:
+درواقع..دیروز صبح
خنده ی بی صدایی کرد و به پشتیِ صندلیش تکیه زد..پیشونیم رو چین دادم و با خودم فکر کردم که چطور روی اون فلزهای سخت،انقدر راحت و بدون دشواری میشینه..
پک عمیق دیگه ای به سیگارش زد و دودش رو از سوراخ های بینیش بیرون فرستاد:
-چرا بهم زنگ زدی؟تو که میگفتی قرار نیس دوباره سراغ همچین کارایی بیای
لبم رو گاز گرفتم و زیر نگاه نافذش،گردنم رو کمی خم کردم.. سهونِ بیرون از زندان،کمی متفاوت تر از سهونی بود که سه سال گذشته رو باهاش وقت گذرونده بودم..احساس کردم باید کمی محتاط تر باشم:
+خانواده م…طردم کردن..دیگه جایی نداشتم..پولی هم حتی!مجبور شدم هیونگ!
به “هوم”کوتاهی اکتفا کرد و از روی صندلی بلند شد تا به سمت در بره..روبروش ایستاد و دستش روی دستگیره،چند ثانیه ای متوقف شد:
-روی همین تخت بخواب..تضمین نمیکنم تمیز باشه..اما امن تر از بیرونه..فردا بیشتر باهم حرف میزنیم..فقط سعی کن یکم بخوابی!
چند ثانیه ای بهم خیره شد و بعد هم بدون هیچ حرف دیگه ای اتاق رو ترک کرد..توی اون چشمها،دوباره اوه سهون سابق رو انگار،دیده بودم!!
——————————-
فردای اونروز،من تمام سئول رو با پاهای خسته و بی جونم،راه رفته بودم..
اینطور نبود که هدفی داشته باشم یا دلم برای همچین شهر بزرگی تنگ شده باشه..چطور میشد دلتنگ خیابون هایی باشم که یه روزی تک به تکشون رو همراه با لوهان قدم زده بودم و از هر کوچه،یه تصویر دونفره،توی خاطراتم ثبت کرده بودم..چطور میشد همچین شهری رو دوباره،دوست داشته باشم وقتی تمام اون لبخند ها و منظره ها،پیش چشمام به یه لکه ی سیاه کذایی تبدیل شده بود و قصد هم نداشت تا،به این زودی ها کنار بره..
فقط دنبال کار میگشتم و میخواستم یه جای بهتری به جز اون ساختمون نیمه تموم،برای موندن پیدا کنم..
خورشید غروب کرده بود و دوباره یه جمله ی تکراری که از صبح بیشتر از هزار بار اون رو شنیده بودم..توی گوشهام پیج و تاب خورد:
“متاسفم..برای سابقه دار ها کاری سراغ نداریم”
از آخرین مغازه هم بیرون اومدم و به اسمون قرمز رنگِ سئول نگاه کردم..خدا اونجا بود؟پشت ابرها؟یا پشت خورشیدی که داشت توی دل کوه ها فرو میرفت تا فردا صبح دوباره،سروکله اش،پیدا بشه؟
خدا بود؟منو میدید؟پس چرا خبری ازش نبود؟!!
آهی کشیدم و به دیوار پشت سر تکیه زدم..دروغ بود اگه میگفتم دلم برای لوهان تنگ نشده..دروغ بود اگه میگفتم دیگه بهش فکر نمیکنم..قلبم برای دوباره دیدنش التماس میکرد و تمام این بی تفاوتی ها،تظاهری بیشتر نبود..دستم رو توی موهام کشیدم و به حرف قلبم که قدم هام رو به سمت مسیری که فکر نمیکردم یه روزی دوباره سراغش برم،هدایت میکرد،گوش کردم!
———————————————————
خوب بچه ها اینم از قسمت 19 smile)
ببخشید کم بود ایشالا جبران میکنم
یه نکته ی خیلییی مهم اینه که بچه ها این فیک کایلو کایسو بوده از اول و خواهد بود..سکای نمیشه سهون و جونگین دوستن فقط :-*
اونایی که سکای دوست دارن برن وان شات milestone رو بخونن :دی
دوستای عزیزم من یه چنل زدم که خوشحال میشم جوین بدین
کلی چیز میز جالب علاوه بر اخبار فیکهام و رمز ها میزارم که انشاالله خوشتون میاد
دو تا فیک دیگه م رو هم بخونید *_* marsh mud & something in the way u move
اینم لینک چنل لطفا عضو شید همتون :
نظر یادتون نره هاااااااا :-*
Print Friendly

34 Responses

  1. سلام عزیزم.من خواننده جدیدم.وداستانتو دوست دارم.کلا جنایی ومرموز دوست دارم.
    اول باید بگم چرا آپ نمیکنی.من به شددددددددددت منتظرم
    دوم اینگه یکم گیج شدم البته ریتم داستان رو دوست دارم اما اخرش قراره چی بشه؟؟؟؟
    وسوم اینکه میخوام ببینم درست فهمیدم یا نه.
    اول جونگین29 ساله 12 ساله پیش درسن 17 سالگی بالوهان اشنا وعاشقش میشه ویک سال رو به جاش ساقی میشه ودر مقابل ازش عشق میگیره بعد اون حادثه وقال گذاشتنتش توسط لوهان.بعد سه سال زندادن وتجاوز؟؟؟درست؟؟؟اینجا ی سوال دارم جونگین هدفش از انتقام از لوهان به خاطر قال گذاشتنش بود یا سختی زندانش واون ضربه های تجاوز؟؟؟ادم بعد 8 سال به خاطر این دوتا دلیل عشقش رو با اون وضع وحشیانه میکشه؟؟؟
    بعد یعنی 8 سال انتقام از لوهان طول میکشه ؟؟؟بعدش توی زمان حال سه ماه پیش هم لوهان رومیکشه وهم کینگسو وهم خانوادشو ؟؟؟همه رو باهم؟؟؟اخه چرا؟؟؟
    تولوخداااااابیا بقیشو بذار
    خواااااااااهش

  2. من خواننده جدیدم و باید بگم عاااالیه عزیزترین…شما قلم خوبی داری و من برخلاف سلیقه و البته حساسیتم ب پایان های غمگین ب نوعی توانایی ادامه ندادن رو ندارم…
    ممنونم ازت..و منتظر قسمت بعدم :heartme: 3

  3. سلاممممممممممممممممممممممممم عزیزم خوبی؟
    این قسمت هم بسیار زیبا بود
    واو چقدر سهون ترسناک و خفنه
    الهی کای گوناه داره
    توصیفاتت از اون مکان خیلی خوب بود…اون دیوارهایی که روش نوشته بود و آهن.گ
    خیلی خوب بود ممنون

  4. وااااو…لانگ تایم نو روم ۸۸…
    من از همینجا دارم خطرو حس میکنم…
    کیونگ چجوری پیداش میشه حالا؟؟
    اقا من تحمل ندااااااااارممممممم….
    بوس به تو…خیلی خوب بوود…♡♡♡♡♡

  5. والا فکر نمی کردم یه روزی دوباره این فیکو بخونم اخه خیلی دوسش دارم ناامید شده بودم :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: کلی ذوق کردم دیدمش :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:
    دلم خیلی برای کای میسوزه :gerye: پدر مادرش واقعا بدترین کارو کردن :nanahat: امیدوارم دیگه خلاف نکنه :nanahat: :aaar:
    ممنون اجی :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

  6. دلم میسوزه…………….الان واقعا نمی تونم بگم کای مقصره یا سرنوشتی که براش نوشته شده……ادامه بده اونی…………..فایتینگ :heartme:

  7. نمیدونم چی بگم.
    …….
    :nanahat:
    از طرفی کای نباید میرفت پیش سهون
    ….
    :yehetohorat:
    از طرفی راه دیگه ای نداشت.
    :gerye: :mazlum: :gerye:
    ….
    خونواده اش بد ترین کارو باهاش کردن

  8. :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: وایییییی بالاخره آپ شد چقدرررر منتظره ادامش بودم ذوق مرگ شدم :bunny: :bunny: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:

  9. واااااااااااای بالا خره گذاشتیییییسش
    عرررررررر
    اخییییییی
    کای منننننن
    من کایلو دوس دارممم ولی فک نمیکنم دیه کایلویی ببینم ککک
    با این کاری که لوهان کرد
    خخ
    من برم بخوابمممم

  10. خیلی چیزا هیچ وقت سر جای خودشون بر نمیگردن و وقتی برنگشتن از دست میرن .قانون وحش حاکمه این دنیای جدیده ضعیف باشی از بین میری..
    قانون انتخاب همیشه هست و برای انتخاب فقط احساس نیست که باید باشه …
    اجبار برای سیاهی …برای بعضی هست و برای بعضی نیست ولی بازهم خود شخصه که انتخاب میکنه باشه و یا نباشه …
    تزلزل جایی نداره …قانون بی رحمانه ی حالا…

    • دقیقا همینه..ضعف آدم یه عامل واسه نابودی خودشه
      ولی در مورد اجبار سیاهی و اینکه دست خوده ادمه..در واقع من فکر میکنم یه موقع هایی واسه بعضی ادما این ناخواسته ست..اونا نا خواسته محکوم شدن به تاریکی و خوشبختی نداشتن

  11. وااااااای.مرررررسی که آپ کردی. :yehetohorat: :yeees: خییییییلی خوووب بود. :like: :myheart:
    منتظر ادامش هستیم. :yehet:
    دلم واسه کای خیلی میسوزه.گناه داره. :mazlum: :mazlum: :gerye:
    خیییییییییییلی داستان جالبیه. :yeees: :yehetohorat: :like: من خیلی ازش خوشم میاد. :heartme: :rose:
    خسته نباشی. :bunny: :heartme:
    فایتینگ :rose: :like: :myheart:

  12. عرررررررر هوریـــــــا :bunny: :charkhesh: :charkhesh:
    بالاخــــــــــــــره*______________*
    عررررررررررررر جونگینمممممم :charkhesh:
    عررررررررر لوهانمممممم :charkhesh:
    عررررررر سهووووووون :becharkh:
    پرفکت لایک عالویز*____* :heartme:

  13. واااای باورم نمیشه بالاخره آپ شد
    کی گفته کم؟؟؟ خیلی هم زیاد و عالی بود
    الان این منم :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:
    :like: :like: :like: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *