سلااااااام بدو بدو بیاین ادامه که قسمت جدید تازه از تنور در اومده:

با تلاشهای شبانه روزی چند عزیز به این زودی دارین این قسمتو میخونین حقیقتش!سر نماز این عزیزانو دعا کنین از نظرم؛آها یکی هم اگه براتون سوال پیش اومد که «دورمون» چیه؟!این موجود آبی روی تیشرت برادر کیونگسو عه محض اطلاعتون!! قرار کامنتمون که سر جاشه دیگه یاد آوری نمیکنم …

.

.

قسمت17(کلاغا به صف،صف«!»)

 

:((کیونگسو…من از شدت هیجان نتونستم اصلا رو اون بوسه تمرکز کنم.میشه تکرارش کنیم؟)) اصلا نتونسته بودم به اون وضعیتی که توش قرار گرفته بودم عادت کنم.احتمال اینکه کیونگسو از من خوشش بیاد در حد غیر ممکن بود!

:((کیم جونگین اگه نمیخوای بمیری باید خفه خون بگیری.))وارد اتاقش شد و در رو به صورتم بست.تو همون چند ثانیه ی کوتاه قبل از اینکه در اتاقو ببنده صورتشو دیده بودم و خدای من~ صورتش سرخ شده بودددد~

خیلی خب…ما الان چی بودیم؟ پیشنهادی نداده بود و منم بهش پیشنهاد نداده بودم.به طور رسمی در این لحظه فقط «فردی بود که بوسیده بودمش»!!

:((زود باش به حد کافی دیر کردیم الان مامانم دوتامونم میپوکونه وقتی بریم خونه)) اصلا هم بخاطر این نبود که میخواستم هر لحظه کنارم باشه!

:((اومدم،اینارو بیار!)) یه شلوار راحتی طوسی با یکی از این تی شرتهای طرح کارتونی سفید رنگ پوشیده بود.وقتی به وسایلی که تو بغلم پرت کرده بود نگاه کردم متوجه شدم لباس خوابش با طرح «دورمون» تو دستمه!

:((فکر کنم باید منم یکی از اینا بخرم؟)) با نشون دادن لباس خوابش پرسیده بودم و اونم با یه پس گردنی جوابمو داده بود.

:((مسخره نکن ،سیب زمینی هورمون دار!)) این چه رفتاریه خب؟قبل از بوسیدن با نزاکت تر بود!

:((کی مسخره کرد آخه؟مگه نباید لباس خواب زوجی بپوشیم؟)) ای تو روح پر فتوحت کیم جونگین!!

1-«زوج»چیه؟

2-چرا مثل دختر ترشیده هایی که تو 35 سالگی شوهر تور کردن رفتار میکنی؟؟!

:((فانتزی لباس خواب کاپلی پوشیدنمونو برای دوران 70 سالگیمون نگه دار.)) یه لحظه تو ذهنم یه کیونگسوی پیر و چروکیده ظاهر شد…ووشششش بخورمشششش!

درست موقع خارج شدنمون از خونش به سمتم برگشت.

:((چی شد؟))

:((به مامانت چیزو نگو،خب؟)) تو فرض کن خودش نفهمه!اون زن ختم روزگاره بابا!!

:((چیو نگم؟)) جهت تفریح ملتو لا منگنه میذارم*.*

:((چیزو دیگه…))
:((چیو؟))

:((کای!))

:((اگه از گفتنش خجالت میکشی میتونی نشونش بدی)) به محض تموم شدن جملم لبهامو غنچه کردم.هر لحظه منتظر بودم که با پشت دستش بزنه تو دهنم ولی اون یه بو*سه ی کوچیک روی لبم کاشته و با سرعت به سمت در حیاط دویده بود.لباس خوابشو به بینیم نزدیک و ریه هامو با عطرش پر کردم.بعدش در خونشو قفل کردم و دنبالش راه افتادم.وارد خونه که شدم صدای مامانم و کیونگسو از آشپزخونه به گوش میرسید.وقتی پیششون رفتم کیونگسو یه چیزایی رو با هم زن مخلوط میکرد و مامانم مشغول درست کردن یه چیز خمیر مانندی بود.

:((چیکار میکنین؟)) پیش مادرم رفتم و گونشو بوسیدم.نزدیک یه روز گنده بود که ندیده بودمش و البته که دلم براش تنگ شده بود.

وقتی متوجه کیونگسو که از پشت سر بهمون نگاه میکرد شدم بدون ضایع بازی(!) پیشش رفتم و گونه ی کیونگسو رو هم بوسیدم.

:((داشتم شیرینی درست میکردم که کیونگسو هم گفت میخواد کمکم کنه.))

والا منم میخواستم کمکشون کنم ولی آخرین باری که به قصد کمک وارد آشپزخونه شده بودم دوتا تخم مرغ از دستم افتاده بودن و وقتی خم شده بودم که زمینو تمیز کنم موقع بلند شدن به ظرف آرد برخورد کرده بودم و کل آشپزخونه رو آباد کرده بودم.به زور و زحمت آشپزخونه رو تمیز کرده بودیم ولی یادمه که تا یه هفته آشپزخونه همچنان بوی تخم مرغ میداد!

:((یالا شما برین تو اتاقتون.وقتی آماده شدن خودم براتون میارم.)) وقتی به دستهام نگاه کردم متوجه شدم که هنوزم لباس خوابش دستمه.

:((همه ی کارا رو داری تنهایی انجام میدی دیگه.بذار حداقل کمی کمکمت کنم.)) مامانم به اعتراض کیونگسو با خنده ی ریزی جواب داده بود.

:((تو فقط از جونگین مواظب باش.بقیه شو خودم انجام میدم عسلم.مشکل اصلی جونگینه!)) بعدشم با خنده های شیطانی زد کلا نابودم کرد!در طول روز چقدر میتونستم طرد بشم آخه!

:((آه اگه کمک کنی از شر اون خلاص بشم با کمال میل و رضایت تموم کارا رو انجام میدم))این چه وضعشه؟مثل اینکه کم معامله ی بچه یتیم هارو از طرف مامانم میدیدم اینم برخورد دوست پسرمه!

:((پس من میرم اصلا))لباسش خوابشو بغل کردم و با سرعت به سمت اتاقم راه افتادم.بستن در اتاقم با باز کردنش توسط کیونگ یکی شد ولی من اهمیتی ندادم و رو تختم ولو شدم.بی صدا تلوزیون رو باز کرد و از جایی که مونده بود سریالو گذاشت و پیشم برگشت.سردرگم به صورتش زل زدم ،وقتی متوجهم شد با کمال بی خیالی پرسید :((چیزی شده؟)) چقدر بی احساسی آخه؛حتی نمیتونم یخورده ناز کنم!
:((هیچی نشده)) زمزمه کردم و پشتمو بهش برگردوندم،سرم درد میکنه کیونگسوووو خخخ.

:((خوبه)) کاملا مشخص بود مسئله رو به کجاش دایورت کرده! کمی بعد شونه مو گرفت و احتمال دادم ترسیده باشه.

:((خیلی مشتاقم بدونم توام مثل اون زنیکه شپشویی یا نه.))

:((چی؟)) ظاهرا با صدای بلند فکر کرده بودم.

:((یعنی میگم برای اینکه کنارم بمونی حتما باید بترسونمت؟)) سرشو به سمت صورتم دراز کرد و با تعجب پرسید

:((اینو دیگه از کجات در آوردی؟)) بخاطر اینکه گردنش درد نگیره روبروش به حالت نشسته در اومدم.

:((تا زمانی که بهم نیاز داری منو کنارت نگه میداری و وقتی نیازم نداشتی ولم که نمیکنی مگه نه؟)) بدون اینکه جوابی بده یه مدت نسبتا طولانی تو چشمهام زل زد.

:((تو فکر میکنی نیازم به وجودت تمومی داره؟؟)) با لحن جدی پرسیده بود.

:((نداره مگه نه؟؟))

:((کای خری مگه؟)) با این بچه هم نمیشه دو کلمه حرف رمانتیک زد.

:((آره من خرم.چیه نکنه بخاطر اینکه خر م میخوای ترکم کنی؟)) با یه حمله ی سریع تو بغلم نشست و دستهاشو دور صورتم قاب کرد.

:((فقط یه کلمه بهت میگم و توام اینو تو همون مغز خرت فرو کن.نفسمی.)) راستش وقتی لبهاشو روی لبهام احساس کردم تصمیم گرفتم به همین شیوه ی خرگونه ی زندگیم ادامه بدم!زبونش به لبهام فشار وارد میکرد و تازه فهمیده بودم که منظورش از این کار چیه؛میخواست کنترل همه چیزو به دست بگیره.نخواستم دست رد به سینش بزنم و دهنمو باز کردم تا چند ثانیه نگذشته زبونامون با هم ملاقات کنند.این اولین بوسه ی واقعیمون بود.کمی بیشتر اجازه دادم با لبهام بازی کنه و بعدش خودم کنترلو به دست گرفتم.ایندفعه دیگه مامانم مزاحممون نشده بود.

:((فهمیدی بالاخره؟)) با اینکه از لبهام فاصله گرفته بود ولی هنوزم به نشستنش تو بغلم ادامه میداد.

:((اگه قراره هر دفعه اینجوری آموزش بدی میتونم شاگرد خوبی باشم))

:((خواب دیدی خیر باشه)) از بغلم بلند شد و به سمت در رفت اما قبل از اینکه بیرون بره با کاغذی که روی در چسبیده شده بود برگشت.

:((دسر تو یخچاله هر وقت خواستین بخورین.من میرم بخوابم،دوتاتونم میبوسم،خوب بخوابید~مامانتون.)) با صدای بلند خوند تا منم بشنونم.
:((بنظرت چیزی شنیده؟)) با وحشت به سمتم برگشت و پرسید.

:((کیونگسو عشقبازی که نکردیم فوقش همو پوسیدیم.)) با حرفی که زدم سرخ شد و جیغ جیغ کرد

:((عوضی))

:((بیا تو بغل عوضیت عزیزم.)) البته اگه بچه روم بالا میاورد تعجبی نمیکردم!

:((حال به همزن هم هستی))و بینیشو جمع کرد.

:((یکم قبل اونجوری نمیگفتی ولی!))

:((خیلی هم بی ملاحظه ای))

:((میخوای الان که راه نزدیکه کلا به هم بزنیم عایا؟))

:((هوم بذار فکر کنم!)) دوباره تو بغلم نشست و پاهاشو دو طرفم باز کرد.نکن خب بچه!این یه موردو نکن…

:((تو رو میگ…))حالت صورتش یخورده عوض شد و مجبور شدم سریعا جمع و جورش کنم:((میخوام.بدجورم میخوام))بزور خندیدم و نفس راحتی کشیدم.اونم بطوریکه نفسمو در نطفه خفه کنه بهم نزدیکتر شد،و بله این کارو با مالش پایین تنه هامون انجام داد(!)و پاهاشو دور باسنم حلقه کرد.

:((نمیتونی حدس بزنی بخاطر اینکه بهت اعتراف نکنم دوستت دارم چقدر خودمو کنترل کردم.))وقتی با موهام بازی میکرد تو صورتم زمزمه کرده بود.

:((منم تو همون شرایط بودم.))

:((نه تو شرایط متفاوتی بودیم.حدس بزن تو مدرسه ی قبلی سر چی بی آبرو شدم؟))چی میتونست باشه؟

:((همه فهمیدن که همجنسگرام!ترسیدم ولی ایندفعه ترسم از بی آبرویی خودم نبود،فقط میترسیدم بخاطر من با آبروی توام بازی بشه.میترسیدم همه تو مدرسه بگن«جونگین با اینکه میدونست کیونگسو گیه باهاش میگرده.جونگینم گی بوده پس.گی های نجس» و این حرفا اذیتت کنه.))

:((حرف مردم برامون مهمه مگه؟))دلم میخواست هرکی تو مدرسه ی قبلیش بوده رو به آتیش بکشم وخاکستراشو بریزم تو توالت و سیفون رو بکشم!

:((ما تو یه کشور هوموفوبیک* زندگی میکنیم کای.تو کشورمون حتی همجنسگرا هارو میکشن.به عنوان یکی که این اذیتارو کشیده میگم که مهر «گی»که میخوره رو پیشونی آدم از همه چی سخت تر و غیر قابل تحمل تره.فکر میکنی چرا از همه دوری میکنم؟))سخت بود منم میدونستم ولی فکر میکردم اگه با هم باشیم میتونیم از پسش بربیایم.

:((باهم از پسش برمیایم.)) در حالی که انگشتامو رو کمرش دایره وار حرکت میدادم گفتم.

:((منم همینو میگم.«باهم»از پسش برمیایم.برای همین جدایی و این حرفا رو از فکرت بریز بیرون.))دستمو دور کمرش حلقه و سرمو تو گردنش قایم کردم.در حالی که عطرشو به ریه هام میکشیدم رویای بوسیدن گردنشو عملی کردم.

:((من به فکر اینکه تو دگرجنسگرایی چیزی نگفته بودم.فکر میکردم اگه بدونی چه حسی بهت دارم میترسی و فرار میکنی.))با شنیدن حرفام صدای قهقهه هاش گوشامو پر کردن.

:((منظورت از ترسوندم چیه دقیقا ،وقتی که مرتبا روم آوار میشدی و بهم میچسبیدی؟))نمیشه اول مقولات رو باز نکنی آخه؟؟

:((اون موارد از الطاف جهان هستی نسبت به ما بود،بی احترامی نکن لطفا))با خنده جوابشو داده بودم و اون مشغول لمس گوشه های لبم بود.

:((چطور بهت گفته بودم که حالمو به هم میزنی؟!))همین سوال باور کن برای خودمم پیش اومده.

:((اونروز قلبم بدجوری شکسته بود.))

:((در اون حد ناراحتت کردم یعنی؟))یهویی تموم صورتش پر از غم شده بود!ای تو روحت کیم جونگین..

:((یکم))

:((تو زیباترین آدم روی زمینی کای.تنها تاثیری که روی معدم داری به حرکت در آوردنشه))

:((موقع بالا آوردنم معده تکون میخوره!))

:((این حس خیلی متفاوت تره))

:((کلاغه))

:((چی؟!))باور کنید با حالت «چی کص میگی؟» نگاهم میکرد!

:((کلاغای تو دلم وقتی لبخند تو رو میبینن شروع به حرکت میکنن)) یه ابروشو بالا برد و پرسید

:((اون پروانه نبود احیانا؟))

:((عمر پروانه کوتاهه.کلاغ بیشتر عمر میکنه))با لبخند رضایت روی لبش حرفمو تایید میکرد و سرشو تکون میداد که یهویی چشمهاش گرد شد.

:((کای..یه چیزی داره زیرم حرکت میکنه)) ای تف تو این شانس!

_____________________________
*هوموفوبیک=به افراد ضد همجنسگرایی /همجنسگرا ستیز گفته میشه

 ~~~~~~~~

در آخر میخوام یه توضیح کوتاه راجب این جریانات پروانه و کلاغ و فلان بدم که ذهن یه عده رو مشغول کرده؛برای این بخش از صحبتاشون خواستم یه جایگزین فارسی پیدا کنم ولی ماهیت موضوع عوض میشد و درست نبود برای همین عین متن ترجمه کردم.

تو ترکیه عبارت«پروانه ها توی دلم به پرواز/حرکت در اومدند »کنایه از جرقه زدن احساسات و برانگیخته شدن یه سری حس خوب و در کل کنایه از تحت تاثیر قرار گرفتن در راستای عاشق شدنه.امیدوارم کامل درک کرده باشین.بازم سوالی بود در خدمتم.

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)